بررسی Spirited Away | کالبدشکافی جهانی که آدمها را میبلعد
از خوکهای گرسنه تا نامهای دزدیدهشده؛ چرا پایان انیمهٔ هایائو میازاکی هنوز یک معماست؟
در نگاه اول، Spirited Away یا همان «شهر اشباح» داستان دختری دهساله است که وارد دنیای ارواح میشود، والدینش را که به خوک تبدیل شدهاند نجات میدهد و به خانه برمیگردد. اما این خلاصه فقط اسکلت ماجراست. فیلم در لایهٔ عمیقتر، دربارهٔ دختری است که باید خودش را از چند شکل متفاوتِ بلعیدهشدن نجات دهد: بلعیدهشدن توسط اشتها و مصرفزدگی، توسط نظامی که انسانها را به نیروی کار بینام تبدیل میکند، و توسط فراموشیای که میتواند گذشته و هویت را از بین ببرد.
میازاکی برای این فیلم یک قهرمان شکستناپذیر نساخت. چیهیرو در آغاز بیحال، ترسو، وابسته و ناراضی است؛ کودکی معمولی که هنوز نمیداند درونش چه تواناییهایی پنهان شده. اهمیت فیلم از همینجا شروع میشود: چیهیرو قرار نیست جهان ارواح را اصلاح کند یا یک شر مطلق را شکست دهد. او باید یاد بگیرد در جهانی پیچیده، ناعادلانه و نامطمئن، تصمیم درست بعدی را بگیرد.

«کامیکاکوشی»؛ ناپدیدشدن در مرز دو جهان
عنوان ژاپنی فیلم Sen to Chihiro no Kamikakushi است؛ یعنی «کامیکاکوشیِ سن و چیهیرو». «کامیکاکوشی» اصطلاحی برگرفته از باورهای عامیانهٔ ژاپنی است و به ناپدیدشدن مرموز آدمها نسبت داده میشود؛ انگار موجودی فراطبیعی آنها را پنهان یا با خود برده است. در برخی روایتهای سنتی، فرد گمشده پس از چند روز بازمیگردد و از سرزمینی عجیب و تجربهای نامعمول حرف میزند.
چیهیرو پیش از عبور از تونل، در حال تجربهٔ نوعی «کامیکاکوشی» است. خانواده در حال اسبابکشیاند و او خانه، دوستان و محیط آشنایش را از دست میدهد. حتی پیش از آنکه پایش به جهان ارواح برسد، زندگی قبلیاش ترک برداشته است. تونل فقط دروازهای جادویی نیست؛ مرزی است میان کودکیِ وابسته و مرحلهای که او باید مسئولیت زندگیاش را بر عهده بگیرد.
ورود خانواده نیز در سه مرحله اتفاق میافتد. نخست، پدر مسیر میانبری را انتخاب میکند؛ انتخابی که هنوز امکان بازگشت دارد. سپس خانواده وارد شهر متروکهای میشود که ظاهراً شبیه یک شهربازی قدیمی است. در مرحلهٔ سوم، والدین غذای ناشناس را میخورند و به خوک تبدیل میشوند. اینجا دیگر با یک گردش عجیب روبهرو نیستیم؛ ساختار خانواده تغییر کرده و چیهیرو مجبور شده نقش بزرگتر را بازی کند.
فیلم از ابتدا تا انتها توضیح نمیدهد که این جهان دقیقاً کجاست. آیا یک جهان موازی است؟ سرزمین ارواح است؟ بخشی از ناخودآگاه چیهیروست؟ یا مکانی واقعی که قوانینش با جهان انسانها فرق دارد؟ پاسخ فیلم عمداً قطعی نیست. پژوهشهای مربوط به شینتو، حمامخانه را مکانی برای پاکیزگی و تجدید قوا میدانند؛ جایی که کامیها و موجودات گوناگون برای استراحت به آن میآیند. با این حال، طراحی میازاکی ترکیبی آزاد از باورهای شینتو، افسانههای عامیانه، معماری تاریخی و تخیل شخصی است، نه بازسازی دقیق یک اسطورهٔ مشخص.

فیلم دربارهٔ خیر و شر نیست؛ دربارهٔ بقاست
میازاکی در توضیح هدف فیلم گفته بود که نمیخواهد داستانی دربارهٔ رویارویی سادهٔ خیر و شر بسازد. در جهان Spirited Away، آدمهای خوب و بد در کنار یکدیگر زندگی میکنند و قهرمان با نابودکردن دشمن به پیروزی نمیرسد؛ او با یادگرفتن شیوهای تازه برای زندگیکردن نجات پیدا میکند. میازاکی همچنین تأکید کرده بود که چیهیرو باید دختری عادی باشد، نه شاهزادهای جادویی یا نابغهای با قدرت ویژه.
به همین دلیل، فیلم همزمان چند موتور داستانی دارد. چیهیرو باید زنده بماند، والدینش را پیدا کند، نام واقعیاش را فراموش نکند، به هاکو و کائوناشی کمک کند و در برابر محیطی که همهچیز را به کالا تبدیل میکند، خودش را حفظ کند. تقریباً هر صحنه دستکم دو یا سه کار انجام میدهد. صحنهٔ روح رودخانه، هم یک مأموریت کاری است، هم آزمون شجاعت، هم معرفی بحران محیطزیست، هم فرصتی برای بهدستآوردن دارویی که بعداً به کار هاکو و کائوناشی میآید.
از همینجا میتوان فهمید چرا فیلم با وجود شخصیتهای زیاد و اتفاقهای ظاهراً پراکنده، کاملاً از هم نمیپاشد. رشتهٔ اصلی فیلم نام چیهیرو، وعدهٔ نجات والدین و رابطهٔ او با هاکوست. البته ساختار فیلم برای همه یکسان کار نمیکند. در نیمهٔ دوم، شخصیتها و مسیرهای تازهای وارد میشوند و والدین برای مدتی از مرکز داستان دور میمانند. برای بعضی تماشاگران این ویژگی نشانهٔ آزادی و غافلگیری است و برای بعضی دیگر نوعی پراکندگی.

والدین خوک؛ مجازات یا آینهٔ مصرفزدگی؟
والدین چیهیرو فقط قربانی یک طلسم نیستند. پیش از تبدیلشدن، آنها رفتاری دارند که زمینهٔ این تغییر را فراهم میکند: هشدار دخترشان را نادیده میگیرند، وارد مکانی ناشناس میشوند و غذایی را میخورند که به آنها تعلق ندارد. پدر با اطمینان میگوید پول نقد و کارت اعتباری دارند و کسی بالاخره صورتحساب را پرداخت خواهد کرد. این اعتمادبهنفسِ بزرگسالانه، در جهانی که هنوز قواعدش را نمیشناسند، به بیاحتیاطی تبدیل میشود.
فیلم آنها را به شکل خوک نشان میدهد، اما نه به این معنا که ناگهان «آدمهای شرور» شدهاند. میازاکی گفته بود خوکها به انسانها نزدیکاند و رفتارهایشان شباهت زیادی به رفتار ما دارد. والدین از ابتدا هیولا نیستند؛ آنها فقط میل مصرفکردن را بدون مرز نشان میدهند و بعد بدنشان دقیقاً همان میل را آشکار میکند.
این صحنه را میتوان در ارتباط با اضطرابهای ژاپنِ پس از دوران رشد اقتصادی و حباب اقتصادی نیز خواند؛ جامعهای که در آن وفور کالا، میل به مصرف و اعتماد به پول، به مسئلهای فرهنگی تبدیل شده بود. البته فیلم به ژاپن محدود نمیماند. هر پدر و مادری که تصور میکند پول میتواند هر دری را باز کند، میتواند خودش را در آن رستوران متروکه ببیند.
در برابر والدین، چیهیرو مسیر معکوسی را طی میکند. آنها میخورند، او پاک میکند. آنها منابع ناشناس را تصاحب میکنند، او یاد میگیرد قبل از برداشتن چیزی اجازه بگیرد. آنها به بدن حیوانی فروکاسته میشوند، او با کار، رابطه و حافظه دوباره انسانبودن را معنا میکند.

حمامخانه؛ هتل ارواح یا کارخانه؟
حمامخانهٔ یوبابا فقط یک لوکیشن چشمنواز نیست؛ یک نهاد کامل است. در آن سلسلهمراتب وجود دارد، کارکنان در اتاقهای جمعی زندگی میکنند، هرکس وظیفهای مشخص دارد، مشتریان پول میپردازند، مدیر قرارداد میبندد و قانون را بر دیگران تحمیل میکند. چیهیرو برای زندهماندن باید وارد این نظام شود و نخستین قدمش نه مبارزه، بلکه درخواست کار است.
این نکته اهمیت زیادی دارد. چیهیرو با شمشیر یا جادو نجات پیدا نمیکند؛ او با اصرار، تحمل کار سخت و توانایی همکاری پیش میرود. میتوان فیلم را داستانی دربارهٔ توانمندشدن از مسیر کار دانسته است. با این حال، فیلم کار را مقدس یا رمانتیک نمیکند. کار به چیهیرو قدرت میدهد، اما در همان لحظه هویت او را تهدید میکند. او برای بهدستآوردن شغل مجبور میشود قرارداد ببندد و بخشی از نامش را از دست بدهد.
میازاکی در مصاحبهای حمامخانه را نوعی تصویر از خود ژاپن توصیف کرده بود؛ ترکیبی از معماری سنتی، تجمل غربی، فضای تفریحی و خوابگاههای کارگری. از نگاه او، ارواح مانند آدمهای خستهای هستند که برای چند روز استراحت به یک مرکز خدماتی میآیند. به همین دلیل حمامخانه همزمان مکانی باستانی و کاملاً مدرن به نظر میرسد.
خوانش دقیقتر این است که حمامخانه دربارهٔ کالاییشدنِ خدمت، بدن، توجه و هویت است. هرکس چیزی عرضه میکند و چیزی میگیرد. مشتریان بهعنوان «خدا» وارد میشوند، اما کارکنان باید خواستههایشان را برآورده کنند. یوبابا هم کارگران را استثمار میکند و هم خودش در برابر مشتریان قدرتمندتر، اسیر منطق خدمترسانی است. در این ساختار، نامِ دزدیدهشده همان چیزی است که کارگر را به یک واحد قابلاستفاده تبدیل میکند.

نام چیهیرو و مسئلهٔ فراموشی
یوبابا نام «چیهیرو» را از قرارداد جدا میکند و او را «سن» مینامد. این تغییر فقط کوتاهکردن یک اسم نیست. چیهیرو از یک انسان با گذشته و خانواده، به عددی در نظام کاری تبدیل میشود. هاکو به او هشدار میدهد که اگر نام واقعیاش را فراموش کند، دیگر راه بازگشت را پیدا نخواهد کرد؛ چون یوبابا میتواند کسی را که گذشتهاش را از یاد برده، برای همیشه مالک شود.
در این فیلم، نام همان تاریخ شخصی است. نام به ما میگوید از کجا آمدهایم، چه رابطههایی داشتهایم و چه چیزی را هنوز میتوانیم به یاد بیاوریم. هاکو نیز پیش از آنکه چیهیرو نامش را به یاد بیاورد، پسری بیریشه است که برای یوبابا کار میکند و نمیداند واقعاً کیست. پژوهشهای سینمایی، از دسترفتن و بازیابی نام را نماد مرکزی فیلم میدانند؛ مسئله فقط حفظ یک واژه نیست، بلکه حفظ فردیت و معنای درونی انسان است.
چیهیرو نام هاکو را از طریق یک سخنرانی طولانی کشف نمیکند. خاطرهٔ رودخانه، سقوط در آب، کفش شناور و حس آشنایی، همه از مدتها قبل در فیلم کاشته شدهاند. او ناگهان یک اطلاعات تازه به دست نمیآورد؛ چیزی را که در بدن و ناخودآگاهش بوده، دوباره میشناسد. به همین دلیل نجات هاکو در اصل با «بهیادآوردن» اتفاق میافتد، نه با شکستدادن یوبابا.

کائوناشی؛ هیولا یا محصول محیط؟
کائوناشی پیش از ورود به حمامخانه، موجودی ساکت و تقریباً شفاف است. صورت مشخصی ندارد، زیاد حرف نمیزند و در بیرون از ساختمان، مزاحم کسی نیست. این چیهیروست که در را برایش باز میگذارد؛ نه بهخاطر طلا، بلکه از روی نوعی مهربانی بیمعامله.
اما حمامخانه به کائوناشی یاد میدهد که توجه را میتوان خرید. او طلا تولید میکند، کارکنان به سمتش هجوم میآورند و هرکس میخواهد سهمی از ثروتش داشته باشد. کائوناشی نیز صداها و بدنهای اطرافش را میبلعد و بزرگتر میشود. مشکل فقط درون او نیست؛ محیط، میلهایش را تشدید میکند.
میازاکی دربارهٔ کائوناشی گفته بود که او نام و نقاب دارد، اما هویت و خواستهٔ روشنی ندارد. از نگاه کارگردان، آدمهایی شبیه او همهجا دیده میشوند: کسانی که به دیگران میچسبند، اما حس مشخصی از خودشان ندارند.
کائوناشی را میتوان «آینه و اسفنج» دانست. او هم محیط را بازتاب میدهد و هم آن را در خود جذب میکند. در حمامخانه، طماع و خشن میشود؛ اما در خانهٔ زنیبا، جایی که رابطهها بر همکاری، غذا، دوختودوز و مشارکت استوارند، آرام میگیرد و به موجودی مفید تبدیل میشود. نجات او از راه کشتن یا تبعید نیست؛ با تغییر محیط و نوع رابطه اتفاق میافتد.
کائوناشی در عین حال بدلِ احتمالی چیهیرو هم هست. هر دو غریبهاند و در آغاز جایگاه مشخصی ندارند. تفاوتشان این است که چیهیرو کمکم رابطه و مسئولیت را میپذیرد، اما کائوناشی میکوشد خلأ درونیاش را با خوردن و خریدن پر کند.

روح رودخانه و طبیعتی که نامش پاک شده است
صحنهٔ روح رودخانه یکی از روشنترین لحظههای فیلم است. کارکنان ابتدا موجودی آلوده و بدبو را میبینند و میخواهند او را دور کنند. چیهیرو، برخلاف دیگران، به بدنش نزدیک میشود و متوجه میشود چیزی سنگین درون او گیر کرده است. آنچه بیرون کشیده میشود، فقط گلولای نیست؛ دوچرخه، زباله و آثار سالها بیتوجهی انسانی است.
میازاکی گفته بود ایدهٔ این صحنه از تجربهٔ واقعی پاکسازی رودخانهای نزدیک محل زندگیاش آمده؛ در آن رودخانه نیز دوچرخهای در میان رسوبات گیر کرده بود. بنابراین آلودگی در فیلم فقط یک نماد انتزاعی نیست؛ از مشاهدهٔ مستقیمِ زبالههایی میآید که انسانها به طبیعت تحمیل میکنند.
پس از پاکشدن، روح رودخانه به شکل موجودی زیبا و قدرتمند آشکار میشود و دارویی به چیهیرو میدهد. نکته این است که چیهیرو روح را نابود نمیکند؛ او را به وضعیت واقعیاش بازمیگرداند. فیلم در اینجا طبیعت را موجودی بیدفاع و انسان را دشمن مطلق نشان نمیدهد، بلکه از امکان ترمیم رابطه حرف میزند. با این حال، خوانش محیطزیستی تنها تفسیر ممکن نیست و پژوهشها نیز دربارهٔ میزان مرکزیبودن این مضمون اختلاف دارند.
هاکو ادامهٔ همین خط است. او روح رودخانهٔ کوهاکوست؛ رودخانهای که در جهان انسانها زیر ساختمانها دفن شده و نامش از حافظه پاک شده است. وقتی چیهیرو نام او را به یاد میآورد، هم یک شخصیت نجات پیدا میکند و هم بخشی از طبیعتِ حذفشده دوباره به زبان میآید.

یوبابا، زنیبا و بو؛ چرا هیچکس کاملاً خوب یا بد نیست؟
یوبابا و زنیبا خواهرند و چهرههایی بسیار شبیه به هم دارند، اما جهان اخلاقیشان متفاوت است. یوبابا بر اساس مالکیت، قرارداد و کنترل عمل میکند. زنیبا نیز بیخطر و معصوم نیست؛ او در ابتدا به هاکو حمله میکند و برای انتقام طلسمی خطرناک میفرستد. با این حال، خانهٔ او بر مهماننوازی، کار مشترک و اعتماد بنا شده است.
این دو خواهر نسخههای متفاوتی از قدرتاند. یکی همهچیز را جمع میکند و در قصرش نگه میدارد؛ دیگری در خانهای کوچک زندگی میکند و از چیزهای ساده، رابطه و آرامش میسازد. فیلم نمیگوید یکی فرشته و دیگری شیطان است. حتی یوبابا، با تمام خشونتش، به بو علاقه دارد و از او مراقبت میکند؛ اما مراقبتی که به حبس تبدیل شده است.
بو، نوزاد غولپیکر یوبابا، در اتاقی مجلل بزرگ شده و از «میکروبهای بد» میترسد. وقتی به موش کوچکی تبدیل میشود، ناگهان میتواند حرکت کند، سفر کند و در گروهی تازه جای بگیرد. تغییر اندازهٔ او شاید تصویری از این ایده باشد که محافظت افراطی، کودک را بزرگ نمیکند؛ فقط او را در اتاقی بزرگتر زندانی میکند.

قطار؛ مهمترین اوج فیلم
پس از آشوب حمامخانه، فیلم ناگهان آرام میشود. چیهیرو، کائوناشی و بو سوار قطاری میشوند که روی آب حرکت میکند. این بخش برای تماشاگرانی که منتظر نبرد نهاییاند، ممکن است عجیب یا حتی اضافی به نظر برسد؛ اما میازاکی گفته بود که از نگاه او، پایان واقعی فیلم همین صحنه است: چیهیرو که برای نخستینبار بهتنهایی سوار قطار میشود.
درون قطار، پنجرهها منظرهٔ واضحی ندارند. ما نمیدانیم مقصد دقیق کجاست و مسافران سایهوار چه کسانیاند. میازاکی توضیح داده بود که هنگام نخستین سفر تنهایی با قطار، آدم آنقدر درگیر خودِ تجربه است که چشمانداز بیرون را بهخاطر نمیسپارد. بنابراین قطار بیشتر از آنکه وسیلهای برای جابهجایی باشد، تصویر یک مرحلهٔ درونی است.
چیهیرو در این سفر دیگر منتظر دستور هاکو یا یوبابا نیست. او خودش تصمیم گرفته نزد زنیبا برود، بهای سفر را پذیرفته و مسئولیت انتخابش را بر عهده گرفته است. کائوناشی نیز کنار او نشسته، بدون آنکه بخواهد کسی را بخورد یا با طلا بخرد. قطار محل نبرد نیست؛ محل یادگیریِ همزیستی و پردازش تجربه است.

پنج پرسش که فیلم عمداً جواب قطعی نمیدهد
آیا همهچیز خواب بود؟
نه، دستکم نه بر اساس توضیحی که در FAQ آرشیوی فیلم، با استناد به نظر میازاکی، ثبت شده است. در آنجا تأکید میشود که ماجرا خواب نبوده و نشانههایی مادی مانند خاک و برگ روی ماشین و درخشش کش موی چیهیرو نشان میدهند که اتفاقی واقعی در جهان فیلم رخ داده است. با این حال، چیهیرو جزئیات آن جهان را آگاهانه به یاد نمیآورد.
این تفاوت مهم است: ممکن است اتفاقی واقعاً رخ دهد، اما حافظه نتواند آن را به شکل یک روایت کامل نگه دارد. تجربهٔ چیهیرو بیشتر شبیه خاطرهای بدنی و احساسی است تا گزارشی که بتواند برای والدینش تعریف کند.
آیا چیهیرو مرده است؟
این نظریه از فضای تونل، آب، ایستگاه قطار و مسافران سایهوار به وجود آمده، اما فیلم شواهد محکمی برای آن ارائه نمیکند. مفهوم «کامیکاکوشی» اساساً دربارهٔ ربودهشدن یا ناپدیدشدن رازآلود است، نه الزاماً مرگ. همچنین باقیماندن نشانههایی روی ماشین و بازگشت خانواده به دنیای انسانها، بیشتر با خوانش «جهان موازی» سازگار است تا جهان پس از مرگ.
زمان در جهان ارواح چقدر میگذرد؟
فیلم هیچ عددی به ما نمیدهد. بیرون تونل، محیط کمی تغییر کرده است، اما نمیدانیم چند ساعت یا چند روز گذشته. این ابهام باعث میشود بازگشت چیهیرو حالتی افسانهای داشته باشد. اگر فیلم میگفت دقیقاً سه روز گذشته یا یک سال، بخشی از نیروی رازآمیزش از بین میرفت.
چیهیرو از کجا فهمید هیچکدام از خوکها والدینش نیستند؟
یوبابا گروهی از خوکها را جلوی او میگذارد و از او میخواهد والدینش را پیدا کند. چیهیرو با بررسی منطقی یا لمسکردن حیوانات پاسخ نمیدهد؛ او بهسادگی میگوید هیچکدام والدینش نیستند. این لحظه بیش از آنکه آزمون هوش باشد، آزمون نوع نگاه اوست. چیهیرو در آغاز فقط ظاهر را میدید، اما حالا میتواند رابطه و حقیقت را پشت ظاهر تشخیص دهد.
فیلم توضیح نمیدهد که آیا این پاسخ بهخاطر جادو، شهود یا شناخت عاطفی درست است. این همان منطق افسانهای است که میازاکی عمداً حفظ میکند. اگر بخواهیم این صحنه را کاملاً به یک معمای منطقی تبدیل کنیم، از معنای اصلیاش دور میشویم.
چرا نباید به عقب نگاه کند؟
دستور هاکو را میتوان یک قانون جادویی دانست، اما معنای مهمترش روانی است. نگاهکردن به عقب یعنی چسبیدن به جهانی که باید از آن عبور کرد؛ یعنی تلاش برای برگشتن به نسخهٔ قبلی خود. چیهیرو قرار نیست گذشته را نابود کند، اما باید بتواند بدون زندگیکردن در آن حرکت کند.
حتی موجودات فیلم نیز پاسخ قطعی ندارند. میازاکی گفته بود طراحی ارواح عمداً آزاد و تا حدی نامنظم بوده و نمیخواسته آنها را نسخهٔ دقیق خدایان یا هیولاهای شناختهشده بسازد. این موجودات بیشتر از آنکه پاسخ یک فرهنگنامه باشند، شکلهای گوناگون زندگی، خستگی، ترس و میلاند.

پایان؛ بازگشت به خانه، بدون بازگشت به آدم قبلی
چیهیرو در پایان والدینش را نجات میدهد، اما یوبابا را شکست نمیدهد. حمامخانه همچنان سر جای خود است، کارکنان هنوز باید کار کنند و جهان ارواح ناگهان عادلانه نمیشود. حتی والدینش تقریباً نمیدانند چه اتفاقی افتاده است. آنها از تونل بیرون میآیند و مثل آدمهایی که فقط در یک گردش کوتاه بودهاند، به سمت ماشین میروند.
همین بیخبری والدین، یکی از تلخترین ایدههای فیلم است. چیهیرو تجربهای را پشت سر گذاشته که آنها هرگز نمیتوانند درکش کنند. او باید رشدش را بدون تشویق یا تأیید بزرگسالان با خود حمل کند. در عوض، نشانهای کوچک باقی میماند: کش مویی که زنیبا برایش ساخته و نور را بازتاب میدهد. ماجرا از ذهن او پاک نشده؛ فقط شکلش به خاطرهای خاموش تغییر کرده است.
در نمای آغازین، چیهیرو در صندلی عقب ماشین جمع شده، گل را در دست گرفته و دیگران دربارهٔ آینده تصمیم میگیرند. در پایان، او ایستاده، آمادهٔ رفتن و از نظر بدنی و روانی بیدارتر است. میازاکی این دو تصویر را دو پرترهٔ متضاد از یک دختر دانسته بود: دخترکی بیجان در آغاز و کودکی که پس از عبور از جهان، زندگی درونش را پیدا کرده است.
در نهایت، Spirited Away دربارهٔ پیدا کردن یک درِ مخفی یا کشف نقشهٔ جهان ارواح نیست. پرسش اصلی این است که چه چیزهایی در زندگی ما را میبلعند: اشتها، پول، ترس، کار، تنهایی یا فراموشی. چیهیرو با نابودکردن این نیروها پیروز نمیشود. او یاد میگیرد ببیند، کمک بخواهد، کار کند، نه بگوید، نامها را به یاد بیاورد و در موقعیتی که هیچ تضمینی وجود ندارد، قدم بعدی را بردارد.
به همین دلیل، قهرمانی او برای ما قابلباور است. قهرمان کسی نیست که دیگر نترسد؛ کسی است که ترس، ابهام و فشار را تجربه میکند و بااینحال، تصمیم درست بعدی را میگیرد.
منابع:
nausicaa.net
old.midnighteye.com
dokumen.pub
pdfs.semanticscholar.org
bfi.org.uk
digitalcommons.unomaha.edu
منبع: gamefa.com