نقد فیلم Anaconda | ضد سینما، ضد داستان! | موبوگیم
سینمای امروز هالیوود بهجایی رسیده که نهتنها عاری از هرگونه ایده نو و خلاقیت است، بلکه با گستاخی تمام، این بیایدهگی را بهعنوان «مفهوم» به خورد مخاطب میدهد. فیلم Anaconda جدید، نمونه متعفن این پدیده است. فیلمی که نه فیلم است، نه کمدی است، نه ترسناک است، بلکه ژست روشنفکریمآبانه یک کارگردان درمانده است که فکر میکند با بهکاربردن واژههایی چون «متا»، «بازآفرینی معنوی» و «خودارجاعی» میتواند بر تهیمایگی اثرش سرپوش بگذارد. این فیلم، یک خودکشی هنریِ برنامهریزیشده است؛ قتلِ عامدانه هرگونه زیباییشناسی، تعلیق و روایت در پشتِ پرده یک «شوخی» که نه بامزه است، نه هوشمند، فقط پرت و پلا است.

سینمای معاصر غرب، بهویژه هالیوود، در مرحلهای بحرانی از تاریخ خود به سر میبرد؛ بحرانی نه مالی، که هویتی. بیماری «فقدان ایده» که سالهاست مانند سرطان در پیکره این صنعت رخنه کرده، اکنون به مرحله متا رسیده است. تومورهای بدخیم «بازسازی»، «ریبوت»، «بازآفرینی معنوی» و حالا این اصطلاح مسخره «متا-بازآغاز» همه اندامهای حیاتیِ خلاقیت را از کار انداختهاند. «آناکوندا»ی ۲۰۲۵، زائده متاسازی این سرطان است. فیلمی که نه یک اثر سینمایی، بلکه یک پرونده روانپزشکیِ جمعی است؛ سندِ رسمیِ جنونِ یک صنعتِ در حالِ مرگ. تام گورمیکان، کارگردان فیلم، در مقامِ پزشکی شارلاتان ظاهر میشود که بهجای درمان بیمار، علائم بیماری را به عنوان «سبک هنری» به او میقبولاند و از او پول میگیرد. این فیلم، یک خودکشیِ هنریِ تشریفاتی است؛ مرگی که با طبل و شیپورِ تبلیغات و بازیگرانِ مشهور جشن گرفته میشود.
کل ایده فیلم بر یک دروغ بنا شده: اینکه با «خودآگاهی» نسبت به کهنگیِ فرمول، میتوانی همان فرمولِ کهنه را دوباره به خورد مخاطب دهی و او را همدستِ جرم خود کنی. این حقهبازیِ روشنفکرنمایانه، بزرگترین توهین به شعور مخاطب در دهه اخیر است. فیلم مرتباً به ما یادآوری میکند: «ما میدانیم که فیلمهای بازسازی احمقانهاند. پس شما هم بدانید و بخندید!» این، شیوه جدیدِ بردهداریِ فرهنگی است. تو به برده میگویی که میدانی بردهای، و او هم باید به این «آگاهی» بخندد! فیلم در یک دور باطل گرفتار است: از یک طرف میخواهد هجوِ هالیوودِ بیایده باشد، از طرف دیگر، خودش نمونه عینیِ همان بیایدگی است که ادعای هجو آن را دارد. این همان «دایره مفقوده منطق» است. شخصیتها در فیلم فریاد میزنند «هالیوود دیگه هیچ ایده تازهای نداره!» اما این فریاد، نه از موضع یک منتقدِ دردآگاه، که از زبان یک مجرمی است که در صحنه جرم دستش را به خون آلوده کرده و حالا داد میزند «قتل شد!». این، بیشرمیِ مطلق است.

از همان ابتدا باید پرسید: این فیلم برای که ساخته شده؟ برای نسلی که فیلم اصلی ۱۹۹۷ را (با همه ضعفهایش) بهعنوان بخشی از خاطره جمعی میشناسد و حالا میخواهد با آن تصفیهحساب کند؟ یا برای نوجوانانی که با زبانِ تصنعیِ «میم» و «طنزِ اینترنتی» بزرگ شدهاند و فکر میکنند هر چیزی که مُد روز است، هنر است؟ پاسخ این است: برای هیچکدام. این فیلم، یک گنگسترِ سینمایی است که برای پول درآوردن و سوءاستفاده از یک عنوان شناختهشده، حاضر است حتی خودش را بهصورت پارودی تقلیل دهد. تام گورمیکان، کارگردان فیلم، پس از آن «The Unbearable Weight of Massive Talent» که لااقل یک ایده مرکزی منسجم داشت، اینبار دست به کاری زده که بیشتر شبیه توهین به شعور مخاطب است. او فکر میکند اگر شخصیتهای فیلمش مرتب داد بزنند «هالیوود دیگه ایده نداره!»، پس خودش مبرا از این اتهام است. این نه صداقت، که بیشرمی است.
اما داستان؟ چه داستانی؟ چهار آدمِ میانسالِ درمانده، یک بازیگرِ شکستخورده (پل راد)، یک فیلمسازِ ویدئوهای عروسی (جک بلک)، یک فیلمبردار الکلی (استیو زان) و یک زنِ صرفاً تزئینی (تاندی نیوتن) که مثل بچههای عقبمانده تصمیم میگیرند با پول قرض، بروند در آمازون یک بازسازی از فیلمِ محبوبِ بچگیشان را بسازند. این طرح، از همان ابتدا آنقدر احمقانه و غیرقابلباور است که هرگونه امکانِ همذاتپنداری با شخصیتها را نابود میکند. ما با آدمهای واقعی طرف نیستیم، با کاریکاتورهایِ مسخرهای طرفیم که برای توجیهِ وجودِ یک سری شوخیِ وقیح، روی پرده افتادهاند. بحران میانسالی؟ آرزوی تحقق رؤیا؟ اینها برای گورمیکان فقط بهانهاند؛ بهانههایی برای کاتزدن به صحنه بعدی که در آن جک بلک یک خوک روی سرش گذاشته یا استیو زان دارد با یک مار مرده صحبت میکند. عمقِ تراژیکِ موقعیتِ این شخصیتها که میتوانست موتور محرکه یک درامِ انسانیِ قوی باشد کاملاً قربانیِ جوکسازیهایِ ارزان و نازل میشود.

صحبت از جوک شد. طنزِ این فیلم در چه سطحی است؟ در سطحِ یک شوخیِ تلویزیونیِ سادهلوحانه که برای بیننده بیحوصله پایِ گوشی همراه طراحی شده. بیشترِ خندهها (اگر اصلاً باشد) از برخوردِ فیزیکی، صداهای عجیب، و حرکتهای اغراقشده بازیگران ناشی میشود. «متا» بودن فیلم نیز چیزی نیست جز تکرارِ مکررات درباره نبودِ خلاقیت در هالیوود. یعنی فیلم، مرتب به خودش اشاره میکند که «من یک فیلمِ بازسازیِ بیمایهام». این، هوشمندی نیست؛ این یک جُکِ تکراری است که بار اول هم خندهدار نبود. سکانسی که یکی از شخصیتها مستقیماً به دوربین میگوید ما ایده نداریم، اوجِ تنبلیِ ذهنیِ فیلمساز است. بهجای آنکه با اثرِ هنریات حرف بزنی، میآیی و با زیرمتن به مخاطب میگویی که من میدانم این اثر مزخرف است! این، عینِ دزدی است که پیشاپیش به قاضی اعتراف کند تا مجازاتش تخفیف یابد.
بازیگران؛ پل راد، بازیگرِ توانایی است که در فیلمهایی مانند «مرد مورچهای» یا حتی کمدیهایی فراوان نشان داد میتواند عمق و ظرافت داشته باشد. اما اینجا، تبدیل به یک آدمِ مُهره شده که فقط باید مُزخرف بگوید و واکنشهای احمقانه نشان دهد. جک بلک، با انرژیِ سرکوبنشدنیاش، لااقل سعی میکند کسی باشد، اما دیالوگها و موقعیتها چنان ضعیف هستند که حتی او نیز در باتلاقِ فیلمنامه غرق میشود. تنها نقطه روشن و آنهم نسبی، بازی استیو زان است. او سعی میکند با حرکاتِ ریز و سکوتهای معنادار، به شخصیتاش کمی جان بدهد، اما این تلاش نیز در نهایت در کلیتِ پوچِ اثر گم میشود. تاندی نیوتن، بازیگرِ درخشانی که نامزد اسکار شده، کاملاً در این پروژه هدر رفته. حضور او فقط برای رفع تکلیفِ سندیکای بازیگران است. از مابقی بازیگران چیزی نگویم بهتر است!

از نظر بصری و کارگردانی، فیلم فاقد هرگونه هویت است. صحنههای جنگل، فاقد هراس و دلهرهای است. مارِ کامپیوتری این ضدقهرمانِ اصلی، نه ترسناک است، نه باورپذیر، نه حتی از نظر فنی چشمگیر. حضورِ آن بیهدف است؛ گویی فقط به این خاطر آنجا است که در تیزر و پوستر نشان داده شود. سکانسهای اکشن و تعقیبوگریز با ریتمی ناموزون و تدوینی آشفته کنار هم چیده شدهاند. موسیقی نیز از آن موسیقیهای پیشپاافتاده و کلیشهای است که برای پرکردن خلأهای صحنه اضافه شده. نکته تلختر، خطِ داستانیِ موازیِ مربوط به اشرار محلی است. این بخش، آنقدر اضافی، غیرضروری و بیسروته است که گویی از یک فیلمِ درجه سه دیگر کپی شده و به اینجا چسباندهاند. نه به تعلیق میافزاید، نه به طنز. فقط وقتِ مخاطب را تلف میکند و نشان میدهد که فیلمسازان حتی برای پرکردن ۹۹ دقیقه فیلم نیز برنامه منسجمی نداشتهاند.
فیلم ادعا میکند که به جنگلهای خطرناک و مرموز آمازون رفتهاست. اما آنچه روی پرده میبینیم، بیشتر شبیه به یک پارک موضوعیِ «ماجراجوییهای آمازون» در فلوریدا است. هیچ حسِ خفقان، رطوبتِ کشنده، یا هراسِ ناشی از ناشناختهها وجود ندارد. کارگردان حتی برای ساختن یک «فضا» ابتداییترین وظیفه یک کارگردان سینما نیز تنبل بوده است. سکانسها پشت سر هم میآیند بدون هیچ ریتمِ دراماتیک یا ایجاد تعلیق. تدوین، مکانیکی و فاقد ذوق است. دوربین کاری به جز تعقیبِ بازیگران در میان برگهای مصنوعی ندارد. و اما آن «آناکوندای» بزرگ. نقطه کانونی فیلم. در فیلم اصلی ۱۹۹۷، مار با همه ضعف جلوههای ویژه یک «حضور» ترسناک داشت. یک نیروی طبیعیِ خشمگین و غیرقابلپیشبینی. اما در این نسخه، مار یک «نقش» است. یک «وسیله» است. حضوری کاملاً اختیاری و تصادفی دارد. گویی فیلمسازان فراموش کردهاند که باید از این موجود ترس ایجاد کنند و فقط یادشان مانده که باید آن را در قاب جای دهند. جلوههای بصریِ آن نیز نه ترسناک، نه واقعگرا، بلکه نوعی «گرافیکِ کارتونیِ» بیخاصیت است. این مار، نمادِ خودِ فیلم است: بزرگ، پرهیاهو، اما توخالی و بیخطر.

فیلم Anaconda جدید، در نهایت، نشاندهنده یک بیماریِ مسری در سینمای جهان است: بیماریِ «بیمسئولیتیِ هنری». وقتی یک فیلمساز با بازیگرانی شناختهشده و بودجهای نسبی حاضر میشود اثری چنین تهی، پوچ و بیروح را به نام سینما تحویل دهد، باید در سلامتِ فکریِ کل این سیستم شک کرد. این فیلم، نه عشق به سینما را ترویج میدهد، نه مخاطب را میخنداند، نه میترساند. فقط او را گیج و خسته میکند. این، سینما نیست؛ یک آزمایش روانشناسی است برای سنجشِ میزانِ تحملِ انسان در مواجهه با امرِ پوچ. متأسفانه، در بازارِ مصرفزده امروز، همین «پوچیِ خودآگاه» نیز ممکن است توسط عدهای بهعنوان «هنرِ پستمدرن» قلمداد شود و این، فاجعه را تکمیل میکند.
در دنیایی که سینماگران بزرگ برای خلق یک اثر سالها رنج میکشند، آثاری مانند این «آناکوندا»، بیاحترامی به تاریخ سینما و تحقیر مخاطب است. این فیلم را باید نه در سالن سینما، که در کلاسهای روانشناسیِ الزامی بررسی کرد. نمره دادن به چنین اثری، خود توهین به مفهوم نقد است. این فیلم، یک «صفر» بزرگ است. یک خلأ هنری. فقط میماند این پرسش که آیا مخاطب امروز، آنقدر شعور دارد که این قبیل تولیدات را پس بزند، یا صنعت سینما آنقدر در انحطاط فرورفته که چنین آثاری را نیز بهعنوان «سرگرمی» میپذیرد؟ آینده پاسخ خواهد داد.

«آناکوندا»ی ۲۰۲۵ فقط یک فیلم بد نیست. بد بودن، گاهی میتواند حاوی یک شرافتِ ناخواسته باشد. این فیلم، یک «پدیده بیمارگونه» است. نشانهای از یک فرهنگِ در حالِ فروپاشی که دیگر نه توانِ خلق دارد، نه جسارتِ اقتباسِ درست، و نه حتی حوصله داستانگوییِ ساده را. این فیلم، با بازیگران گرانقیمت و تبلیغات گسترده، به مخاطب میگوید: «سینما تمام شد. ما فقط داریم باقیماندههایش را با طعمدهندههای مصنوعی میفروشیم. تو هم بخور و برو.» اما وظیفه منتقد چیست؟ تنها گفتن اینکه «این فیلم بد است» کافی نیست. باید فریاد زد که این نوع تولید، یک «جنایت فرهنگی» است. جنایتی که در آن استعداد بازیگران تباه میشود، بودجهها به باد میرود، وقت مخاطب دزدیده میشود، و مهمتر از همه، «اعتبارِ هنرِ سینما» لگدمال میگردد. آینده سینما در دستان کسانی نیست که واژه «متا» را مانند طلسم تکرار میکنند، بلکه در دستانِ کسانی است که جسارتِ گفتنِ یک «داستانِ راستین» را هرچند کوچک دارند. بازهم تکرار میکنم فیلم Anaconda، ضدِ داستان است. ضدِ سینما است. باید آن را نه در سالنهای سینما، که در کلینیکهای آسیبشناسیِ فرهنگی کالبدشکافی کرد.
امتیاز منتقد: ۲ از ۱۰
منبع: gamefa.com
