نقد فیلم The Death of Robin Hood | فولکور و اسطورهشناسی در لباس سینما | موبوگیم
فولکور و داستانهای مرتبط با آن همواره بخشی از زیباییهای هنر و فرهنگ بوده است. بخشی از زیباییهایی که این دو بهم پیوند میخورند و داستان در قالب زمزمه و در قالب نمایش به دل تاریخ میرود و به دست آیندگان میرسد. یکی از مهمترین و بهترین داستانهای فولکور که از بُعد اسطورهشناسی هم دارای اهمیت است؛ رابین هود معروف است. عیارِ دوستداشتنی و آنارشیست که تا به کنون آثار سینمایی بسیاری از او ساخته شده است. فیلم The Death of Robin Hood اثری جدید از آخرین بخشِ مجموعه داستانهای سرگذشت رابینهود است. جایی که رابین هود به سراغ مرگ میرود و یا این مرگ است که به سراغ رابین هود میآید. داستانی متفاوت از هرآنچه درباره رابین هود میدانیم و روایتی که هرچند قابل نقد اما تماشایی است.

سال ۱۲۴۷ پس از میلاد است. اما نه خبری از جنگل شروود است، نه تیر و کمانی در برابر ظلم، و نه گروهی از یاران شاد. مایکل سارنوسکی، کارگردانِ فیلمِ Pig و روز آرام در جای ساکت، با فیلم جدیدش مرگ رابین هود، مخاطب را از همان لحظات اول در برابر مردی شکسته قرار میدهد. مردی که پیر است، اما نه فقط در چهره، که در روح. رابین هودی که هیو جکمن بازی میکند، قهرمانی افسانهای نیست؛ او یک محاربِ فراری است که از گذشتهاش میگُریزد، در انزوا زندگی میکند، و زیر بار سنگین افسانهای که دیگران ساختهاند، خم شده است.
این فیلم، روایتی است از تقابل انسان با اسطورهای که خودش هرگز نساخته. «ما و داستانهایمان قابل اعتماد نیستیم»، این جملهای است که رابینِ فیلم در جایی میگوید؛ خسته از شنیدن افسانههایی که او را بسیار نجیبتر و قهرمانتر از آنچه بود نشان میدهد. هیچ ماریان و هیچ یار شادی در کار نیست، نه دزدی از اغنیا برای فقرا، فقط یک زنجیره بیپایان از غارت و قتل، صرفاً به این خاطر که «از آن لذت میبرد».
اینجا خبری از قهرمانیِ آرمانشهر نیست؛ اینجا رابین هود، بیرون از مرزهای افسانههاست. جایی که باید با گذشتهای پُر از خون و جنایت روبهرو شود و سوالی بیپاسخ را با خود حمل کند: آیا میتوان از پسِ مردی که بود، به انسان بهتری تبدیل شد؟ اینجا جایی است که فیلمساز، اسطورهشناسی را در مقابل رئالیسم قرار میدهد. او دست بر روی رابین هود دیگری گذاشته است. رابین هود نسخهِ خودش و این شاید نقطه ضعف او در مقابل مخاطب عام باشد. مخاطب عام به هر حال با یک دید قبلی به سراغ فیلم آمده و در پس زمینه ذهنش شناختی از رابین هود دارد. قهرمانی آنارشیست که اکنون تبدیل به یک قاتل و غارتگر شده است. این تضاد شخصیتی بین رابین هود در ذهن مخاطب با ذهن فیلمساز دیواری میان این دو میکشد و شاید از همان ابتدا مسیر را جدا کند. طبعا که بهتر میبود فیلمساز از قصه عام شروع کرده و کم کم رابین هود خودش را میساخت تا مخاطب نیز همراه این سیر تحول از اسطورهشناسی به واقعیت، همراه این مسیر میبود. اما هرچه باشد روایت فیلمساز برگرفته از همین فولکور انگلیسی است که رابین هود را در پایان سالهای عمرش نشان میدهد.
