برترین فیلمهای جاسوسی تاریخ سینما | ۱۵ شاهکار| موبوگیم
جهان جاسوسی همواره یکی از مرموزترین و اغواگرترین قلمروهایی بوده که سینما جسارت فتح آن را داشته است. برخلاف هیاهوی میدانهای نبرد و لشکرکشیهای عظیم، اینجا جنگ در سکوت جریان دارد؛ میان نگاههای حسابشده، لبخندهای مصنوعی و مکثهای مرگباری که هر کدام میتوانند سرنوشت ملتها را تغییر دهند. مأموران مخفی نه با مشت و گلوله، که با کلمات رمزگذاریشده، هویتهای جعلی و اعصابی پولادین وارد میدان میشوند. سینمای جاسوسی از همان روزهای نخست، پناهگاه فیلمسازانی بوده که میخواستند تناقضهای اخلاقی بشر را در بوته آزمایش بگذارند: وفاداری در برابر خیانت، حقیقت در برابر دروغ، و انسانیت در برابر وظیفهای که هیولا میطلبد. از تعلیقهای روانشناسانه آلفرد هیچکاک که یک مدیر تبلیغاتی بیگناه را به کام توطئهای بینالمللی پرتاب کرد، تا سرمای استخوانسوز جنگ سرد که در آن جاسوسان خودشان به مهرههایی قربانی بدل میشدند، این ژانر همواره آینهای در برابر ترسها و امیال پنهان مخاطب بوده است.

در دهههای بعد، سینمای جاسوسی پوست انداخت و خود را با نبض زمانه هماهنگ کرد. جیمز باندِ شیکپوش و شوخطبع دهه شصتی، در قرن بیستویکم به موجودی زخمخورده و آسیبپذیر بدل شد که بیش از آنکه به فکر نجات جهان باشد، در پی نجات روح خویش است. همزمان، زمختی و خشونت مستندگونهای از راه رسید که با «هویت بورن» تمام کلیشههای گجتمحور را به سطل زباله تاریخ انداخت و جاسوس را انسانی تنها، گیج و در حال فرار از خودش تعریف کرد. این تحول با ورود فیلمهایی چون «بلوند اتمی» به اوج خود رسید؛ جایی که یک زن، با بدنی کبود و خسته، از پلهها پایین میغلتد، بلند میشود و باز میجنگد، بیآنکه ذرهای از وقار یخزدهاش کاسته شود.
در این پرونده ویژه موبوگیم، ۱۵ فیلم را برگزیدهایم که نبض این ژانر را از کلاسیکهای تعلیقمحور تا مدرنترین اکشنهای روانشناسانه در دست گرفتهاند. اینها صرفاً سرگرمیهای پرزرقوبرق نیستند؛ بلکه کالبدشکافیهایی بیرحمانه از روح انسانهایی هستند که هویتشان کالایی فناپذیر، حافظهشان دشمنی بالقوه و وفاداریشان مفهومی قابل معامله است. اگر گمان میکنید هیجان واقعی را فقط میتوان در بازیهای ویدیویی یافت، آماده شوید تا این فهرست، تصورتان از «مأموریت غیرممکن» را برای همیشه دگرگون کند. با ما همراه باشید تا از میان سایهها بگذریم و پرده از رازهایی برداریم که سینما برای دههها در دل تاریکی پنهان کرده بود.
شمال از شمال غربی (North by Northwest – 1959)

