نقد فیلم The Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی | موبوگیم

وقتی صحبت از قاتلان زنجیره‌ای به میان می‌آید، سینما همیشه با حسی از جذابیتِ منزجرکننده و وحشتی آشنا روبه‌رو بوده است. از آنتونی هاپکینز در «سکوت بره‌ها» که با نگاهی خیره، مخاطب را به درون هزارتوی ذهن بیمارش می‌کشید، تا کوین اسپیسی در «هفت» که در پایان، جعبه‌ای کوچک را به نمادی از پلیدی مطلق بدل کرد؛ این ژانر، همواره توانسته است ترس‌های اولیه‌ی بشر را با داستان‌هایی معمایی و شخصیت‌هایی فراموش‌نشدنی گره بزند. حالا نتفلیکس با «The Whisper Man» تلاش کرده تا بار دیگر این ژانر را در قالب یک فیلم سینمایی احیا کند؛ با ترکیبی از ستاره‌های نام‌آشنا و داستانی که ریشه در رمانی پرفروش دارد. اما آیا این زمزمه‌ها به فریادی ماندگار تبدیل می‌شوند یا در هیاهوی بی‌پایانِ استریم گم می‌شوند؟

پیش از آنکه به دلِ فیلم بزنیم، بد نیست نگاهی به پیشینه‌ی این گونه‌ی سینمایی بیندازیم؛ به‌ویژه دهه‌ی نودی که عصر طلایی تریلرهای روان‌شناختی و جنایی بود و الگویی ساخت که هنوز هم، هر فیلم تازه‌ای در این ژانر، ناگزیر با آن سنجیده می‌شود.

میراث دهه‌ی نود؛ وقتی هیولاها از پرده بیرون آمدند

نقد فیلم the Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی

دهه‌ی ۱۹۹۰ میلادی برای سینمای جنایی و روان‌شناختی، حکمِ رنسانسی تمام‌عیار داشت. پس از موفقیتِ خیره‌کننده‌ی «سکوت بره‌ها» در سال ۱۹۹۱ که توانست پنج جایزه‌ی اسکار اصلی را از آنِ خود کند، هالیوود ناگهان به این کشف بزرگ رسید که تاریک‌ترین زوایای ذهن انسان، می‌تواند پول‌سازترین ماده‌ی اولیه برای فیلم‌سازی باشد. جاناتان دمی با آن شاهکارِ بی‌بدیل، نه‌تنها استانداردی تازه برای بازیگری در نقشِ شرورِ کاریزماتیک تعریف کرد، بلکه نشان داد که وحشت واقعی، لزوماً در تعقیب‌وگریزهای پرزدوخورد نیست؛ گاهی کافی است یک گفت‌وگوی ساده میان دو شخصیت، با دیالوگ‌هایی که هر واژه‌اش مثل تیغ می‌بُرد، تماشاگر را میخکوب کند.

پس از آن، سیلِ فیلم‌هایی سرازیر شد که هرکدام به نوعی سعی داشتند فرمولِ موفقیت را تکرار کنند یا آن را به چالش بکشند. «هفت» ساخته‌ی دیوید فینچر در ۱۹۹۵، شهر را به مثابه‌ی جهنمی مدرن تصویر کرد؛ جایی که بارانِ بی‌امان، تنها شاهدِ جنایاتی بود که ریشه در گناهانِ کبیره داشتند. فینچر با آن پایانِ کوبنده‌اش ثابت کرد که مخاطبِ دهه‌ی نودی، دیگر به دنبال پایان‌های خوشِ کلیشه‌ای نیست؛ او می‌خواهد شوکه شود، به فکر فرو برود و شاید حتی از انسانیتِ خودش بترسد. در همان سال‌ها، فیلم‌هایی چون «غریزه اصلی» با بازی شارون استون، بازیِ خطرناکِ اغواگری و خشونت را به اوج رساندند و «کاپی‌کَت» با بازی سیگورنی ویور و هالی هانتر، هوشمندانه به وسواسِ فرهنگیِ جامعه نسبت به قاتلان زنجیره‌ای پرداخت.

