مرگ شنل‌ها: ژانر ابرقهرمانی زیر تیغ جراحی | موبوگیم

تصور کنید پرده‌ی سینما بالا می‌رود، لوگوی معروف مارول یا دی‌سی نمایان می‌شود، اما خبری از مردی در لباس خفاشی یا موجودی با سپر ویبرانیومی نیست. به جای آن، یک معلم جغرافیا را می‌بینیم که در برابر یک سیستم فاسد ایستاده است، یا پرستاری که در شیفت شب، مرگ و زندگی را در دستانش می‌فشارد. آیا هنوز هم مثل قبل هیجان‌زده می‌شوید؟ آیا اصلاً می‌توان به این فیلم برچسب «ابرقهرمانی» زد؟

این پرسشِ به‌ظاهر ساده، درواقع تلنگری به کهن‌الگویی‌ست که سینه‌به‌سینه از هومر تا استن لی منتقل شده است. ما در آستانه‌ی عصری ایستاده‌ایم که پرستار شب‌کار و معلم جغرافیای فداکار، بی‌آنکه نیازی به پرتوی لیزر یا شنل داشته باشند، همان تپشِ قلبی را در تماشاگر ایجاد می‌کنند که روزگاری تنها از دیدن نشانِ خفاشی در آسمان تجربه می‌کردیم. عصاره‌ی «ابرقهرمان بودن»، نه در قدرتِ مطلق، که در انتخابِ شجاعانه در دلِ بحران است؛ و این انتخاب، متعلق به هر انسانی با هر میزان توانایی است.

ما در دوران اوج و البته اشباع ژانر ابرقهرمانی زندگی می‌کنیم. دورانی که استودیوها تقریباً هر ماه ما را با شنل‌های جدید، قدرت‌های عجیب‌تر و تهدیدات کیهانی بزرگ‌تر بمباران می‌کنند. اما اگر یک گام به عقب برداریم و از خود بپرسیم چه چیزی واقعاً ما را به این داستان‌ها میخکوب می‌کند، به پاسخ جالبی می‌رسیم: احتمالاً نه قدرت پرواز، بلکه بار سنگین «مسئولیت» است.

در این پرونده‌ی ویژه و تحلیلی موبوگیم، می‌خواهیم نبض این ژانر محبوب را بگیریم. از خود خواهیم پرسید که آیا واقعاً «ابرقدرت‌ها» عنصر حیاتی این قصه‌ها هستند؟ اگر این عنصر خیالی را از معادله حذف کنیم، چه چیزی از اسکلت‌بندی داستان‌های محبوبمان باقی می‌ماند؟ همراه ما باشید تا کالبدشکافی جسورانه‌ای بر پیکر ژانر ابرقهرمانی داشته باشیم.

DNA مشترک تمام داستان‌های ابرقهرمانی؛ از اسطوره‌های باستان تا مارول

مرگ شنل‌ها | کالبدشکافی ژانر ابرقهرمانی بر پرده سینما

پیش از آنکه شنل و نقاب را کنار بگذاریم، باید بدانیم واقعاً با چه قالبی طرف هستیم. ژانر ابرقهرمانی یک هیولای فرنچایزی مدرن نیست؛ این ژانر عملاً همان اسطوره‌شناسی مدرن است. همان‌طور که یونانیان باستان، هرکول را با قدرت خدایی‌اش و تراژدی انسانی‌اش می‌ساختند، ما نیز امروز مرد عنکبوتی را می‌سازیم که بین قبض برق و نجات دنیا گیر کرده است.

اما چه عناصری باعث می‌شود یک داستان، «ابرقهرمانی» حس شود، حتی اگر شخصیت اصلی آن یک بیلیونر خوش‌پوش یا یک جهش‌یافته باشد؟ بیایید این DNA مشترک را که تقریباً در تمام آثار موفق این ژانر از «شوالیه تاریکی» گرفته تا «شزم» دیده می‌شود، بررسی کنیم:

۱. زخم آغازین یا کاتالیزور

هیچ قهرمانی بدون یک شکاف عمیق درونی متولد نمی‌شود. این ترومای بنیادین است که موتور محرک داستان را روشن می‌کند. برای بتمن، صدای شلیک گلوله در کوچه‌ی تاریک و از دست دادن والدینش است. برای مرد عنکبوتی، عذاب وجدان مرگ عمو بن. این رخداد، پرسش مرکزی داستان را می‌سازد: «اگر می‌توانستم جلوی این فاجعه را بگیرم، چرا این کار را نکردم؟»

۲. کشف و آزمون قدرت

این بخش که معمولاً با رنگ و بوی طنز و آزمون و خطا همراه است، اوج لذت بصری ژانر را می‌سازد. یادتان هست پیتر پارکر چطور روی پشت‌بام‌ها سکندری می‌خورد؟ یا تونی استارک چطور با درصد خطاهای موتور پروازش دست و پنجه نرم می‌کرد؟ این مرحله به ما می‌گوید که قدرت ذاتی نیست، بلکه یک مهارت اکتسابی است.

