بهرام افشاری از استعداد تا همدستی با جریان ابتذال
گورجیف میگوید: «بردگی و اسارت بشری معمولا به مرور رشد کرده و بیشتر میشود. مردم به تدریج خواهان اسارت و بردگی میشوند و دیگر به زنجیر نیازی نیست. کم کم از اسارت خوششان میآید و بالاخره به آن افتخار میکنند. این فاجعهی بسیار بزرگی است که به بشریت وارد میآید.» هنر به عنوان پدیدهای که برای عموم مردم تولید و به اصطلاح خلق میشود، پدیدهای انسانی است. توسط انسان به وجود میآید، انسانی دیگر آن را درمییابد و مخاطبش قرار میگیرد و بقیهی ماجرا هم در تار و پود جامعهی انسانی غوطه میخورد. با این حساب هنر هم میتواند در پارهای اوقات رفتاری انسانی داشته باشد.
آنها که در این مقوله عمیقتر میشوند گاهی پی میبرند به این که اصلا هنر گاهی در کالبد انسانی ظاهر میشود. خشم دارد و میشود تراژدی. شوخی دارد و میشود کمدی. احساسات دارد و در پوستین درام رخ مینماید. هنر تا آنجا که بتواند انسان است؛ چون این بشر است که آن را با دادههای آسمانی به وجود میآورد. پس باید این را هم بپذیریم که هنر هم میتواند مثل هر فرد دیگری متعالی شود، پیشرفت کند، اوج بگیرد، افت و انزوا را از سر بگذراند، به تباهی بگراید، مریض شود و حتی افرادی او را از راه به در ببرند و منحرفش کنند. میتواند اسیر شود و به اسارتش خو بگیرد. هنر را معمولا و در بیشتر موارد، هنرمندان هستند که هدایت میکنند و مینویسند، مینگارند و میسازند کالبدهایی از تجلی هنر را که میتواند خوشحال، غمگین، آلوده، متعالی و حتی مریض باشد.
سینمای مریض

ما، شهروندان جامعهی ایرانی به سینما میرویم. چنان که پیشتر از ما هم ایرانیها از هنر استقبال میکردند؛ از همهی گونههای آن. عادت پیشین این بود که در خلال سینما رفتنها، با تفکرات عمیق، با آثار تاثیرگذار، با نوشتههای تفکربرانگیز که در قالب فیلم به نمایش درمیآمدند و با دادههایی مواجه میشدیم که رفت و آمد ما به سینما را ارزشمند میکرد. از دری وارد میشدیم و انتظار داشتیم وقتی به این جهان جادویی میآییم و از در دیگری خارج میشویم، زندگیمان، حالمان، نگرشمان و حتی سرنوشتمان دستخوش تغییر شود.
تغییراتی که در نهایت فردی انسجامیافتهتر و متعاقب آن جامعهای منسجمتر و بالغتر را تولید میکردند. ما، شهروندان جامعهی ایرانی به سینما میرویم؛ اما بر خلاف گذشتهها چیزی به جز چند عنوان شبهکمدی و سخیف دستمان را نمیگیرد. آثاری که میبایست ما را بخندانند و در حین خندیدن، ضمیر ناخودآگاهمان را هم قلقلکی بدهند و متوجه ارزشهایی در معرض خطر یا ضدارزشهایی خیز برداشته به سوی روزمره ما کنند.
میبایست اینگونه باشند؛ اما نیستند. افسار سینما را دستشان دادهاند و آنها بیرحمانه این اسب سرکش را به سوی دشتی و نه حتی دشت، بلکه مردابی میکشانند که خروج سخت و طاقتفرسا از چسبناکی از آن مستلزم سالها تلاش و تقلای دوباره است. سینما را انگار افرادی، فقط به استناد این که پولش را دارند، اجاره کردهاند برای خودشان و بیشتر پول داشتن خودشان. فعل اجاره کردن هم شریفتر از رویکرد این افراد است. باید گفت سینما را گروگان گرفتهاند که چون فقط پول دارند، سوار بر اسب سینما، بتازند و پولدارتر شوند. غافل از اینکه همین رویکرد هم اسبشان را خسته میکند و میدان تاخت و تاز را از آنها میگیرد.
سلیقهای مورد هجوم

میدان تاخت و تاز چیست؟ سیلقهی مخاطب! سلیقهای که مثل موم در دست هنرمند و سینماگر بوده، هست و خواهد بود. استقلال خودش را دارد؛ اما این استقلال باز هم با رسالت هنری هنرمند گره خورده و به وسیلهی آن بازتعریف میشود. مخاطب میبیند و حتی ممکن است نمایش را دوست نداشته باشد. این گزاره اما پابرجا نیست و شاید منطبق بر نظر گورجیف، انسان عادت میکند. به هر چیزی عادت میکند. به لذتهایش، به دردهایش، به خستگیهایش، به نداشتههایش و به دیدهها و شنیدههایش خو میگیرد. آنها را در ضمیر ناخودآگاه میپذیرد.
جامعهای که پذیرفته بود فیلمنامه را باید علی حاتمی بنویسد یا بهرام بیضایی، آن را باید عباس کیارستمی به نگارش در بیاورد یا در صورت امروزیاش اصغر فرهادی؛ حالا این نامها را به مرور و بر حسب عادت فراموش میکند. این نامها محو میشوند و در تیتراژ یک فیلم اصلا عنوان نویسنده کمرنگتر و بیاهمیتتر ظاهر میشود. مخاطب دارد همهی ارزشها را فراموش میکند و به این که به سینما بیاید تا از سر اجبار نام و تبلیغات و پوشش رسانهای فیلم در فضای بزرگ یک سالن سینما بخندد و حتی نداند برای چه و با چه توجیهی خندیده است خو میگیرد. او دارد به همین منوال و بر اساس خلق و خوی عادتپذیر انسانی باور میکند و میپذیرد که سینما همین است یا حداقل سینمای ایران همین است.
مطابق با نظر گورجیف، مخاطب دارد این بردگی را قبول میکند و حتی دوستش خواهد داشت. سینمایی که بردهی سازندگانی فقط با هدف پولسازی شده و مخاطبانی که بردهی تماشا و پذیرش این سینما هستند؛ بدون تعارف و البته با همهی گزنده بودنش، تصویر برجستهی سینمای ایران در این سالهاست. تا جایی که وقتی یک اثر بر خلاف این روند ساخته میشود، آنقدر سر و صدا میکند که آن را بر خلاف واقعیت و دور از انتظار حقیقی، مخاطب ایرانی شایستهی نامزدی و حتی برنده شدن اسکار میپندارد.
یکی از متهمان اصلی

با این حال متهمان این پروندهی سیاه فقط سازندگان نیستند. آنها تصمیم خودشان را گرفتهاند. میخواهند به بهای نابود کردن ارزشهای هنری و انسانی در سینما و خاموش کردن چراغ خلاقیت و هنرمندی در سالنها، غیرکمدیهای سخیف خودشان را به خورد تماشاگر بدهند و در ازای آن پول هنگفتی هم به جیب بزنند. این جرم سنگین و خسارتزا اما نمیتواند از عهدهی یک گروه و یک عنوان سازنده بر بیاید. او نیاز به قطعههای پازل خودش دارد تا صحنهی جرم را رقم بزند. نیاز به رسانه دارد، نیاز به تبلیغات دارد، نیاز به مدیران غیرشایسته دارد و البته و صد البته نیاز به بازیگر هم دارد. بازیگر بود که فیلم متولد شد.
بازیگر هست که سینما ادامه میدهد و بازیگر بدون تردید، بیتعارف و عاری از هر مبالغهای در ایجاد جریان فکری در سینمای هر کشوری یا حتی در سینمای جهان نقشی غیر قابل انکار را پذیرفته است. بازیگر با قرار گرفتن جلوی دوربین و اجازه دادن به تماشاگر که به نظارهی اثرش بنشیند، خواسته یا ناخواسته تفکر جمعی مردم را تحت تاثیر قرار میدهد. بازیگر یا بازیگرانی که در سینمای امروز ایران باید تعیینکننده ظاهر میشدند. تعینکننده هم بودند؛ اما نه در وادی نجات سینما از ابتذال و لئامت؛ بلکه با حضورشان و خیلیها با حضور مداومشان تعیین کردند که سینما باید به این مرداب آکنده از بوی تعفنآمیز و پلشتی پرت شود و آنقدر در آن دست و پا بزند که این حال و هوای عفن، تبدیل به عادت تماشاگر شود.
ما به سینما میرویم تا بازیگرانی را ببینیم که پیش از این با حضور در آثار مهمی، با درخشش خودشان اعتماد ما را جلب کرده بودند؛ اما حالا کمدی پشت کمدی و در حقیقت غیرکمدی پس از غیرکمدی روی پرده ظاهر میشوند، محتوایی سخیف را با شوخیهایی که به حد خنده هم نمیرسند بازی میکنند و به قیمت تنزل نگاه مخاطب، پول را به جیب سازندگان سرازیر میکنند. همان سازندگانی که از سینما و پردهی نقرهای فقط پولش را میخواستند و برایشان مهم نبود که چه بلایی بر سر فرهنگ، ادبیات، هنر، سینما و حتی نگاه و تفکر مردم این جامعه میآورند. بله؛ بازیگر در ردیف اصلیترین متهمان این پرودهی سیاه قرار میگیرد. او اگر از پذیرش بازی در این ابتذال امتناع میکرد، ابتذال جسور نمیشد و سینماهای ایران را اشغال نمیکرد.
بهرام افشاری

در این بین نامی را میشناسیم که با لیست فیلمهای اکران شدهی هر سال، بارها به چشم میخورد. از ۱۳۹۲ تا ۱۴۰۴، نام ۱۶ اثر در کارنامهی او دیده میشود. فقط در ۲ سال در ۶ فیلم پر سر و صدا به ایفای نقش پرداخته است. نامش تثبیت کنندهی فروش و تضمین گیشه است. او را در ابتدا با «من عصبانی نیستم»، «لانتوری» و «به کارگر ساده نیازمندیم»، جدی گرفتیم، باورش کردیم و پذیرفتیم و حالا در فصل بهرهبرداری از کارنامهای که ساخته، با فیلمسازان گیشهپرست همدستی میکند؛ «بهرام افشاری»! فیلمهایی مثل به کارگر ساده نیازمندیم و لانتوری، تایید میکنند که این بازیگر مجموعهای از استعداد، توانایی و فهم سینماست. نقش را باور میکند و مخاطب هم او را در نقشش میپذیرد. به راحتی در نقشها ذوب میشود و در حین تماشای آثار او فراموش میکنیم که نامش بهرام افشاری بوده است.
چنین استعدادی مدتهاست که تن به پذیرش سخیفترین آثار ممکن داده و تیشهی در دست فیلمساز بدون تعهد و سطحینگر و گیشهپرست را هل میدهد و به جای جلوگیری از فاجعه، به آتش بر پا شده در این سینما دامن میزند. پس از سینمایی تحسینشدهی «به کارگر ساده نیازمندیم» که به نوعی مهر تاییدی بر استعداد غیر قابل انکار افشاری بود، او حداقل در ۱۰ فیلم بازی کرده که به لحاظ کارکرد و سطح اجرا در ردیف آثار مبتذل و برخی بسیار مبتذل و ویرانگر برای هنر و جامعه قرار میگیرند. نامش گیشه را تضمین میکند و فیلمساز هم امضای قرارداد همکاری با افشاری را با هر فلیمنامه، هر تیم عوامل و هر اجرایی، ضمانت پول در آوردن خودش میبیند. قراردادها به سویش روانه میشوند و این بازیگر توانمند به آنها که بیشباهت با یکدیگر هم نیستند، نه نمیگوید.