اما آنچه این دهه را برای همیشه در تاریخ سینما ماندگار کرد، فقط فرمول‌های تجاری نبود؛ بلکه ظهورِ نگاهی تازه به شخصیتِ قاتل بود. دیگر هیولاها موجوداتی فراطبیعی یا بیگانه نبودند؛ آن‌ها مردمانی عادی بودند که در همسایگی ما زندگی می‌کردند، شغل داشتند، حتی خانواده داشتند، اما چیزی در درونشان شکسته بود. این تغییر نگاه، هم‌زمان ترسناک‌تر و انسانی‌تر بود. تماشاگرِ دهه‌ی نودی یاد گرفت که وحشت واقعی، در چهره‌ی آشنای همسایه‌ی روبه‌رویی پنهان است که هر روز صبح برایش دست تکان می‌دهد.

نقد فیلم the Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی

البته این ژانر، ریشه‌هایی عمیق‌تر از دهه‌ی نود دارد. از شاهکارهای اکسپرسیونیستی آلمان در دهه‌ی ۱۹۲۰ مانند «مطب دکتر کالیگاری» و «م» ساخته‌ی فریتس لانگ گرفته تا فیلم‌های نوآر دهه‌های ۴۰ و ۵۰ که در آن‌ها کارآگاهِ خسته و الکلی، نمادِ انسانِ شکست‌خورده در برابر تاریکی بود. حتی در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ نیز، آثاری چون «روانی» هیچکاک یا «شکارچی انسان» ساخته‌ی مایکل مان، به تکاملِ زبانِ بصری و روایی این ژانر کمک کردند. اما دهه‌ی نود بود که این میراث را به اوج محبوبیت و پیچیدگی رساند و قالبی ساخت که هنوز، سی سال بعد، فیلم‌هایی مانند «The Whisper Man» ناگزیر از گفت‌وگو با آن هستند.

امروز اما، شرایط تغییر کرده است. با مهاجرتِ گسترده‌ی این‌گونه داستان‌ها به تلویزیون و پلتفرم‌های استریم، فیلم‌های سینماییِ معمایی و جنایی، به موجوداتی کمیاب بدل شده‌اند. نتفلیکس گهگاه تلاش می‌کند با پروژه‌هایی پرستاره، این ژانر را احیا کند؛ و «The Whisper Man» دقیقاً یکی از همین تلاش‌هاست. فیلمی که بر اساس رمان پرفروشی به همین نام ساخته شده و کارگردانی‌اش را جیمز اشکرافت بر عهده داشته؛ فیلم‌سازی اهل نیوزیلند که پیش‌تر با «The Rule of Jenny Pen» و «Coming Home in the Dark» نشان داده بود به خوبی می‌داند چگونه از دلِ خشونت، دلهره و از دلِ دلهره، تأملات روان‌شناختی بیرون بکشد.

داستانی آشنا در شهری غرق در مه

نقد فیلم the Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی

«The Whisper Man» ما را به شهری کوچک و خفه‌شده در مه می‌برد؛ جایی که تام کندی (آدام اسکات)، نویسنده‌ای که به‌تازگی همسرش را از دست داده، به همراه پسر هشت‌ساله‌اش جیک، به امیدِ آغازی دوباره نقل مکان می‌کند. اما این آغاز تازه، خیلی زود رنگ می‌بازد. جیک در شبی طوفانی ربوده می‌شود و شیوه‌ی این آدم‌ربایی، به طرز وحشتناکی یادآور جنایاتِ قاتلی است که بیست‌سال پیش، این شهر را به قلمرو ترس تبدیل کرده بود: قاتلی که کودکان را می‌ربود، آن‌ها را وادار می‌کرد پیام‌هایی دلخراش برای خانواده‌هایشان ضبط کنند و سپس بی‌آنکه چهره‌اش دیده شود، آن‌ها را به قتل می‌رساند. مردم او را «مرد زمزمه‌گر» می‌نامیدند؛ نامی که کافی بود تا خواب را از چشمان والدین برباید.