مرگ شنل‌ها | کالبدشکافی ژانر ابرقهرمانی بر پرده سینما

۳. هویت دوگانه و نقاب

نقاب فقط یک تکه پلاستیک یا پارچه نیست؛ این یک نماد روانشناختی از شکاف بین «خودِ حقیقی» و «خودِ آرمانی» است. زندگی دوگانه‌ی کلارک کنت خبرنگار دست و پا چلفتی در برابر سوپرمن شکست‌ناپذیر، استعاره‌ای از زندگی تمام انسان‌های مدرن است که در شبکه‌های اجتماعی یک آواتار قوی‌تر از خود واقعی‌شان دارند.

۴. کد اخلاقی

شاید هیچ چیز به اندازه‌ی این اصل، یک ابرقهرمان را از یک vigilant (انتقام‌جو) جدا نکند. قانون «نکشتن» محدودیتی است که قهرمان برای خودش وضع می‌کند. این یعنی او قدرت مطلق را دارد، اما با اخلاق انسانی محدودش می‌کند. همین تنش اخلاقی بین مرگ و عدالت است که داستان‌هایی مثل «بی‌نظمی» (Injustice) را تا این حد خردکننده می‌کند.

۵. آنتاگونیست به مثابه آیینه

بهترین شرورهای تاریخ سینما، کسانی هستند که بازتاب تاریک قهرمان‌اند. جوکر نظم و دیوانگی است در برابر نظم و انضباط بتمن. کیلمونگر وطن‌پرستی خشونت‌آمیز است در برابر بی‌طرفی شاه‌وار پلنگ سیاه. این تقابل نشان می‌دهد که مرز بین قهرمان و شرور یک مو باریک بیشتر نیست.

مرگ شنل‌ها | کالبدشکافی ژانر ابرقهرمانی بر پرده سینما

۶. تشدید تهدید

جهان داستان‌های ابرقهرمانی مدام در حال باد کردن است. دشمن محله‌ای دیروز، تهدید کهکشانی امروز است (حرکت از لوکی به تانوس). این اصل روایی برای حفظ «ریسک» داستان ضروری است، اما در عین حال پاشنه‌آشیل این ژانر نیز هست، چون مخاطب را نسبت به فاجعه بی‌حس می‌کند.

۷. ضعف و آسیب‌پذیری

اگر قهرمانی نقطه‌ضعف نداشته باشد، داستانش تمام شده است. کریپتونایت سوپرمن فقط یک سنگ نیست، بلکه نمادی از این حقیقت است که حتی خدایان هم می‌توانند بشکنند. این ضعف‌پذیری فیزیکی یا عاطفی (مثل وابستگی به MJ یا لوئیس لین) پلی برای همذات‌پنداری مخاطب می‌سازد.

۸. بهای قهرمانی

«قهرمان بودن» یک شغل نیست، یک نفرین است. در پایان هر نبرد، قهرمان ما چیزی را از دست داده است؛ حالا چه جان معشوقه‌اش باشد، چه معصومیتش. اینجا جایی است که ژانر ابرقهرمانی از «فانتزی صرف» فاصله می‌گیرد و وارد قلمرو «درام» می‌شود.

نکته‌ی شگفت‌انگیز اینجاست که همین هشت عنصر، اسکلت‌بندی بسیاری از شاهکارهای بی‌ابرقدرت تاریخ سینما را نیز تشکیل می‌دهند. از «پدرخوانده» بگیرید تا «فهرست شیندلر»؛ همه زخم آغازین دارند، کد اخلاقی دارند، و آنتاگونیستی که آیینه‌ی قهرمان است. تفاوت فقط در این است که نبرد نهایی به‌جای آسمان، در آشپزخانه‌ای تاریک یا دفتری سوت‌وکور رخ می‌دهد. این یعنی ژانر ابرقهرمانی نه با میزان پرواز، که با عمق انتخاب‌های دشوار انسانی تعریف می‌شود، حقیقتی که خیلی از اقتباس‌های پرهزینه آن را فراموش کرده‌اند.

حالا که این فرمول را شناختیم، سوال موبوگیمیی ما این است: آیا در این فهرست بلند، جایی برای «قدرت پرواز» یا «لیزر چشم» به عنوان یک ضرورت مطلق می‌بینید؟ حقیقت این است که قدرت‌ها فقط چاشنی کارند؛ غذای اصلی، همین رنج انسانی است.

جراحی ژانر: اگر شنل‌ها را از تنشان درآوریم چه می‌ماند؟

مرگ شنل‌ها | کالبدشکافی ژانر ابرقهرمانی بر پرده سینما

بیایید یک آزمایش ذهنی ترتیب دهیم. سه‌گانه‌ی «شوالیه تاریکی» کریستوفر نولان را در نظر بگیرید. لباس بتمن، بت‌موبیل و آن صدا را حذف کنید. چه می‌ماند؟ یک فساد مالی پیچیده، یک روان‌پریش آشوب‌طلب (جوکر) و یک دادستان منطقه که تبدیل به شرور شده است (دوچهره). این عملاً خلاصه‌ی یک تریلر جنایی درجه یک است. نولان خودش این را فهمیده بود و به همین دلیل بود که «شوالیه تاریکی» را بیشتر شبیه فیلم «مخمصه» مایکل مان ساخت تا یک کمیک‌بوک متحرک.

اما نکته‌ی ترسناک و در عین حال جذاب این است که اگر سوپرمن جیمز گان را نیز جراحی کنیم چه؟ اگر کریپتون را حذف کنیم، چه می‌ماند؟ داستان یک مهاجر که خودش را در یک سرزمین خارجی غریبه می‌بیند، سعی می‌کند همرنگ جماعت شود و از ارزش‌های کشاورزانه‌ی پدر و مادرش در برابر جهان خشن مدرن دفاع کند. این دیگر یک فیلم ابرقهرمانی نیست؛ این یک درام اجتماعی عمیق درباره‌ی «دیگری بودن» و «پناهندگی» است.

سندروم لباس تنگ: وقتی چسبیدن به قدرت‌ها، داستان را فلج می‌کند

مرگ شنل‌ها | کالبدشکافی ژانر ابرقهرمانی بر پرده سینما

برای دهه‌ها، فیلم‌های ابرقهرمانی در دام آنچه ما «سندروم لباس تنگ» می‌نامیم گرفتار بودند. داستان‌ها به این شکل خطی پیش می‌رفت: یک آدم خوب یک قدرت به دست می‌آورد، یک آدم بد می‌خواهد آن قدرت را بگیرد یا جهان را نابود کند، آن‌ها با هم می‌جنگند و جهان نجات پیدا می‌کند. این ساختار تک‌بعدی باعث شد خیلی از منتقدان، ابرقهرمانی را «سینمای پاستیلی» یا «چرند مخصوص نوجوانان» بنامند.

اما چه چیزی ورق را برگرداند؟ «انسان‌سازی». در یک دهه‌ی اخیر، فیلم‌سازان فهمیده‌اند که ما نیازی نداریم قهرمانی را ببینیم که غمگین است چون نمی‌تواند عشقش را نجات دهد. ما نیاز داریم قهرمانی را ببینیم که از این همه فداکاری خسته شده است. لوگان (ولورین) در فیلم تحسین‌شده «لوگان» جیمز منگولد، یک ابرقهرمان نیست؛ یک راننده لیموزین الکلی و فرسوده است که از زندگی بیزار است. او به مراقبت از پروفسور ایکس مبتلا به آلزایمر نشسته و تنها آرزویش مرگ است. اینجا قدرت التیام‌بخشی ولورین دیگر یک نعمت نیست، یک طناب دار ابدی است که نمی‌گذارد او به آرامش برسد.

اگر از مخاطب موبوگیم بپرسید چرا «لوگان» را بیشتر از «مرد مورچه‌ای ۳» دوست داشتید، احتمالاً می‌گوید چون درد لوگان واقعی بود، نه یک توپ آبی کامپیوتری. این اثبات می‌کند که اگر «رنج انسانی» در مرکز باشد، ما حتی نبود انفجارهای بزرگ را هم تحمل می‌کنیم.

راز ماندگاری همین چند فیلم انگشت‌شمار در میان خروارها محصول کمیک‌بوکی، در همین درد مشترک نهفته است. رنج، زبانی جهانی است که نیازی به زیرنویس ندارد؛ وقتی لوگان زخم‌های کهنه‌اش را به ما نشان می‌دهد، بی‌آنکه بدانیم، زخم‌های خودمان را بر پرده می‌بینیم. این لحظه‌ی ناب، جایی است که ژانر از پوستین سینمای گیشه‌ای بیرون می‌آید و به آینه‌ای برای روان جمعی ما تبدیل می‌شود. ما عاشق پرواز لوگان نیستیم؛ ما عاشق شکنندگی‌اش هستیم، چون در آن شکنندگی، بازتابی از تاب‌آوری خودمان را پیدا می‌کنیم.

قهرمان‌های خاکستری جهان واقعی: ابرقهرمانی بدون ری اکشن‌های CGI

مرگ شنل‌ها | کالبدشکافی ژانر ابرقهرمانی بر پرده سینما

حالا تصور کنید ژانر ابرقهرمانی کاملاً از شر قدرت‌های ماورایی خلاص شود. آیا می‌تواند به عنوان یک زیرژانر مستقل به نام «ابرقهرمانی اجتماعی» بقا پیدا کند؟ پاسخ در آثاری نهفته است که هم‌اکنون وجود دارند اما ما به آن‌ها برچسب ابرقهرمانی نمی‌زنیم. به این مثال‌ها دقت کنید:

معلمِ قهرمان: معلمی که وارد یک مدرسه پر از خشونت و فروپاشی می‌شود. او هیچ سلاحی ندارد، فقط حرف زدن بلد است. او هر روز با آنتاگونیستی به نام «سیستم» می‌جنگد. او مثل بتمن، ترومایی از گذشته دارد و مثل اسپایدرمن، با هر شکست، خرد می‌شود اما فردا باز به مدرسه برمی‌گردد. این یک «ابرقهرمان روزمره» است.

افشاگر: یک کارمند ساده که علیه یک غول صنعتی فاسد می‌ایستد. او دچار تعارض دوگانه‌ی زندگی است: امنیت خانواده در برابر نجات جان هزاران غریبه. او زره آهنی ندارد، فقط یک وجدان بیدار دارد. بهای قهرمانی او از دست دادن آبرو و زندگی‌اش است.

این آدم‌ها همان کاری را می‌کنند که کاپیتان آمریکا می‌کرد: «من می‌توانم تمام روز این کار را بکنم.» آن‌ها بدون سرم ابرسرباز، روی پاهای خودشان می‌ایستند. مشکل اینجاست که هالیوود به ما یاد داده که اگر یک نفر از آسمان نیاید و با مشت گنده‌اش دشمن را نکوبد، پیروزی رخ نداده است. اما حقیقت این است که نبرد واقعی، درون انسان است و این نبردها نیازی به پرتاب آتش ندارند.

پارادوکس جدید دی‌سی و جیمز گان

مرگ شنل‌ها | کالبدشکافی ژانر ابرقهرمانی بر پرده سینما

بیگانگانی که از ما انسان‌ترندجالب‌ترین اتفاق این روزها در دنیای دی‌سی در حال رخ دادن است. جیمز گان که با «نگهبانان کهکشان» ثابت کرد یک درخت سخنگو (گروت) و یک راکن اصلاح‌شده (راکت) می‌توانند بیشتر از خیلی از بازیگران اسکاری، مخاطب را به گریه بیندازند، حالا سکان‌دار دی‌سی است.

پروژه‌ی «سوپرمن» او دقیقاً همین نقطه را هدف گرفته است. گان نمی‌خواهد یک خدای شکست‌ناپذیر نشان دهد. او می‌خواهد مهربانی را در جهانی بدبین احیا کند. شاید بتوان گفت مانیفست جدید دی‌سی این است: «برای اینکه یک ابرقهرمان باشی، لازم نیست ماورایی باشی؛ کافی است از بقیه کمی کمتر حرص بزنی.»

این فلسفه را می‌توان در شخصیت‌های حاشیه‌ای دی‌سی مثل «زاتانا» یا «ریون» هم دید. این‌ها موجوداتی با قدرت‌های خدایی هستند، اما داستانشان درباره‌ی قدرت نیست، درباره‌ی تنهایی، طردشدگی و جنگیدن با شیاطین درونی است. این یعنی حتی وقتی قدرت‌ها را داریم، باز هم روان انسان است که داستان را پیش می‌برد.

پیش‌بینی آینده: آیا ژانر بدون شنل زنده می‌ماند؟

مرگ شنل‌ها | کالبدشکافی ژانر ابرقهرمانی بر پرده سینما

اگر از ما در موبوگیم بپرسید، ما فکر می‌کنیم آینده‌ی این ژانر نه در حذف کامل قدرت‌ها، که در «بی‌اهمیت شدن» آن‌ها در پس‌زمینه است. نمونه‌ی درخشانش «پسرها» (The Boys) است. در این سریال، قدرت‌های ماورایی همه جا هست، اما ما از آن‌ها متنفریم. ما می‌فهمیم که قدرت، بدون انسانیت، فقط یک سلاح کثیف است. این حقیقت تلخ، بازتابی وحشتناک از جهان واقعی خود ماست: از رسواییِ غول‌های فناوری گرفته تا سیاستمدارانی که وعده‌هاشان را همراه با وجدانشان بایگانی کرده‌اند. ابرقهرمانان بدون انسانیت، درواقع استعاره‌ای دقیق از همان قدرتمندانی هستند که هر روز بی‌هیچ شنلی از کنارمان عبور می‌کنند. به همین دلیل است که تماشای فروپاشی هیولایی چون «هوملندر» این‌همه لذت شاعرانه دارد: انگار برای لحظاتی کوتاه، عدالتی را که در جهان واقعی کم داریم، روی پرده تجربه می‌کنیم. پس جواب سوال اصلی این است: بله، ما ابرقهرمانی بدون ابرقهرمان‌ها را تماشا می‌کنیم، به شرطی که «انسان» در آن باقی بماند.

ما نیازی به سیاره‌های در حال انفجار نداریم. ما فقط نیاز داریم ببینیم کسی هست که با وجود ترس، باز هم راه درست را انتخاب کند. این ذات ژانر ابرقهرمانی است و این ذات، متعلق به هر انسانی با هر میزان قدرتی است. این نکته‌ای است که مدیران مارول و دی‌سی اگر می‌خواهند از «خستگی ابرقهرمانی» جان سالم به در ببرند، باید آن را روی میز کارشان بکوبند. تماشاگر خسته نشده از دیدن قهرمان؛ تماشاگر خسته شده از دیدن همان داستان تکراری نابودی جهان با پرتوی آبی رنگ به مرکز آسمان. ما تشنه‌ی قصه‌های کوچک‌تر، انسانی‌تر و شخصی‌تریم. ما قهرمان‌هایی می‌خواهیم که شاید نتوانند یک قطار را متوقف کنند، اما می‌توانند جلوی یک بی‌عدالتی را بگیرند. و راستش را بخواهید، دومی بسیار سخت‌تر و جذاب‌تر است.

نتیجه‌گیری: پشت نقاب، همیشه یک انسان گریان است

مرگ شنل‌ها ژانر ابرقهرمانی زیر تیغ جراحی

در نهایت، ابرقهرمان‌ها فقط یک یادآوری قدرتمندند. آن‌ها به ما می‌گویند که اگر یک عنکبوت رادیواکتیو نیشمان بزند، شاید بتوانیم پرواز کنیم. اما نکته‌ی مهم‌تر این است که تا پیش از آن نیش خیالی، ما باید بلد باشیم چگونه بدون قدرت هم انسان خوبی باشیم. پس دفعه‌ی بعد که یک فیلم ابرقهرمانی دیدید، اگر شخصیت اصلی در اوج نبرد اشک ریخت، اگر از نجات دادن کسانی که لیاقتش را ندارند خسته شد، اگر شکست خورد و باز هم بلند شد، بدانید که این دیگر یک فیلم کمیک‌بوکی نیست. این یک مستند از وضعیت بشر است که فقط تصادفاً در آن شنل به تن دارند. شاید روزی برسد که دیگر نیازی به این شنل‌های استعاری هم نباشد؛ روزی که قهرمانان واقعی را نه در آسمان، که در داروخانه‌های شبانه‌روزی، کلاس‌های درس محروم و صف اعتراضی خاموش بشناسیم و روی همین پرده‌ها قصه‌شان را روایت کنیم. آن روز، ژانر ابرقهرمانی برای همیشه جاودانه خواهد شد، نه به خاطر نجات دنیا، که به خاطر نجاتِ ایمانِ ما به یکدیگر. چون در آن لحظه، این دیگر یک ژانر نیست؛ خودِ زندگی است.

از اینکه تا پایان این تحلیل جسورانه همراه موبوگیم بودید، سپاسگزاریم. حالا نوبت شماست. به ما بگویید آیا حاضرید یک فیلم «ابرقهرمانی» ببینید که در آن هیچ خبری از لیزر و پرواز نباشد؟ کدام قهرمان واقعی زندگی خودتان را لایق یک فیلم سینمایی می‌دانید؟ کامنت‌ها را برایمان پر کنید.

منبع: gamefa.com

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید