کیم کی دوک | ساحت متعال الوهیت در سینما | موبوگیم
کیم کی دوک را میتوان به عنوان یکی از خاصترین فیلمسازان نه تنها کره بلکه سینما نام برد. فیلمسازی مؤلف که با جهانبینی منحصربهفرد و جسارت مثالزدنیاش، و با تمسک به نیروی خلاق وجودیاش آثاری بدیع ساخته. تماشای آثار فیلمسازی مانند کیم کی دوک از این جهت ارزشمند است که مولفههای نوآورانه خاص خود را دارند و در جهان دیگری سیر میکنند.

او از این جهت به فیلمسازی قَدَر بدل میشود که به ارزندهترین و قویترین شکل ممکن به آثارش عمق میدهد، و به جهت خصیصه منحصربهفرد فیلمهایش که معروف به کم دیالوگ یا بدون دیالوگ بودن هستند، توانسته از مرزهای جغرافیایی عبور کرده و جوایز بسیاری را از آن خود کند. علاوه بر عمقدهی لازم، بدنه و بنیاد آثار دوک به نحو احسنی منسجم عمل میکنند، و این ساختار زمینهی لازم برای انتقال مفاهیم او به مخاطبش را که برگرفته از علوم اسراری و خفیه است را فراهم کرده؛ هر چند که برخی مخاطبان را شاید جذب نکند. و آن هم به این دلیل است که مخاطب اثر با این مفاهیم آشنا نیست و این خطر وجود دارد به سبب کجفهمی و درک نادرست پس زده شود.
او از آن دسته کارگردانانی است که باید در فیلمهایش عمیق شد تا آنها را فهمید، و در بهرشان رفت تا آنها را درک کرد. نمونه غربی این منظور را میتوان کارگردانانی چون تارکوفسکی یا دیوید لینچ عنوان نمود. البته که کیم دی دوک یک فرق اساسی با این دو نام و نمونههای مشابه این دو فیلمساز بزرگ دارد. و آن هم این است که فیلمهایش در عین سادگی روایی ظاهری از نظر باطنی بسیار عمیقاند. این فیلمساز مضامین شرقی و عرفانی را در هم میآمیزد و هسته اصلی فیلم های او را این مضامین در بر میگیرند.در عین حال که او هیچ ابایی از نشان دادن عریانترین و خامترین اشکال خشونت در فیلمهایش ندارد، آن را بن مایهای اساسی در کنار مضامین عرفانی فیلمهایش میداند. او در یکی از مصاحبههایش در سال ۲۰۰۵ درباره استفاده از این حجم از خشونت و برهنگی میگوید:
خودم هم گاهی اوقات از خودم میپرسم که آیا نمایش این میزان از خشونت در آثارم مورد نیاز است یا نه..

شرح زندگی و واکاوی برخی آثار او
کیم کی دوک کارگردان فرهیخته و فقید سینمای تجربی، در سال ۱۹۶۰ چشم به جهان گشود. او در طول حیات خود کارها و حرفههای مختلف و متمایزی را برگزید و پارهای از اوقاتش را در هر کدام گذراند. در جوانی مدتی به ملوانی گذراند و کمکدست پدرش بود. از جمله فعالیتهای دیگر او کار کردن در کارخانجات تولیدی، خدمت کردن در نیروی دریایی به مدت ۵ سال، رفتن به صومعه و آموختن آموزههای معنوی، رفتن به پاریس برای فراگیری هنرهای زیبایی و نقاشی برای امرار معاش بود. نقاشی و عکاسی در فیلمهای دوک تاثیر بسیاری گذاشت. او که برای تحصیل هنرهای تجسمی به فرانسه رفته بود، مدتی مدید را هم یک نقاش خیابانی بود. پس از بازگشت به کره به سمتوسوی سینما کشیده شد و اولین فیلمنامه خود را نوشت، که مورد توجه قرار گرفت و جایزه انجمن فیلمنامه نویسان را دریافت کرد.
پس از آن اولین فیلم خود با نام Crocodile 1996 را که برگرفته از دوره اول زندگی خودش بود به تصویر در آورد. جدا از اینها او نگاهی ویژه به هنر و مخصوصاً هنر نقاشی داشت، و نقاشی را تنها کشیدن قلم روی کاغذ و رنگ زدن نمیدید بلکه آن را نمودهای شخصیت یک انسان میدانست و همین مسئله تاثیر بسیاری روی فیلمسازی او گذاشت، و این تاثیر را میتوان در فیلمهای او همچون Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring 2003 و The Isle 2000 پی گرفت. یادگیری و بند نشدن در یک مسیر و جهت خاص باعث شد دوک تواناییهای بالقوه خود را بیش از پیش کشف، تقویت و در فیلمسازیاش از مهارتهایی که فرا گرفته استفاده کند. با اینکه او فردی است که هیچ چیزی از فیلمسازی و سینما پیش از ۳۰ سالگیاش نخوانده بود! و در بازه زمانی ۲۴ ساله ۲۵ فیلم بلند ساخته است! ( گاهی ۲ فیلم در یک سال!) و جوایز بینالمللی کسب کرده و مورد تحسین جهانی قرار گرفته، این امر بسیار عجیب و حکم اعجاز را دارد.

برای درک آثار او پیش زمینهای کلی از عرفان و مضامین شرقی و آیینهایی چون “ذن” و مشتقاتی مثل شونیاتا مورد نیاز تماشاگر سینمای اوست. اگر بخواهم که به خلاصهترین شکل ممکن و به سبک خود کیم کی دوک سینمای او را معرفی کنم باید بگویم که جوهر وجودی آثار کیم کی دوک سکوتی از جنس خلاء است. که با جهانبینی عرفانی و استعلایی او همپوشانی دارد.
سینمای او مبتنی بر حس و سکوت است. او با سکوت و احساس مضامینش را به تماشگر منتقل میکند. برای همین است که فیلمهای او یا دیالوگ ندارند یا به کمترین میزان ممکن در آنها از دیالوگ استفاده شده است. ابزار اصلی کیم کی دوک تصویر، سکوت و انتقال احساسات بدون دیالوگ هستند.. جایی که تعلیق پیوسته و دائم کارگردانان بزرگی چون پارک چان ووک، کیم جی وون و …. تماشگران سرتاسر جهان را مجذوب خود کردند و به دنبال خود کشاندند کیم کی دوک بیادعا مسیر دیگری را برگزید. از به کارگیری قابهای هنرمندانه در فیلمهایش گرفته، تا سکون و به خلسه بردن شخصیتهای فیلم و تماشاگرانش.

از معدود کارگردانانی چون کیم کی دوک بودهاند که به دنبال خلق چیزی فراتر از صدا و تصویر بودهاند. با توجه به این موضوع که کیم کی دوک کار فیلمسازیاش را از سن ۳۶ سالگی آغاز کرده است. و تقریبا هر سال یک فیلم ساخته و هر کدام را با به کار بستن مضامین گوناگون و قابهای گیرا و هنرمندانه شکل داده و جوایز زیادی را به خانه برده بی شک او را میتوان در زمره بزرگترین فیلمسازان شرقی قرار داد. نه بخاطر ارزشهای عرف سینمایی، بلکه بخاطر خلق حس و احوالاتی ناب که برآمده از تجلیات قدسی و جهانبینی رازورزی اوست که در تمام فیلمهای او میتوان آن ها را پی گرفت؛ و این چیزی نیست که بتوان آن را هر جایی یافت.
در فیلم Bad Guy مشابه تمام فیلمهای کیم کی دوک که همه چیز در عین سادگی بسیار ابهام برانگیز پیش میرود، ما شاهد المانهای عرفانی عمیقی که در لایههای فیلم بهکار رفته هستیم. داستان مرد جانسخت داستان هنگ سی با بازی محشر چو جائه-هیون که در فیلمهای زیادی با کیم کی دوک همکاری داشته است. مردی که پوچی عمیقی را در درون حمل کند. و تنها درخواستش دیدهشدن توسط زن داستان و کسب مهر مادری است. اما فیلم از منظر انتزاعیاش نمایانگر رنجی عمیق و خشونت خورندهای است که در جهانهای فیلمهای دوک وجود دارد. همراه با موسیقی بینظیر توئی فیوری که دو بار در فیلم استفاده شده (یک بار لب ساحل و یک بار زمانی که زن در میانه فیلم به همراه مرد روی نیمکت پارک نشسته است) و تاثری جانخراش را نصیب بیننده میکند.

که شاید این فیلم یکی از عرفانیترین فیلمهای کیم کی دوک باشد که جنبهای کاملا رازورزانه دارد. یا در فیلم The Isle و درازکش بودن زن، کف قایق زیر آب رفته، و مرد که پس از تحمل رنجها و گذشته تاریکاش به درون او میرود. سکانس پایانی سمبلی است از بازگشت به الوهیت و سرزمین جاویدان روح.
هدف و شِمای کلی کانسپت فیلمهای دوک کاملا مشخص است: به خلسه بردن تماشاگرش؛ و دعوت او به سکوت. به خالصانهترین و شفافترین شکل ممکن. و در کنار آن تزریق المانهای رازورزی به آنها، که از این بابت تماشاگر را به فکر وا میدارد. اما این به فکر فرو بردن به این معنا نیست که کیم کی دوک در فیلمهایش گنده گویی میکند و دنبال توجه است. بلکه کاملا بلعکس؛ او فردی است که حرفهای زیادی برای گفتن درباره ممالک بودایی__ عرفان شرقی __ و آیینهای رازورز دارد. این است که هر کدام از فیلمهای کیم کی دوک به مثابه یک مراقبه خالص و عمیق هستند. مراقبهای که درک شهودی مبتنی بر حس آیینهای ذِن و تائوئیسم را تداعی میکنند. برای همین کانسپت کلی سینمای او را این موارد در بر میگیرد و با اختلاط این عناصر فیلمهایش را میسازد.

به همین خاطر این عناصر در برخی فیلمهایش گاهی فراتر از روایت هستند. که البته به علت اینکه مضمون در فیلمهای او در درجه اول اهمیت هستند و آثارش ساختاری تمثیل گونه و کیهان شناختی دارند، نباید در مورد داستان آثار این سبک به مانند سایر ژانرهای سینمایی دیگر صحبت کرد؛ بلکه باید خود مضمون، شخصیت، و نمودهای مضمون در فیلم مورد تأویل و واکاوی قرار بگیرند. بزارید راحتتان کنم. کلاً کیم کی دوک به دنبال فراتر است. از همان آغاز حضور بشر، با ظهور انسان و شکلگیری تمدنها، پرسشهای بنیادینی دربارهی چیستیِ انسان و معنای وجودش مطرح شد؛ پرسشهایی که تا به امروز پاسخی قطعی برایشان یافت نشده است.
کیم کی دوک در فیلمهایش سعی میکند این موضاعات ریشهای را به تصویر بکشد، و با تشریح کردن شخصیتهای فیلمش و تحریک کردن آنها به خشن ترین و بیرحمانهترین روش ممکن این موضوعات بنیادین را دستخوش پرداخت قرار دهد. او در جایی میگوید:
میخواهم نشان دهم درون انسانها چه چیزهایی وجود دارد.

آثاری همچون Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring 2003 و The Isle 2000 از منظر زیبایی شناختی و جلوههای بصری نمایانگر آرمانها و روح رازورزی و شرقی فیلمساز است. چهار فصل درون فیلم مرحله به مرحله زندگی شاگرد بودایی است که از کودکی تا دوران میانسالی او را به تصویر میکشد. در طی این مراحل است که شاگرد باید در معرض هوا و هوسهای مختلف قرار گرفته تا تجربه کسب کند و به نیروانا برسد. فیلم درست به مانند زندگی شخصی فیلمساز است که خود او دروههای مهم زندگیاش را به چهار بخش تقسیم می کند: اولی مربوط به کودکی و طبیعت است (کیم کی دوک در یک روستای کوهستانی به دنیا آمد)؛ دومی مربوط به کار در کارخانه؛ سومی مربوط به ارتش؛ و چهارمی مربوط به سفرش به اروپا.
اما چیزی که بیش از هر چیزی او را به فیلمسازی قَدَر بدل میکند آمیختن عناصر مذهبی شرقی عرفانی متمایز است. با این تفاوت که جزئیات مشترک همه اینها را گرفته، به آمیزش وا داشته و از چشم اندازی کلی و حتی جزئی آنها را به تصویر میکشد. بسیار سطحی است که او را فیلمسازی بدانیم که جهان بینیاش متشکل از یک آیین یا اندیشه شرقی مذهبی خاص همچون بوداییسم باشد. با تمام این اوصاف میتوان او را بیش از هر چیزی فیلمسازی عرفانی قلمداد کرد. همانطور که در فیلمهایش به تصویر میکشد. فیلمسازی که آدم را به یاد اعضای کالتهای باستانی و رازورزی همچون اسراریون میاندازد. اما در نگاهی ژرفتر کیم کی دوک بیش از هر چیزی یک جستجوگر است. همانگونه که خودش گفته و با نگاهی عمیقتر به آثارش میتوان آن را از او برداشت نمود.
من به فیلمسازی به عنوان درک معنای زندگی و دوران آموزش نگاه می کنم. هر چقدر فیلم بیشتری بسازم، عمق سرشت انسان ها و شکوه آن را بیشتر می فهمم. خیلی کنجکاو و نگران فیلم های آینده هستم که چه چیز به من خواهند گفت. تصور می کنم معانی شان عوض شود، قطعاً یکسان نخواهند ماند، چون هر چه زمان بگذرد من هم عوض می شوم.

مورد مهم دیگری که درباره فیلمساز وجود دارد، تاکید او بر تنهایی شخصیتهایش و رنج زیستن آنهاست. جهان مادی در فیلمهای کیم کی دوک همیشه سراسر از رنج است، رنجی جانفرسا و روانفرسا که اتکا به آن جز مشقت و سیاه بختی در پی ندارد. برای همین است که فیلمساز روی سکوت و فراتر رفتن از تن و بدن صحه میگذارد و مخاطب اثرش را به مانند خودش همچون یک سالک میپندارد. این تنهایی با خشونت شخصیتهای فیلمهایش گره خورده و امری بدیهی تلقی میشود. اگر دیگر همتایان کیم کی دوک همچون لی چانگ دونگ شرایط محیطی و روانی بهم ریختگی کاراکتر را فراهم میکنند تا آن روی کاراکتر پس از تلنبار استرس، اضطراب و فشار روحی و جسمی بالا بزند؛ کیم کی دوک این کار را در پردههایی از راز و تمثیل گونه و با هدفی به حق غایتشناسانه انجام میدهد که برگرفته از علوم خفیه و مکاتب اسراری است.
ارزش کار هر دو فیلمسار چنان بالاست که ما را به هنگام تماشا انگشت به دهان میگذارد و توانایی نفوذی غریب در ناخودآگاه تماشاگر را دارد و ما را بَه بَه به و چَه چَه گفتن وا میدارد. هدف هر دو واکاوی است، اللخصوص واکاوی درونی. اما با سبکی متمایز. از این جهت که بستر فیلمهای لی چانگ دونگ بیشتر رئالیسم است و با واقعگرایی همپوشانیهای بیشتری دارد. اما آثار دوک بر مبنای مضامین عرفانی است و جهت گیریهای دو فیلمساز از این دید متمایز است. او در مصاحبهای درباره سازوکار خشونت شخصیتهایش میگوید:
من خشونتی را که آنها به آن متوسل میشوند، ترجیح میدهم «نوعی زبانِ بدن» بنامم. دوست دارم آن را بیشتر از زاویهی بیان جسمانی ببینم، نه صرفاً به عنوان خشونتِ منفی. زخمها و جراحتهایی که در چهره و پیکر شخصیتها دیده میشود، در واقع رد تجربههایی است که جوانها در برههای از زندگیشان از سر میگذرانند؛ دورهای که معمولاً هنوز راه درست واکنش و دفاع را یاد نگرفتهاند. برای نمونه، وقتی آزار جسمی را از طرف والدینشان تجربه میکنند، یا با آزار کلامی روبهرو میشوند، یا حتی وقتی شاهد دعوای والدینشان هستند، نمیتوانند از خودشان محافظت کنند. همینطور در موقعیتهای روزمره هم اتفاق میافتد؛ مثل وقتی در خیابان راه میروی و یک نفر ناگهان تو را کتک میزند. در آن لحظه، آدم درمانده است و احساس میکند کاری از دستش برنمیآید. این تجربهها در نهایت مثل زخمهایی روی بدن و روان میمانند؛ چیزی که از بین نمیرود، فقط پنهان میشود.

مورد دیگر تاویل و تفسیر روان انسان از نگاه فیلمساز و بهرهگیری او از مضامین شرقی و بودایی برای دوری جستن از تمایلات نفسانی و کشتن آنها در خود است. که فیلمساز آن را امری اساسی برای رسیدن به درجات ملکوتی و صعود میداند. همانطور که در فیلم Moebius از او میبینیم. او نشان میدهد که این تمایلات از منظر فرا ادراکی وارش چقدر میتواند افراطی و شدید باشند. یا این آنالیز درونی در فیلم Dream و ایهام تکههای وجودی خودآگاه و جائی ناخودآگاه از منظر فرویدی و یونگی کارکردی محسوس دارند.
آثار دوک از این جهت بسی با صلابت و کبریایی جلوه میکنند که نشانگر توجه ویژه فیلمساز به جزئیاتی است که دربسط در خدمت تار و پود اثرند. در فیلم Dream نام شخصیتهای داستان «جین و ران» تشبیهی برای آرکی تایپهای یونگی یعنی آنیما و آنیموس عمل کرده است. یا در فیلم Soom مجسمهساز بودن زن و مجسمهای که مشغول خلق آن است، تجلی آبژه بودن محتوا و فرم فیلم و رسالت زن در قامت مادر الهه کیهانی است. درست بعد از اتمام ساخت فیلم Dreams 2008 کیم کی دوک به مدت سه سال به روستایی کوهستانی میرود و به تنهایی در آنجا زندگی میکند. تقریبا هر کاری که فکرش را بکنید هم انجام میدهد. از آب کردن برف برای پخت غذا گرفته…. تا درست کردن اسلحه با دستان خودش!

و همه اینها را بصورت مستندی شخصی با نام Arirang از زندگیاش درست کرده است. هر چند در همین مستند شخصی سبک زندگی هم او دست از منتقل کردن مفاهیم نمادی و اسطوره وارش برنداشته و به شکل هوشمندانهای این موارد را به تصویر در میآورد. او با دوربین معمولیاش خود را در حالی که به گپوگفت با سایهاش نشسته فیلمبرداری میکند. سایههای انسانی در ادبیات یونگی همان جنبههای تاریک وجود انسان است.
ترس، خشم، طرد شدگی جهل، حسادت و… از جنبه های آن است، و کیم کی دوک به طرزی آگاهانه خودش را به تصویر میکشد. که نشان از رشد روانی و مواجهه او با یکی از سختترین و چالش برانگیزترین کارها یعنی مواجهه با سایه دارد. او بعد از تدوین این فیلم دوباره بازگشت و جایزهای با نام «نوعی نگاه » بابت این فیلم دریافت نمود.

درباره فیلمهای کیم کی دوک بیش از هر چیزی نگاه سالکانه او نسبت به مفهوم زندگی هستی و نیستی و جهان پس از مرگ محرض است. جهان بینی ویژه او نسبت به زنان معصوم رنج دیده و خار و خفیف شده توسط بوران کثافت جهانی که احاطهاشان کرده دیگر مطلب در این باب است. کیم کی دوک در مقام فیلمساز و سکاندار فیلم زنان فیلمش را میرنجاند، با خشونت تمام. اما آنچه که نهان است شاید بهترین توصیف از میزان رنجی در سینماست که الهه مادر میکشد.
در 3Iron کیم کی دوک یکی از بهترین زمینهچینیهای تاریخ سینما را رقم زده است. او شخصیت اصلی را با دقتی مثال زدنی به پایان داستان یعنی رهایی و پیوستن به الوهیت ناب الهی میرساند. شخصیت داستان «تائه سوک» شخصیتی ساکت و بدون دغدغه ذهنی است. این آرامش و حضور او زمینهساز اصلی پی رفتن او در مسیر الهیاش میشود. در ادامه کارگردان او را در فضاها و خانههایی قرار میدهد که خالی از حضور فرد است، و تنها خود اوست که در آنها حضور دارد. و همین باعث میشود تا تائه سوک به آرامشی ناب دست پیدا کند. پذیرش این انزوا به بهترین نحو ممکن و نداشتن وابستگی به شخصی خاص در اینجا به عنوان محرکی بسیار مهم در پیشرفت و سازندگی و رسیدن به کمال عمل میکند.

حالا او تنها یک چیز کم دارد. و آن هم عشق است؛ آن هم به خالصترین شکل ممکن. که در ادامه ماجرا و آشنا شدن او با یک زن آسیبدیده و گذاشتن توجه خود روی او مانند باغبانی که گل و گیاهش را رسیدگی میکند، کم کم به این عشق دست میابد، و آن را تا سر حد کمال و باز هم بدون وابستگی میرساند. یکی از نقاط عطف داستان، به زندان افتادن اوست. و حالا در این نقطه او باید بر تقدیر و روی سخت زندگی غلبه کند که مرحله نهایی صعود و پیوستن به الوهیت ناب الهی مورد نظر فیلمساز است.
کیم کی دوک با بودجهی کم کارگردانی، فیلمنامه و تدوین این فیلم را خود به تنهایی انجام داد! فیلم پس از اکران مورد تحسین جهانی قرار گرفت، و جوایز بسیاری از فستیوال های بینالمللی مِن جمله شیر طلایی ونیز را دریافت کرد و برای جوایز دیگری هم نامزد شد. برخلاف فیلمهای متعارف که میخواهند از طریق یک روایت علت و معلولی مخاطب را تحت تاثیر قرار دهند، وقایع و تصاویر موجود در فیلمهای کیم کی دوک به ما این امکان را میدهد تا به جای آنکه به دنبال درک منطقی از فیلم باشیم لحظه به لحظه آن را تجربه نماییم. شاید برای بینندهای که تنها یک یا دو فیلم از او دیده باشد این مورد گیج کننده بنظر برسد. برای همین است که باید تمام آثار او را تماشا نمود. چون برای شخصی که تنها یک یا دو فیلم از او دیده باشد نمیتواند برداشت کاملی از نگاه فیلمساز داشته باشد. همانطور که خودش گفته است با فیلمهایش آنچه را فکر میکند و حس میکند، بیان میکند.

البته استثناعاتی هم وجود دارد. کیم کی دوک در بین آثارش فیلمهایی همچون Pieta را دارد که برخلاف اکثر فیلمهایش که مولفههای خاص خود فیلمساز را دارند، و با اینکه از نظر مفهومی تابوشکن هستند، و تا حدی از مولفههای قراردادی ژانر نوآر -اجتماعی- انتقام جویی استفاده میکند، اما همچنان ساختاری کاملاً ضدژانری دارد و همچنان مانند دیگر آثار او پی رنگی قوی دارد. در سکانسی که مرد برای آنکه زن را از ادامه کارش باز دارد، به تعرض روی میآورد، مضموم فقط تلخی و تاریکی نفس گیر روانی-فیزیکی نیست، بلکه خشونت و تعرض مرد به زن در این ساختار و معنا از این جهت مفهوم مییابد که از نگاهی استعاری اعتراضی است به تولد و وجودیتش در جهانی که توحش و بیرحمی بیداد میکند و زوار در رفته است، اما نه فقط این.
بلکه زن با تحمل کردن این درد و خواری، که در معنای عمیقترش ایهامی است از دردی چند منظوره. درد مادر به هنگام زایمان. و مرد این درد را در حالتی استعاری به او بر میگرداند. چون جهانی که در آن موجودیت پیدا کرده سراسر رنج و روان فرسودگی است، و آن چیزی نیست که مادر به آن وعده داده بود. پیتا را تندیسهایی میگویند که حضرت مریم عیسی زخمی و خون آلود را از روی صلیب پایین میآورد و روی زانوانش میخواباند. با اینکه برخی فیلمهای دوک همچون این فیلم شاید به مانند دیگر َآثار فیلمساز در شکل و شمایل آموزههای اسراری و مذهبی بنظر نرسند، اما حتی همین فیلم هم در معنای ژرفترش در پیوست با این آموزههاست.

با اینکه بخش اعظمی از آثار او را فیلمهایی با این سبک و سیاق فرا گرفته اما تمام فیلمهای او اینطور نیست. کیم کی دوک آثاری مثل The Net و Address Unknown دارد که روی تاثیرات بد جنگ و عناصر سیاسی تمرکز دارد. در فیلم The Net به طرز ماهرانهای مرز بین دو کره و جدایی آن دو را به بازی میگیرد، کیم کی دوک آنقدر فیلم را که با رگههایی پنهان از طنز تلخ همراه است پیچ و بست داده و سفت و چفت کرده که بیاغراق باید بگویم ساخت یکی از بهترین فیلمهای سیاسی تاریخ سینما را رقم زده است. که بسیار بیشتر از آن چیزی که هست باید دیده و به آن توجه میشد.
در واقع، من فکر نمیکنم فیلمهایم فقط دربارهی درد باشند. برای من، زندگی یک چرخه است، مثل ناپیوستگیِ زمان: پاییز، زمستان… درد، عشق… باران، برف… اندوه، شادی، مرگ… هیچچیز ماندگار نیست و همهچیز یکسان است.

درباره جسارت سینمایی کیم کی دوک گفتیم، اما بیایم از منظری دقیقتر به موضوع نگاه کنیم. فارغ از اینکه آثار کیم کی دوک را خشونتی افراطی دربرگرفته، اما این خشونت سازوکارش از نوع پنهان است. به این سبب که اگر آثار فیلمساز به خوبی درک و واکاوی شوند، میتوان تماموکمال این خشونت بنیادین و فراگیر در سراسر اثر را به درستی تاویل و تفسیر کرد.
اعوجاج و خشونت پدر در رویارویی با پسر در فیلم Moebius از سر حسادت بدخیم او به پسر و دادن کنترل به احساسات شهوانیاش است. این است که نمایش تمام و کامل این خشونت برای فهم کوری و تقلیل مقام انسانی به مقام پست و احساسات حیوانی امری ضروری است. یا به تصویر در آوردن ریشهای و بنیادین و مقیاس عظیم این خشونت افسارگسیخته انسانی در فیلم The Isle در برابر با عشق و فداکاری و عظمت الوهیت انسانی، نه تنها امری مردود بلکه شایسته تحسین و مرحبا گفتن به فیلمساز است.

موارد متمایز زیادی درباره کیم کی دوک وجود دارد، اما مورد دیگری که راجب کارهای دوک قابل ذکر است و کمتر درباره آن صحبت میشود نوع تصویربرداری اوست. نحوه ای که او در فیلم Isle نماهایی مسحورکننده به تصویر میکشد، گویی که یک عظمت پنهان و جادویی در پس پرده نما قرار دارد، یا در فیلم Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring سوژه را در برابر عظمت بصری طبیعت روحانی قرار می دهد، ما در کمتر اثری با این سبکوسیاق شاهدش هستیم. وقتی دوک در یکی از مصاحبههایش درباره فیلم The Isle میگوید کارکرد قایق از شخصیت در فیلم مهمتر بوده است، خود گویای این امر بدیهی و سابجکتیو بودن مضمون است.
که این خصیصه او از دوره هنرهای تجسمی گذرانده او در پاریس نشئت گرفته. و برهمین اساس است که فیلمساز فیلمی مثل Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring را در کارنامه ارزشمند خود دارد. فیلمی که دارای قابهایی جاذب و مسحورکننده است، که بن مایهای موتیف وار و اسطورهگون دارد.
میخواهم فیلمی بسازم از جنس چیزی که هیچکس تا حالا نساخته: کاری که قبلاً ساخته نشده باشه و هیچکس دیگه نتونه اون رو فیلمبرداری کنه.

پایان فعالیت و مرگ
کیم کی دوک یکی از پر جنبوجوشترین و بحثبرانگیزترین کارگردانان سینمای کره جنوبی بود که به عنوان یکی از اولین کارگردانان موج نوی سینمای کره و یک فیلمساز مستقل هنری با بودجههای کم در اوایل کارش، با سرعت باورنکردنیای در ۲۴ سال ۲۵ فیلم بلند ساخت. او کارگردانی نویسندگی و تدوین برخی فیلمهایش را خودش به تنهایی انجام داد و آثار شاهکاری مانند Pieta, 3Iron, Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring, Soom, و…. خلق، و صحنهها و تصاویری ماندگار در ذهن تماشاگران ثبت کرد.
کیم کی دوک در دوران همه گیری کرونا، زمان فیلمبرداری فیلم جدیدش «باران، برف، ابر و مه» در لاتویا به کرونا مبتلا شد و با خلق آثاری ارزشمند و کارنامهای پر بار در ۵۹ سالگی به الوهیت پیوست.
آثار فیلمساز
- ۱۹۹۶ Crocodile
- ۱۹۹۷ Wild Animals
- ۱۹۹۸ Birdcage Inn
- ۲۰۰۰ Real Fiction
- ۲۰۰۰ The Isle
- ۲۰۰۱ Address Unknown
- ۲۰۰۲ Bad Guy
- ۲۰۰۲ The Coast Guard
- ۲۰۰۳ Spring, Summer, Fall, Winter… and Spring
- ۲۰۰۴ Samaria (Samaritan Girl)
- ۲۰۰۴ ۳‑Iron
- ۲۰۰۵ The Bow
- ۲۰۰۶ Time
- ۲۰۰۷ Breath
- ۲۰۰۸ Dream
- ۲۰۱۱ Arirang
- ۲۰۱۱ Amen
- ۲۰۱۲ Pieta
- Moebius 2013
- ۲۰۱۴ One on One
- ۲۰۱۵ Stop
- ۲۰۱۶ The Net
- ۲۰۱۸ Human, Space, Time and Human
- ۲۰۱۹ Dissolve
- ۲۰۲۰ Call of God
منبع: gamefa.com
