اگر عاشق Bloodborne هستی، این ۱۰ فیلم ویکتوریایی را از دست نده | موبوگیم
در دنیای سینما، ژانری هست که طرفدارانش دنبال چیزی فراتر از یک فیلم ترسناک ساده میگردند. آنها عاشق مه غلیظی هستند که کوچههای سنگفرش را میپوشاند، شمعهایی که در عمارتهای کهنه سوسو میزنند و رازهایی که در دل خانوادههای بهظاهر محترم پنهان شدهاند. اینجا قلمرو «فانتزی تاریک ویکتوریایی» است؛ جایی که هیولاها فقط در کابوسها زندگی نمیکنند، بلکه پشت درهای بسته و در آزمایشگاههای مخفی کمین کردهاند. دورانی که ادب و متانت ظاهری، چیزی نبود جز نقابی بر چهره وحشت، جنون و تباهی.
برای عاشقان بازیهای ویدیویی که با عناوینی مثل Bloodborne یا Lies of P بزرگ شدهاند، این فضا غریبه نیست. معماری گوتیک، کابوسهای لاوکرفتی و حس دائمی یک نفرین کهن، همه از دل همین جهان ویکتوریایی بیرون آمدهاند. اما سینما چطور؟ در این مطلب میخواهیم ۱۰ فیلم فانتزی تاریک و گوتیک را مرور کنیم که حالوهوای ویکتوریایی را چنان استادانه به تصویر میکشند که میتوانی بوی نم و پوسیدگی را حس کنی. از دراکولای افسانهای کاپولا بگیر تا شبحهای خونین دل تورو؛ با موبوگیم همراه باش تا پرده از این آثار مهآلود برداریم.
دراکولا (Bram Stoker’s Dracula) – ۱۹۹۲

اگر به دنبال تجسم ناب عشق و نفرت در لفاف مخمل و خون هستی، «دراکولا»ی فرانسیس فورد کاپولا را نباید از دست بدهی. این فیلم یک بازآفرینی ساده از رمان کلاسیک برام استوکر نیست؛ یک اپرای گوتیک تمامعیار است که در آن گری اولدمن در نقش کنت دراکولا، تصویری چندلایه از هیولا ارائه میدهد: از پیرمردی نحیف با کلاهگیس عجیب تا شاهزادهای افسونگر با ردای بلند. کاپولا در این فیلم از هیچ جلوه کامپیوتری استفاده نکرد؛ تمام سایهها، مه و دگرگونیها با تکنیکهای قدیمی سینما ساخته شدهاند و همین، حسی ملموس و ارگانیک به فیلم بخشیده است.
داستان از ترانسیلوانیا آغاز میشود و خیلی زود به لندن مهآلود و گازگرفته اواخر قرن نوزدهم میرسد. جایی که وینونا رایدر در نقش مینا، همزمان قربانی و معشوقه این وسوسه جاودانه است و کیانو ریوز در نقش جاناتان هارکر، گرفتار هزارتوی هوس و هراس. فیلم به معنای واقعی کلمه در زیباییشناسی ویکتوریایی غوطهور است: تورهای ظریف، قفسهای پرندگان، نامههای عاشقانه، خون و شراب. اینجا خونآشام نه یک موجود جهشیافته، که نماد شور سرکوبشده یک دوره تاریخی است. دورانی که پشت نجابتش، تاریکترین امیال را پنهان کرده بود. بازی اولدمن و طراحی صحنه باشکوه، این فیلم را به گیلاس روی کیک سینمای گوتیک تبدیل کردهاند.
سوار بیسر (Sleepy Hollow) – ۱۹۹۹

تیم برتون و جانی دپ، زوجی که در دهه نود تقریباً تضمینکننده یک گوتیک چشمنواز بودند، در «سوار بیسر» یا همان «اسلیپی هالو» اثری آفریدند که از قابهایش بوی برگهای خیس پاییزی میآید. اگرچه داستان در دهکدهای در حومه نیویورک میگذرد، اما روح حاکم بر فیلم کاملاً ویکتوریایی است. برتون قصه کلاسیک واشنگتن ایروینگ را گرفت و آن را در ظرفی از مه، خرافات و خشونت شاعرانه ریخت.
ایکابد کرین (جانی دپ) یک کارآگاه نهچندان شجاع اهل نیویورک است که برای تحقیق درباره قتلهای زنجیرهای به دهکده اسلیپی هالو فرستاده میشود. مردم محلی معتقدند یک سوارکار بیسر که شمشیرش هنوز از خون قربانیان گرم است، مسئول این جنایات است. اما ایکابدِ اهل منطق و علم، خیلی زود درمییابد که پشت این افسانه، توطئهای پیچیده، ارثیهای نفرینشده و درختی که دروازه جهنم است، قرار دارد. فضای بصری فیلم بینظیر است: درختان لخت و پیچان، کدوهای تراشیده، آسیابهای بادی مخوف و کریستینا ریچی در نقش کاترینای مرموز که گویی از دل یک نقاشی گوتیک بیرون آمده. این فیلم دقیقاً همان جایی است که ژانر وحشت با فانتزی تاریک دست میدهد و مخاطب را به جهانی میبرد که هر درختش ممکن است جنازهای را در آغوش داشته باشد.
از جهنم (From Hell) – ۲۰۰۱

اگر «اسلیپی هالو» تو را به دهکده برد، «از جهنم» (بر اساس کمیکبوکی از آلن مور) قلادهات را میگیرد و به اعماق فاضلاب لندن ویکتوریایی پرت میکند. برادران هیوز در این فیلم، نسخهای جسورانه و به شدت تاریک از داستان جک قاتل را روایت میکنند. جانی دپ، این بار در نقش بازرس فرد ابرلاین، کارآگاهی است که رویاهای عجیب میبیند و با مصرف تریاک سعی میکند ذهن قاتل را بخواند.
این فیلم شاید ترسناکترین تصویر از فقر، گناه و انحطاط شهری در سینما باشد. خیابانهای وایتچپل نه با مه عاشقانه، که با دود و عفونت پوشیده شدهاند. روسپیها قربانی میشوند، ماسونها در سایه توطئه میچینند و خانواده سلطنتی مثل مافیایی مخوف، حاضر است برای حفظ آبروی خود هر جنایتی را مرتکب شود. «از جهنم» فانتزی تاریکی است که در آن خبری از جادو و طلسم نیست؛ هیولا در این داستان، خودِ سیستم فاسد اجتماعی و خشونت طبقاتی است. هدر گراهام در نقش مری کلی و ایان هولم در نقشی فراموشنشدنی، لایههای وحشت را عمیقتر میکنند. این فیلم به ما یادآوری میکند که در پس نقاب ترقی و تمدن، ویکتوریا، جهنمی واقعی برای فرودستان بود.
لیگ مردان برجسته (The League of Extraordinary Gentlemen) – ۲۰۰۳

وقفهای در کابوس بدهیم و برویم سراغ ماجراجویی! «لیگ مردان برجسته» شاید به اندازه آثار قبلی «بالا» نباشد، اما یک فانتزی استیمپانک جذاب است که دل هر عاشق بازیهای نقشآفرینی ویکتوریایی را آب میکند. تصور کن آلن کواترمین (با بازی شان کانری مسن اما هنوز کاریزماتیک)، کاپیتان نمو، دکتر جکیل/مستر هاید، دوریان گری و حتی تام سایر یک تیم تشکیل دهند تا جلوی یک شرور مرموز به نام «فانتوم» را بگیرند که میخواهد با تکنولوژی پیشرفته، جنگ جهانی به راه بیندازد.
فیلم بر اساس کمیک معروف آلن مور (بله، دوباره مور!) ساخته شده و اگرچه از منبع اصلی فاصله گرفته، اما خودروهای غولپیکر، زیردریایی ناتیلوس باشکوه و ماشین پرندهاش، یک مهمانی بصری برای علاقهمندان به ژانر استیمپانک فراهم میکند. اینجا ونیز در حال غرق شدن است، آقای هاید به شکلی ترسناک و هالکوار ظاهر میشود و دوریان گری با آن چهره بیعیبونقصش، راز جاودانگی را در کمد اتاقش قایم کرده. «لیگ» فیلمی است که بیشتر از آنکه بترساند، سرگرم میکند و نشان میدهد ادبیات کلاسیک ویکتوریایی چه گنجینه بیانتهایی برای خلق جهانهای فانتزی مشترک است. اگر حوصله وحشت ناب نداری و دلت یک اکشن گوتیک با طعم تکنولوژی بخار میخواهد، این گزینه دلچسبی است.
سوئینی تاد (Sweeney Todd: The Demon Barber of Fleet Street) – ۲۰۰۷

بازگشت به تیم برتون و جانی دپ، این بار با تیغ سلمانی در دست و آواز بر لب. «سوئینی تاد» یک فیلم موزیکال است؛ اما نه از آن موزیکالهای شاد و رنگارنگ. این یک تراژدی گوتیک خونین است که در آن لندن ویکتوریایی شبیه گودالی از دوده، کثافت و بیعدالتی به نظر میرسد. دپ نقش بنجامین بارکر را بازی میکند، آرایشگری که به ناحق به استرالیا تبعید شده و حالا با نام سوئینی تاد بازگشته تا انتقام مرگ همسرش را از قاضی شروری بگیرد که زندگیاش را نابود کرده است.
همه چیز در این فیلم به شدت گوتیک است: از گریم سفید و گودرفته شخصیتها گرفته تا رنگپریدگی آسمان لندن. هلنا بونهام کارتر در نقش خانم لاوت، کدبانوی مرموزی که پای گوشتهای پایاش داستانی هولناک خوابیده، مکمل بینظیر دیوانگی تاد است. تیغهای سلمانی مثل چنگالهای مرگ برق میزنند و خون مثل شربت روی سنگفرشها جاری میشود. اما نکته جالب اینجاست که این فانتزی تاریک، ریشه در افسانههای شهری واقعی لندن دارد. «سوئینی تاد» نشان میدهد که در این شهر دودگرفته، آدمها میتوانند آنقدر خرد شوند که تبدیل به هیولا شوند و مرز بین انتقام و جنون کجاست. یک اثر مهیج و به شدت تلخ.
دوریان گری (Dorian Gray) – ۲۰۰۹

اگر «سوئینی تاد» کثیفی و خون را نشان میدهد، «دوریان گری» زهر را در لفافه ابریشم و شمعدانهای طلایی پنهان کرده است. اقتباس اولیور پارکر از رمان جاودانه اسکار وایلد، شما را به سالنهای باشکوه و مهمانیهای اشرافی میبرد، جایی که فساد، هوس و پوچی در زیباترین شکل خود جریان دارد. بن بارنز در نقش دوریان، جوانکی ساده و معصوم است که با دیدن چهره خود در یک نقاشی، آرزو میکند ای کاش هرگز پیر نشود و این تابلو به جای او رنج بکشد. و این اتفاق میافتد.
در حالی که لرد هنری وتن (با بازی جذاب کالین فرث) زمزمههای لذتجویی را در گوشش میخواند، دوریان در منجلاب گناه فرو میرود. فضای ویکتوریایی فیلم بینهایت اصیل است: کراواتهای سفید، لوسترهای کریستالی، تئاترهای پر زرق و برق و کالسکههایی که در شب حرکت میکنند. اما در اعماق این شکوه، نفرتانگیزترین وحشت پنهان است: تصویر متلاشیشده روح روی بوم نقاشی. این فیلم فانتزی تاریکی است درباره دوگانگی ذات بشر. همه ما در ظاهر محترمیم، اما اگر عواقب کارهایمان را نبینیم، چه هیولاهایی میشویم؟ «دوریان گری» مثل آینهای است که روبهروی جامعه ریاکار ویکتوریایی گرفته شده و از شکافهایش خون میچکد.
گرگنما (The Wolfman) – ۲۰۱۰

اگر دلت برای گرگینههای کلاسیک یونیورسال در فضایی پرابهت تنگ شده، «گرگنما»ی جو جانستون دقیقاً همان چیز را در شیشه کرده است. با بازی بنیسیو دل تورو در نقش لارنس تالبوت، آنتونی هاپکینز در نقش پدر مرموزش و امیلی بلانت در نقش گوئن، این فیلم ادای دینی باشکوه به فیلم اصلی ۱۹۴۱ است. داستان در اواخر قرن نوزدهم رخ میدهد: لارنس، بازیگری دورهگرد، پس از ناپدید شدن برادرش به عمارت خانوادگی متروکهشان در انگلستان برمیگردد.
عمارت تالبوت گویی از دل یک کابوس گوتیک بیرون آمده: راهروهای سرد، مهتاب نقرگونی که از پنجرههای شکسته میتابد و رازی وحشتناک در سردابه. گرگینه در این فیلم فقط یک سلاخ بیمغز نیست؛ او تجسم یک نفرین خانوادگی و میراث تاریکی است که از پدر به پسر رسیده. طراحی صحنه و لباسها بینظیر است، بهویژه بیمارستان روانی ویکتوریایی با آن روشهای درمانی قرونوسطاییاش که وحشت را دوچندان میکند. صحنه تبدیل شدن لارنس به گرگینه زیر نور مهتاب، با گریم کلاسیک و درد طاقتفرسا، نشان میدهد که این بار قرار است با تراژدی یک انسان روبهرو شویم، نه یک حیوان. فیلم شاید در گیشه توفیق نیافت، اما برای دوستداران گوتیک مهآلود ویلایی، مثل یک کیمیا ارزشمند است.
زن سیاهپوش (The Woman in Black) – ۲۰۱۲

دنیل ردکلیف بعد از پایان هری پاتر، به سرعت قبای جادوگری را دور انداخت و کت و شلوار ویکتوریایی یک وکیل جوان به نام آرتور کیپس را پوشید. «زن سیاهپوش» یکی از وفادارترین فیلمها به سنت قصههای ارواح انگلیسی است. هیچ هیولای دندانداری اینجا وجود ندارد؛ وحشت در سکوت، در اسباببازیهای کوکی که خودبهخود کار میکنند، و در زنی انتقامجو با لباس عزا نهفته است.
داستان از این قرار است که کیپس برای رسیدگی به اوراق یک عمارت دورافتاده در میان باتلاقهای نمزده فرستاده میشود. روستاییها از او رویگردانند، چون هر بار کسی آن خانه را میبیند، بچههای دهکده به طرز فجیعی میمیرند. فضای حاکم بر فیلم کاملاً ویکتوریایی است: مه غلیظی که زمین و آسمان را یکی میکند، گورستان مخوف، عمارت پیچدرپیچ و راهروهایی که با جزر و مد آب از خشکی جدا میشوند. زن سیاهپوش (که با لعنتی شوم هر لحظه نزدیکتر میشود) نماد اندوهی تسلیناپذیر و خشم فروخورده است. این فیلم به تو یادآوری میکند که در دوران ویکتوریا، مرگ برای کودکان امری عادی بود و سوگ به شکلی بیمارگونه در تاروپود زندگی تنیده شده بود. یک کابوس آرام و ممتد که تا تیتراژ پایانی دست از سرت برنمیدارد.
ویکتور فرانکنشتاین (Victor Frankenstein) – ۲۰۱۵

داستان فرانکنشتاین مری شلی را بارها دیدهایم، اما این بار پل مکگیگان دوربین را از دست دکتر ویکتور برداشته و به دست شاگردش، ایگور (دنیل ردکلیف) داده است. این تغییر دید، فیلم را به یک فانتزی تازه و پویا تبدیل کرده. داستان در لندن ویکتوریایی اتفاق میافتد؛ نه در آزمایشگاههای استریل، بلکه در انباریهای کثیف و سیرکهای نمایش حیوانات عجیب. جیمز مکاووی در نقش فرانکنشتاین، ترکیبی از نبوغ، جنون و غرور است. او ناجی بشریت نیست؛ وسواسی خودخواه است که میخواهد خدا شود.
این فیلم بهطرز جالبی انرژی بالایی دارد و در عین حال، تمام المانهای فانتزی تاریک را حفظ کرده: برجهای کلیسا، رعد و برق، دستگاههای عظیم تولید الکتریسیته، و موجودی که از تکهپارههای مردگان ساخته شده و در نهایت، از خالقش انسانتر از کار درمیآید. صحنه خلق موجود، که با انفجار میوهها و مایعات شیمیایی همراه است، به جای ترس، یک حس شاعرانه و در عین حال ناخوشایند دارد. فیلم به خوبی نشان میدهد که دوره ویکتوریا، دوره ایمان کور به علم بود؛ اما «ویکتور فرانکنشتاین» فریاد میزند که علمی که اخلاق را زیر پا بگذارد، چیزی جز هیولا به بار نمیآورد. رابطه پدر-پسری ناقص ویکتور و ایگور، لطافتی انسانی به این جهان تاریک بخشیده است.
قلهای به رنگ خون (Crimson Peak) – ۲۰۱۵

میرسیم به جواهر تاج این فهرست: «قلهای به رنگ خون» ساخته استاد بیچونوچرای فانتزی تاریک، گییرمو دل تورو. دل تورو با این فیلم یک نامه عاشقانه به ادبیات گوتیک ویکتوریایی نوشته و هر فریم آن مثل یک نقاشی متحرک از دوران طلایی تصویرگری کتابهای وحشت است. میا واسیکوفسکا نقش ادیث، دختر نویسندهای آمریکایی را بازی میکند که فریب بارونِت انگلیسی مرموزی به نام توماس شارپ (تام هیدلستون) را میخورد و با او به عمارت مخروبه و غولپیکر «الردیل هال» در انگلستان میرود. آنجا باید با خواهر شوهرش، لوسیل (با بازی یخزده و هراسآور جسیکا چستین)، سر کند.
عمارت الردیل خودش شخصیت اصلی فیلم است: سقفی که همیشه برف و برگهای مرده از آن میبارد، گودالهایی که از دل زمین حبابهای قرمز بیرون میزنند، و دیوارهایی که از میان ترکهایشان پروانههای سیاه و شبپرهها بیرون میآیند. اینجا روحها قرمزند و از ترس و خیانت ساخته شدهاند. «قلهای به رنگ خون» شاید ترسناکترین فیلم لیست نباشد، اما قطعاً زیباترین آن است. دل تورو تمثیل پروانه را به میان میآورد: موجودی که برای زیبا شدن باید پیله خود را پاره کند، و این دقیقاً کاری است که شخصیتها برای زنده ماندن باید انجام دهند. فیلم ثابت میکند که گوتیک ویکتوریایی فقط درباره هیولاها نیست؛ درباره عشقهای بیمارگونه، میراثهای مسموم و خانههایی است که خاطرات خونین را مثل اسفنج جذب کردهاند.
نتیجهگیری: چرا عاشق این کابوسهای مهآلودیم؟

دوران ویکتوریا در تاریخ مثل مرز باریکی بین خرافه و عقلانیت بود؛ دورانی که علم، برق را به خانهها آورد، اما مردم هنوز در خیابانها از گرگینه میترسیدند. این تناقض جذاب، بستری بینظیر برای فانتزی تاریک میسازد. فیلمهایی که مرور کردیم، هرکدام به شیوهای این دوگانگی را به تصویر میکشند: هیولایی که محصول آزمایشگاه است (فرانکنشتاین)، شبحی که محصول اندوه است (زن سیاهپوش)، یا خانهای که خودش از خون تغذیه میکند (قلهای به رنگ خون).
این ژانر به ما اجازه میدهد با خیال راحت از پشت پرده تاریخ سرک بکشیم و زشتیها و ترسهای بشری را در امنترین حالت ممکن تجربه کنیم. برای مخاطب ایرانی، شاید مهگرفتهترین خیابانهای لندن خیلی دور به نظر برسند، اما حس غریب این فیلمها (حس گیر افتادن در یک عمارت قدیمی با گذشتهای شوم) کاملاً جهانی است. بازیهای ویدیویی زیادی هم از همین چشمه نوشیدهاند؛ از مراحل گوتیک رزیدنت اویل گرفته تا معماری پرپیچوتاب کسلوانیا. پس اگر از آن دسته گیمرهایی هستی که عاشق گشتن در راهروهای تاریک و خواندن یادداشتهای پراکنده ساکنان قبلی هستی، این فهرست فیلمها میتواند به اندازه یک بازی نقشآفرینی خوب غرقت کند. پردهها را بکش، شمعی روشن کن و آماده سفر به اعماق تاریکی شو؛ فقط حواست باشد که مه پشت پنجره زیادی غلیظ نشود… شاید چیزی آن بیرون منتظرت باشد.
منبع: gamefa.com


