نقد فیلم The Mandalorian and Grogu | داستان اسباببازیها | موبوگیم
هشت سال سکوت، در کهکشانی که روزگاری با طنین شمشیرهای نوری و غرش جنگندههای X-wing گوش فلک را کر میکرد، عمری به درازای یک عصر کامل است. در این هشت سال، دیزنی سهگانهای را به آتش کشید و از خاکسترش سریالهایی رویاند که برخی چون «آندور» غنیمت بودند و برخی دیگر چنان از ریل خارج شدند که حتی متعصبترین هواداران را به مرز دلزدگی کشاندند. و حالا، درست وقتی که فکر میکردیم «جنگ ستارگان» برای همیشه از پردهی سینماها خداحافظی کرده، «مندلورین و گروگو» سر میرسد؛ فیلمی که نامش به سادگی یک برچسب روی جعبهی اسباببازی است و محتوایش، متأسفانه، به همان اندازه عمق دارد.
بگذارید صریح باشم: اگر منتظر بازگشت شکوهمند «جنگ ستارگان» به سینما هستید، همین حالا تکلیفتان را با این فیلم روشن کنید. «مندلورین و گروگو» نه یک حماسهی فضایی، که یک کاتالوگ متحرک است؛ ویترینی رنگارنگ از عروسکها، فیگورها و وسایل نقلیهای که بهزودی قفسههای فروشگاهها را تسخیر خواهند کرد. عنوان «داستان اسباببازیها» را نه از سر طنز، که با آگاهی کامل از ماهیت واقعی این محصول انتخاب کردهام.
مأموریتی که حتی یک اپیزود تلویزیونی هم برایش زیاد است

داستان در دوران پس از سقوط امپراتوری کهکشانی میگذرد. دین جارین، مندلورین کمحرف و همیشه کلاهخودپوش ما، حالا به همراه فرزندخواندهی سبز و گوشدرشتش گروگو، برای جمهوری جدید کار میکند. مأموریتشان ساده است: شکار بقایای افسران امپریالی که حالا به اربابان جنگی محلی تبدیل شدهاند. در ازای دستمزدی که کفاف یک زندگی بخورونمیر را میدهد، آنها را دستگیر کرده و تحویل مقامات میدهند. تا اینجای کار، همه چیز یادآور حالوهوای فصلهای اولیهی سریال است؛ همان فضای وسترنِ کیهانی که روزگاری جان فاورو با مهارت بنا نهاد.
اما مشکل از همان جایی آغاز میشود که فیلم سعی میکند داستانش را تعریف کند. سرهنگ وارد (با بازی سیگورنی ویور، که انگار مستقیم از صحنهی فیلمبرداری «بیگانه» یا «آواتار» به اینجا پرتاب شده و لباسهایش را هم عوض نکرده) مأموریتی تازه پیش پای شکارچی میگذارد: یک سرکردهی امپریالی مرموز را پیدا کن. اما یک مشکل کوچک وجود دارد: هیچکس چهرهی این سرکرده را ندیده. تنها موجوداتی که میتوانند او را شناسایی کنند، خاندان هات هستند؛ همان حلزونهای گانگستری که روزگاری جابای اربابشان بود. پس راه حل چیست؟ برو پیش فامیل جابای، یک کاری برایشان انجام بده، و در عوض اطلاعاتی که میخواهی را بگیر. به همین سادگی.

این تمام پیرنگ فیلم است. یک کوئست ساده که از منطق بازیهای نقشآفرینی دههی نود وام گرفته: نقطهی الف را پیدا کن، مأموریت را از کاراکتر ب دریافت کن، به نقطهی ج سفر کن، با مانع د روبهرو شو، و نهایتاً مأموریت را تحویل بده. هیچ پیچش داستانی واقعی، هیچ تعلیقی که نفست را بند بیاورد، و هیچ لحظهای که تو را از عمق وجود به هیجان بیاورد در کار نیست. فیلمنامه آنقدر لاغر و نحیف است که از شانههای یک اپیزود چهلدقیقهای تلویزیونی هم سر میخورد، چه برسد به یک فیلم سینمایی دو ساعته. وقتی تیتراژ پایانی آغاز میشود، از خودت میپرسی: «همین بود؟ واقعاً برای همین باید مخاطب به سینما میآمد؟»
جان فاورو بارها در مصاحبههایش تأکید کرده که برای تماشای این فیلم نیازی نیست حتی یک دقیقه از «جنگ ستارگان» را دیده باشید. راست میگوید. اما این نقطهی قوت، همزمان پاشنهی آشیل فیلم است. چرا که برای لذت بردن از یک فیلم سینمایی «جنگ ستارگان»، باید چیزی فراتر از یک ماجراجویی ساده و پیشپاافتاده به مخاطب عرضه کنی. باید حماسهای بسازی، اسطورهای خلق کنی، یا دستکم شخصیتهایی بیافرینی که ارزش همراهشدن داشته باشند. «مندلورین و گروگو» هیچکدام از اینها را ندارد.
مرد آهنی، کودک پلاستیکی

بزرگترین گناه فیلم، شخصیتپردازی (یا بهتر بگویم، فقدان شخصیتپردازی) قهرمان اصلی آن است. دین جارین در این فیلم نه یک انسان گوشتوخوندار، که یک اکشنفیگور متحرک است. زرهی از جنس «بسکار» به تن دارد که حتی یک خطوخش هم برنمیدارد. او در میان رگبار لیزرهای دشمنان قدم میزند، گویی برای گردش عصرگاهی به پارک رفته. خشاب سلاحهایش تمامی ندارد. هیچ دری به رویش بسته نمیماند. هیچ دشمنی تاب مقاومت در برابرش را ندارد. اگر در سریال دستکم گاهی ضعفها و تردیدهایش را میدیدیم، اینجا او تبدیل به یک تانک بیاحساس و شکستناپذیر شده که پیروزیهایش حتی کوچکترین هیجانی در مخاطب برنمیانگیزد.
این شکستناپذیری وقتی به اوج مضحک خود میرسد که بالاخره، پس از سه فصل سریال و یک فیلم سینمایی، کلاهخود از سر دین برداشته میشود. لحظهای که میتوانست به نقطهی عطفی احساسی و دراماتیک تبدیل شود، در کمال ناباوری تبدیل به یک شوخی بیمزه میشود. کسانی که کلاهخود را برداشتهاند، چند دقیقه بعد، بدون هیچ دلیل منطقی، آن را به خودش پس میدهند. گویی تنها هدف از این صحنه، پر کردن سهمیهی نمایش صورت پدرو پاسکال برای طرفدارانی بوده که برای دیدن چهرهی بازیگر محبوبشان بلیت خریدهاند.

و بدتر از آن، وقتی پاسکال بدون کلاهخود وارد مبارزه میشود، متوجه میشوی که چقدر سن و سال از او گذشته. حرکاتش سنگین است، اکشنهایش نخراشیده، و آدم دلش میخواهد هرچه زودتر کلاهخود را سرجایش بگذارد تا بدلکارها بتوانند دوباره کار را دست بگیرند. این صحنهها به تلخی نشان میدهد که چرا فاورو ترجیح داده قهرمانش را بیشتر اوقات پشت نقاب فلزی پنهان کند.
نکتهی عجیب دیگر ماجرای زخمیشدن دین است. در نبرد با یک ماراژدهای سمی غولپیکر، او از ناحیهی پهلو زخمی میشود. اما چرا پهلو؟ مگر نه این که صورتش کاملاً بیمحافظ بود؟ اگر نویسندگان ذرهای به منطق داستانی احترام میگذاشتند، باید زخم به صورت بینقاب او اصابت میکرد. آنوقت یک دلیل محکم برای وسواس همیشگیاش در کلاهخود گذاشتن داشتیم: این فقط یک تعصب مذهبی نیست، یک اقدام عملی برای بقاست. اما فیلم ترجیح میدهد منطق را فدای زیباییشناسی کند. صورت قهرمان نباید آسیب ببیند، چون این صورت قرار است روی جلد مجلات و پوسترها بدرخشد.
در نقطهی مقابل این مرد شکستناپذیر، گروگو قرار دارد. باید اعتراف کنم، اگر این فیلم حتی ذرهای ارزش دیدن داشته باشد، فقط و فقط به خاطر این موجود کوچک سبز است. گروگو دیگر آن نوزاد منفعل فصلهای اول نیست که فقط چشمهای درشتش را باز و بسته میکرد و قورباغه میخورد. او حالا یک همرزم واقعی است. حرف نمیزند، اما میفهمد. عمل میکند. تصمیم میگیرد. در سکانسهایی که آشکارا از بازی «آخرین بازمانده از ما» الهام گرفتهاند، وقتی مندلورین بیهوش روی زمین افتاده، این گروگوی کوچک است که آستین بالا میزند و برای نجات پدرخواندهاش دست به کار میشود.

از نظر فنی، عروسک گروگو یک شاهکار است. چهار یا پنج عروسکگردان بهطور همزمان آن را کنترل میکنند تا گوشهایش تکان بخورند، چشمهایش احساسات را منتقل کنند، و دستهای کوچکش حرکات معناداری انجام دهند. نتیجه خیرهکننده است. گروگو میدود، میپرد، مخفی میشود، و حتی مبارزه میکند. سکانسهای مشترکش با موجودات ریزنقش آنزلان (همنژادهای بابو فریکِ دوستداشتنی) لحظاتی ناب و بامزه خلق میکند که مخاطب عاشق این فضا را غرق خنده میکند. اینها همان جرقههایی هستند که یادآوری میکنند چرا روزگاری عاشق این زوج عجیب و نامتجانس شدیم.
اما افسوس که حتی این نقطهی قوت هم در خدمت تجارت است. هر حرکت گروگو، هر موجود جدیدی که ملاقات میکند، و هر وسیلهی نقلیهای که سوارش میشود، انگار با یک برچسب قیمت همراه است. گویی در اتاق فکر دیزنی، کسی نشسته و با ماشین حساب، تکتک این صحنهها را به پتانسیل فروش اسباببازی تبدیل کرده است.
وقتی تلویزیون لباس سینما میپوشد

یکی از اصلیترین بحثهایی که از همان نخستین نمایشهای آزمایشی فیلم درگرفت، این بود که «آیا این واقعاً یک فیلم سینمایی است یا فقط چند قسمت چسبیدهبههم سریال؟» و حقیقت این است که این نقد نه تنها منصفانه، که اجتنابناپذیر است. ساختار روایی فیلم دقیقاً از همان منطقی پیروی میکند که یک فصل سریال را پیش میبرد: مأموریتی دریافت میشود، به مکانی میرویم، مشکلی پیش میآید، به مکان بعدی میرویم، و همین طور ادامه. هیچ نقطهی اوج واقعی، هیچ گرهگشایی رضایتبخش، و هیچ حس پایانی در کار نیست.
مأموریت اصلی فیلم (پیدا کردن سردستهی امپریالی) در نیمهی اول به شکلی مسخره تصادفی حل میشود. دین جارین فقط در زمان مناسب در مکان مناسب حضور دارد و یک مکالمه را اتفاقی میشنود. همین. نه هوشمندی، نه استراتژی، نه حتی یک تعقیبوگریز حسابی. بعد از آن، فیلم برای پر کردن زمان باقیمانده، به یک رشته حوادث فرعی پناه میبرد که هیچ ربطی به خط اصلی داستان ندارند. مندلورین زخمی میشود، گروگو به دنبال درمان میگردد، و این توالی آنقدر کش پیدا میکند که ریتم فیلم کاملاً از نفس میافتد.

فاورو و تیمش تلاش کردهاند با بودجهای نسبتاً محدود (حدود ۱۶۵ میلیون دلار، که برای استانداردهای «جنگ ستارگان» تقریباً هیچ است) محصولی بسازند که ارزش نشستن در سالن تاریک سینما را داشته باشد. نتیجه ترکیبی است از جلوههای کامپیوتری، عروسکهای فیزیکی، و تکنولوژی «والیوم». گاهی این ترکیب جواب میدهد؛ بهویژه در سکانسهای اکشنی که آشکارا از «جان ویک» الهام گرفتهاند و با ریتمی تند و خشن، آدرنالین را در رگهایت میدوانند. اما گاهی هم نتیجه مصنوعی و رنگولعابزده از کار درآمده، طوری که انگار داری یک بازی ویدیویی را تماشا میکنی، نه یک فیلم سینمایی.
صحنههای مسابقه با اسپیدرهای شناور، نبرد با AT-ATهای غولپیکر، و جدال در میدان گلادیاتوری، همگی در لحظه میتوانند سرگرمکننده باشند. اما وقتی از پای تماشای فیلم بلند میشوی و به کل فیلم فکر میکنی، میبینی که هیچکدام از این صحنهها در خدمت قصه نبودهاند. آنها صرفاً ویترینی از تواناییهای فنی تیم تولید بودهاند، نه بیشتر.
موسیقی و مناظر؛ تنها پناهگاههای زیبایی

اگر قرار باشد یک بخش از فیلم را بدون هیچ قید و شرطی ستایش کنم، بدون تردید موسیقی لودویگ گورانسون را انتخاب میکنم. آهنگساز سوئدی بار دیگر ثابت کرده که استاد مسلم خلق اتمسفرهای صوتی است. تم اصلی سریال را میگیرد و در بسترهای تازهای بازآفرینی میکند. نمونهاش قطعهای است که برای سیارهی شاکاری نوشته؛ جایی که طراحی بصری با الهام از خیابانهای بارانخورده و نئونزدگی شیکاگوی دوران ممنوعیت مشروبات الکلی، فضایی نوآر و متفاوت خلق کرده. سینتیسایزرهای قدیمی با سازهای بادی درمیآمیزند و حسی از غرابت و جذابیت به تصاویر میبخشند که فراتر از خود فیلم است.
تنوع بصری سیارات نیز قابل توجه است. از شهرهای سایبرپانکی که یادآور «بتمن» مت ریوز هستند، تا جنگلهای باتلاقی مهآلود، و تا کاخهای مجلل خاندان هات. این تنوع دستکم به چشم بیننده استراحت میدهد و ثابت میکند که مقیاس بصری فیلم، اندکی از قاب تلویزیون فراتر رفته است. شاید این تنها بهانهی قابلدفاع برای نمایش فیلم روی پردهی عریض باشد: مناظری که در تلویزیون خانگی هم خوب دیده میشوند، اما روی پردهی سینما جان میگیرند.
مهمانهای ویژه، خاطرههای کمرنگ

حضور بازیگران سرشناس در نقشهای فرعی، همیشه یکی از جذابیتهای فیلمهای «جنگ ستارگان» بوده. اما اینجا، این حضورها بیش از آنکه در خدمت داستان باشند، به نظر ویترینی میرسند. سیگورنی ویور، با تمام ابهت و کاریزمایش، نقشی آنقدر حاشیهای دارد که حضورش کاملاً تزئینی به نظر میرسد. مارتین اسکورسیزی هم در یک کامئوی کوتاه ظاهر میشود که حضورش فقط برای خلق یک تیتر خبری کافی است، نه برای افزودن ذرهای عمق به فیلم.
و بعد میرسیم به سکانس پایانی، جایی که اسکادران نجات از راه میرسد: خلبانها شامل یک زن مسن، یک مرد سیاهپوست، و یک آسیایی هستند. حالا ممکن است بگویید این چه ایرادی دارد؟ مشکل از آنجا ناشی میشود که این تصویر آنقدر گلدرشت، شعاری و مصنوعی از کار درآمده که هرگونه اصالت را از دست میدهد. این یک تصویر ارگانیک از تنوع کهکشانی نیست؛ این یک چکلیست است که انگار یکی از مدیران دیزنی آن را روی میز گذاشته و گفته: «ببینید، ما همه را پوشش دادیم!»
اما شاید بنیادیترین مشکل «مندلورین و گروگو» این باشد که اساساً فیلم نیست. بله، درست خواندید. آنچه روی پرده میبینیم، نه بر اساس قواعد درام سینمایی، که بر مبنای منطق سریالهای استریمینگ ساخته شده است. ساختار فیلم بهطرز آزاردهندهای اپیزودیک است: با یک سکانس اکشن برفی و پرهیجان آغاز میشود تا توجه مخاطبِ در حال بالا و پایین کردن کانالها را در دقایق ابتدایی جلب کند، درست مثل یک اپیزود ابتدایی که میترسد بیننده دکمه خاموش را بزند. سپس داستان به چند بخش مجزا تقسیم میشود که هر کدام با یک کلیفهنگر مصنوعی تمام میشوند؛ صحنه خداحافظی با روتای هات، نمونه کامل یک پایان اپیزودی است که اشتباهاً در میانه یک فیلم سینمایی جا خوش کرده. فاورو که سالها در فرمت اپیزودیک سریالسازی نفس کشیده، گویی فراموش کرده که سینما قواعد دیگری دارد. در سینما، نقاط اوج نباید مثل چراغ راهنمایی، هر بیست دقیقه یک بار چشمک بزنند؛ آنها باید در خدمت یک قوس روایی بزرگتر باشند، نه اینکه صرفاً یادآوری کنند که «قسمت بعدی» در راه است. اینجا اما فیلم مدام خودش را ریست میکند، بیآنکه هرگز به یک نقطه اوج واقعی برسد. نتیجه، تجربهای است که ضمیر ناخودآگاه تماشاگر را مدام در حالت انتظار برای تیتراژ پایانی نگه میدارد، در حالی که تیتراژ هرگز نمیآید.

این فقدان ساختار سینمایی، با نبودِ کاملِ «ریسک» و «عواقب» همراه میشود. درامی که در آن شخصیت اصلی هیچ زخم واقعیای برنمیدارد –نه فیزیکی، نه روحی– اساساً نمیتواند تماشاگر را درگیر کند. دین جارین در نیمه فیلم توسط یک مار زهرآگین نیش میخورد و عملاً میمیرد. این میتوانست لحظهای نفسگیر باشد؛ لحظهای که به ما یادآوری کند این مرد آهنی هم گوشت و خون دارد. اما نشد. چون فیلم هیچ تلاشی برای باورپذیر کردن خطر نمیکند. ما پیش از این، او را در حال نابود کردن جوخههای کامل دشمن دیدهایم، بیآنکه حتی یک خط روی زرهاش بیفتد. شکارچی جایزهبگیری به نام «امبو» (Embo) که از انیمیشن «جنگهای کلون» به این فیلم راه یافته، شاید تنها عنصری باشد که اندکی حس تهدید را زنده میکند: شخصیتی ساکت، مرموز و بهطرز غریبی پرابهت. دوئل نهایی او با مندلورین، اگر در فیلمی دیگر بود، میتوانست به اوج اکشن فیلم تبدیل شود. اما مشکل اینجاست که تا رسیدن به این دوئل، ما بارها و بارها مصونیت کامل قهرمان را دیدهایم. دیگر چه اهمیتی دارد که حریفش کیست؟ ما میدانیم که مندلورین پیروز میشود، چون این فیلم جسارت زیر سؤال بردن این قطعیت را ندارد. فاورو حتی یک بار هم حاضر نمیشود «ناباوری را به حالت تعلیق درآورد» و ما را لحظهای به این فکر بیندازد که شاید، فقط شاید، قهرمان واقعاً در خطر باشد.
و این میرساندمان به گلایه بزرگتری که هم در فرم و هم در محتوا خودنمایی میکند: کوچکسازی جهان به نفع سادهسازی روایت. فیلم ما را برای نخستین بار در تاریخ سینمایی «جنگ ستارگان» به «نال هاتا»، سیاره مادری هاتها میبرد. فرصتی طلایی برای گسترش اسطورهشناسی این جهان تبهکار و فاسد. اما نتیجه چیست؟ کارتل عظیم و افسانهای هاتها به دو نفر خلاصه میشود: دوقلوها. تمام قدرت و دسیسهچینی این خانواده گانگستری کهن به چند دروید محافظ و چند کشتی شکسته تقلیل پیدا میکند. نه خبری از شبکه پیچیده جاسوسان است، نه ارتشی از مزدوران، و نه حتی اشارهای به این واقعیت که اینها فقط دو مهره از یک تشکیلات عظیم جنایتکارند. حتی زبان هاتها هم قربانی این سادهسازی شده: آنها حالا تقریباً تمام مدت به انگلیسیِ بیروح حرف میزنند، گویی دیزنی به این نتیجه رسیده که تماشاگر امروزی –بهویژه کودکان– حوصله زیرنویس خواندن ندارد. غافل از اینکه جادوی جابای اصلی دقیقاً در همان هاتیِ غرّان و رمزآلودش بود که برای فهمیدنش نیاز به مترجم داشتی. این کوچکسازیِ عامدانه، از جهان «جنگ ستارگان» یک شهربازی کوچک و قابل کنترل ساخته که در آن همه چیز امن، آشنا و عاری از هرگونه پیچیدگی است. دقیقاً همان نقدی که روزگاری مارتین اسکورسیزی به فیلمهای ابرقهرمانی وارد کرد و حالا، به شکلی کنایهآمیز، خودش در همین فیلم در نقش یک فروشنده ساندویچ ظاهر میشود تا نشان دهد که حتی بزرگان سینمای نیوهالیوود هم ترجیح دادهاند از درون سیستم بخندند، نه از بیرون اعتراض کنند.
حرف آخر: راه را گم کردهایم، اما هنوز زندهایم

«مندلورین و گروگو» یک فیلم بیآزار است. نه آنقدر بد که از آن متنفر شوی، نه آنقدر خوب که به یادش بیاوری. این یک میانوعدهی سبک سینمایی است: میخوری، لذت میبری، و ده دقیقه بعد فراموشش میکنی. مشکل اما اینجاست که «جنگ ستارگان» قرار نبود هیچوقت «میانوعده» باشد. این فرنچایز روزگاری بلندپروازترین حماسهی سینمایی تاریخ بود؛ داستانی که اسطوره میساخت، فلسفه میبافت، و نسلها را با خود همراه میکرد. حالا تبدیل شده به یک ماشین تولید محتوا که فیلم میسازد تا اسباببازی بفروشد.
اگر یک طرفدار پروپاقرص هستید، احتمالاً از دیدن دوبارهی دین جارین و گروگو روی پردهی بزرگ خوشحال میشوید، حتی اگر داستانشان یک سانت هم جلو نرفته باشد. اگر یک تماشاگر عادی هستید که فقط دو ساعت سرگرمی میخواهید، فیلم احتمالاً شما را میخنداند و لحظاتی هیجانزدهتان میکند. اما اگر مثل من، از آنهایی هستید که هنوز بعد از هشت سال چشم به راه بازگشت واقعی «جنگ ستارگان» به سینما بودهاند، باید بگویم که این فیلم پاسخ شما نیست.
راهی که مندلورین بارها از آن گفته، این روزها از همیشه گمتر به نظر میرسد. شاید بهتر باشد که او و گروگو کولهبارشان را بردارند و از این کهکشان بروند، جایی که تجارت آنها را به آدمآهنی و عروسک پلاستیکی تبدیل نکند. و ما هم بهتر است بساط پاپکورن را جمع کنیم و به این فکر کنیم که روزگاری، در کهکشانی نه چندان دور، «جنگ ستارگان» فقط یک برند نبود.
امتیاز منتقد: ۶ از ۱۰

«مندلورین و گروگو» یک فیلم نیست، یک ویترین شکیل و پرزرقوبرق برای فروش اسباببازی است که با بودجه سینمایی، سریالِ در حال چرخش در جای خود را به پردهی بزرگ آورده. فیلمنامه آنقدر نحیف و فاقد ریسک است که حتی یک اپیزود تلویزیونی معمولی را هم به سختی پر میکند، و قهرمان شکستناپذیرش هرگونه تعلیق را از بین میبرد. با این حال، نمیشود منکر جادوی معدود لحظات نابش شد: رابطه بیکلام و پدرانه دین جارین و گروگو هنوز هم قلب آدم را گرم میکند، گروگوی بامزه و پرماجرا خنده را به لبها میآورد، موسیقی گورانسون گوشنواز است و برخی سکانسهای اکشن، آدرنالین خالص تزریق میکنند. «مندلورین و گروگو» یک میانوعده سبک، بیآزار و سریعالهضم است؛ سرگرمکننده اما عمیقاً فراموششدنی. درست بالای خطِ «قابل قبول»، و دقیقاً پایینتر از «خوب». این امتیاز، بهای وفاداری به نوستالژی است، منهای هرگونه بلندپروازی سینمایی.
منبع: gamefa.com