او به آثار مبتذل نه نمیگوید و برعکس، به ترویج آنها دامن میزند. تماشاگر پیش از این پذیرفته که افشاری یک هنرمند مستعد و توانمند میباشد و حالا با این ذهنیت به استقبال تماشای دیگر آثارش میرود. دیگر آثاری که به جز خیانت به فرهنگ و سینما و هنر و البته در سطحی گستردهتر به نگرش و تفکر و نگاه هنری و عمق دید جامعه، چیز دیگری نیستند. معدودی پول درمیآورند و عموم در ابتذال سینمای غرق در مرداب تباهی فرو میروند. بهرام افشاری مثل خیلی دیگر از ستارههای مستعد همعصر خودش در این اتهام دست و نقش دارد. او پذیرفته که نقش منفی داستانی باشد که در تاریخ نوشته خواهد شد و عنوانش این است؛ دوران ابتذال سینمای ایران!
هنوز میتوانی قهرمان باشی!

در دنیای موازی، بهرام افشاری را طور دیگری میبینیم. میبینیم که او پس از تجربهی حضور در یک اثر سخیف و سطحی و مبتذل، به خودش میآید، به پیشنهاد بعدی نه میگوید، از همان رسانه که فیلمسازان گیشهپرست را بزرگنمایی کرده، بر علیه خودشان بهره میبرد، سکان را از دست آنها میگیرد و با اعتباری که پردهی نقرهای و رضایت نگاه مخاطب به او بخشیده به نبرد با جریان ویرانگر سینمای ایران میپردازد. قهرمان میشود و موجی پشت سر خودش به راه میاندازد و همکارانش هم یا بر اساس درک موازی یا حتی بر اساس فشار رسانه، مجبور میشوند به آثار سخیف با قاطعییت نه بگویند تا این موج غرقشان نکند.
فقط تصور کنید که بهرام افشاری با این رویکرد، چه خدمتی میتوانست به این سینمای در حال خفه شدن و دست و پا زدن ایران بکند. دنیای حقیقی اما روایت دیگری دارد. روایتی که بازخوانی آن گزنده و تلخ است و متاسفانه دستان بلند این ستارهی سینمای ایران شاید حتی بدون اینکه خودش بخواهد تا بازو در خون هنر در حال جان دادن آلوده به نظر میرسد. او نقش میپذیرد و با بازی در فیلمهایی که نباید به این سینما راه پیدا میکردند، با فیلمسازان بنیانکن و ویرانگر این روزها همسدت میشود و کار آنها را تایید میکند.
برای بازیگری مثل بهرام افشاری و در سن و سال او و بر مبنای توانایی بالایش در ایفای نقشهای مختلف، همین حالا هم شدنی است که رویکرد جهان مطلوب موازی را در پیش بگیرد. قامت بلند او در تاریخ سالهای اخیر پردههای سینما در ایران، میتواند حتی یکتنه جلوی جریان منفی بایستد و جلوی انتشار آثار مبتذل بایستد. در گوشهای از این بلوا، موجودی آسیبدیده نشسته است. زخم بر تن و ظاهرش نقش بسته و خون و غبار سیمایش را مکدر کرده و گوشهگیر و منزوی صدایی ضعیف را زمزمه میکند. او همان موجودی است که شباهتهایی به انسان دارد و میتواند در پارهای اوقات رفتاری انسانی داشته باشد. سینما به عنوان تبلوری از هنر است که گاهی در کالبد انسانی ظاهر میشود.
خشم دارد و میشود تراژدی. شوخی دارد و میشود کمدی. احساسات دارد و در پوستین درام رخ مینماید. این بار هنر در فیلمی به نام تاریخ سالهای اخیر سینمای ایران بازی میکند و نقش قربانی را دارد. او که رمق چندانی هم برایش باقی نمانده، در میان سایهی افرادی که در حال پول شمردن و سر دادن قهقهههای بلند هستند، فردی بلندقامت را در آن سوی این افراد میبیند و صدایش میزند. صدا هر چند ضعیف؛ اما میتواند به گوش مخاطبش برسد که قهرمانی را فرا میخواند و از او قهرمانی و ایستادگی و وفاداری به هنر و سینما را میطلبد. سینمای ایران در گوشهی این بلوا آرام زمزمه میکند: «بهرام افشاری! بهرام افشاریها! من به شما بدی نکرده بودم. حالا شما باید نجاتم بدهید. از سایهها بیرونم بیاورید.»
منبع: gamefa.com