آلفرد هیچکاک، نابغه اضطراب، در این شاهکار بیبدیل به ما آموخت که برای تبدیلشدن به یک مأمور مخفی افسانهای، به هیچ دوره آموزشی طاقتفرسایی نیاز نیست؛ تنها کافی است آدم اشتباهی، در مکان اشتباه، با قیافهای اشتباه حضور داشته باشید. راجر تورنهیل، مدیر تبلیغاتی براق و خودشیفتهای که با جذابیت ذاتی کری گرانت جان گرفته، ناگهان خود را در کسوت مأموری مخفی مییابد که اساساً وجود خارجی ندارد. از آن پس، زندگیاش به کابوسی بیپایان بدل میشود: نه پلیس باورش میکند، نه جاسوسهای خارجی از تعقیبش خسته میشوند و نه سرویس مخفی خودی به کمکش میآید. تورنهیل نه مبارز بلدی است، نه نقشهکشی حرفهای؛ تنها برگ برندهاش هوش لحظهای، زبان چربونرم و آن چشمان شیطانیاش است که حتی در آستانه مرگ هم از طنازی دست برنمیدارد.
جادوی جاودانه فیلم، فراتر از صحنههای نمادینی چون تعقیب هوایی با هواپیمای سمپاش در دل مزرعه ذرت یا نبرد نهایی بر فراز چهرههای سنگی کوه راشمور، در نگاه بازیگوش هیچکاک به مفهوم «هویت» ریشه دارد. هیچکاک با ظرافت تمام از ما میپرسد: اگر هویت واقعی ما فقط یک توافق اجتماعی باشد، با برداشتن آن نقاب، چه چیزی از انسان باقی میماند؟ او یک مدیر تبلیغاتی معمولی را به درون هزارتویی پرتاب میکند که در آن، بقا نه به مشت، که به دروغ و زرنگی وابسته است. «شمال از شمال غربی» نهفقط یک تریلر جاسوسی بینقص، که سرچشمهای است که تمام رودهای مدرن این ژانر از آن جاری شدهاند و هنوز هم پس از شش دهه، تازگی و شادابی کمنظیر خود را حفظ کرده است.
جاسوسی که از سردسیر آمد (The Spy Who Came In from the Cold – 1965)

اگر باند، رویای لوکس و پوشالی دنیای جاسوسی است، «جاسوسی که از سردسیر آمد» کابوس بیدارباشی است که آن رویا را با اسید میسوزاند و خاکسترش را به باد میدهد. مارتین ریت در این اقتباس بیرحمانه از رمان جان لوکاره، روح ژانر را تا مرز نابودی میبرد و ما را در برلینی خاکستری و نمکشیده رها میکند که در آن اخلاق، کالایی تجملی و دستنیافتنی است. ریچارد برتن در نقش الک لیماس، جاسوسی فرسوده، تلخکام و از همه چیز بریده، شاهکاری از بازیگری درونگرا ارائه میدهد؛ مردی که دیگر به هیچ چیز جز یک فنجان قهوه گرم و یک مأموریت بیبازگشت امید ندارد.
مأموریت ظاهری لیماس برای نفوذ به سرویس اطلاعاتی آلمان شرقی، چیزی جز یک تور ماهیگیری انسانی نیست که در آن، مهرهها بدون اطلاع از نقشه اصلی قربانی میشوند. در این جهان تلخ، هیچ قهرمانی وجود ندارد و پایان خوش، افسانهای مضحک است. فیلم با پایانی چنان تکاندهنده و ناامیدانه، مخاطب را سیلی میزند که تا مدتها طعم تلخش از ذائقه پاک نمیشود. «جاسوسی که از سردسیر آمد» وصیتنامهای خونین برای تمام کسانی است که خیال میکردند در بازی جاسوسی، برندهای وجود دارد؛ در حالیکه حقیقت این است که در این بازی، بازندهها فقط دیرتر میمیرند.
سه روز کرکس (Three Days of the Condor – 1975)

سیدنی پولاک با «سه روز کرکس» یک کابوس پارانویایی محض خلق کرد که در آن، امنترین شغل دنیای جاسوسی (تحلیلگری پشت میز) ناگهان به مرگبارترین حرفه ممکن تبدیل میشود. رابرت ردفورد در نقش جوزف ترنر، ملقب به «کندور»، پژوهشگر جوان و کمتجربهای است که کارش خواندن کتابهای جاسوسی و استخراج ایدههای مخفیانه از دل آنهاست. وقتی یک روز پس از خرید ناهار برمیگردد و تمام همکارانش را در خون غلتان مییابد، میفهمد که حالا یک شکارچی ناشی، طعمهای در جنگلی از گرگهای حرفهای است.
ترنر نه اسلحه دارد، نه آموزش رزمی، و تنها سلاحش هوش تحلیلیاش است که آن را برای گولزدن قاتلان و برملاکردن توطئهای در قلب سازمان سیا به کار میگیرد. رابطه اجباری و مبهم او با زنی غریبه که گروگان میگیرد و بعدها به تنها پناهگاهش تبدیل میشود، نبض انسانی داستان در میان این سرمای مطلق است. پرسش هولناک فیلم، که هنوز هم لرزه بر اندام میاندازد، این است: اگر سازمانی که برایش کار میکنید، خودش تصمیم به حذف شما بگیرد، کجا میتوان پنهان شد؟ «سه روز کرکس» هشداری است ترسناک درباره اینکه نهادهای اطلاعاتی تا کجا میتوانند برای حفظ اسرارشان پیش بروند، حتی اگر به قیمت بلعیدن فرزندان خودشان تمام شود.
دروغهای حقیقی (True Lies – 1994)

جیمز کامرون، جادوگر بلاکباسترسازی، با «دروغهای حقیقی» فرمولی جادویی کشف کرد که پیش و پس از آن بینظیر مانده: یک فیلم جاسوسی که میتواند همزمان به اندازه یک کمدی موقعیت خندهدار، به اندازه یک اکشن محض آدرنالینساز و به اندازه یک درام زناشویی تکاندهنده باشد. آرنولد شوارتزنگر در بهترین فرم کارنامهاش، نقش هری تاسکر را بازی میکند؛ مأمور زبده ضدتروریسم که برای خانوادهاش چیزی بیش از یک فروشنده کسلکننده کامپیوتر نیست. این دروغ بزرگ، زندگیاش را به دو نیمه کاملاً مجزا تقسیم کرده: در یک نیمه، او در حال خنثیسازی بمب و فرار از انفجار است، و در نیمه دیگر، همسرش هلن از این ازدواج یکنواخت به ستوه آمده و در آستانه فروپاشی روانی قرار دارد.
نقطه اوج فیلم، نه انفجار پل یا پرواز با جتهای نظامی، که فروپاشی و سپس بازسازی غرور و اعتماد میان هری و هلن است. سکانس تانگوی نفسگیر میان آن دو در اتاقی مخفی، لحظهای است که نقابها فرو میریزند و مأمور مخفی، برای نخستین بار، کاملاً برهنه و آسیبپذیر مقابل کسی میایستد که عاشقانه دوستش دارد. کامرون با این فیلم به ما فهماند که بزرگترین مأموریت یک جاسوس، نجات دنیا نیست؛ نجات ازدواجش است، پیش از آنکه دروغهایش همه چیز را نابود کند و او را در قلعهای از تنهایی زندانی نماید.
مأموریت: غیرممکن (Mission: Impossible – 1996)

برایان دی پالما، استاد تعلیق اپرایی، با پذیرفتن سکان هدایت نخستین «مأموریت: غیرممکن»، از همان ابتدا یک بیانیه رسمی صادر کرد: این یک شهربازی اکشن برای کودکان نیست، بلکه یک تریلر جاسوسی پیچیده، مهآلود و سرشار از بدبینی است که هر لحظهاش بوی خیانت میدهد. داستان با قتلعام کامل تیم اتان هانت در عملیاتی فاجعهبار در پراگ آغاز میشود. هانت که حالا تنها بازمانده و مظنون اصلی خیانت به سازمان خودش است، باید با تیمی از مطرودان و خلافکاران، مهره واقعی این دسیسه کور را پیدا کند.
دی پالما فضایی سرشار از پارانویا خلق میکند که در آن هر متحد بالقوهای ممکن است نقابی بر چهره یک خائن باشد. اما برگ برنده فیلم، سکانس افسانهای نفوذ به ساختمان سیا است؛ آنجا که هانت از سقف آویزان میشود و حتی افتادن یک قطره عرق از پیشانیاش میتواند زنگهای خطر را به صدا درآورد. این صحنه یک کلاس استادی در خلق هیجان از طریق سکوت محض و فضاهای بسته است. «مأموریت: غیرممکن» ثابت کرد که در این بازی، تفاوت میان نبوغ و حماقت، تنها با زنده ماندن سنجیده میشود و یک حرکت اشتباه، میتواند کل صفحه شطرنج را منفجر کند.
بازی جاسوسی (Spy Game – 2001)

تونی اسکات، شاعر دیوانه تصاویر متلاطم، با «بازی جاسوسی» یک مرثیه غمانگیز برای پایان دوران جنگ سرد سرود و در دل آن، عمیقترین رابطه استاد-شاگردی ژانر را به تصویر کشید. داستان در آخرین روز کاری ناتان مویر، افسر کهنهکار و افسانهای سازمان سیا، رخ میدهد. او خبردار میشود که تام بیشاپ، شاگرد محبوب و یاغیاش، در چین دستگیر شده و تنها ساعاتی با اعدام فاصله دارد. حالا مویر در یک بازی تمامعیار اطلاعاتی، با استفاده از تمام حقهها، منابع و نفوذ قدیمیاش، رؤسای سازمان را در اتاق کنفرانس گول میزند تا عملیاتی غیرقانونی برای نجات شاگردش ترتیب دهد.
فیلم در دو زمان موازی روایت میشود: گذشتهای مملو از حیلههای کثیف آموزشی در ویتنام و برلین، و حالِ پرتنشی که در آن استاد، شاگرد را با همان فنون نجات میدهد. جمله کلیدی مویر، «همه چیز را فرض کن، هیچ چیز را به کسی نگو»، نه یک شعار توخالی، که چکیده خونین یک عمر زندگی در سایه است. پایان فیلم، با خروج بیصدای ردفورد از ساختمان در حالی که هیچ چیز از چهره سنگیاش نمیتوان خواند، از تأثیرگذارترین لحظات تاریخ این ژانر است و یادآوری میکند که در این حرفه، برنده واقعی کسی است که وجدانش را برای خودش نگه دارد.
هویت بورن (The Bourne Identity – 2002)

پیش از آنکه «هویت بورن» از راه برسد، جاسوسهای سینمایی در دنیایی از گجتهای نامرئی، ماشینهای لوکس و لطیفههای بیمزه دست و پا میزدند. داگ لیمان با این فیلم، تمام آن گرد و غبار پوشالی را کنار زد و یک حقیقت تلخ را جایگزین آن کرد: یک مأمور واقعی، در نهایت، فقط یک انسان به شدت آسیبدیده و تنهاست که حتی نمیداند چرا میکشد. جیسون بورن، با بازی درونگرا و منفجرشونده مت دیمون، با بدنی پر از گلوله و ذهنی کاملاً خالی از آبهای مدیترانه صید میشود. او هیچ چیز به یاد نمیآورد، اما خیلی زود با وحشت میفهمد که بدنش کارهایی بلد است که ذهنش فراموش کرده: از کار انداختن مأموران با یک خودکار، تشخیص تهدید از شلوغی یک کافه، و فرار از صحنه جرم با غریزهای حیوانی.
این «حافظه ماهیچهای» هسته تراژدی فیلم است. بورن از مهارتهای خودش وحشت دارد؛ او یک اسلحه بیولوژیک است که ناگهان به وجدان آمده. مبارزات فیلم، عاری از هر گونه اغراق و با صداهای تهوعآور شکستن استخوان، چنان واقعی هستند که دردشان را در اعصاب خود حس میکنید. تعقیب و گریز با یک مینیکوپر قراضه در خیابانهای تنگ پاریس، جذابتر از هر فراری لوکسی از آب درآمد. «هویت بورن» ژانر جاسوسی را برای همیشه از آسمان خیال به زمین سخت و بیرحم واقعیت کوبید و دیگر راه بازگشتی وجود نداشت.
چوپان خوب (The Good Shepherd – 2006)

رابرت دنیرو با «چوپان خوب» یک حماسه آرام، متین و عمیقاً غمانگیز درباره تولد سازمان سیا از دل خاکسترهای جنگ جهانی دوم ساخت؛ فیلمی که بیش از آنکه به هیجان لحظهای تکیه کند، فروپاشی تدریجی روح یک انسان را زیر ذرهبین میبرد. مت دیمون در نقشی بهغایت متفاوت، ادوارد ویلسون را بازی میکند؛ دانشجویی جدی و شاعرمسلک که از انجمنهای مخفی دانشگاه ییل، به قلب تأسیس اولین سرویس اطلاعاتی مدرن آمریکا کشیده میشود. ویلسون که عطش خدمت به کشورش را با بیاعتمادی بیمارگونهای به همه چیز تلفیق کرده، خیلی زود میفهمد که بهای این خدمت، از دست دادن همه چیز است: همسرش، پسرش، و ایمانش به معنای درست و غلط.
فیلم با روایتی موزاییکی و خونسرد، همانند یک رمان بزرگ آمریکایی، نشان میدهد که چگونه سازمانهای اطلاعاتی، مردانی را میبلعند و از آنها پوستههای توخالی و سردی به جا میگذارند که دیگر توانایی عشقورزیدن ندارند. سکانس گفتگوی نهایی میان پدر و پسر در میان خرابههای یک رابطه، اوج تراژدیای است که در آن «امنیت ملی» بهانهای برای ویران کردن خانواده شده است. «چوپان خوب» یک تریلر نیست؛ یک کالبدشکافی روانشناسانه بینقص و به شدت دردناک است که مدتها پس از تیتراژ پایانی، سایه سنگینش روی ذهن مخاطب باقی میماند.
کازینو رویال (Casino Royale – 2006)

بازآفرینی یک اسطوره، جسارتی در حد جنون میطلبد، و مارتین کمپبل با «کازینو رویال» نه تنها این جسارت را به خرج داد، بلکه دست به عملی شاقه زد: او جیمز باند را تا استخوان لخت کرد و سپس از خاکستر همان استخوانها، موجودی جدید و به مراتب جذابتر خلق کرد. این فیلم، پیشدرآمدی بر تمام ماجراهای کلاسیک است و ما را با باندی خام، خشن، گستاخ و به طرز غافلگیرکنندهای آسیبپذیر آشنا میکند. دنیل کریگ، با آن چشمهای یخی و فیزیک شکستناپذیر اما زخمخورده، مفهوم «جنتلمن جاسوس» را به سطل زباله تاریخ انداخت و به جای آن یک قلدر خیابانی کارکشته را نشاند که قلبش برای اولین بار و به طرز فاجعهباری، شروع به تپیدن برای یک زن میکند.
هسته اصلی فیلم یک بازی پوکر نفسگیر در مونتهنگروست، اما این فقط یک مسابقه ورق نیست؛ نبردی است بر سر غرور، کنترل و تسلط بر حریف. وسپر لیند، با پیچیدگی وهمانگیزش، تنها کسی است که میتواند باند را خلع سلاح کند. و وقتی خیانت و مرگ او از راه میرسد، زخمی چنان عمیق بر روح این مأمور نوپا میگذارد که انعکاسش را تا آخرین نفسهای کریگ در این نقش حس میکنیم. «کازینو رویال» یک اکشن بینقص است، اما پیش از هر چیز، یک تراژدی عاشقانه است که برای همیشه به ما فهماند جیمز باند هم میتواند بشکند و از دل همین شکست، به نمادی عمیقتر و انسانیتر بدل شود.
بازنشسته و به شدت خطرناک (RED – 2010)

بازنشستگی در دنیای جاسوسها به معنای استراحت زیر نور آفتاب فلوریدا نیست؛ به معنای این است که یک روز تیم ترور به خانهات یورش ببرد و تو مجبور شوی ثابت کنی که هنوز نمردهای. «رد» که عنوانش مخفف «بازنشسته و به شدت خطرناک» است، این مفهوم را با چاشنی طنزی گزنده و اکشنی دیوانهوار جشن میگیرد. فرانک موزز، مأمور سابق سیا که سعی دارد یک زندگی آرام و عاشقانه با پرستاری مهربان شروع کند، ناگهان خود را در مرکز یک توطئه عظیم مییابد و تنها راهش، جمع کردن دوباره تیم قدیمی است: جو مرشد خردمند و رو به مرگ، ماروین پارانوئید نابغهای که زیر تمام سنگها توطئه میبیند، و ویکتوریا که میتواند در یک چشم به هم زدن از یک بانوی باغبان به یک قاتل سنگدل با مسلسل سنگین تبدیل شود.
تضاد لذتبخش میان سن و سال بازیگران و خشونت تکاندهندهای که ارائه میدهند، قلب تپنده فیلم است. اما در زیر این هیجان دیوانهوار، «رد» داستان آدمهایی است که از فراموش شدن میترسند؛ آنها هنوز عاشق میشوند، هنوز برای ناهارشان برنامه دارند و مهمتر از همه، هنوز میتوانند به جوانهایی که فکر میکنند تکنولوژی جایگزین تجربه است، یک درس فراموشنشدنی بدهند. «رد» به ما اطمینان میدهد که کهنهسربازها، کشندهترین و در عین حال بامزهترین موجودات روی زمین هستند و بازنشستگی تنها یک کلمه روی کاغذ است.
بندزن، خیاط، سرباز، جاسوس (Tinker Tailor Soldier Spy – 2011)

اگر تشنه پادزهری برای هیاهوی توخالی بلاکباسترها هستید، این فیلم شما را به هزارتوی نمکشیده، افسرده و خاکستری سرویس مخفی بریتانیا در اوج جنگ سرد دعوت میکند؛ جایی که بزرگترین نبردها، در سکوت میان دو نگاه خیره و یک فنجان چای نوشیدهنشده رخ میدهد. شواهد نشان از وجود یک «مول» (نفوذی دوجانبه شوروی) در بالاترین ردههای سیرک (MI6) دارد و جورج اسمایلی، جاسوس بازنشستهای که خودش قربانی یک پاکسازی داخلی بوده، مخفیانه احضار میشود تا خائن را از میان دوستان و همکاران قدیمیاش بیابد.
گری اولدمن در این نقش، یک شاهکار مطلق از کمگویی ارائه میدهد. اسمایلی قهرمانی نیست که مشت بزند یا جهان را نجات دهد؛ او مردی است که نگاه میکند، گوش میدهد و با تنظیم آرام عینکهایش، پازلی را حل میکند که هر قطعهاش خیانت به یک رفاقت دیرینه است. پالت رنگی زنگارگرفته و دفاتر غمزده فیلم، چنان فضای خفهکنندهای میسازد که میتوانید بوی باران و عرق سرد را حس کنید. این فیلم از شما خواهش میکند که صبور باشید، و پاداش این صبر، فرورفتن در عمق یکی از هوشمندانهترین و غمانگیزترین معماهای تاریخ سینماست که در آن هر پاسخ، سؤالی تازه و دردناکتر به همراه دارد.
پل جاسوسها (Bridge of Spies – 2015)

استیون اسپیلبرگ در «پل جاسوسها» نشان داد که یک فیلم جاسوسی میتواند بدون شلیک حتی یک گلوله (یا تقریباً بدون آن) نفس را در سینه حبس کند، به شرطیکه سلاحش کلمات، مذاکره و ایمان خدشهناپذیر به قانون باشد. داستان بر اساس واقعیت، جیمز داناوان، وکیلی معمولی از بروکلین را به مرکز گردابی از جنگ سرد پرتاب میکند. او ابتدا باید از یک جاسوس شوروی (مارک رایلنس) در دادگاهی آمریکایی دفاع کند، و سپس خود را در قلب برلینِ تقسیمشده و دیوارکشیده مییابد تا یک مبادله تاریخی بین این جاسوس و یک خلبان آمریکایی اسیرشده را عملیاتی کند.
جایی که باند با مشت و اسلحه وارد میشود، داناوان با کیف چرمی کهنهاش و اعتمادبهنفسی آرام قدم برمیدارد. مارک رایلنس در نقش رودولف آبل، جاسوسی که حتی زیر شکنجه هم ذرهای از وقارش کم نمیشود، شخصیتی خلق کرده که هر جملهاش مانند قطعهای شعر کوتاه و چندلایه است. اسپیلبرگ با امضای بصری همیشگیاش، برلین زمستانی را به صحنهای تئاتریکال بدل میکند که در آن، انسانیت و دیپلماسی، آخرین سنگرها در برابر جنون جنگ سرد هستند. «پل جاسوسها» اثبات میکند که گاهی بزرگترین قهرمانان، کسانی هستند که حتی اسلحه بستن هم بلد نیستند.
اسکایفال (Skyfall – 2012)

سم مندس در پنجاهمین سالگرد جیمز باند، به جای ساخت یک جشن تولد مرسوم، یک پرسش اگزیستانسیال مطرح کرد: آیا در عصر حملههای سایبری و پهپادهای بینام و نشان، روح یک مأمور میدانی قدیمی هنوز ارزشی برای نجات دادن دارد؟ پاسخ، سفر به اعماق تاریکی و بازگشتی فاتحانه از دل نابودی بود. «اسکایفال» با شکست کامل و مرگ ظاهری باند آغاز میشود. وقتی او بازمیگردد، مردی شکسته است: دستش میلرزد، آمادگی جسمانیاش افتضاح است و وفاداریاش زیر سؤال رفته. اما حملهای سهمگین به MI6، او را برای رویارویی با رائول سیلوا به میدان بازمیگرداند؛ یک نابغه سایبری روانپریش با کینهای شخصی و بیمارگونه علیه M.
خاویر باردم با تلفیق هولناکی از شوخطبعی جنسی و خشونت غیرقابل پیشبینی، شروری خلق میکند که در تاریخ فرنچایز بیهمتاست. اما نقطه اوج فیلم در ارتفاعات مهآلود اسکاتلند و در خانه مخروبه کودکی باند، «اسکایفال»، رخ میدهد. آنجا، باند با استفاده از بدویت، تلههای انفجاری و غریزه شکار، ثابت میکند که گاهی روشهای قدیمی، تنها راه شکست دادن آیندهای هستند که از کنترل خارج شده. تصویربرداری راجر دیکینز، تکتک قابهای فیلم را به نقاشیهای جانگرفتهای بدل کرده که میتوان ساعتها به آنها خیره شد و در عمق زیبایی و اندوهشان غرق گردید.
کینگزمن: سرویس مخفی (Kingsman: The Secret Service – 2014)

متیو واون با «کینگزمن» یک شوک الکتریکی تمامعیار به ژانر جاسوسی وارد کرد؛ فیلمی که همزمان عاشقانهترین نامه به باند و کلاسیکهای دهه ۶۰ است و در عین حال، بیادبانهترین و وحشیانهترین نقد به همان سنتها. داستان از یک آپارتمان فقیرنشین در لندن شروع میشود، جایی که اگزی، پسری خیابانی اما نابغه، توسط هری هارت جنتلمن بینهایت شیک و مأمور سازمان مخفی کینگزمن، از زندان طبقه اجتماعیاش بیرون کشیده میشود. در حالی که اگزی در حال جان کندن در دورههای آموزشیای است که بیشتر به یک مسابقه بقای سادیستی شبیه است، هری باید با نقشه ریچموند ولنتاین، میلیاردری که میخواهد جهان را «پاکسازی» کند، مقابله کند.
سکانس کلیسا، جایی که فرث با آن کت و شلوار سهتکه و چتر ضدهجوم، در یک برداشت بلند و دیوانهوار لشکری از آدمکشهای متعصب را سلاخی میکند، برای همیشه استاندارد «اکشن شیک» را جابهجا کرد. این خشونت فوقتلطیفشده با موسیقی راک کلاسیک، بیانیهای است در باب اینکه یک جنتلمن واقعی، حتی در میان جهنم گلوله و خون، هرگز ریتم و وقارش را از دست نمیدهد. «کینگزمن» به ما یادآوری میکند که گاهی برای نجات سینما از رخوت، باید با بیادبی تمام، به استقبال کلیشهها رفت و آنها را با چتر سوراخ کرد.
بلوند اتمی (Atomic Blonde – 2017)

دیوید لیچ با «بلوند اتمی»، شارلیز ترون را به میان مه دود و نئونهای برلین ۱۹۸۹ پرتاب کرد تا ثابت کند آینده ژانر جاسوسی، زنانه، بیرحم و به طرز مرگباری شیک است. ترون در نقش لورن بروتون، مأمور ارشد MI6، برای بازیابی فهرستی حاوی اسامی تمام مأموران دو جانبه، به شهری فرستاده میشود که در آستانه فروپاشی دیوار، به مهد توطئه و خیانت بدل شده. لورن یک قهرمان شکستناپذیر نیست؛ او یک بازمانده محض است که هر زخم بر بدنش، گواهی است بر بهایی که برای زنده ماندن پرداخته.
سکانس مبارزه طولانی در راهپله که در یک برداشت ممتد فیلمبرداری شده، یک سمفونی دردناک از خشونت غریزی است. او ضربه میخورد، زمین میافتد، نفسنفس میزند، از پلهها پایین میغلتد و باز بلند میشود. صدای شکستن استخوانها و برخورد بدنها با دیوار، چنان فیزیکی است که جای زخمها را روی بدن خود حس میکنید. اما «بلوند اتمی» فقط یک نمایش اکشن نیست؛ یک معمای نئو-نوآر است که در آن، هیچکس آنطور که به نظر میرسد نیست. ساندتراک دهه هشتادی و استایل یخی ترون، پوششی سرد بر روی تراژدی تنهایی مطلق یک جاسوس است که در جهانی از مردان دروغگو، تنها قانون معتبر را زنده ماندن خودش میداند.
نتیجهگیری

از مزرعه ذرتی که هواپیمایش مرگ میبارید تا برلین نئونی که هر گوشهاش بوی خیانت میداد، از پوکری که سرنوشت یک امپراتوری را رقم زد تا راهپلهای که هر پلهاش با خون رنگین شد، این پانزده فیلم صرفاً سرگرمیهای گذرایی نبودند که با انفجار و تعقیب و گریز وقتمان را پر کنند. آنها کالبدشکافی بیرحم روح انسانهایی بودند که در میدان مین اخلاقیات قدم میزنند؛ انسانهایی که هویتشان کالایی فناپذیر، حافظهشان دشمنی بالقوه و وفاداریشان مفهومی کاملاً قابل معامله است. یک مأمور مخفی خوب، در یک فیلم خوب، آینه تمامنمای تناقضهای وجودی خود ماست: میل به اعتماد در جهانی که بر خیانت بنا شده، جستجوی حقیقت در لابلای انبوه دروغها، و تقلای نومیدانه برای حفظ ذرهای از انسانیت، وقتی به ما دستور میدهند هیولا باشیم.
سینمای جاسوسی بزرگ، هرگز به ما وعده پایان خوش نداده است؛ در عوض، زمزمه میکند که در این بازی، تنها پاداش واقعی، یک روز دیگر زنده ماندن است. حالا نوبت شماست: در میان این سایهها، کدام چهره توانست برای لحظهای اعتمادتان را جلب کند، و کدام خیانت، قلبتان را شکست؟ آیا پس از تماشای این فیلمها، باز هم میتوانید به رهگذری در خیابان با اطمینان نگاه کنید؟
منبع: gamefa.com