اما نکته‌ی عجیب اینجاست: فرانک کارتر (مایکل کیتون)، همان مرد زمزمه‌گر، سال‌هاست در زندان فوق‌امنیتی به سر می‌برد. پس چه کسی دارد الگوی او را تکرار می‌کند؟ یک همدست؟ یک مقلد؟ یا شاید چیزی تاریک‌تر و پیچیده‌تر؟ این پرسش، موتور محرکِ پلات پلیسی فیلم را می‌سازد؛ اما پاسخش، آن‌طور که باید، غافلگیرکننده نیست.

در سوی دیگر، ماجرا به‌شدت شخصی می‌شود وقتی می‌فهمیم پیت ویلیس (رابرت دنیرو)، پدرِ تام و کارآگاه بازنشسته‌ای که سال‌ها پیش کارتر را دستگیر کرده بود، در همان شهر زندگی می‌کند. رابطه‌ی پدر و پسر، سال‌ها پیش بر سرِ وسواسِ پیت برای شکار هیولاها از هم گسسته است. پیت، مردی الکلی و شکسته، حالا باید با ارواح گذشته‌اش روبه‌رو شود و شاید تنها کسی باشد که می‌تواند به یافتن جیک کمک کند. این تقارنِ تلخ (پدری که برای نجات جانِ غریبه‌ها، خانواده‌اش را رها کرد و حالا باید برای نجات نواده‌اش با پسرِ طردشده‌اش متحد شود) بهترین ایده‌ی فیلم است؛ ایده‌ای که متأسفانه در لایه‌های زیرینِ روایت، به‌قدرِ کافی پرورده نمی‌شود.

بازی‌ها؛ میانِ درخشش و خستگی

نقد فیلم the Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی

اگر «The Whisper Man» را با وجود ضعف‌هایش تماشا می‌کنید، دلیلش بیش از هر چیز، بازیگرانش هستند. رابرت دنیرو، در نقش پیت ویلیس، به ظاهر کاری نمی‌کند؛ اما همین بی‌عملیِ کنترل‌شده، خود نوعی بازیگری است. او با چهره‌ای سنگی، نگاه‌هایی که گویی به گذشته خیره شده‌اند و حرکاتی آهسته، مردی را به تصویر می‌کشد که سال‌هاست با سنگینیِ گناه و حسرت زندگی می‌کند. برخی منتقدان غربی این بازی را «خواب‌آلود» یا «بی‌حوصله» توصیف کرده‌اند؛ اما می‌توان از زاویه‌ای دیگر نیز نگریست: پیت ویلیس مردی است که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، جز شاید فرصتی برای جبران. دنیرو این خستگیِ وجودی را نه با دیالوگ، که با سکوت‌های طولانی و مکث‌های معنادار منتقل می‌کند. با این حال، حتی طرفداران پروپاقرص او نیز اذعان می‌کنند که فیلمنامه، مواد کافی برای یک اجرای به‌یادماندنی در اختیارش نگذاشته است.

آدام اسکات در نقش تام کندی، تلاش می‌کند از قالب‌های همیشگی‌اش فراتر برود. او که بیشتر با نقش‌های کمدی-درام و اخیراً با سریال «Severance» شناخته می‌شود، این‌جا در نقش پدری مضطرب و سوگوار ظاهر می‌شود که هر لحظه ممکن است از درون فروبپاشد. اسکات این آسیب‌پذیری را به خوبی منتقل می‌کند؛ لرزش‌های نامحسوس صدا، نگاه‌های بی‌قرار و حرکات عصبی‌اش، همگی نشان از مردی دارند که در آستانه‌ی فروپاشی است. اما شخصیت تام، به‌عنوان یک نویسنده، به‌شدت کم‌پرداخت مانده است. ما هرگز نمی‌فهمیم او چه می‌نویسد، چرا شهرت دارد، یا حرفه‌اش چه ارتباطی با زندگی درونی‌اش دارد. این حفره‌ی شخصیت‌پردازی، باعث می‌شود اسکات نتواند تمام توانش را بروز دهد.

میشل موناهان در نقش کارآگاه آماندا بک، زنی که میان جاه‌طلبی شغلی و اصول اخلاقی‌اش در نوسان است، حضوری قابل‌قبول دارد؛ اما شخصیتش بیش از آنکه یک شخص باشد، یک کارکردِ روایی است. اشاره‌ی کوتاه فیلم به مدل کار‌و رفتتر او می‌توانست لایه‌ای جذاب و متفاوت به شخصیت بدهد، اما این ایده به سرعت رها می‌شود و هرگز به عنصری معنادار در داستان تبدیل نمی‌شود. حیف که فیلم این‌همه پتانسیل را در شخصیت‌های فرعی‌اش می‌کارد، اما اجازه نمی‌دهد هیچ‌کدام جوانه بزنند.

و اما مایکل کیتون؛ بازیگری که بارها ثابت کرده می‌تواند هم‌قهرمانی کاریزماتیک باشد و هم شروری فریبنده. این‌جا اما، در نقش فرانک کارتر، به دامِ کلیشه‌های تکراری افتاده است. ریشخندهای اغراق‌شده، چشم‌های گشادشده و دیالوگ‌هایی که انگار مستقیماً از دهان هانیبال لکتر بیرون آمده‌اند، باعث می‌شود سایه‌ی آنتونی هاپکینز چنان سنگین بر سرِ شخصیت بیفتد که هر لحظه انتظار داریم کارتر رو به دوربین کند و بگوید: «با یه چیانتی خوب می‌چسبه!». این ارجاعِ ناخواسته، نه تنها ترسناک نیست، بلکه گاهی ناخواسته کمیک می‌شود و تنشِ صحنه‌هایی را که کیتون در آن حضور دارد، از بین می‌برد. این بزرگ‌ترین نقطه‌ضعف فیلم در حوزه‌ی بازیگری است: فیلمی که می‌خواهد ما را بترساند، اما هر بار که مرد زمزمه‌گر روی پرده ظاهر می‌شود، دلهره به جای اوج‌گیری، فروکش می‌کند.

کارگردانی؛ میانِ وحشت و درام

نقد فیلم the Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی

جیمز اشکرافت، پیش از این نشان داده بود که در خلقِ فضای روان‌پریشانه و دلهره‌آور تبحر دارد. «The Rule of Jenny Pen» با آن لحنِ آزاردهنده‌اش، یکی از فیلم‌های تحسین‌شده‌ی ژانر وحشت روان‌شناختی در سال‌های اخیر بود. این‌جا نیز اشکرافت در نیمه‌ی اول فیلم، موفق می‌شود فضایی وهم‌آلود بسازد؛ شب‌های طوفانی، خانه‌های قدیمی با زیرزمین‌های تاریک، و سکوتِ سنگینِ شهری که انگار رازی را در خود پنهان کرده است. دوربینِ او آرام و مطمئن حرکت می‌کند و با استفاده از قاب‌بندی‌های بسته و نورپردازی کم‌جان، حسِ گرفتارآمدن در یک کابوسِ اجتناب‌ناپذیر را منتقل می‌کند.

اما مشکل اینجاست که فیلم نمی‌داند دقیقاً می‌خواهد چه باشد. گاهی به نظر می‌رسد اشکرافت قصد دارد یک فیلم ترسناک تمام‌عیار بسازد؛ با ارجاعاتی آشکار به آثاری چون «The Black Phone» که در آن، ربودن کودکان و دنیای ترس‌های کودکانه، دستمایه‌ی وحشت می‌شود. در این لحظات، فیلم تقریباً موفق است و می‌تواند مو به تنِ تماشاگر سیخ کند. اما ناگهان، لحن عوض می‌شود و به سمت یک درام پلیسیِ کلاسیک می‌لغزد؛ با کارآگاهی مصمم، سرنخ‌هایی که باید دنبال شوند و بازجویی‌هایی که باید نتیجه بدهند. و سپس، دوباره، به دلِ یک ملودرام خانوادگی می‌افتد؛ جایی که پدر و پسر، پس از سال‌ها سکوت، باید با هم حرف بزنند. این نوسانِ دائمی میان ژانرها، فیلم را از هر سه حوزه تهی می‌کند: نه آن‌قدر ترسناک است که قلب را به تپش بیندازد، نه آن‌قدر هوشمند که ذهن را به چالش بکشد، و نه آن‌قدر عاطفی که اشک را در چشم جمع کند.

یکی از نکات مثبت فیلم اما، نحوه‌ی پرداختِ تمِ «میراثِ خشونت» است. فیلم به درستی تشخیص می‌دهد که وحشت واقعی، نه در سلولِ زندان کارتر، بلکه در الگوهای تکراریِ خشونت در خانواده‌هاست. مرد زمزمه‌گر، قربانیانش را از میان کودکانِ تنها و خانواده‌های ازهم‌پاشیده انتخاب می‌کرد؛ و این انتخاب، تصادفی نیست. فیلم به‌آرامی به این ایده نزدیک می‌شود که هیولاها از دلِ زخم‌ها متولد می‌شوند؛ زخم‌هایی که اگر درمان نشوند، نسل به نسل منتقل می‌شوند. رابطه‌ی تام و پیت، این پدر و پسرِ ازهم‌گسسته که حالا باید برای نجات نسل سوم کنار هم بایستند، هسته‌ی عاطفی فیلم را می‌سازد. اشکرافت نشان می‌دهد که چگونه غیابِ یک پدر می‌تواند به‌مثابه‌ی نوعی خیانت عمل کند؛ خیانتی که سال‌ها بعد، در قالب سکوت‌های سنگین و نگاه‌های ردوبدل‌نشده، خودش را نشان می‌دهد. پیت برای شکار هیولا، خانواده‌اش را رها کرد؛ و حالا، همان هیولا (یا میراثش) خانواده‌ی او را نشانه گرفته است. این تقارنِ تلخ، بهترین ایده‌ی فیلم است؛ ایده‌ای که متأسفانه در میان شلوغیِ پلات‌های فرعی و تعلیق‌های مصنوعی گم می‌شود.

ضعف‌های ساختاری؛ وقتی زمزمه‌ها بی‌صدا می‌شوند

نقد فیلم the Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی

هرچه به سمت پرده‌ی سوم می‌رویم، «The Whisper Man» بیشتر در دامِ کلیشه‌های ژانری گرفتار می‌آید. فیلم پر است از تصادف‌های راحت و گره‌گشایی‌های شتاب‌زده که از منطق داستانی فرار می‌کنند. این‌که قاتلِ جدید دقیقاً چه کسی است و انگیزه‌اش چیست، آن‌قدر زود لو می‌رود که تماشاگرِ حواس‌جمع، مدت‌ها قبل از شخصیت‌ها به جواب می‌رسد. و این، برای یک تریلر معمایی، گناهی نابخشودنی است. وقتی کارآگاهان فیلم با چنان کندی به نتیجه‌ای می‌رسند که مخاطب ده دقیقه پیش‌تر حدس زده بود، دیگر تعلیقی باقی نمی‌ماند؛ تنها چیزی که می‌ماند، انتظاری بی‌حاصل برای یک غافلگیری است که هرگز از راه نمی‌رسد.

مونتاژ فیلم نیز در خدمتِ روایت نیست. برش‌ها گاهی آن‌قدر ناگهانی‌اند که مخاطب را از جریان داستان بیرون می‌اندازند و حسِ پیوستگیِ زمانی را از بین می‌برند. در یک فیلم معمایی، ریتمِ تدوین باید مثل ضربان قلب عمل کند؛ گاهی آرام و گاهی تند، اما همیشه در خدمتِ ایجادِ تنش. این‌جا اما، تدوین بیشتر شبیه به یک چرخشِ بی‌هدف است که نه دلهره می‌آفریند و نه اطلاعاتِ معناداری منتقل می‌کند.

