۲۰ بازیگر که نقش ویلن را زیادی خوب بازی کردند – موبوگیم
همه ما بازیگری که بتواند نقش یک ویلن را خوب ایفا کند، تحسین میکنیم اما برخی بازیگران بیش از حد خوب نقش شرور خود را بازی میکنند؛ نوبت آن رسیده تا به این ایفای نقشهای خارقالعاده و ترسناک نگاهی دقیقتر بیندازیم.
۱) استنلی توچی در قامت جورج هاروی: هیولایی که با ظاهر مردی مهربان حاضر میشود

نقشآفرینی دلهرهآور استنلی توچی در نقش جورج هاروی فیلم The Lovely Bones (2009) یکی از آزاردهندهترین تصویرسازیهای شرورانه در تاریخ سینماست. در نقش یک قاتل زنجیرهای که دختران جوان، از جمله شخصیت اصلی فیلم سوزی سالمون را شکار میکند، توچی چنان قانعکننده یک شکارچی را تجسم بخشید که حتی خودش هم از این نقش احساس ناراحتی میکرد. بازی او نامزدی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل مرد را برایش به ارمغان آورد؛ با این حال، بعدها اعتراف کرد که از پذیرفتن این نقش پشیمان است و آن را تجربهای «وحشتناک» و «دشوار» خواند.
برخلاف شرورهای هیولای آشکار، هاروی فردی معمولی به نظر میرسد؛ همسایهای که خانههای عروسکی میسازد و ظاهراً مهربان است. توانایی توچی در کماهمیت نشان دادن شرارت این شخصیت، همانطور که کارگردان پیتر جکسون در نظر داشت، هاروی را از قبل هم ترسناکتر میکند. جکسون دقیقاً به دلیل زمانبندی کمدی توچی او را برای این نقش انتخاب کرد. با این باور که او میتواند بدون اغراق دراماتیک، نقش را اجرا کند و به هاروی واقعگرایی وحشتناکی ببخشد. فشار روانی این نقش روی توچی آشکار بود؛ او خود را در تحقیقات درباره قاتلان زنجیرهای غرق کرد، صورتش را تغییر داد و بعدها اعتراف کرد که «سعی کرد از این نقش فرار کند».
۲) کالین فارل در قامت پنگوئن: نسخهای متفاوت از ویلن فراموششده Batman

دگرگونی کالین فارل در نقش پنگوئن فیلم The Batman (2022) و سریال The Penguin (2024) یک کلاس استادانه در شرارت به نمایش گذاشت که ترکیبی از خشونت، آسیبپذیری و کاریزمای نفرتانگیر را ارائه میدهد. بازی فارل آنقدر باورپذیر است که بهسختی میتوان او را تشخیص داد! البته پروتزهایی که هر روز سه ساعت زمان میبرد تا روی صورتش نصب شوند هم بیتاثیر نیستند؛ زمانی که او اولین بار انعکاس خود را در آینه دید، تصویر مقابل را «آزاردهنده» توصیف کرد. پنگوئن او نه یک گانگسترِ مسخره با چتر مانند نسخههای قبلی، بلکه یک رئیس مافیای بیرحم بوده که از The Godfather و The Sopranos الهام گرفته است.
آز کاب در اجرای فارل یک قربانی تراژیک است. بازی برنده گلدنگلوب او در سریال The Penguin نشاندهنده صعود این شخصیت در دنیای زیرین گاتهام است که با ضربههای روحی و رابطه مرشد و شاگردی تحریفشدهای شبیه به Breaking Bad پیش میرود. منتقدان از فارل به خاطر حفظ تعادل بین خشونت آز و نگاههای گذرای انسانیاش تمجید کردهاند و او را به شکلی ترسناک، قابلدرک خواندهاند.
۳) روزماند پایک در قامت ایمی دون: عمق پنهان و حقیقی نفرت یک زن