اینجا رابینهود قصه ما با بازی فوقالعاده تماشایی هیو جکمن، شخصیتی منحصر بفرد دارد که هم خشن، هم وحشی و هم کاریزما دارد. او برای آخرین ماموریت عمرش، همراه دوست و یار قدیمیاش یعنی جان کوچولو میشود تا مزرعه از دست رفتهاش را پس گیرد و همین به نبردهایی خونین منجر میشود. رابین که به شدت زخمی شده برای درمان به صومعه میرود. صومعهای که وی را با بُعد دیگری از وجودش روبرو کرده و او را به پایان نزدیک میکند.
فیلم The Death of Robin Hood از منظر تکنیک، برخلاف فُرم؛ ایرادات کمی دارد و با اینکه این تکنیک هم شخصی نیست و فیلمساز بسیار متاثر از رابرت اگرز بوده؛ با این حال ما شاهد تصاویر قابل قبولی هستیم. فیلم عمدتا حول محور کاراکتر میچرخد و همین موضوع از نکات مهم در بحث فیلمنامهنویسی است. دوربین تلاش بسیاری دارد تا بازی هیو جکمن را در کلوزآپ نشان دهد و در این بخش ما شاهد دو چیز بسیار خوب هستیم. اول اینکه بازی هیو جکمن و میمک صورت او در کلوز آپ بهتر دیده میشود و جکمن توانسته با آن روح خستهِ کاراکترش ارتباط بگیرد. دوم اینکه فیلم عمدتا درباره حالات روحی رابین هود است و کلوز آپ مخاطب را کاملا معطوف او و درونیاتش میکند.
رابطه رابین هود و دخترِ جان کوچولو هم جزو لحظاتی از فیلم است که قابل تحمل و حتی لذتبخش است. فیلمساز دو بخش اولیه فیلم یک صحنه نبرد عالی را ساخت. نبردی در شب با نور آتش که باعث طبیعی شدنِ تصویر شده بود و آن نبرد نفسگیر با پیرمرد انتقامجو. در آن صحنهها ما خوی وحشیگری از رابین هود را دیدیم و در نیم پرده بعدی یک خوی پدربزرگ مهربان در مقابل دختر یتیم. در اصل فیلمساز سعی کرده رابین هود را از هر منظر به تصویر کشیده و استفاده از نور طبیعی و موسیقی جذاب آن حسِ فولکور را به خوبی انتقال داده است.
مسئله بعدی که مایلم درباره آن نبویسم مدت زمان فیلم و زمان ذهنی اثر است. مخاطب در بعضی صحنهها که متاسفانه پُر از دیالوگهای کلیشهای است، حس خستگی میکند. فیلمساز به خوبی به سراغ فولکور رفته اما نتوانسته مرز میانِ سینما و ادبیات را تشخیص دهد. فیلم دیالوگهای زیادی دارد و کُنش کم. چه رابین هود، چه مرد جذامی و چه خواهر مسیحی، دیالوگهای کلیشهای بسیاری دارند و همین ریتم فیلم را کُند میکند. زمان در فیلم از فُرم فراتر رفته و همین باعث میشود تا آن حسِ تعلیق و همذاتپنداری در مخاطب شکل نگیرد. به هر حال مدیوم ما سینماست و سینما یعنی کُنش. برخلاف ادبیات که ریشه فولکور هم در ادبیات است، کلمات در سینما اگر بیش از حد شوند بار اضافی فیلم میشوند و اثر را کُند میکنند.
و همچنان شاید برای مخاطب عام مسئله این باشد که این شخص اصلا رابین هود نیست. چون اسطوره رابین هود به قدری بزرگ هست که نشود به سادگی آن را واقعی کرد. اگر فیلمساز میتوانست آرام پیش رفته و رابین خود مخصوصِ خودش را بسازد، بیشک این فیلم در ژانر اقتباسی از فولکور، به یک شاهکار تبدیل میشد.
و شاید همین جا باشد که فیلم، درست مانند خودِ رابین هود، میان افسانه و واقعیت سرگردان میماند. سارنوسکی میخواست اسطورهای را از رو بپوشاند، اما در این مسیر، خودش هم قربانی همان اسطوره میشود. او به جای ساختن رابین هودی تازه، تنها پوستاندازیِ رابین هودِ قبلی را به تصویر میکشد؛ بدون این که از زیر آن پوستِ کهنه، چیزی جز یک مرد خسته و چند دیالوگِ تکراری بیرون بیاید.
هیو جکمن، با آن چهرهی فرسوده و نگاهِ خسته، تمام تلاشش را میکند تا به این مردِ تنها جان بدهد. و گاهی، در همان کلوزآپهای طولانی، موفق هم میشود. اما فیلمنامهای که باید پشت این بازی میایستاد، مدام پا پس میکشد و حرفهای تکراری را جای کنشِ واقعی مینشاند. نتیجه فیلمی است که هرچه جلوتر میرویم، از ریتم میافتد و مخاطب را در میان باتلاقی از کلمات، رها میکند؛ همان باتلاقی که خودِ رابین هود هم هرگز نتوانست از آن بیرون بیاید.
از سوی دیگر، سارنوسکی در انتخابِ فضای بصری و نورپردازیِ طبیعی تا حدی موفق عمل کرده. آن نبردِ شبانه با نور آتش، حسِ کهنالگو و فولکوریک را به خوبی منتقل میکند و مخاطب را برای لحظاتی به دلِ جنگلِ شروود میبرد. اما این موفقیتهای پراکنده، در مقابلِ ضعفِ فیلمنامه و شخصیتپردازیِ سطحی، رنگ میبازند. فیلمساز نتوانسته میانِ دوگانهی «اسطورهی عمومی» و «روایتِ شخصی» پُلی بزند و در این میان، هم اسطوره را خراب کرده و هم روایتِ شخصیاش را ناقص رها کرده است.
و اینجا به مسئله بزرگتری میرسیم: اقتباس از فولکور، همیشه یک راهِ دشوار است. مخاطب با خودش پیشینهای از شخصیت به همراه میآورد و هرگونه تغییر، نیازمندِ زمینهچینیِ دقیق و تدریجی است. سارنوسکی اما با بیصبری تمام، رابین هودِ خودش را از همان ابتدا در مقابلِ تصویرِ ذهنیِ مخاطب قرار میدهد و همین تقابلِ بیمقدمه، دیواری میان فیلم و تماشاگرش میکشد. دیواری که نه با چند نمایِ زیبا و نه با بازیِ درخشانِ هیو جکمن، قابلِ تخریب نیست.
در نهایت، The Death of Robin Hood فیلمی است که در مرز میان جسارت و سادهانگاری دست و پا میزند. اثری که همزمان هم از اسطوره فاصله میگیرد و هم به آن وابسته است؛ هم میخواهد واقعی باشد و هم نمیتواند از زیر سایهی افسانهای که قرنها ساخته شده، بیرون بزند. سارنوسکی شاید میخواسته مرگِ یک اسطوره را روایت کند، اما آنچه بر روی پرده میبینیم، بیشتر به مرگِ تدریجیِ خودِ فیلم شباهت دارد؛ مرگی که نه با ضربهای کاری و نه با درامِ نفسگیر، که با دیالوگهای فرسوده و کششِ بیمورد، آرام آرام رقم میخورد.
شاید بزرگترین مرگ رابین هود، نه در آن صومعهی تاریک، که در همین ناتوانیِ سینما برای روایتِ دوباره یک قهرمانِ کهنه باشد. مرگی که نه با تیر و کمان، که با کلیشه و دیالوگهای تکراری، نفسهای آخرش را میشمارد. و مخاطب وقتی از سالن بیرون میآید، نه برای رابین هودِ فیلم، که برای رابین هودی که میتوانست باشد، دلتنگ میشود. دلتنگِ اسطورهای که هرگز نمُرد، اما در این فیلم، بیآنکه حقِ مرگی شایسته داشته باشد، به خاک سپرده شد.
نمره نویسنده به فیلم: 6 از 10
منبع: gamefa.com