موسیقی متن نیز که در این‌گونه فیلم‌ها باید نقشِ یک شخصیتِ پنهان را بازی کند، اغلب یا غایب است یا آن‌قدر بی‌جان که حضورش تفاوتی ایجاد نمی‌کند. در صحنه‌هایی که باید قلب تماشاگر به تپش بیفتد، سکوت یا ملودی‌های کم‌رمق، تأثیرِ عاطفی را خنثی می‌کنند. مقایسه کنید با فراز و فرود موسیقی فراموش‌نشدنیِ «هفت» یا «سکوت بره‌ها» که بدون آن‌ها، تصاویر نیمی از قدرتشان را از دست می‌دادند. این‌جا، موسیقی به جای آنکه عنصری فعال باشد، به پس‌زمینه‌ای منفعل بدل شده است.

از سوی دیگر، فیلمنامه که گفته می‌شود خودِ نویسنده‌ی رمان نیز در نگارش آن مشارکت داشته، به طرز عجیبی از منطق‌های ابتدایی فرار می‌کند. برخی از تصمیم‌های شخصیت‌ها آن‌قدر غیرمنطقی است که باورش سخت می‌شود؛ و برخی از تصادف‌ها آن‌قدر زیاد و پشت‌سرهم‌اند که حس می‌کنی سرنوشت، نه انگیزه‌ی انسانی، دارد داستان را پیش می‌برد. شاید بزرگ‌ترین مشکل فیلمنامه این است که می‌خواهد هم‌زمان به همه چیز بپردازد: به رابطه‌ی پدر و پسر، به معمای قاتل، به روان‌شناسیِ جنایت، به فسادِ انسان، به مذهب و اخلاق، و به ترومای کودکانه. اما در این میان، هیچ‌کدام به عمقِ لازم نمی‌رسند و نتیجه، سطحی‌بودنِ همه‌ی این مضامین است.

نگاهی به شخصیت‌های فرعی و فرصت‌های از دست رفته

نقد فیلم the Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی

یکی از نکاتی که در «The Whisper Man» به چشم می‌آید، حضور بازیگرانی است که می‌توانستند بسیار بیشتر از این‌ها به فیلم کمک کنند، اما فیلمنامه آن‌ها را نادیده گرفته است. همیش لینکلیتر، که در نقش یکی از مظنونانِ وسواسی و عجیب ظاهر می‌شود، بازیگری است که می‌تواند در چند دقیقه، شخصیتی به‌یادماندنی خلق کند. او این‌جا نیز با همان انرژیِ آزاردهنده‌اش، چند صحنه‌ی کوتاه را به اوج می‌رساند؛ اما فیلم به سرعت از کنارش می‌گذرد و به سراغ پلاتِ اصلی می‌رود. اگر تمرکزِ بیشتری روی این شخصیت می‌شد، شاید معمای فیلم جذاب‌تر و غیرقابل‌پیش‌بینی‌تر از آب درمی‌آمد.

همچنین، شخصیتِ جیک، پسرِ هشت‌ساله، با آن عادتِ خیال‌پردازی‌های عجیبش، می‌توانست به عنصری کلیدی در خلقِ وحشت تبدیل شود. ایده‌ی کودکی که با دوستان خیالی حرف می‌زند و در آستانه‌ی ربوده‌شدن، این خیال‌ها رنگِ واقعیت می‌گیرند، ظرفیتِ فراوانی برای دلهره‌آفرینی دارد. اما فیلم از این ظرفیت استفاده نمی‌کند و به چند اشاره‌ی سطحی بسنده می‌کند.

