کارتونهایی که قبل از کتابهای درسی، زندگی را به ما یاد دادند | موبوگیم
اگر از شما بپرسند «بچگیات چه بویی میداد؟»، احتمالاً تصویری از ظهر جمعه با بوی نان سنگک داغ و پنیر تازه برایتان زنده میشود، یا عطر باران تابستانی که بر آسفالت داغ کوچه مینشست و بخاری خاکستری از زمین بلند میکرد، یا حتی مزه گس و نمکی پفک نمکی نوستالژیکی که انگشتان کوچکمان را نارنجی میکرد و طعم پلاستیک بستهبندیاش تا ساعتها زیر زبانمان میماند. اما برای بچههای دهه شصت و هفتاد ایران، یک بوی دیگر هم هست، بویی که بدون ذرهای ماده شیمیایی و تنها از دل امواج جادویی لامپ تصویر تلویزیون بیرون میپرید و مشام روحمان را پر میکرد: بوی یونجه تازه دامنههای آلپ که در باد عصرگاهی تکان میخورد، بوی شیر گرمی که هایدی با دو دست کوچک و لرزانش از کلبه چوبی پدربزرگ آورده بود، بوی گرد و خاک جادهای که پرین با پای برهنه و چشمانی اشکآلود طی میکرد، بوی چمن خیس جنگلهای ویسکانسین که رامکال با شیطنت و کنجکاوی از آن بالا میرفت، و حتی بوی عجیب پیتزا و رطوبت فاضلابی که لاکپشتهای نینجا در آن زندگی میکردند و ما با ولع و هیجانی وصفناپذیر تماشایشان میکردیم.
ما بزرگشدههای آن دوران طلایی، صرفاً تماشاگر منفعل یک سریال کارتونی نبودیم که پس از پایان تیتراژ، همه چیز را فراموش کنیم. ما مسافران خاموش و همسفران همیشگی جهانهایی بودیم که استودیوهای افسانهای چون نیپون انیمیشن، دیپتی-فرلنگ، هانا-باربرا، فرد وولف فیلمز، وارنر برادرز و مترو-گلدوین-مایر با دستهای هنرمندان ژاپنی، آمریکایی و اروپایی برایمان ساخته بودند. نکته حیرتآور و شاید غریب ماجرا اینجاست که این سفرهای تصویری و خیالی، خیلی پیش از آنکه قد بکشیم و معنی واژه «فرهنگ» را در کتابهای علوم اجتماعی دوره راهنمایی بخوانیم، بیسروصدا و بیآنکه خودمان بفهمیم، مشغول بازنویسی DNA فرهنگی و عاطفی ما بودند. آنها به ما یاد میدادند چگونه غمگین شویم، چگونه از ته دل بخندیم، چگونه برای حفظ ارزش رفاقت بجنگیم، و چگونه جهان را نه با مرزهای سیاسی و نقشههای جغرافیا، که با عواطف انسانی و قصههای مشترک تقسیم کنیم.
وقتی امروز در موبوگیم جمع میشویم و با شور و حرارت از تأثیر انیمیشنهای کلاسیک بر بازیهای ویدیویی مدرن مینویسیم، یا وقتی چشمهایمان از دیدن تریلر یک بازی نقشآفرینی ژاپنی برق میزند که در آن مراتع سرسبز و دهکدههای آرام شبیه به دنیای «هایدی» هستند، ناخودآگاه داریم ردّ پای همان روزها را دنبال میکنیم. بیایید این بار به جای فهرست کردن خشک و بیروح نامها، در یک گفتوگوی عمیق، صمیمی و احساسی قدم بزنیم و ببینیم این کارتونها دقیقاً چه بلایی سر روح و روان نسل ما آوردند که هنوز هم، بعد از سه دهه، با شنیدن یک ملودی کوتاه یا دیدن یک قاب تصویر آشنا، بیاختیار بغض میکنیم و به خانه اولمان برمیگردیم.
انیمیشنی که بوی ادبیات کلاسیک میداد

از یک نظر بخت با نسل ما یار بود و مدیران وقت تلویزیون ملی ایران در دهه شصت تصمیم گرفتند با استودیو نیپون انیمیشن قرارداد ببندند، و ما بیخبر از همه جا و در حالی که هنوز الفبای فارسی را به زحمت و با خطی کجومعوج مینوشتیم، مشغول تماشای شاهکارهای اقتباسی ادبیات کلاسیک جهان بودیم.
فهرست این گنجینه گرانبها نفسگیر است: هایدی، دختر آلپ بر اساس رمان یوهانا اشپیری نویسنده سوئیسی، آن شرلی با موهای قرمز (آن در گرین گیبلز) از لوسی ماد مونتگومری کانادایی، پرین (باخانمان) از هکتور مالوت فرانسوی، رامکال (راسکال راکون) بر اساس خاطرات واقعی استرلینگ نورث آمریکایی، بنر سنجاب کوچولو از ارنست تامسون ستون، زنان کوچک از لوئیزا می آلکات، مهاجران (لوسی می) از فیلیس پیدینگتون استرالیایی، بچههای مدرسه والت (مدرسه عشق) از ادموندو دِ آمیچیس ایتالیایی، بچههای کوه آلپ (آنت من) از پاتریشیا سنت جان انگلیسی، خانواده دکتر ارنست از یوهان داوید ویس سوئیسی، و حنا دختری در مزرعه از آونی نولیوارا فنلاندی. هر کدام از این نامها که امروز برایمان نوستالژیک و خاطرهانگیزند، در اصل یک رمان ارزشمند و ماندگار بودند که شاید هرگز در کتابخانه شخصیمان پیدا نمیکردیم، اما نیپون انیمیشن با وسواسی جنونآمیز و احترامی کمنظیر، روح آنها را به تصویر کشید و به خانههای ما آورد.
ما نمیدانستیم که در حال مصرف «ادبیات جهانی» در سن هفتسالگی هستیم. نمیفهمیدیم که داستان «باخانمان» اقتباسی است از اثری که بیش از صد سال پیش در فرانسه نوشته شده، یا اینکه «آن شرلی» یکی از محبوبترین و پرفروشترین رمانهای تاریخ کاناداست که تا به امروز میلیونها نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رفته. اما ته دلمان گرم میشد. ما با شخصیتها زندگی میکردیم، با آنها گرسنگی میکشیدیم، سرما میخوردیم و در بهار، همراهشان شکوفههای گیلاس را تماشا میکردیم. این همذاتپنداری عمیق و ناخودآگاه، اولین و مهمترین درس «خواندن» بود که تلویزیون، ناخواسته و غیرمستقیم اما به زیباترین شکل ممکن به ما آموخت.

تفاوت ماهوی این انیمیشنها با محصولات شتابزده و پرجنبوجوش امروزی، در ریتم و فلسفه زندگیای بود که به تصویر میکشیدند. دوربین کارگردانان افسانهای چون ایسائو تاکاهاتا (که سالها بعد با هایائو میازاکی، استودیو افسانهای جیبلی را بنیان نهاد) و طراحان نابغهای چون یوایچی کوتابه، روی هیچ چیز عجله نمیکرد. در «هایدی»، ما گاهی پنج دقیقه کامل فقط و فقط پرواز یک پروانه بر فراز شقایقهای وحشی کوهستان را تماشا میکردیم، یا به صدای زنگوله گلهای که از دوردست میآمد گوش میسپردیم و غرق در آرامش میشدیم. در «آن شرلی با موهای قرمز»، باد در میان شکوفههای گیلاس جزیره پرنس ادوارد چنان آرام و شاعرانه میوزید که ما در اتاق گرم و کوچکمان گونههایمان را از شدت طراوت خیالی گزگز حس میکردیم. در «رامکال»، شیطنت یک بچه راکون در جنگلهای پاییزی آمریکا، آنقدر صبورانه و با جزئیات به تصویر کشیده میشد که ما قبل از آنکه بفهمیم مفهوم فلسفی «رها کردن» یعنی چه، با تمام وجود دردِ خداحافظی با موجودی که دوستش داری را تجربه میکردیم. و چه درد جانکاهی بود آن سکانس آخر که استرلینگ، راکون را برای آخرین بار در آغوش کشید، اشک ریخت و سپس گذاشت به طبیعت برگردد، به جایی که واقعاً به آن تعلق داشت. ما در آن لحظه، بیآنکه کلمهای از روانشناسی بلد باشیم، «دلبستگی» و «از دست دادن» را شناختیم.
این کارتونها به ما «طبیعت» را برگرداندند؛ آن هم درست در دورانی که بسیاری از ما در آپارتمانهای نقلی و محلههای شلوغ و سیمانی شهری بزرگ میشدیم، بیخبر از عظمت کوهها و سکوت جنگلها. ما که شاید هرگز کوههای آلپ را از نزدیک ندیدیم و نمیدیدیم، با هایدی یاد گرفتیم که شیر تازه یعنی چه، طعم پنیر دستساز در کلبهای چوبی چه حسی دارد، و خوابیدن روی کاه در اتاق زیرشیروانی چقدر میتواند آرامشبخش باشد. با «بنر سنجاب کوچولو» فهمیدیم که زمستان برای یک سنجاب بیپناه چقدر بیرحم است و پیدا کردن یک دانه بلوط میتواند مرز بین مرگ و زندگی را رقم بزند. با «بچههای کوه آلپ» (داستان آنت و لوسین)، مفهوم سنگین و دشوار «بخشش» را در دل کولاک و یخبندان تجربه کردیم، آنجا که آنت باید تصمیم میگرفت آیا میتواند دوستش را به خاطر آسیبی که ناخواسته به برادر کوچکش زده ببخشد یا نه. و با «خانواده دکتر ارنست»، در یک جزیره دورافتاده و خالی از سکنه، از صفر شروع کردیم و از هیچ، همه چیز ساختیم: خانه، امنیت، و از همه مهمتر، امید به فردایی روشنتر. طبیعت در این انیمیشنها هرگز یک پسزمینه تزئینی و خنثی نبود؛ یک شخصیت زنده و نفسکش بود، گاهی مادری مهربان و گاهی معلمی سختگیر که درسهای بقا، صبر، زیباییشناسی و شگفتی در برابر عظمت هستی را یکجا به ما میآموخت.
غم، آن مهمان همیشگی اتاق کودکانه ما

نسل ما را، چه به شوخی و چه به جد، «نسل کارتونهای غمگین» میخوانند. و راستش را بخواهید، این لقب بیدلیل و بیپشتوانه نیست. ما احتمالاً یکی از معدود نسلهای کودکان در جهان بودیم که برنامهٔ روزانه تلویزیون ملیاش مملو از مضامینی چون یتیمی، فقر جانکاه، مرگ والدین، بیماریهای لاعلاج، و بیعدالتی اجتماعی بود. صبحها «پرین» میدیدیم که مادرش را در یک مسافرخانه سرد و غریب از دست میدهد و خودش با دستان خالی و چشمانی گریان، کفن و دفنش میکند. عصرها «مهاجران» تماشا میکردیم که یک خانواده مهاجر انگلیسی در استرالیا، برای یک لقمه نان و سقفی بالای سر، تا مرز فروپاشی و تحقیر پیش میروند. و شبها با «بچههای مدرسه والت» به خانه میرفتیم و در دلمان هزار غصه برای پسرکی داشتیم که پدرش در زندان بود و مادرش از صبح تا شب رختشویی میکرد. حالا سؤال اینجاست: آیا این همه غم برای یک کودک، چیز بدی بود؟
روانشناسان امروز پاسخ جالبی دارند. آنها معتقدند مواجهه کنترلشده و ایمن با غم و اندوه در دوران کودکی – درست مانند یک واکسن عاطفی – هوش هیجانی و تابآوری روانی را به طرز چشمگیری افزایش میدهد. کارتونهای نیپون، بدون ذرهای شعار اخلاقی خشک و مستقیم، به ما مجوز گریه کردن میدادند. آنها به ما اجازه میدادند در دنیایی که بزرگترها مدام میگفتند «مرد که گریه نمیکند» یا «دختر قوی باش و اشک نریز»، بنشینیم و بیوقفه و بیشرم اشک بریزیم. پرین (باخانمان) را به یاد بیاورید؛ دختری که نه تنها مادرش را از دست داد، بلکه وقتی به شهر پدربزرگ ثروتمندش رسید، به خاطر کینههای قدیمی خانواده طرد شد و مجبور شد هویتش را پنهان کند و در کارخانه، بیآنکه کسی بداند او وارث اصلی است، کارگری کند. ما هفتهها با چشمانی پفکرده و دلی سنگین به مدرسه میرفتیم، اما در همان حال، بیآنکه کسی برایمان توضیح داده باشد، مفهوم عمیق «شرافت در عین گرسنگی» و «غرورِ سالم انسانی» را در اعماق وجودمان هضم میکردیم. ما میدیدیم که پرین گدایی نمیکند، دزدی نمیکند، و حتی وقتی میتواند انتقام بگیرد، راه عشق و بخشش را انتخاب میکند.