ایفای نقش روزماند پایک در نقش ایمی دون فیلم Gone Girl (2014) به شکلی بینقص شرارت روانشناختی که خشونت حسابشده را با جذابیت آزاردهنده ترکیب میکند، نشان میدهد. پایک در نقش همسری فریبکار که ناپدید شدن خود را جعل میکند تا شوهرش را به قتل متهم کند، چنان بازی نگرانکنندهای ارائه داد که حتی کارگردان دیوید فینچر گاهی خودش هم طرف او را میگرفت. اجرای نامزد اسکار او بر دوگانگی استوار است؛ ایمی هم قربانی انتظارات جامعه است و هم یک شکارچی بیرحم که از زنانگی به عنوان سلاحی مرگبار برای انتقام استفاده میکند.
نبوغ پایک در این است که هیولا بودن ایمی را پنهان نگه میدارد. مونولوگ معروف «دختر سرد»، یک نقدِ تند از انتظارات اجتماع از زنان، به مانیفست یک شرور تبدیل میشود! آن هم با اجرایی دقیق و یخزده. با این حال، پایک مطمئن میشود که ایمی به یک شرور کارتونی بدل نشود! او محصول خودشیفتگی و خیانت است، خشمش زیر نقاب کمال پنهان شده. از جعل بارداری تا بریدن گلوی معشوق سابقش، جنایتهای ایمی وحشتناک هستند اما بازی پایک او را به شکلی عجیب جذاب میکند.
۴) جیک جیلنهال در نقش لوئیس بلوم: یک موجود انساننمای کنترلگر و بیاحساس

جیک جیلنهال در نقش لویی بلوم فیلم Nightcrawler (2014) توانست وحشت حقیقی را در وجود مخاطب ایجاد کند! لویی آنقدر واقعی و دلهرهآور است که تماشاگران به سختی میتوانستند بازیگر را از شخصیت جدا کنند. بلوم، یک روزنامهنگار آزاد جامعهستیز، از تراژدی برای سودجویی سوءاستفاده کرده و با آرامشی نگرانکننده از مرزهای اخلاقی عبور میکند. ظاهر لاغر و چشمان گشاد جیلنهال، که توسط منتقدان «مارمولکگونه» و «بهطرز غیرقابل باوری ترسناک» توصیف شد، بلوم را به یک شکارچی تبدیل کرده که در تاریکی لس آنجلس با جذابیت نبود همدردی را پنهان میکند و کمین کرده است.
آنچه بلوم را ترسناک میکند، پیشپاافتادگیِ اوست. با زبان کلیشههای شرکتی صحبت میکند و سوءاستفادهاش را به عنوان تلاشِ کارآفرینانه جلوه میدهد! برنامهریزی برای مرگ دستیارش جهت فیلمبرداری بهتر، شخصیتی را نشان میدهد که زندگی انسانها را معاملهای میبیند. کارگردان دن گیلروی عمداً به بلوم یک خط داستانی رستگاری نداد و او را در پایان فیلم «بدون شک شیطانی» نشان داد؛ انتخابی که بازی جیلنهال را حتی فراموشنشدنیتر کرد.
۵) جان لیتگو در قامت آرتور میچل: بازیگری بیاندازه دوستداشتنی که یک Villain نابخشودنی شد

نقشآفرینی جان لیتگو در نقش آرتور میچل، «قاتل ترینیتی» سریال Dexter (2009) یکی از ترسناکترین اجراهای شرورانه در تاریخ سریالهاست؛ آنقدر ناراحتکننده که خود لیتگو اعتراف کرد اگر در این نقش زندگی میکرد، «وحشتناک» میشد. یک مرد خانوادهدوست بهظاهر بیآزار، کشیش کلیسا و معلم دبیرستان، میچل یک دوره ۳۰ ساله قتلعام را پنهان کرده بود و با روشی حسابشده، ضربههای روحی دوران کودکیاش را از طریق چرخهای وحشتناک از قتلها بازسازی میکرد: زنده به گور کردن یک پسر، بریدن گلوی یک زن، وادار کردن یک مادر به پریدن از ارتفاع و کتک زدن یک پدر.
توانایی لیتگو در جابجایی بین شخصیت عمومی دوستداشتنی میچل و هیولای پنهانش، گاهی در یک صحنه کوتاه، این شخصیت را به شکلی ترسناک واقعی کرد. بازی او آنقدر واقعی بود که گزارش شده برای رها کردن این نقش تقلا میکرد و آن را «آزاردهندهترین کاری که تا به حال انجام داده» خوانده است. میچل او فقط یک قاتل نبود؛ یک هیولا بود که خانوادهاش را با ترس کنترل میکرد و همین مسئله رویارویی نهایی او با دکستر را حتی رضایتبخشتر میکند.
۶) ایملدا استانتون در قامت دلورس آمبریج: منفورترین شخصیت جهان جادویی Harry Potter

ایفای نقش ایملدا استانتون به عنوان دلورس آمبریج در Harry Potter شخصیتی را خلق میکند که آنقدر منفور است که حتی از وولدمورت هم بعضاً در شرارت پیشی میگیرد. آمبریج در نقش یک بوروکرات قورباغهگونه و صورتیپوش که دیوانسالاری و خشونت پیشپاافتاده را به سلاح تبدیل میکند، تجسم اعماق شرارت است؛ یک Villain که برای ایجاد رنج به جادوی سیاه نیاز ندارد، فقط یک قلم میخواهد تا مجازات را روی پوست دانشآموزان حک کند. بازی استانتون با ترکیب لبخندهای شیرین و شادی سادیستی، آمبریج را به نماد همه چهرههای پلید اقتدارگرایی تبدیل میکند که از قدرت کاذب خود لذت میبرد.
آنچه آمبریج را فراموشنشدنی میکند، معمولی بودن ترسناک اوست. برخلاف شروران فانتزی، او معلمی است که از تحقیر لذت میبرد و از مقام خود برای شکنجه تبدیل میکند. توانایی استانتون در تغییر از شیرینی ساختگی به تهدید خالی از احساس، تماشاگران را بهشدت ناراحت میکرد. منتقدان و طرفدارن او را در میان منفورترین شخصیتهای داستانی رتبهبندی کردهاند.
۷) آنتونی استار در قامت هوملندر: اگر سوپرمن هیچ روح و قلبی نداشت

آنتونی استار در نقش هوملندر سریال The Boys، شروری باورنکردنی است که حتی استار هم تحسین این شخصیت پلید و نابخشودنی توسط طرفداران را «سوررئال» میخواند. رهبر خودشیفته و جامعهستیز The Seven، هوملندر، انعکاسی کابوسوار از سوپرمن است؛ چهرهای خداگونه که وقتی از تحسین محروم میشود، مانند یک کودک نازپرورده واکنش نشان میدهد… چه با محکوم کردن یک هواپیمای پر از مسافر یا تبخیر مخالفان با لیزر. بازی استار یک راهرفتنِ ترسناک روی لبه است؛ تعادلی زیبا بین جذابیت دراماتیک و خشونت انفجاری.
بداههپردازیهای او غیرقابلپیشبینی بودن این شخصیت را تقویت میکند… تا جایی که حتی بازیگران و عوامل هم احساس ناراحتی میکنند. آنچه هوملندر را بهطور منحصربهفردی ترسناک میکند، آسیبپذیری تحریفشده اوست. استار تراژدی را از دوران کودکی دردناک این شخصیت بیرون میکشد، او را از نظر عاطفی «مثل یک بچه ۱۲ ساله» نشان میدهد که در بدن قویترین مرد جهان گیر افتاده است. این جرقه همدردی نباید در قلب هیچ یک از طرفداران روشن شود چراکه هوملندر از گذشته تراژیک خود به عنوان توجیهی برای جنایت استفاده میکند.
۸) هیوگو ویوینگ در قامت ایجنت اسمیت: کابوسی از جهان ماتریکس

ایفای نقش هیوگو ویوینگ به عنوان ایجنت اسمیت در سهگانه The Matrix شرارت سینمایی را بازتعریف و آنتاگونیستی خلق کرد که آنقدر بهیادماندنی و ترسناک است که تهدیدهای یکنواخت او هنوز در فرهنگ عامه احساس میشوند. اسمیت یک برنامه هوش مصنوعی بیرحمانه است که برای تحکیم کنترل سیستم طراحی شده و کابوسی بوروکراتیک است که بهصورت جسم درآمده و با نگاهی خالی از روح لرزه به تن مخاطب میاندازد. گفتن جملاتی مثل «آقای اندرسون…» بهسرعت به افسانه تبدیل شد.
آنچه اسمیت را ترسناک میکند، تکامل او از مجری بیعاطفه قانون به چیزی شخصیتر است. در The Matrix Reloaded، نقص تکثیر او را به ویروسی تبدیل میکند که از نفرت نسبت به نئو تلاشی میشود. این پروسه او را هم یک تهدید فیزیکی و هم انعکاسی تاریک از سفر قهرمان میکند. توانایی ویوینگ در حفظ تعادل بین دقت سرد و وسواس نگرانکننده اسمیت را به یکی از بزرگترین Villainهای ژانر علمیتخیلی تبدیل کرد.
۹) ویلم دفو در قامت گرین گابلین: شخصیتی آنقدر بینقص که در دو جهان حاضر شد

نقشآفرینی ویلم دفو به عنوان نورمن آزبورن و شخصیت دوگانه او، گرین گابلین، در فیلمهای Spider-Man (2002) و No Way Home (2021) ساخته سم ریمی کاملاً بینقص تئاتری بودن را با خشونت وحشیانه ترکیب میکند. گابلین دفو فقط یک شرور کمیکبوکی نیست، او یک کابوس جکیل و هایدی است؛ مردی که در غرور خود غرق شده و سقوطش به دیوانگی تراژیک انسانی ختم میشود. صحنه معروف آینه، جایی که دفو در یک نما بین آسیبپذیری وحشتزده آزبورن و بیرحمی کامل گابلین جابهجا میشود، همچنان یکی از دیدنیترین سکانسهای سینماست.
آنچه ایفای نقش دفو را فراموشنشدنی میکند، تعهد او به فیزیک زشت گابلین است. حتی زیر یک ماسک شبیه Power Rangers، دفو از صدایش به عنوان سلاح استفاده میکند! در No Way Home، او وحشت را بیشتر میکند، آزبورن را به عنوان یک مرد شکسته بازی کرده و سپس گابلین را با تمام بیماری سادیسمش رها میکند.
۱۰) ایوان ریان در نقش رمزی بولتون: بزرگترین هیولای جهان فراموششده جی.آر.آر. مارتین

ایوان ریان توانست در نقش رمزی بولتون سریال Game of Thrones شخصیتی منفور را خلق کند که حتی خودش هم با سختیهای این نقش دست و پنجه نرم کرد. رمزی به عنوان فرزند نامشروع سادیستیک خاندان بولتون، از شکنجه روانی و جسمی لذت میبرد. بازی ریان بهطرز ترسناکی پیچیده بود؛ آن هم با ترکیب جذابیت پسرانه و خشونت دیوانهوار، که جنایتهای رمزی را حتی آزاردهندهتر میکرد.
آنچه رمزی را متمایز میکرد، فقدان هرگونه ویژگی نجاتدهنده انسانی بود. برخلاف دیگر شروران Thrones، او هیچ عمقِ تراژیکی نداشت؛ فقط شرارت لذتجویانه. ریان به این جنبه پرداخت و اعتراف کرد که رمزی «تا مغز استخوان شرور» بود و حتی آرزو داشت مرگی «بهشدت کثیف» برای این شخصیت رقم بخورد. این نقش فشار زیادی داشت؛ ریان از فیلمبرداری صحنه خود (میدانید کدام صحنه) با سانسا وحشت داشت و آن را سختترین روز فیلمبرداری خود نامید و بعدها با رد کردن نقشهای مشابه از تایپکست شدن اجتناب کرد.
۱۱) دیوید تننت در قامت کیلگریو: مردی از جنس کابوسهای مارولی

نقشآفرینی دیوید تننت در نقش کیلگریو سریال Jessica Jones (2015) با ترکیب جذابیت و خشونت غیرقابل تصور، یکی از آزاردهندهترین آنتاگونیستهای دنیای MCU را خلق کرد. کیلگریو یک جامعهستیز کنترلکننده ذهن بود که وسواس بیمارگونهای نسبت به جسیکا جونز داشت! تننت دقیقاً به خاطر خشونت عادیسازهشدهاش ترسناک است؛ مثلاً وقتی با لبخندی ترسناک یک دستفروش را مجبور میکند خودش را با قهوه بسوزاند یا بچهها را وادار میکند خودشان را در کمد حبس کنند. قدرتهای او رضایت را به سلاح تبدیل میکند و او را استعارهای ملموس از سوءاستفاده و احساس مالکیت میسازد. بازی مسحورکننده تننت تضمین میکند که کیلگریو همزمان هم جذاب باشد و هم منفور.
چیزی که اجرای تننت را ارتقا میدهد، توانایی او در انساننمایی هیولاهاست. گذشته تراژیک کیلگریو، آزمایشهای والدینش روی او، رها شدنش در زندگیای با قدرت بیکنترل، به شرارت او عمق میبخشد و اشکهایش را به شکلی آزاردهنده قابلدرک میکنند. سریال هرگز جنایتهای او، بهویژه تج**ز ج**ی به جسیکا، را توجیه نمیکند؛ صحنهای که تننت با بیتفاوتی دلهرهآوری اجرا کرد.
۱۲) کریستین بیل در قامت پاتریک بیتمن: یک Villain روانی بیرحم که دیوانههای دیگر را به خود جلب کرد

کریستین بیل در نقش پاتریک بیتمن فیلم American Psycho (2000) شاهکار عمل کرد و با ترکیب جذابیت و جامعهستیزی یخزده، یکی از آزاردهندهترین شروران سینما را خلق کرد. بیتمن بیل یک جوان پولدار والاستریتی بود که در خلوت خود یک قاتل زنجیرهای است! پوچترین تصویر از وسواس مصرفگرایی را نشان میدهد؛ با دقت روتین مراقبت از پوستش را توضیح میدهد، سپس قربانیانش را با تبر تکهتکه میکند. بازی او آنقدر نگرانکننده بود که برت ایستون الیس، نویسنده رمان، اعتراف کرد هنگام ملاقات با بیل در نقش شخصیت «وحشتزده» شد چون این بازیگر حتی خارج از فیلمبرداری هم از شخصیت خارج نمیشد.
بیتمنِ بیل دقیقاً به خاطر معمولی بودنش ترسناک است. او یک هیولای فراطبیعی نیست بلکه محصول افراط دهه ۸۰ است؛ یک خودشیفته روانی که از سر بیحوصلگی میکشد. بیل لحظاتی از آسیبپذیری بیمارگونه هم نشان میدهد و نگاهی به انسانیتی که جنایتهایش را حتی آزاردهندهتر میکند میاندازد.
۱۳) رالف فاینز در قامت لرد وولدمورت: چه کسی میتواند لرد بیدماغ را فراموش کند؟

نقشآفرینی رالف فاینز به عنوان لرد وولدمورت در فیلمهای Harry Potter یک شرور فانتزی را به چیزی واقعی و لرزهآور تبدیل کرد؛ هیولایی که حضورش تا مغز استخوان را میلرزاند. با انکار انسانیت در جستجوی جاودانگی، وولدمورت فاینز شاهکاری در بازیگری فیزیکی است: حالت مارگونه، خشم بیانتها و آن چشمهای بیاحساس که انگار از صفحه به سمت مخاطب حرکت میکنند. صدای زمزمهوار و خشک او حتی سادهترین جملهها مثل «هری پاتر…» را به حکم مرگ تبدیل میکند.
چیزی که اجرای فاینز را فراموشنشدنی مینماید، تعادل او بین تئاتری بودن و خشونت واقعی است. برخلاف شروران کارتونی، وولدمورت او با خشم خاموش میجوشد و ناگهان منفجر میشود؛ مثل وقتی که شاگردان هاگوارتز را میکشد یا پیروانش را تنبیه میکند. فاینز اعتراف کرد این نقش از نظر عاطفی طاقتفرسا بود و وولدمورت را «موجودی بسیار بیمار و آسیبدیده» خواند.
۱۴) جک گلیسون در قامت جافری براتیون: حاکم خودپرستی که همه ما منتظر مرگش بودیم

ایفای نقش جک گلیسون به عنوان جافری براتیون در سریال Game of Thrones آنقدر ترسناک و مؤثر بود که تماشاگران در سراسر جهان نسبت به این شخصیت حس تنفری غریزی پیدا کرده و حتی مرز بین واقعیت و داستان را برای خود بازیگر محو کردند. گلیسون در نقش این حاکم نابالغ و سادیستیک، یکی از منفورترین شروران تاریخ سریالها را خلق کرد. از دستور اعدام ند استارک تا شکنجه کارگران ج**ی با کمان، هر نیشخند و بهانهجویی جافری خشم برمیانگیخت.
نبوغ گلیسون در واقع نشان دادن شرارت جافری بود؛ نه یک مستبد کارتونی، بلکه بچهای لوس که مست قدرت است. این نقش آنقدر از نظر روانی سنگین بود که گلیسون ۱۹ ساله، پس از Game of Thrones موقتاً از بازیگری فاصله گرفت و به فشار عاطفی تجسم چنین تاریکی اشاره کرد.
۱۵) واکین فینیکس در نقش کومودوس: امپراتور ویلن دروغین رم

خوآکین فینیکس در نقش کومودوس فیلم Gladiator (2000) استادانه در شرارت را به نمایش گذاشت وبا ترکیب خشونت کودکانه و آسیبپذیری دردناک، یکی از نفرتانگیزترین آنتاگونیستهای سینما را خلق کرد. برخلاف مستبدان کارتونی، کومودوس فینیکس به شکلی ترسناک انسانی است. بازی او سمفونیای از تیکهای عصبی، زمزمهها و خشم انفجاری است؛ مثل جمله ترسناک «آیا من رحیم نیستم؟» وقتی خواهرش لوسیلا و پسرش را تهدید میکنند.
نبوغ فینیکس در این است که کومودوس را هم ترحمبرانگیز و هم هیولا نشان میدهد. او این شخصیت را به عنوان بچهای بزرگشده بازی میکند که دیوانهوار خواهان عشق است اما نمیتواند آن را به دست آورد و خشونتش از ناتوانی میآید، نه قدرت. فینیکس هرگز اجازه نمیدهد فساد او را فراموش کنیم.
۱۶) دنیل دی-لوئیس در قامت ویلیام «بیل قصاب» کاتینگ: شاهکاری دیگر از بهترین بازیگر تاریخ سینما

نقشآفرینی دنیل دی-لوئیس به عنوان ویلیام «بیل قصاب» کاتینگ در فیلم Gangs of New York (2002) مانند تمامی کارنامه او درخشان و کاملاً بینقص است. دی-لوئیس در نقش رهبر نژادپرست گنگهای دهه ۱۸۶۰ نیویورک که با ترکیبی از وحشت و «شرافت» تحریفشده حکومت میکند، چنان غرق شد که خارج از فیلمبرداری هم در غالب این شخصیت باقی ماند؛ حتی به خاطر پوشیدن لباسهای تاریخی در هوای یخزده، ذاتالریه گرفت.
بیل او هیولایی قانونمند است: مستبدی مهاجرستیز که از ایرلندیها متنفر است اما به مردی که کشته مثل یک قدیس احترام میگذارد. بازی دی-لوئیس در تضادهایش رعدوبرق میآفریند. بیل در حالی که خوکها را سلاخی میکند، حکمتهای عامیانه تحویل میدهد؛ در وسط جمله از گرمی پدرانه به تهدید یخزده تغییر کرده و جنایتهایش را با شورِ میهنپرستانه توجیه میکند. جمله معروف او «خدا را شکر که به عنوان یک آمریکاییِ واقعی میمیرم» پایان شروری است که باور دارد شرارتش مقدس بود.
۱۷) کریستوف والتز در قامت هانز لاندا: موجودی بیرحم و جهنمی با ظاهری انسانی

ایفای نقش برنده اسکار کریستوف والتز در نقش هانز لاندا در فیلم Inglourious Basterds (2009) استادانه وحشت مقابله با هیولاهای نازی را به تصویر کشید و با ترکیب جذابیت اشرافی و خشونت استخوانسوز، این کلنل را به یکی از ترسناکترین شروران سینما تبدیل کرد. لاندا هوش خود را به سلاح تبدیل میکند؛ در حالی که یک کشاورز فرانسوی را بازجویی میکند شیر مینوشد، لهجهها را مثل یک زبانشناس بررسی کرده و با لبخند تهدید میکند. صحنه آغازین، جایی که در عرض چند ثانیه از گپ مؤدبانه به نیت نسلکشی تغییر میکند، همچنان یکی از پرتعلیقترین سکانسهای سینماست.
نبوغ والتز در فریبنده نشان دادن شرارت غیرانسانی اوست. لاندا یک وحشی غران نیست، بلکه یک سادیست هوشمند است که شکار پناهندگان را مثل یک بازی فکری میداند. غیرقابلپیشبینی بودن او، با تغییر زبان بین فرانسوی، انگلیسی، آلمانی و ایتالیایی، قربانیان (و تماشاگران) را مدام نامتعادل نگه میدارد. کوئنتین تارانتینو این نقش را برای والتز نوشت و بعدها اعتراف کرد هیچ بازیگر دیگری نمیتوانست «جذابیت و وحشت» لاندا را متعادل کند.
۱۸) آنتونی هاپکینز و مس میکلسن در قامت هانیبال لکتر: دو روی سکهای از جهنم

آنتونی هاپکینز و مس میکلسن هر کدام نسخههای متفاوت اما بهیادماندنی از دکتر هانیبال لکتر، آدمخوارِ فرهیختهای که تعریف وحشت روانشناختی را تغییر داد، را خلق کردند. بازی برنده اسکار هاپکینز در The Silence of the Lambs (1991) استادانه این شخصیت را زنده کرد. با فقط ۱۶ دقیقه حضور، او هیولایی ماندگار خلق کرد: حضوری دلهرهآور، تماس چشمی آزاردهنده و آن صدای سرد معروف که مو به تن آدم سیخ میکند. او یک شکارچی در قفس است، هر کلمهاش یک تلاش برای کنترل روان فرد مقابل است و کلاریس استارلینگ را به شاگرد ناخواستهاش تبدیل میکند.
نسخه میکلسن در سریال Hannibal (2013–۲۰۱۵) این نقش را به چیزی حتی هیپنوتیزمکنندهتر گسترش داد؛ مردی که گوشت انسان را مثل غذای مُد روز میپزد، در حالی که روی ویل گراهام هم وسواس دارد و هم به او آموزش میدهد. لکتر او نابغه، جذاب و بهطرز ترسناکی پرابهت است! مرز بین درمانگر و قاتل زنجیرهای را نیز محو میکند. میکلسن به این نقش ظرافتی تراژیک بخشید، طوری که تماشاگران گاهی طرفداری او را میکردند، حتی وقتی قتلهای وحشتناک را برنامهریزی میکرد.
۱۹) هیث لجر در قامت جوکر: یک روانی با صورتی سفید و لبخندی خونین

ایفای نقش هیث لجر به عنوان جوکر در فیلم The Dark Knight (2008) خارقالعاده است! لجر با ترکیب هرجومرج شورشپرست و واقعگرایی ترسناک، یکی از فراموشنشدنیترین آنتاگونیستهای سینما را خلق کرد. جوکر لجر فقط یک جنایتکار نبود؛ او عامل شورش محض بود! نیرویی طبیعی که از تخریب اخلاقیات تغذیه میکند. اجرای او آنقدر استثنایی بود که از صفحه نمایش فراتر رفت و تماشاگران و منتقدان را به تحسین واداشت.
از تیک نگرانکننده لیس زدن لبها تا خنده بهیادماندنی، همه جزئیات با دقت طراحی شده بود تا ناراحت کند. جمله معروف «چرا اینقدر جدی؟» نماد شروری شد که در وحشت شوخی پیدا کرده، وحشیگری را به اجرایی بیمارگونه تبدیل میکرد. این نقش پشت کار افراطی میخواست.
۲۰) خاویر باردم در قامت آنتون چیگور: معنای واقعی و بینقص کلمه ویلن

نقشآفرینی خاویر باردم در نقش آنتون چیگور در فیلم No Country for Old Men (2007) تعریف شرارت سینمایی را تا ابد تغییر داد و قاتلی خلق کرد که آنقدر حسابشده ترسناک بوده که بیشتر به سرنوشت شبیه است تا انسان. با موهای کوتاه کاسهای و نگاهی خالی از انسانیت، چیگور با دقتی ترسناک عمل میکند؛ نیرویی طبیعی که قتل را مثل حسابوکتاب میبیند. ایفای نقش برنده اسکار باردم استادانه تهدید مینیمالیستی را به تصویر میکشد. رفتار آرام و تقریباً مودبانه او هنگام کشتن قربانیان خشونتش را حتی وحشتناکتر میکند.
چیزی که چیگور را فراموشنشدنی میکند، اصول تحریفشده اوست. او نه برای لذت یا پول، بلکه در نتیجه قوانین بیمارگونهاش میکشد؛ مثلاً با انداختن سکه سرنوشت یک فروشنده را تصمیم میگیرد، سپس با خونسرد میگوید:
تمام عمرت رو برای این لحظه پسانداز کردی، فقط نمیدانستی.
منبع: gamefa.com
