نقد و بررسی فیلم Troll 2 | سرگردانی روایی در داستانی کلیشهای | موبوگیم
Troll 2 محصول سال ۲۰۲۵، اثری از سینمای نروژ به کارگردانی رور اوثاگ است. این فیلم دنبالهای بر Troll اثر دیگر همین کارگردان میباشد و فیلمنامه آن توسط اوثاگ و اسپن اوکان نوشته شده است. بررسی این فیلم فرصت مناسبی است که چگونگی روایت یک داستان کلیشهای در مدیوم سینما را به بوته نقد بگذاریم تا مشخص گردد که کلیشه بهطور کلی آسیب زننده است یا میتوان آن را در قالب سینما به تصویر کشید.
Troll 2 از آن دسته آثاری است که تنها با دیدن چند سکانس ابتدایی از فیلم میتوان به سواد کارگردانیِ فیلمسازش پی برد. سکانس آغازین که اتفاقات مربوط به سی سال قبل از داستان اصلی را مرور میکند، هم سمپات مخاطب نسبت به قهرمان داستان را برمیانگیزد و هم هشدار کارگردان بر حوادثی است که قرار است داستان فیلم را شکل دهد. مادری در حال آواز خواندن بر بالین دختر کوچک خود، پدری از کنار نظارهگر آنها و دوربینی که از محیط سرد و برفی بیرون این قاب را به تصویر میکشد، خبر از اتفاقاتی میدهد که قرار است این آرامش قبل از طوفان را به هم بریزد. متاسفانه این شروع خوب در ادامه جای خود را به مسائلی میدهد که اگرچه برای فیلمی در این سطح قابل قبول است اما میتوانست با صرف اندکی خلاقیت، شرایط بهتری پیدا کند. کارگردان با مقدمهای که از سرگذشت غولها به مخاطب ارائه میدهد و سپس این همان کردن آنها با طبیعت از طریق ساختار بدنشان، سعی در سمپات کردن این هیولاها نسبت به مخاطب دارد. روابطی که میان کاراکترها ساخته میشود نیز جنبه انسانی آنها را نمایان میکند تا بیننده تنها با چند دانشمند و افسر ارتش جدی و خشن روبهرو نباشد. محبت آندریاس به همسر حاملهاش در آزمایشگاه، آن هم در بحبوحه پیدا کردن غولها و عشقی که میان کریس و ماریون (با بازی سارا خرمی) در چند سکانس و به مرور شکل میگیرد، نمونهای از روابط انسانی است که کارگردان بهشدت روی آن تاکید دارد. اما اینکه چقدر در به ثمر رساندن آن موفق است، موضوعی است که در ادامه نقد به آن میپردازیم.

اولین تعلیق فیلم Troll 2 در لحظه بیدار شدن غول زنجیر شده در آزمایشگاه رخ میدهد. تعلیقی کوچک اما به همراه ترس و دلهره. کارگردان مشخصا الفبای سینما را بلد است اما از این دانش خود بهقدر کافی در ساختن فرم اثرش سود نمیبرد. حضور نفراتی با روپوش سفید و اشخاصی که فقط لقب پروفسور را یدک میکشند، نه مکان آزمایشگاه را شکل میدهد و نه کاراکترها را شخصیتپردازی میکند. به همین خاطر است که تعلیق شکل گرفته در این سکانس به مانند روابط انسانی میان کاراکترها الکن باقی میماند و کامل نمیشود. سکانس حمله دو هلیکوپتر ارتش به غولی که در حال خوردن مردم است، نمونه دیگری از تعلیق ناقص فیلم است. زمانی که کاراکتری شخصیتپردازی نمیشود، عملا سرنوشت او برای مخاطب بیاهمیت جلوه میکند بنابراین آسیب غول به هلیکوپتر ارتش تعلیق کوچکی در حد حملهور شدن او به کارکنان آزمایشگاه ایجاد میکند و هرگر قادر نیست احساسات بیننده را برانگیخته کند. همین مسئله در خصوص طنز اعمال شده بر فیلم نیز وجود دارد. صحبت کردن همسر آندریاس با دهان پر در کنار وزیر و شوخیهای او با همسرش اگرچه ممکن است لبخندی بر لبان مخاطب بیاورد اما زمانی این طنز تکمیل میشود که شخصیت این کاراکتر بهصورت کامل ساخته و پرداخته شده باشد. سکانسی که در آن پیرمردی در حال سفارش کاغذ دیواری برای منزلش است و خانهاش توسط غول ویران میشود نیز از همین قاعده پیروی میکند.

مشکل دیگر فیلم سرگردانی مخاطب در دوئل میان انسانها و غولها است. در همین لحظه کلیشه نقش پررنگ خود را ایفا میکند و روایت داستان از دست کارگردان خارج میشود. هیولایی در فیلم ظاهر شده که با طبیعت نسبتی دارد، انسانها به او آسیب میرسانند و قهرمان داستان سعی در نجات دادن جانش را دارد. این فرمول را برای اکثر فیلمهای این ژانر میتوان نوشت و چگونگی روایت داستان و اضافه کردن چاشنی خلاقیت است که میتواند فرم اثر را شکل دهد و داستان کلیشهای را برای مخاطب جذاب کند. اما متاسفانه در کارگردانی Troll 2 نهتنها خلاقیتی دیده نمیشود بلکه همین داستان کلیشهای نیز با سرگردانی شدیدی روایت میشود. در مقدمه فیلم عنوان میشود که در گذشته انسانها به غولها آسیب رساندهاند، در زمان حال نیز غولها در حال کشتار انسانها هستند بنابراین آیا پرتاب کردن مخاطب در میان داستانی که دو طرف آن بد هستند (یا حداقل خوب نیستند) مدیومی به نام سینما خلق میکند؟ در سینما و بهطور کلی در تمامی مدیومهای هنری، خلق حس انسانی است که فرم اثر را شکل میدهد. موضوعی که در این فیلم یا اصلا وجود ندارد و یا همانطور که پیشتر اشاره شد بهقدری کمرنگ است که قابل چشمپوشی است.
تمامی المانهای فیلم Troll 2 تیپیکال است. از شخصیتهای بیهویت تا روایت سرگردان کارگردان. حتی نحوه پوشش خبری پیدا شدن غولها در اخبار تلویزیونیِ کشورهای مختلف نیز به درستی این مسئله صحه میگذارد. زمانی که یک اثر سینمایی بهطور همزمان کلیشهای و تیپیکال میشود، تحمل آن در لحظاتی بسیار دشوار است. حال اگر کارگردان قادر بود خلاقیت را به کلیشه اضافه کند و شخصیت را جایگزین تیپ کند، آنگاه دفاع از اثرش آسان میشد زیرا همانطور که پیشتر اشاره شد با فیلمسازی طرف هستیم که از دانش کارگردانی برخوردار است. مشکلات فیلم در نیمه دوم آن و هرچه که به پایانش نزدیک میشویم عیانتر میشود. سکانس پیدا کردن مقبره اولاف عملا فیلم را وارد فضایی فانتزی میکند که با تم هیولایی اثر همخوانی ندارد. حتی کاراکترهایی که در این لحظات به داستان اضافه میشوند نیز دارای ظاهری فانتزی هستند که ثابت میکند کارگردان نهتنها در روایت داستان دچار سردرگمی است بلکه در انتخاب ژانر نیز مردد است. تلفیق ژانرها اگر در چهارچوب فرم اثر باشد به هیچ عنوان ایراد محسوب نمیشود بلکه بیانگر خلاقیت کارگردان نیز هست اما زمانی که فرمی وجود ندارد این تلفیق ژانر فقط و فقط بیانگر فرار کارگردان از ناتوانیاش در روایت داستان است.

مشکلات کارگردانی در لحظات پایانی فیلم رنگ و بوی تازهای به خود میگیرد و مخاطب ناچار است شعار دادن کاراکترها و شاید بهتر است بگوییم جملات شعاری کارگردان را تحمل کند. بیان دیالوگهایی در خصوص ایمان و باور آن هم از زبان کاراکترهایی که شخصیتپردازی نشدهاند تیر خلاصی است بر پیکره فیلمی که هرچه پیش میرود بیشتر در منجلاب ابتذال فرو میافتد. تعلیق فیلم در سکانس پایانی که میبایست مخاطب را پای اثر میخکوب کند به مانند تمامی سکانسهای قبل بسیار کمرنگ است بهنحوی که نهتنها حس مخاطب بلکه احساسات او را نیز بهسختی برانگیخته میکند.
امتیاز نویسنده به فیلم: ۵ از ۱۰
منبع: gamefa.com