«مهاجران» (لوسی می) داستان یک خانواده معمولی و آبرومند انگلیسی بود که در جستوجوی زندگی بهتر راهی استرالیا شدند، اما تازه در آنجا فهمیدند که «زنده ماندن» یعنی چه. پدر خانواده به تنهایی کار میکرد، مادر از صبح تا شب میدوخت، و بچهها هر کدام سهمی از کار را به دوش میکشیدند. برای اولین بار در زندگیمان فهمیدیم پول درآوردن چقدر سخت است و اینکه پدر و مادرها گاهی برای یک لقمه نان و تأمین معاش خانواده چه تحقیرها و رنجهایی را تحمل میکنند. «بچههای مدرسه والت» با معلم سختگیر و در عین حال عمیقاً مهربانش، آقای پربونی، به ما نشان داد که پشت هر پسر شرور و اذیتکنندهای که در کلاس درس شیطنت میکند، یک داستان غمگین خانگی خوابیده است. این انیمیشنها، ما را نسلی «قضاوتگریز» بار آوردند. آنها بیهیچ شعار مستقیمی، این اصل اخلاقی را در جانمان حک کردند که پیش از هر قضاوتی درباره رفتار یک انسان، اول باید قصهاش را بشنویم، دردش را بفهمیم و با او همدلی کنیم.
حتی در میان شادترین و رنگارنگترین لحظات این کارتونها هم یک ردّ باریک و لطیف از غم وجود داشت. «حنا دختری در مزرعه» با آن آهنگ تیتراژ سوزناک و غریبش، روایت کودکی بود که مادرش برای کار و فرستادن پول به خانه، به کشور دیگری مهاجرت کرده بود و ماهها بیخبر بود – چیزی که به طرز غریبی شبیه زندگی بسیاری از کودکان مهاجر ایرانی و افغانستانی امروز است. ما از همان شش، هفت سالگی با مفهوم جانفرسای «دلتنگی برای مادر» به شکلی عمیق و احشایی آشنا شدیم. این کارتونها برخلاف بسیاری از تولیدات گلدرشت و شاد و شنگول امروزی، غم را تابو نکردند، آن را در بستهبندی پلاستیکی پنهان نساختند، بلکه آن را تبدیل به بخشی طبیعی، انسانی و حتی ارزشمند از زندگی کردند؛ چیزی که میشود در آغوشش کشید، به رسمیتش شناخت، اشکهایش را ریخت، و باز هم به راه ادامه داد.
وقتی غرب وحشی و اسلپاستیک به کمک میآمدند

اما زندگی در دهه شصت و هفتاد، فقط اشک و سختی و غروبهای غمآلود و دلگیر نبود. روح کودکانه ما، آن بخش سرکش و بازیگوش وجودمان، نیاز مبرمی به خندههای بیوقفه، بلند و رهاییبخش هم داشت، و درست در همین نقطه بود که قهرمانان صامت، نیمهصامت، و پرجنبوجوش دنیای اسلپاستیک و وسترن وارد میدان میشدند تا توازن عاطفی روزهایمان را حفظ کنند. «تام و جری»، این گربه و موش افسانهای، بدون رد و بدل کردن حتی یک دیالوگ جدی و معنادار، به ما الفبای کمدی فیزیکی ناب را آموختند. تماشای سمفونیهای باشکوه موتزارت، لیست و روسینی که بر جدال بیپایان یک گربه دستوپاچلفتی و یک موش زیرک و ناقلا سوار میشد، نه تنها ما را به قهقهه میانداخت، که ناخودآگاه گوشمان را با موسیقی کلاسیک آشنا و مأنوس میکرد. «پلنگ صورتی» اما انگار مستقیم از سیارهای دیگر آمده بود. او با آن راه رفتن بیصدا، مقتدر و گربهوارش، با آن پوزخند نیمهباز و موسیقی جاز جادویی و از-مد-نرفتنی هنری مانچینی، مفهوم «باحال بودن» را بدون نیاز به حتی یک کلمه حرف زدن برایمان تعریف کرد. او مظهر خونسردی و متانت در دل طوفان بود؛ در جهانی پر از آدمهای دستپاچه، عصبانی و پریشان، پلنگ صورتی فقط یک شانه بالا میانداخت، یک حرکت ابروی زیرکانه میزد و بدون کوچکترین تقلایی، توپ را به زمین حریف میانداخت.
«لوک خوششانس»، کابوی لاغراندام و تندتری-از-سایهاش، پلی میان ما و فرهنگ پاپ آمریکایی-فرانسوی بود. او به ما یاد داد که میشود در برابر احمقترین، پرحاشیهترین و سمجترین دشمنان (برادران دالتون با آن قدهای نابرابر و نقشههای همیشه شکستخورده) هم اصلاً جدی نبود و با کمی زرنگی، یک لبخند نیشدار و یک شلیک بهموقع، عدالت را اجرا کرد. «میگمیگ» (رودرانر) و کایوت بدشانس افسانهای هم از آن طرف بیابان، فلسفه عمیق و تلخوشیرین «پشتکار بینتیجه» را به مضحکترین، خلاقانهترین و بهیادماندنیترین شکل ممکن به تصویر کشیدند. کایوت هرگز در تمام آن سالها موفق نشد حتی یک وعده غذایی از آن پرنده تیزپا بخورد، اما ما در اعماق قلبمان تحسینش میکردیم. او نماد انسانی بود که با وجود تمام شکستهای خردکننده و سقوطهای مکرر از صخرههای سربهفلککشیده، باز هم هر صبح زخمی اما مصمم بیدار میشد و یک بسته جدید و گرانقیمت از شرکت «ACME» سفارش میداد.
این انیمیشنهای کوتاه، که معمولاً قبل یا بعد از سریالهای بلند نیپون پخش میشدند، در واقع ریتم تنفس کودکی ما را تنظیم میکردند. آنها یادگار دوران طلایی بودند که طنز نیازی به توضیح، زیرنویس یا تحلیل نداشت و خنده، خالصترین، بیآلایشترین و صادقانهترین شکل ارتباط انسانی بود. ما با دیدن این کارتونها، خیلی پیش از آنکه پا به جامعه بزرگ و پیچیده بگذاریم، با کهنالگوهای جهانی و شخصیتهای تیپیکال آشنا شدیم: بازنده همیشگی اما دوستداشتنی (کایوت)، زرنگِ همیشه برنده اما گاهی بیرحم (جری)، آدم خونسرد و بلامنازع (پلنگ صورتی)، و قهرمان تنهای وظیفهشناس و بیادعا (لوک خوششانس). اینها اولین درسهای ما درباره تیپهای شخصیتی و روابط انسانی بودند.
دوبله و موسیقی؛ جادویی که این آثار را کاملاً ایرانی کرد

محال است بتوانیم از تأثیر عمیق این کارتونها بر روح و روان نسلی ایرانی حرف بزنیم و نقش بیبدیل دوبلورهای افسانهای و انتخابهای هوشمندانه موسیقی تیتراژ را نادیده بگیریم. در این نقطه، ما دیگر با «اقتباس» صرف روبهرو نبودیم؛ پای «بازآفرینی» کامل یک اثر هنری در مدیوم و بستر فرهنگی ایران در میان بود. وقتی استاد نصرالله مدقالچی با آن لحن گرم، پدرانه، مخملی و نافذش، تیتراژ «آن شرلی با موهای قرمز» را با قطعه تکرارنشدنی «نجوای بیپروا»ی ریچارد کلایدرمن دکلمه کرد، در آن لحظه جادویی عملاً یک موجود هنری کاملاً جدید متولد شد. اثری که دیگر نه یک انیمه ژاپنی بر اساس رمانی کانادایی، که پدیدهای عمیقاً ایرانی بود و از چشمانداز احساسی و حافظه جمعی ما به جهان مینگریست.
موسیقی تیتراژ «بچههای کوه آلپ» نیز که در نسخهٔ اصلی ژاپنی چیزی کاملاً متفاوت بود، در ایران با قطعهای بهیادماندنی از مجید انتظامی (برگرفته از انیمیشن فاخر «زال و سیمرغ») جایگزین شد. ترکیب این موسیقی حماسی و ملی با تصاویر برفهای سوئیس و چشمان اشکبار آنت، چنان از کار درآمده بود که هنوز که هنوز است فکر میکنیم موسیقی اصلی سریال از روز اول همین بوده است.
و اما صداها… صداهایی که بخش جداییناپذیر خاطرات نوستالژیک ما هستند. صدای فریبا شاهینمقدم در نقش ایکیوسان، آن کودک راهب دانا، با آن زمزمه «باید فکر کنم…» که هنوز در گوشه ذهنمان طنینانداز است. صدای مهدی آژیر در نقش تنسی تاکسیدو، پنگوئن همیشه فراری باغوحش. صدای گرم و پر از شیطنت ناصر طهماسب در نقش یوگی، که باعث شد این خرس باهوش برای همیشه در خاطره ایرانیان جاودانه شود. و صدای مقتدر ژاله علو که سرپرستی دوبله «رامکال» را بر عهده داشت و چنان حسی به آن راکون شیطان بخشید که نمیتوانستیم باور کنیم یک حیوان کارتونی است. این صداها برای ما حکم لالایی را داشتند، حکم قصهگویی پدربزرگها و مادربزرگها. این دوبلورهای چیرهدست بودند که به هایدی معصومیت وابسته به طبیعتش را بخشیدند، شیطنت کودکانه را در گلوی رامکال ریختند، وقار و متانت بریتانیایی را به کلام پروفسور مورتیمر آوردند، و به پلنگ صورتی، بدون حتی یک کلمه دیالوگ، شخصیتی بهغایت باحال و فراموشنشدنی هدیه کردند. فرهنگ شفاهی نسل ما، لحن حرف زدنمان، شیرینزبانیها و حتی طنازیهای کلامیمان، به طرز انکارناپذیری مدیون این گنجینه دوبله است.
تأثیر ماندگار بر هویت فرهنگی و حتی جهان گیمینگ ما

حال، پرسش اصلی این است: این همه ساعت تماشای کارتون در دهههای شصت، هفتاد و هشتاد، چه تأثیر ماندگار و قابل لمسی بر نسل ما گذاشت؟ پاسخ را میتوان در لایههای مختلفی ردیابی کرد. نخست، این انیمیشنها ما را با مفهوم «روایتهای بلند سریالی» آشنا کردند. ما سالها پیش از ظهور شبکههای اجتماعی، اینترنت و سرویسهای استریم که با بمباران محتوا ما را بیحوصله کردهاند، طعم واقعی انتظار کشیدن را چشیدیم. ما مفهوم «یک هفته صبر کردن برای فهمیدن تکلیف یک شوت فوتبال» را در «فوتبالیستها» درک کردیم. این انتظار شیرین و گاهی عذابآور، صبر، تخیل، و قدرت پیشبینی و داستانپردازی ذهنی ما را به طرز شگفتآوری پرورش داد – دقیقاً همان مهارتی که امروز کودکان نسل Z با دیدن پشتسرهم و ماراتنی قسمتهای سریالها در نتفلیکس، تا حد زیادی از دست میدهند.
دوم، این کارتونها به پلی نامرئی اما بسیار مستحکم میان ما و دنیای کتاب و ادبیات مکتوب تبدیل شدند. خیلی از ما که در خانوادههایمان کتابخانههای بزرگ و رنگارنگ وجود نداشت، سالها بعد وقتی به سن نوجوانی و جوانی رسیدیم، ناخودآگاه به دنبال رمانهای «آن در گرین گیبلز»، «هایدی»، «زنان کوچک» و «باخانمان» گشتیم، آنها را پیدا کردیم و با ولع خواندیم. این انیمیشنها بذر عشق به کتابخوانی و ادبیات داستانی را در ذهن نسلی کاشتند که شاید هرگز مسیر دیگری برای آشنایی با این شاهکارها نداشتند.
سوم، از منظر بصری و زیباییشناسی، ما ناخودآگاه با زبان تصویری مینیمال، شاعرانه و در عین حال پرجزئیات انیمهٔ کلاسیک ژاپنی آشنا شدیم. وقتی امروز به سراغ بازیهای نقشآفرینی ژاپنی تحسینشدهای چون Ni no Kuni: Wrath of the White Witch (که استودیو جیبلی مستقیماً در طراحی بصری آن نقش داشته) یا The Legend of Zelda: Breath of the Wild میرویم و با دیدن مراتع سرسبز بیانتها، دهکدههای آرام و چشمان درشت و پراحساس شخصیتها دچار نوعی آرامش عمیق و نوستالژیک میشویم، در واقع داریم به طور ناخودآگاه به دنبال بازآفرینی همان حس گمشده تماشای «هایدی» یا «رامکال» در دوران کودکیمان میگردیم.
چهارم، و شاید مهمتر از همه، این کارتونها مفاهیم اخلاقی و جهانشمولی چون حفاظت از محیط زیست، حقوق حیوانات، احترام به طبیعت، و مهربانی بی چشمداشت با ضعیفترها را دههها پیش از آنکه این مباحث در گفتمان عمومی جامعه ما جا بیفتد و به ترند تبدیل شود، در ضمیر ناخودآگاه ما نهادینه کردند. دکتر ارنست با آن دستان شفابخشاش به ما یاد داد که حیوانات هم درد میکشند، احساس دارند و سزاوار احترام و مراقبت هستند. نیک و نیکو (مایا، زنبور عسل) با روایت ماجراهایشان در دل کندو نشانمان دادند که جامعه بدون همکاری، همدلی و تقسیم وظایف عادلانه فرو میپاشد. خانواده بارباپاپا با آن بدنهای شکلپذیر و رنگهای شادشان، پذیرش بیقیدوشرط تفاوتهای فردی را به زیباترین شکل ممکن ترویج میکردند. و بلفی و لیلیبیت، آن دو الف کوچک و صلحطلب، آرامش عمیق زندگی در صلح با طبیعت و دوستی با تمام موجودات را بیهیچ کلام اضافهای به تصویر میکشیدند.
میراثی که در بازیهای امروز و جان ما هنوز زنده است

امروز که ما، نویسندگان و مخاطبان موبوگیم، با شور و دقت دربارهٔ جدیدترین بازیهای ویدیویی مینویسیم و میخوانیم، شاید کمتر به این نکته توجه کنیم که بسیاری از عناصری که در یک بازی مدرن ما را مجذوب خود میکنند، مستقیماً از همان میراث نوستالژیک دهه شصت تغذیه میکنند. بازی مستقل و بسیار موفق Stardew Valley، با آن حالوهوای گرم و دلنشین روستاییاش، چیزی نیست جز یک شبیهساز جامع و دقیق زندگی در مزرعه، درست مانند کاری که حنا در «حنا دختری در مزرعه» میکرد؛ همان حس کاشت، داشت، برداشت و مراقبت از حیوانات. بازیهای عظیم ماجراجویی جهانباز مانند Assassin’s Creed Odyssey با آن کشتیهای بادبانی و جزیرههای ناشناخته، دقیقاً همان حس و حال اکتشاف و هیجان سندباد در «ماجراهای سندباد» را در مقیاسی سینمایی و تعاملی زنده میکنند. حتی خشونت فانتزی، اغراقآمیز و شوخطبعانه بازیهای بتل رویال مانند Fortnite را هم میتوان ریشهیابی کرد در همان کمدی فیزیکی بیپایان و اغراقشده «تام و جری» و «کایوت و رودرانر». ما در واقع، همچنان در حال بازی کردن و تجربه کردن همان قصههای کودکیمان هستیم، منتها این بار با دسته بازی در دست و گرافیک 4K.
نسل ما امروز به میانسالی رسیده و بسیاریمان پدر و مادر شدهایم. نکته جالب و تأملبرانگیز این است که بسیاری از ما، آگاهانه یا ناخودآگاه، تلاش میکنیم فرزندانمان را که با انیمیشنهای سریع، پرزرقوبرق و کمدیمحور امروزی خو گرفتهاند، با همین کارتونهای آرام و عمیق آشنا کنیم. شاید گاهی بچهها به «هایدی» یا «رامکال» نگاه کنند، بخندند و بگویند «بابا این چه قدر قدیمی و کنده! چرا اینقدر تند حرف نمیزنن؟ چرا همه چی آرومه؟»، اما ما خوب میدانیم که در دل همان ریتم کند و شمرده، گنجی بینظیر نهفته بود. گنجی که اسمش «زمان برای حس کردن» است. آن انیمیشنها به ما فرصت فکر کردن میدادند، فرصت همذاتپنداری عمیق، فرصت پرواز خیال در دشتهای بیکران آلپ بدون نیاز به حرکت فیزیکی. آنها به ما زمان میدادند تا با شخصیتها واقعاً نفس بکشیم. وقتی پرین غمگین میشد، دوربین چند ثانیه روی چشمان خیس و افق غروب مکث میکرد و در آن سکوت پرمعنا، ما هم همراه او به دوردستها خیره میماندیم. این «سکوتهای روایی» در دنیای پرهیاهو، پرشتاب و دیجیتال امروز، کیمیایی کمیاب و نایاب است.
کارتونهای استودیو نیپون و همراهان خاطرهسازشان از دیپتی-فرلنگ، هانا-باربرا، وارنر برادرز و دیگر غولهای انیمیشن، فقط محصولات ساده سرگرمی برای پر کردن اوقات فراغت نبودند؛ آنها سنگبنای یک میراث فرهنگی نانوشته، یک حماسه جمعی و یک گنجینه عاطفی برای یک ملت بودند. آنها در طول دو دهه پربار، به نسلی از کودکان ایرانی آموختند که چگونه با غمهای عمیق و اجتنابناپذیر زندگی کنار بیایند، چگونه به طبیعت و موجودات بیپناهش احترام بگذارند، چگونه برای حفظ ارزش رفاقت تا پای جان بجنگند، و چگونه در دل سختترین فقر و تنگناها، باز هم کرامت انسانی خود را حفظ کنند و لبخند بزنند. تیتراژ سوزناک «مهاجران» که از بلندگوی تلویزیون پخش میشد، یک ملت کوچک و معصوم را همزمان پای جعبه جادویی مینشاند و بغضهایشان را یکی میکرد. این یعنی «هنر متعهد» در نابترین، خالصترین و تأثیرگذارترین شکلش؛ هنری که قرار نبود در گالریهای روشنفکری به نمایش درآید، بلکه مستقیم، بیواسطه و با قدرتی ویرانگر و در عین حال التیامبخش، به قلب تپنده یک نسل مینشست.
سخن پایانی: بازگشت به خانه اول

حالا هر بار که در گوشهای از اینترنت یا شبکههای اجتماعی، تصادفاً قطعهای کوتاه از موسیقی تیتراژ یکی از این کارتونها را میشنویم – فرقی نمیکند «آن شرلی» باشد، یا «باخانمان»، یا «رامکال» یا «فوتبالیستها» – برای چند ثانیه جادویی، کل زمان از حرکت بازمیایستد. ناگهان دیگر یک آدم بزرگسال با انبوهی از دغدغههای ریز و درشت، با استرس قسط و اجاره و قرض و سررسید، نیستیم. در یک چشم به هم زدن، برمیگردیم به همان کودک ژولیده و شیطانی که با یک لیوان شیر ولرم، چهارزانو روی فرش منزل پدربزرگ نشسته، با ضربان قلبی تند و چشمانی گرد، منتظر است تا ببیند امروز آن شرلی چه شعر تازهای برای شکوفههای گیلاس خواهد خواند، یا پرین بالاخره پدربزرگش را خواهد بخشید، یا سوباسا آن شوت محکم را به ثمر خواهد نشاند. این، قدرت جادویی و بیزوال انیمیشنهای نوستالژیک است: آنها مختصات جغرافیایی و احساسی «خانه اول» ما را هرگز، حتی برای لحظهای، فراموش نکردهاند. در جهانی که همه چیز – از تکنولوژی گرفته تا روابط انسانی – با سرعتی سرسامآور در حال تغییر، پوستاندازی و گاه نابودی است، این خاطرات شیرین و جمعی، لنگرگاه امن هویتی نسل ما هستند.
ما مدیون استودیو نیپون هستیم. مدیون کارگردانان نابغهای چون ایسائو تاکاهاتا و طراحان چیرهدستی چون یوایچی کوتابه. مدیون گویندگان گمنام اما بزرگ و شاعران دوبلهای هستیم که روح ایرانی را در کالبد این شخصیتهای ژاپنی و اروپایی دمیدند. آنها با هم متحد شدند تا یک نسل، با وجود تمام محدودیتها، کمبودها، و طعم تلخ جنگ و نابسامانی، یکی از غنیترین، عمیقترین و خاطرهانگیزترین دورانهای کودکی در تاریخ فرهنگی معاصر ایران را از آن خود کند.
پس دفعه بعد که دسته بازی را محکم در دست میگیرید تا در یک دهکده فانتزی پرسه بزنید یا در نقش یک قهرمان تنهای ماجراجو، جهان جدیدی را کشف کنید، گوشه چشمتان به آن کودک درون خاموش باشد که هنوز هم، در اعماق وجودتان، دلش برای یک کاسه شیر تازه از دستهای گرم هایدی، یا یک مشت بلوط از انبار زمستانی بنر سنجاب کوچولو، تنگ میشود. همان کودک درون، بهترین منتقد، صادقترین همراه و قابلاعتمادترین راوی زندگی شماست؛ چرا که او خوب میداند یک داستان واقعاً خوب، لازم نیست لزوماً پیچیده، تو در تو و سرشار از پلاتتوییست باشد. فقط کافی است از دل برآمده باشد. درست مثل خاطره مبهم و مهآلود یک کارتون قدیمی در یک عصر دلگیرِ پاییز، که ناگهان، بیخبر و بیبهانه، تمام دنیای خسته و تکراری آدمبزرگها را برای لحظاتی کوتاه، به همان اندازه یک پلک زدن، از نو روشن و قابل تحمل میکرد.
منبع: gamefa.com