بلک فون یا سکوت بره‌ها؟ کدام مسیر درست بود؟

نقد فیلم the Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی

«The Whisper Man» در میانه‌ی دو مسیرِ متفاوت سرگردان است. از یک سو، می‌توانست فیلمی ترسناک و ماورایی باشد؛ با الهام از «بلک فون» که در آن، ربودن کودکان و دنیای ترس‌هایشان، به بستری برای وحشتِ ناب بدل شد. در این حالت، مرد زمزمه‌گر باید به موجودی شبح‌وار و تقریباً فراطبیعی تبدیل می‌شد؛ کسی که زمزمه‌هایش در تاریکی، مرز میان واقعیت و کابوس را محو می‌کند. از سوی دیگر، می‌توانست یک درام پلیسیِ رئالیستی باشد؛ مانند «سکوت بره‌ها» که در آن، تمرکز بر روان‌شناسیِ قاتل و کارآگاه، نه بر ترس‌های ماورایی، استوار است. اما فیلم به جای انتخاب یکی از این دو مسیر، تلاش می‌کند هر دو را هم‌زمان طی کند و در نهایت، به هیچ‌کدام نمی‌رسد.

این بلاتکلیفی، در شخصیتِ کارتر نیز دیده می‌شود. او گاهی مانند یک نابغه‌ی شیطانی و همه‌چیزدان ظاهر می‌شود که گویی همه‌ی رازهای داستان را می‌داند و می‌تواند از پشت میله‌ها، مهره‌ها را جابه‌جا کند؛ و گاهی، صرفاً یک بیمار روانیِ معمولی است که از سرِ بطالت، حرف‌های مبهم می‌زند. فیلم هرگز تکلیفش را با این شخصیت روشن نمی‌کند و همین، به کلیتِ اثر لطمه می‌زند.

جمع‌بندی؛ زمزمه‌ای که در سکوت نتفلیکس گم می‌شود

نقد فیلم the Whisper Man | زمزمه‌ی آشنای تاریکی

«The Whisper Man» نه فیلم بدی است و نه فیلمی که بتوان آن را نادیده گرفت؛ اما در نهایت، چیزی فراتر از یک تریلرِ استانداردِ نتفلیکسی نیست. فیلمی که با اتکا به بازیگرانش و اتمسفرِ نیمه‌اولش، لحظاتی قابل‌دفاع خلق می‌کند، اما به دلیل فیلمنامه‌ی شتاب‌زده، شخصیت‌پردازی‌های ناقص و بلاتکلیفیِ لحنی، نمی‌تواند به اثری ماندگار در ژانر جنایی تبدیل شود.

با این حال، اگر از علاقه‌مندانِ تریلرهای پلیسی با حال‌وهوای دهه‌ی نودی هستید و می‌توانید از کاستی‌هایش چشم‌پوشی کنید، «The Whisper Man» می‌تواند یک شبِ تابستانی غیر بارانی را پر کند. بازیِ دنیرو، حتی در حالتِ خسته و کم‌فروغش، ارزش تماشا دارد؛ و آدام اسکات نیز نشان می‌دهد که می‌تواند فراتر از کلیشه‌های کمدی ظاهر شود. اما وقتی تیتراژ پایانی می‌آید، چیزی که به یاد می‌ماند، نه وحشتِ قاتل است، نه هوشِ کارآگاه، نه حتی سرنوشتِ تلخ قربانیان؛ بلکه حسرتی است مبنی بر اینکه این فیلم با این‌همه استعداد، چقدر می‌توانست بهتر باشد.

در دنیایی که نتفلیکس هر هفته ده‌ها عنوان تازه روانه‌ی بازار می‌کند، «The Whisper Man» به سرنوشتِ بسیاری از هم‌نوعانش دچار خواهد شد: زمزمه‌ای که در هیاهوی استریم، خیلی زود خاموش می‌شود. اما شاید همین زمزمه، برای لحظاتی کوتاه، ارزشِ شنیدن داشته باشد؛ به‌ویژه اگر بدانید که قرار نیست از آن، فریادی برآید.


امتیاز منتقد: ۶ از ۱۰

منبع: gamefa.com

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید