نقد فیلم The Mummy (مومیایی لی کرونین) | جنگیر قاهره | موبوگیم
لی کرونین، کارگردانی که با «ظهور مرده شریر» ثابت کرد استادِ به تصویر کشیدن وحشت خانوادگی در فضاهای بسته و خونآلود است، این بار به سراغ یکی از نمادینترین هیولاهای تاریخ سینما رفته است: مومیایی. اما اگر منتظر ماجراجوییهای ایندیانا جونز-وارِ برندن فریزر یا اکشنِ بلاکباستری تام کروز هستید، سخت در اشتباهید. کرونین «مومیایی» را از بیابانهای مصر بیرون کشیده و درست وسطِ پذیرایی یک خانه در نیومکزیکو رها کرده است. نتیجه؟ یک کابوسِ خانوادگیِ لزج، خونین و به شدت آزاردهنده. وقتی اعلام شد که لی کرونین (کارگردان فیلم Evil Dead Rise) قرار است سراغ پروژه مومیایی برود، همه میدانستیم که قرار نیست با یک اثر اکشن و ماجراجویانه شبیه به کارهای برندان فریزر روبرو شویم. کرونین به وعدهاش عمل کرده و فیلمی ساخته که بیشتر شبیه به یک کابوس بیپایان است تا یک سرگرمی خانوادگی. در ادامه با نقد فیلم The Mummy (مومیایی لی کرونین) همراه موبوگیم باشید.
هراسی که از زیر بانداژها نشت میکند

سینما همیشه با «مرگ» دستوپنجه نرم کرده است، اما هیچ موجودی به اندازه «مومیایی» تجسمِ کریه و ملموسِ تلاشِ نافرجام انسان برای جاودانگی نیست. مومیاییها در تاریخ سینما، بیش از آنکه هیولا باشند، یادآورانی از گذشتهای هستند که نمیخواهد دفن بماند. اما برای دههها، این مفهوم در لایههایی از گرد و غبار اکشنهای خانوادگی و جلوههای ویژه پرزرقوبرق گم شده بود. هالیوود مومیایی را از یک «کابوس متافیزیکی» به یک «رقیب ورزشی» برای قهرمانان تبدیل کرده بود. اما حالا، لی کرونین با فیلم جدید خود در سال ۲۰۲۶، نه تنها این موجود را از تابوتش خارج کرده، بلکه آن را به شکلی بازتعریف کرده که حتی سرسختترین طرفداران ژانر وحشت نیز برای تماشای آن به لرزه میافتند. این فیلم، یک بازسازی نیست؛ یک سلاخیِ هنرمندانه از تمام خاطرات خوشایندی است که از این برند داشتید.
در میانه سال ۲۰۲۶، وقتی به عقب نگاه میکنیم، میبینیم که ژانر وحشت در دهه اخیر مسیر پرفراز و نشیبی را طی کرده است. اما هیچکس انتظار نداشت که جسدِ متعفن و فراموششدهی یکی از «هیولاهای کلاسیک یونیورسال» یعنی مومیایی، اینگونه با دستان لی کرونین نبش قبر شود و لرزه بر اندام سینما بیندازد. تماشای «مومیاییِ لی کرونین» در کنج تاریک خانه، نه یک تجربه سرگرمکننده، بلکه یک مواجهه بیواسطه با وحشتی است که دههها بود از سینما رخت بربسته بود. ما با فیلمی روبرو هستیم که نه به دنبال فروختن اکشنهای پوشالی، بلکه به دنبال سلاخیِ آرام و هنرمندانهی اعصاب مخاطب است. این فیلم، پاسخی است قاطع به این سوال که: «آیا هنوز هم میتوان از یک موجود باستانی ترسید؟» پاسخ کرونین نه تنها یک «بله» محکم، بلکه یک فریاد بلند است که در راهروهای تاریخ سینما طنینانداز خواهد شد.
تبارشناسی مومیایی؛ از ابهت کارلوف تا انحطاط تام کروز

قبل از بررسی فیلم کرونین، باید درک کنیم که او چه چیزی را نابود کرده تا این بنای جدید را بسازد. مومیایی در تاریخ سینما همواره نماد «گذشتهای بود که نمیخواهد دفن بماند». اما مومیایی در سال ۱۹۳۲ با بازی خیرهکننده بوریس کارلوف متولد شد. در آن زمان، وحشت مومیایی در «سکوت» و «صبر» او نهفته بود. درآن سال، بوریس کارلوف با آن نگاه نافذ و سکوت مرگبارش، مومیایی را به عنوان یک فیلسوفِ رنجدیده و عاشقپیشه اما هولناک معرفی کرد. آن زمان، ترس از مومیایی، ترس از «تسخیر» و «نفرین» بود. او موجودی بود که با نگاهش تسخیر میکرد. اما با گذشت زمان، سینما دچار اشتباهی استراتژیک شد.
در اواخر دهه ۹۰، استیون سامرز با فیلم «مومیایی»، این موجود را به دنیای ایندیانا جونز برد. در واقع استیون سامرز با برندن فریزر، مومیایی را به یک برند «اکشن-ماجراجویی» تبدیل کرد. آن فیلمها اگرچه خاطرهانگیز و سرگرمکننده بودند، اما لبهی تیز «وحشت» را از این موجود گرفتند. مومیایی تبدیل شد به موجودی شنی که با افکتهای کامپیوتری ارزانقیمت، بیشتر به یک شخصیت کارتونی شبیه بود تا کابوسی باستانی. در واقع سهگانه مومیایی برندن فریزر «وحشت» را فدای «ماجراجویی» کردند. مومیایی تبدیل شد به ارتشی از شن که با یک مشت قهرمان از هم میپاشید.

این روند نزولی در سال ۲۰۱۷ به اوج ابتذال خود رسید؛ جایی که تام کروز سعی کرد از مومیایی نردبانی برای ساختن یک دنیای ابرقهرمانی بسازد. نتیجه، شکستی بود که گویی میخ آخر را بر تابوت این ژانر کوبید. بنابراین فاجعهی نهایی در همان سال ۲۰۱۷ رخ داد؛ جایی که الکس کورتزمن و تام کروز سعی کردند مومیایی را به پیشدرآمدی برای یک دنیای ابرقهرمانی (Dark Universe) تبدیل کنند. آن فیلم، مومیایی را به حقیرترین جایگاه خود در تاریخ سینما رساند؛ موجودی بدون هویت که فقط وسیلهای برای جلوهگری ستاره فیلم بود.
اما لی کرونین با درک درست از «ریشهها»، فهمید که برای احیای مومیایی نباید به سراغ جلوههای کامپیوتری عظیم رفت، بلکه باید به سراغ «گوشت»، «پوست» و «ترس از زوال» بازگشت. اکنون لی کرونین با هوشمندی تمام، همهی آن زوائد را دور ریخته است. او فهمیده که مومیایی برای ترسناک بودن، نیازی به هواپیماربایی یا انفجارهای عظیم ندارد؛ او فقط به «گوشت»، «خون» و «اتمسفر خفقانآور» نیاز دارد.
لی کرونین؛ جراحی که به قلب تاریکی میزند

انتخاب لی کرونین برای این پروژه، از همان ابتدا نوید یک اثر متفاوت را میداد. او که با Evil Dead Rise ثابت کرده بود چگونه میتواند یک برند کلاسیک را با خشونت مدرن و «وحشت بدنی» (Body Horror) پیوند بزند، در مومیایی به بلوغ کاملی رسیده است. کرونین کارگردانی نیست که به «جامپاسکرهای» ارزانقیمت تکیه کند. او استادِ ایجاد «ناراحتی فیزیکی» در مخاطب است. در این نسخه، او مومیایی را از بیابانهای مصر خارج کرده و به فضایی سرد، کثیف و معاصر آورده است. این جابجایی مکانی، اولین ضربه هوشمندانه اوست. او نشان میدهد که نفرین باستان، نه در اهرام، بلکه در خون و دیانای ما جریان دارد.
فیلم با یک مقدمه کوتاه و تلخ در قاهره آغاز میشود؛ جایی که «کیتی»، دختر کوچک یک خانواده آمریکایی که پدر آنها خبرنگار است، ناپدید میشود. اما داستان اصلی هشت سال بعد آغاز میشود؛ زمانی که کیتی به طرز معجزهآسایی پیدا شده و به خانه والدینش در البوکرکی بازمیگردد. نبوغ کرونین در اینجا نهفته است: او از الگوی «بازگشت فرزند گمشده» استفاده میکند تا یک درام خانوادگی سنگین بسازد. والدین کیتی (با بازیهای درخشان جک رینور و لایا کاستا) در ابتدا غرق در شادی هستند، اما به زودی متوجه میشوند که موجودی که زیر سقف خانهشان آمده، دیگر آن دختربچه معصوم نیست. او کالبدی است برای یک شرارت باستانی که به آرامی در حال «مومیایی کردن» محیط اطرافش است. این رویکرد، یادآور شاهکارهایی مثل جنگیر است. ترس نه از یک هیولای بیرونی، بلکه از تغییری است که در عزیزترین فرد زندگی شما رخ میدهد. کرونین مومیایی را نه به عنوان یک جادوگر، بلکه به عنوان یک «بیماری فراطبیعی» بازتعریف کرده است.

اگر بخواهیم درباره نقطه قوت اصلی فیلم صحبت کنیم، باید به «وحشت بدنی» یا همان Body Horror اشاره کنیم. در مومیایی ۲۰۲۶، خبری از جلوههای کامپیوتری تمیز و صیقلی نیست. کرونین با استفاده از جلوههای ویژه میدانی خیرهکننده، فرآیند مومیایی شدن را به شکلی منزجرکننده و واقعی به تصویر کشیده است. ما شاهد هستیم که چگونه پوست کیتی به تدریج خشک میشود، ترک میخورد و بافتی شبیه به کاغذ پوستی پیدا میکند. صدای خرد شدن استخوانها در زیر پوست و بیرون زدن رشتههای کتان از منافذ بدن، صحنههایی هستند که تماشای آنها برای مخاطب نازکنارنجی غیرممکن است.
این فیلم به معنای واقعی کلمه «کثیف» است. کرونین از نشان دادن عفونت، خونِ لخته شده و بوی تعفنِ باستان که گویی از پرده سینما به مشام میرسد، ابایی ندارد. مومیایی در این فیلم، موجودی است که برای زنده ماندن باید «جذب» کند. او گوشت زندگان را میمکد تا پوست خشکیده خود را ترمیم کند. این نمایشِ بیپرده از خشونت، مومیایی را دوباره به جایگاه اصلیاش به عنوان یک «هیولا» بازگردانده است.
بازیگری؛ ناتالی گریس، چهرهی جدید ترس

بدون شک، ستاره بیچون و چرای فیلم «ناتالی گریس» در نقش کیتی است. بازی او در نقش موجودی که بین انسانیت و شرارت باستانی معلق است، خیرهکننده است. او با حرکات بدنی غیرطبیعی، که گاهی یادآور بازیگران تئاتر «بوتو» ژاپن است و نگاهی که گویی هزاران سال تاریخ و تنهایی در آن نهفته است، مخاطب را مسحور و در عین حال وحشتزده میکند. در مقابل او، لایا کاستا در نقش مادر، بار عاطفی فیلم را به دوش میکشد. استیصال او در مواجهه با دختری که میخواهد دوستش داشته باشد اما از او میترسد، قلب فیلم را میسازد. این شیمی بین «عشق مادری» و «وحشت غریزی»، لایهای انسانی به فیلم اضافه کرده که در نسخههای قبلی مومیایی هرگز وجود نداشت.
کارگردانی کرونین در این فیلم، درسی است در «کنترل اتمسفر». او از فضای محدود خانه استفاده کرده تا حس خفقان را به اوج برساند. نورپردازی فیلم به شدت تحت تأثیر آثار اکسپرسیونیستی است؛ سایهها در این فیلم جان دارند و گویی بخشی از بدن مومیایی هستند که در زوایای خانه پنهان شدهاند. اما آنچه لرزه بر اندام میاندازد، طراحی صدای بینظیر فیلم است. صدای کشیده شدنِ آرام بانداژها روی کف چوبی خانه، پچپچهایی به زبانهای باستانی که گویی از دیوارهای خانه شنیده میشوند، و موسیقی متنِ مینیمال اما آزاردهنده، فضایی ساختهاند که حتی در لحظات سکوت هم مخاطب احساس امنیت نمیکند. کرونین به خوبی میداند که گاهی «شنیدن» یک تهدید، بسیار ترسناکتر از «دیدن» آن است. کرونین موفق شده فضایی بسازد که از همان ابتدا استرس را به جان مخاطب میاندازد. فیلم به شدت تاریک است و خبری از شوخیهای بیجای فیلمهای هالیوودی در آن نیست.

کارگردان در لحظات ترسناک از المانهای «بادی هارور» به بهترین شکل استفاده میکند. صحنههایی مثل پدیکور کردنِ پاهای کیتی یا جدا شدن تکههای پوست او، مخاطب را وادار به پیچوتاب خوردن روی صندلی میکند. لی کرونین نشان میدهد که نیازی به ارتشِ اسکلتها ندارد؛ یک بدنِ در حال پوسیدن در اتاق خوابِ طبقه بالا برای ایجاد وحشت کافی است.
فیلم کمی بیش از دو ساعت طول میکشد؛ برای یک فیلم ترسناک این زمان کاملاً طولانی است، اما کرونین از این زمان به شکلی بسیار موثر استفاده میکند؛ او به ما اجازه میدهد خانواده کانون، یعنی قهرمانان اصلی قصه را عمیقاً بشناسیم. این یعنی ما متوجه میشویم که چارلی (جک رینور) چه شغلی دارد و روابطش با همسرش (لایا کاستا) چگونه است. ما شاهد رابطه خواهر و برادری، سب و کیتی هستیم. همه اینها برای این است که وقتی در نهایت کیتی ربوده میشود، ما هم احساس درد کنیم. کرونین که پیش از این در Evil Dead Rise نشان داده بود در نمایش فروپاشی خانواده تحت فشار نیروهای شیطانی استاد است، اینجا هم همان مسیر را ادامه میدهد. او اتمسفر سنگین و کلاستروفوبیک را حتی در فضاهای بازِ مصر و سپس در خانه جدید خانواده در نیومکزیکو حفظ میکند.
نقد ساختاری؛ ریتم و روایت

آیا فیلم بینقص است؟ اگر بخواهیم منصفانه نگاه کنیم، یکسوم ابتدایی فیلم ریتم نسبتاً کندی دارد. کرونین وقت زیادی را صرف چیدن قطعات پازل و نمایش ترومای خانواده میکند. برای مخاطبی که به دنبال هیجان آنی است، این شروعِ «آرامسوز» شاید کمی خستهکننده باشد. همچنین، برخی از شخصیتهای فرعی، مانند کارآگاه پلیسی که در قاهره مصر روی پرونده گم شدن کیتی کار میکند، لایههای عمیقی ندارند و صرفاً ابزاری برای پیشبرد پیرنگ هستند.
اما به محض اینکه فیلم وارد پرده دوم و سوم میشود، چنان شتابی میگیرد که این ضعفهای کوچک کاملاً فراموش میشوند. پایانبندی فیلم نیز، جسورانه و سیاه است؛ کرونین از دادن یک پایان خوشِ هالیوودی امتناع کرده و مخاطب را با سوالاتی بنیادین درباره ماهیتِ «شر» رها میکند. در مجموع مدت زمان ۱۳۳ دقیقه برای یک فیلم ترسناک کمی زیاد به نظر میرسد و میشد با تدوین کوتاهتر، تاثیرگذاری آن را بیشتر کرد.

لازم به ذکر است که فیلم در بخشهایی دچار دوگانگی میشود. از یک طرف سعی دارد مثل فیلم «هفت» (Seven) یک تریلر پلیسی باشد (با حضور کارآگاه دالیا زاکی با بازی می کلاماوی که پرونده را در مصر دنبال میکند) و از طرف دیگر یک اثر خونین به سبک «مرده شریر». این تغییر لحن گاهی به ریتم فیلم ضربه میزند و زمان ۱۳۴ دقیقهای آن کمی طولانی به نظر میرسد.
مومیاییِ لی کرونین در سال ۲۰۲۶ ثابت کرد که سینمای وحشت نیازی به ایدههای کاملاً جدید ندارد، بلکه به «نگاهی جدید» نیاز دارد. این فیلم نشان داد که میتوان از کلیشهترین هیولاهای تاریخ، آثاری ساخت که همزمان هنری، عمیق و به شدت ترسناک باشند. این فیلم در کنار آثاری مثل The Invisible Man (۲۰۲۰)، نشاندهنده راهی درست برای احیای هیولاهای کلاسیک است: تمرکز بر تروما، استفاده از جلوههای میدانی و وفاداری به درجه سنی بزرگسال. کرونین مومیایی را از یک «جوک سینمایی» به یک «کابوس ملی» تبدیل کرد.
جمعبندی نهایی: حکمی بر علیه فراموشی

در نهایت، باید بگویم که فیلم «مومیایی» لی کرونین، نه تنها بهترین فیلم در کارنامه این کارگردان است، بلکه یکی از درخشانترین نقاط عطف سینمای وحشت در دهه جاری محسوب میشود. این فیلمی است که به شعور مخاطب توهین نمیکند، او را با تصاویرِ دلخراش اما هنرمندانه به چالش میکشد و در عین حال، داستانی غمانگیز درباره فقدان و بازگشت روایت میکند. بنابراین، اگر به دنبال یک فیلم پاپکورنی هستید که بلافاصله پس از تماشا فراموشش کنید، به سراغ این فیلم نروید. اما اگر میخواهید فیلمی ببینید که شبها وقتی چشمانتان را میبندید، تصویر بانداژهای خونی و صدای خرد شدن استخوانها در ذهنتان تکرار شود، مومیاییِ ۲۰۲۶ منتظر شماست. لی کرونین ثابت کرد که مومیایی واقعاً بیدار شده است، و این بار، او بسیار گرسنه است.
«مومیایی لی کرونین» فیلمی است که سنتهای کلاسیک را میشکند. کرونین به جای تمرکز بر نفرینهای فراعنه، بر روی «نفرینِ فقدان» تمرکز کرده است. فیلم سرشار از مایعاتِ بدن، خون و لحظات تکاندهنده است که قطعاً برای معدههای حساس ساخته نشده. اگرچه فیلم در یکسوم پایانی کمی قابل پیشبینی میشود و امضای همیشگی کرونین (خشونتِ بی حد و مرز) بر عمقِ داستانی غلبه میکند، اما باز هم یکی از خلاقانهترین بازسازیهای هیولاهای کلاسیک در دهههای اخیر است.

نکات مثبت:
کارگردانی قوی لی کرونین و حفظ سبک شخصیاش.
بازیهای متقاعدکننده، به ویژه از سوی ناتالی گریس.
جلوههای ویژه میدانی عالی که به وحشت فیلم میافزاید.
فضاسازی خفقانآور که برخلاف فیلمهای قبلی مومیایی، واقعاً میترساند.
نکات منفی:
مدت زمان فیلم (کمی بیش از ۲ ساعت) که ممکن است برای برخی خستهکننده باشد.
ریتم نامتعادل در بخشهای میانی، استفاده بیش از حد از استعارههای تکراریِ تسخیر.
امتیاز منتقد: ۷.۵ از ۱۰
منبع: gamefa.com
