نقد سریال Reacher (فصل چهارم) | موبوگیم
فصل چهارم «ریچر» از یک متروی نیمهشب شروع میشود، جایی که جک ریچر برای اولین بار شاهد خودکشی کسی است که نتوانسته نجاتش دهد و همین حس گناه، او را به دل توطئهای میاندازد که تا واشنگتن و کاخ سفید ادامه دارد. این بار ریچر فقط مشت نمیزند؛ میدود، فرار میکند، گروگان گرفته میشود و حتی شبیه قاتلان فیلمهای ترسناک از قلاب گوشت استفاده میکند! اگر منتظر همان ریچر همیشگی هستید، هنوز خبرهای خوبی داریم: اکشنها بیرحمانهتر از همیشهاند و آلن ریچسون هنوز یک تانک تمامعیار است. اما اگر دنبال عمق و شخصیتهای ماندگار میگردید، فصل چهارم بیشتر شبیه فستفودِ خوشمزهای است که با دستور پخت کلیشهای و تکراری پخته شده؛ آشنا، راحتالهضم، اما بدون آن جرقهی روزهای اول. خلاصه این که ریچر هنوز له میکند، فقط این بار خستهتر از قبل.
از متروی فیلادلفیا تا هزارتوی واشنگتن

داستان فصل چهارم بر اساس سیزدهمین کتاب لی چایلد با نام «فردایی در کار نیست» شکل گرفته و از یک صحنه تکاندهنده شروع میشود. ریچر نیمهشب در متروی فیلادلفیا با زنی روبهرو میشود که رفتارش دقیقاً شبیه به حرکات تروریستهای انتحاری است که در دوران خدمت نظامیاش آموزش دیده بود شناسایی کند. اما وقتی به او نزدیک میشود، اتفاقی میافتد که هیچکس انتظارش را ندارد: زن اسلحهای از کیفش بیرون میآورد و به زندگی خودش پایان میدهد.
این لحظه، نقطه عطفی برای سریال محسوب میشود. ریچر که همیشه در نقش ناجی ظاهر میشد، این بار شاهد مرگ کسی است که نتوانسته نجاتش دهد. و این شکست، او را وارد بازی خطرناکی میکند که پای آژانسهای اطلاعاتی، مزدوران حرفهای و حتی یک سناتور جاهطلب ریاستجمهوری را به میان میکشد.
نکته جالب اینجاست که برخلاف فصلهای قبلی، داستان این فصل هیچ ارتباط مستقیمی با گذشته نظامی ریچر یا خانوادهاش ندارد. در عوض، با یک فلشدرایو مرموز سروکار داریم که همه (از پنتاگون گرفته تا خلافکاران خیابانی) حاضرند برای به دست آوردنش آدم بکشند. و ریچر بیچاره حتی نمیداند چه چیزی داخل آن است!
وقتی ترمیناتور خسته میشود

بگذارید صادقانه حرف بزنیم: آلن ریچسون در نقش جک ریچر همچنان یک انتخاب بینقص است. آن هیکل عظیم، آن نگاه سنگی و آن توانایی عجیب در کتک زدن همزمان پنج نفر، همه و همه سر جایشان هستند. اما اگر دقت کنید، چیزی در این فصل فرق کرده است. ریچر دیگر آن قهرمان همیشهمطمئن نیست. او خسته به نظر میرسد، نه از نظر جسمی، بلکه از نظر روحی.
در واقع، این فصل ریچر را در موقعیتی قرار میدهد که قبلاً ندیده بودیم: او تحت تعقیب است، دزدیده میشود، بیهوش میشود و در یک بازداشتگاه مخفی سازمان سیا بیدار میشود! و این یعنی نقشها عوض شدهاند. ریچر که همیشه شکارچی بود، حالا شکار شده است. این تغییر پویایی، هم نقطه قوت فصل است و هم پاشنه آشیل آن.
از یک طرف، دیدن ریچر در حال فرار از مأموران دولتی، آن هم با آن جثه بزرگ و قدمهای بلند، تجربهای تازه و هیجانانگیز است. از طرف دیگر، وقتی این مرد دو متری را میبینید که مثل یک بچه گیج به اطراف نگاه میکند و منتظر است کسی به او بگوید چه کار کند، یکجاهایی حس میکنید این همان ریچری نیست که عاشقش شده بودیم.
ریچر در این فصل گاهی شبیه ترمیناتور عمل میکند، یک ماشین کشتار بیاحساس که وقتی کسی را نمیزند، با چهرهای بیحالت منتظر میماند تا دوباره وقت کتککاری برسد. و واقعاً هم همین است. صحنهای در اواسط فصل هست که اگر از متن جدا شود، کاملاً شبیه به سکانسهای فیلمهای ترسناک اسلشر به نظر میرسد؛ فقط این بار قاتل زنجیرهای با قلاب گوشت، قهرمان داستان ماست!
مأموریت غیرممکن ریچر

حالا برسیم به بخش جذاب ماجرا: شباهتهای عجیب این فصل با فیلمهای «مأموریت غیرممکن». تام کروز (که اتفاقاً اولین بازیگر نقش جک ریچر در سینما بود) سی سال است که در فیلمهای مأموریت غیرممکن میدود. از پراگ تا شانگهای، از طوفان شن دبی تا پشتبامهای لندن، ایتن هانت همیشه در حال فرار است.
و حالا، چه کسی فکرش را میکرد که جک ریچر با آن هیکل عظیم و آن فلسفه «من فرار نمیکنم، من جلو میروم» هم به این جمع دوندگان حرفهای هالیوود بپیوندد؟ اما فصل چهارم دقیقاً همین کار را میکند. ریچر این بار بیشتر از هر سه فصل قبلی میدود، فرار میکند، تعقیب میشود و از بازداشتگاهها میگریزد.
این تغییر رویکرد، از یک نظر هوشمندانه است. چهار فصل گذشته و فرمول «ریچر وارد شهر میشود، آدمهای بد را پیدا میکند و همه را کتک میزند» دیگر نمیتوانست مثل قبل جواب دهد. سازندگان سریال مجبور بودند راه جدیدی برای استفاده از این شخصیت پیدا کنند بدون اینکه چیزی از جذابیتهای اصلی او کم شود. و نتیجه، ریچری است که حالا در نقش یک شکارچیِ شکارشده ظاهر میشود.
اما نکته دردناک ماجرا اینجاست: وقتی ریچر میدود، آن حس شکستناپذیریاش را از دست میدهد. قهرمانی که قبلاً با خونسردی وارد هر موقعیتی میشد و همه میدانستند کار تمام است، حالا باید فرار کند، پنهان شود و منتظر فرصت مناسب بماند. این شاید واقعگرایانهتر باشد، اما آیا همان ریچری است که دوست داشتیم؟
رفقای جدید، اما نه چندان بهیادماندنی

هر فصل ریچر، یک تیم جدید از همکاران و همراهان برای قهرمان داستان معرفی میکند. فصل اول فینلی و راسکو را داشتیم، فصل دوم تیم ۱۱۰ را دیدیم، فصل سوم هم کاراکترهای خاص خودش را داشت. اما فصل چهارم، صادقانه بگویم، ضعیفترین گروه همراهان را معرفی میکند.
سیدل نوئل در نقش کارآگاه تامارا گرین و کریستوفر مارکت در نقش افسر جیکوب مریک، هر دو بازیگران توانمندی هستند، اما شخصیتهایشان آن قدر ساده و کمعمق نوشته شدهاند که حتی بعد از پنج قسمت اول، هنوز نمیدانیم چرا باید به آنها اهمیت بدهیم. حتی اگنز مو در نقش به ظاهر روزنامهنگار (اما شرور) به نام لایلا هات که ابتدا قرار است نقش عشقی این فصل را بازی کند و بعد پیچش داستان باشد، آن طور که باید و شاید در دل داستان جا نیفتاده است.
البته باید منصف باشیم: در ادامه فصل این شخصیتها عمق بیشتری پیدا میکنند و حتی لایلا هات از کلیشه «زن جذاب و توانایی که قرار است با ریچر باشد» فراتر میرود. اما در چهار قسمت اول، این پیشرفت محسوس نیست. و از قسمت پنجم داستان کمی جلوتر میرود.
نکته جالب دیگر، حضور مارک بلوکاس در نقش سناتور جان سمپسون است. آنهایی که خاطرهشان خوب کار میکند، بلوکاس را از سریال «بافی قاتل خونآشامها» به یاد دارند. او در اینجا نقش یک سیاستمدار جاهطلب را بازی میکند که همسرش با بازی کتلین رابرتسون نقش لیدی مکبث را برایش ایفا میکند. این زوج، ابتدا نزدیکترین چیزی هستند که این فصل به یک شرور اصلی دارد، اما حتی آنها هم در پنج قسمت اول به اندازه کافی تهدیدآمیز ظاهر نمیشوند.
با اینحال، شخصیت سناتور سمپسون در قسمتهای پایانی فصل عمق غیرمنتظرهای پیدا میکند. در قسمت هفتم مشخص میشود او خودش «پوترا» (یک سرور برآمده از شرق آسیا) را کشته و حالا در مرکز توطئهای قرار گرفته که خودش هم کنترلی بر آن ندارد. سکانس مکالمه تلفنی بین ریچر و سمپسون برای شناسایی بمبگذار احتمالی در مراسم خیریه، یکی از بهترین لحظات فصل است؛ جایی که دو نظامی سابق با زبان مشترک ارتشی حرف میزنند و احترام متقابلشان را نشان میدهند. این صحنه یادآور فصل اول است و نشان میدهد سازندگان هنوز میتوانند دیالوگهای کتابی و هوشمندانه بنویسند. اوج این شخصیتپردازی در سکانس پایانی قسمت هفتم رخ میدهد؛ جایی که سمپسون بدون تردید خودش را بههمراه بمبگذار به داخل آب پرتاب میکند؛ یک تصویر تمام هالیوودی از سربازان جان بر کف!!!
اکشن همچنان پادشاه است

بیایید یک لحظه صادق باشیم: هیچکس برای داستانهای پیچیده یا شخصیتپردازی عمیق، ریچر تماشا نمیکند. ما این سریال را میبینیم چون میخواهیم یک مرد فوقالعاده بزرگ و قوی را ببینیم که آدمهای بد را له میکند. و در این زمینه، فصل چهارم کاملاً هدف را تحویل مخاطب میدهد.
صحنههای مبارزه این فصل، اگر نگوییم بهترین، قطعاً جزو بهترینهای سریال هستند. کارگردانان دقیقاً میدانند چطور از فیزیک عظیم ریچسون استفاده کنند. هر ضربه، هر پرتاب و هر شکستن استخوانی، وزن و تأثیر واقعی دارد. در یکی از صحنههای اوایل فصل، ریچر در یک فضای عمومی با چند مزدور درگیر میشود و نتیجه، یکی از جذابترین مبارزات چند سال اخیر تلویزیونی است.
نکتهای که در مورد اکشن این فصل جلب توجه میکند، تنوع آن است. دیگر خبری از آن الگوی تکراری «ریچر وارد اتاق میشود و همه را کتک میزند» نیست. حالا تعقیب و گریزهای شهری، فرار از بازداشتگاه، و مبارزات در فضاهای غیرمنتظره را هم داریم. ریچر حتی در یک صحنه مجبور میشود از یک ساختمان در حال فروریختن فرار کند، چیزی که قبلاً در این سریال ندیده بودیم.
اگر قسمت پنجم را دیده باشید، احتمالاً هنوز نفستان از آن سکانس تعقیب و گریز دیوانهوار در خیابانهای فیلادلفیا بند نیامده. ریچر و تامارا از دست پلیس و مزدوران فرار میکنند و این تعقیب و گریز، بیاغراق یکی از نفسگیرترین سکانسهای کل سریال است. از اتوبوسهای شهری تا پشتبامها، از فرود با طناب تا شکستن سقف شیشهای؛ این سکانس آن قدر پرانرژی و خوشریتم است که تام کروز اگر ببیندش، احتمالاً به ریچسون زنگ میزند و خستهنباشید میگوید! کارگردان با دوربینی که لحظهای آرام نمیگیرد، حسی از تعقیب بیامان میسازد که واقعاً مخاطب را روی لبه صندلی نگه میدارد. حتی آن پناه گرفتن هوشمندانه زیر پل برای گم کردن رد پلیس هم دقیقاً همان لحظهای است که یادت میآید چرا هنوز این سریال را دنبال میکنی؛ چون وقتی ریچر در اوج باشد، هیچ سریال اکشن دیگری به گرد پایش هم نمیرسد.
اما اوج اکشن فصل بدون شک قسمت هشتم است. ریچر طبقهبهطبقه مزدوران اندونزیایی را از سر راه برمیدارد؛ یک بار با زیرکی سیلندر گاز را زیر آسانسور میفرستد و انفجار را به حربهای برای منحرف کردن توجه تبدیل میکند، و بار دیگر با همان هیکل عظیم، درها را مثل سپر جلوی خودش میگیرد. صحنهای که میخها از دستانش عبور میکنند و او از آنها مثل چنگال ولورین برای حمله استفاده میکند، همزمان چندشآور و نفسگیر است. مبارزه نهایی با زنان چاقوکش اندونزیایی (با بازی آگنس مو و آنگون) آنقدر خوب طراحی شده که کمترین استفاده از بدل و کاتهای اضافی به چشم میآید. ریچر در این اپیزود واقعاً تا پای مرگ میرود، خون از بدنش جاری است و خستگی و زخمها روی صورتش دیده میشود. موسیقی متن هم مثل همیشه نبض تعقیب و درگیری را بالا نگه میدارد.
اما آیا این کافی است؟

اینجاست که بحث اصلی شروع میشود. فصل چهارم ریچر، از نظر فنی و اجرایی، همچنان یک محصول باکیفیت است. اکشن عالی، بازیگر اصلی کاریزماتیک، داستان سرراست و ریتم تند. اما یک چیزی کم است. یک جرقه، یک انرژی، یک حس تازگی.
این فصل از نظر درام هم ضعیفتر از فصلهای قبلی است؛ و این در حالی است که پتانسیل زیادی برای کاوش در روان ریچر وجود داشت. داستان با یک موقعیت عالی شروع میشود: ریچر احساس گناه میکند چون نتوانسته جلوی خودکشی آن زن را بگیرد. این میتوانست نقطه شروع یک کاوش عمیق در روان شخصیتی باشد که همیشه خودش را ناجی میداند. اما سازندگان ترجیح دادهاند این احساس گناه را فقط به عنوان یک بهانه برای شروع تحقیقات استفاده کنند و خیلی زود آن را رها کنند.
سریال حالا آن قدر از فرمول خودش مطمئن است که دیگر ریسک نمیکند. همه چیز سر جای خودش است، اما هیچ چیز غافلگیرکننده نیست. حتی کلیفهنگرهای پایان قسمتها هم دیگر آن ضربه روانی لازم را ندارند. انگار سریال با خلبان خودکار جلو میرود.
با این حال، پایان فصل تا حد زیادی این ضعف را جبران میکند. قسمت هشتم با آنکه در نیمه اول کمی آرام و گفتوگومحور است، در نیمه دوم به یکی از نفسگیرترین قسمتهای کل سریال تبدیل میشود. کارگردانی دوربین، ضربآهنگ تند و بستهشدن درست قوسها باعث میشود حس رضایت بعد از تماشای فصل بالا برود. حتی طنز سیاه هم در لحظات مناسب چاشنی ماجراست. این قسمت نشان میدهد سازندگان هنوز میتوانند وقتی همهچیز را روی میز میگذارند، ریچر را به بهترین نسخه خودش برگردانند.
شوخیهای بیمزه و لحظات عجیب

یکی از چیزهایی که در این فصل بیشتر از قبل جلب توجه میکند، افزایش شوخیها و لحظات کمیک است. اما مشکل اینجاست که این شوخیها همیشه جواب نمیدهند. بعضی از آنها واقعاً بامزهاند، مثل وقتی ریچر با آن هیکل عظیمش سعی میکند در یک ماشین کوچک جا شود، اما بعضی دیگر به قدری بیمزه و اجباری هستند که آدم را به یاد کمدیهای درجه سه تلویزیونی میاندازد.
واقعاً هم در بعضی صحنهها، ریچر آن قدر بیدست و پا و کمهوش به نظر میرسد که آدم شک میکند این همان کسی است که سه فصل گذشته را با هوش سرشار و قدرت تحلیل فوقالعادهاش سر کرده است.
نمونه بارزش صحنهای است که ریچر و تیمش میخواهند وارد یک ساختمان امنیتی شوند و بلافاصله یک ماشین با کارت دسترسی درست جلویشان پارک میکند. یا وقتی که درباره احتمال مرگ یک گروگان بحث میکنند و درست در همان لحظه تلفن زنگ میزند و خبر پیدا شدن جسد را میدهد. این دست تصادفهای راحت و غیرواقعی، در فیلمنامهنویسی به «میانبُر نویسنده» معروف هستند و استفاده بیش از حد از آنها، نشانه ضعف نویسندگی است. یعنی نویسنده وقتی راهی برای حل مشکل پیدا نمیکند، یک عامل خارجی و غیرمنتظره را ناگهان وارد داستان میکند تا همهچیز را راحت حل کند. اهل قلم معمولاً این کار را نشانه تنبلی نویسنده یا ضعف فیلمنامه میدانند.
قسمت ششم اما ریتم را پایین میآورد و این تصمیم هوشمندانهای است. بعد از آن تعقیب دیوانهوار، سازندگان به شخصیتها فرصت نفس کشیدن میدهند و ما بالاخره میفهمیم چرا تامارا این قدر روی این پرونده حساس است. سکانس داخل محفظه بار اتوبوس که ریچر و تامارا مجبورند کیلومترها آنجا پنهان شوند، هم لحظات بامزهای دارد؛ مخصوصاً وقتی تامارا با کلاستروفوبیایش کلنجار میرود و هم چند دیالوگ خوب که بالاخره به این شخصیت کمی عمق میدهد. اما ناگهان همهچیز عوض میشود: ریچر و تامارا در دام لئو، همان شیمیست مرموز عکس درون فلش، میافتند و این بار (باور کنید یا نه) ریچر واقعاً شکست میخورد! صحنهای که هر دو را با دستان بسته به جنگل میبرند تا اعدامشان کنند، واقعاً مو به تن آدم سیخ میکند. جمله ریچر درباره «مرگ با عزت» آن قدر تلخ و سنگین است که حتی اگر مطمئن باشی زنده میمانند، باز هم دلت میلرزد. و این دقیقاً همان حسی است که یک کلیفهنگر خوب باید ایجاد کند؛ هر چند که باید یک هفته کامل صبر کنی تا ببینی اصلاً چطور قرار است از این مخمصه جان به در ببرند!
اما خبر خوب برای کسانی که تا قسمت ششم پای سریال ماندهاند این است که قسمت هفتم تقریباً همهچیز را جبران میکند. این قسمت شاید در نیمه اول زیادی «گفتوگومحور» باشد و ریتمش بگیرد، اما در نیمه دوم به یکی از نفسگیرترین قسمتهای کل سریال تبدیل میشود. در همین قسمت بالاخره مشخص میشود فلشدرایو حاوی فرمول یک سلاح شیمیایی است و گروهی از تروریستهای اندونزیایی قصد دارند از آن علیه غیرنظامیان استفاده کنند. بله، درست خواندید؛ ریچر اینبار باید جلوی یک حمله شیمیایی تمامعیار را بگیرد. اگر طرفدار فیلمهای «مأموریت غیرممکن» باشید، احتمالاً با خودتان میگویید این دیگر چه شباهتی به آن فرنچایز دارد؟ حتی موسیقی متن سکانسهای پایانی قسمت هفتم هم بهطرز عجیبی حالوهوای فیلمهای تام کروز را تداعی میکند.
قسمت هشتم هم از این میانبرهای مثبت و منفی خالی نیست. حضور ناگهانی فاسترِ بیگوش درست وقتی ریچر روی آسفالت افتاده، بیشتر شبیه یک الحاق بیهدف است تا یک گره داستانی. زنده ماندن آمیشا از سقوط چندطبقه روی بتن سخت هم بهسختی باورپذیر است. مخزن توکسین هم از ارتفاع زیاد سقوط میکند اما به شکل معجزهآسایی سالم میماند؛ هرچند نویسندگان با همین ترفند یک نفس راحت به مخاطب میدهند و کمی هم سر به سرش میگذارند. نبرد فیزیکی ریچر با لایلا هم کمی کشدار است، اما با توجه به زخمهای سنگین ریچر، میتوان آن را توجیه کرد. در عوض، مرگ لایلا با توکسین، پایانی ظالمانه اما کاملاً مستحق برای اوست.
فصل چهارم در یک نگاه

چیزهایی که دارد:
- آلن ریچسون در اوج آمادگی جسمانی
- صحنههای اکشن خلاقانه و باکیفیت
- یک توطئه سیاسی که تا بالاترین سطوح واشنگتن ادامه دارد
- موقعیتهای جدید برای شخصیت اصلی (فرار، تعقیب، اسارت)
- حضور بازیگران مهمان قابلتوجه
- پایانبندی رضایتبخش و بستهشدن قوس تامارا و جیکوب
- مبارزات تنبهتن خونین با زنان چاقوکش اندونزیایی
- صحنههای خلاقانه و چندشآور مثل سیلندر گاز زیر آسانسور و میخهای ولورینی
چیزهایی که ندارد:
- یک شرور واقعاً ترسناک و بهیادماندنی
- شخصیتهای مکمل عمیق و جذاب
- کاوش جدی در روان ریچر
- ریسکپذیری و نوآوری در داستانسرایی
- کلیفهنگرهای واقعاً غافلگیرکننده
- منطق محکم برای بعضی زندهماندنهای معجزهآسا
آیا هنوز ارزش تماشا دارد؟

جواب کوتاه: بله، اما با انتظارات کنترلشده.
اگر از طرفداران پر و پا قرص ریچر هستید و سه فصل قبلی را دوست داشتید، فصل چهارم هم شما را ناامید نخواهد کرد. همان لذت آشنای دیدن یک مرد عظیمالجثه که آدمهای بد را کتک میزند، همچنان وجود دارد. ریچسون همچنان کاریزمای لازم برای نگه داشتن سریال روی دوشهای پهنش را دارد و صحنههای اکشن هم به اندازه کافی خوب هستند که شما را پای تلویزیون نگه دارند.
اما اگر منتظر یک تحول بزرگ، یک داستان پیچیده یا یک شخصیتپردازی عمیق هستید، احتمالاً ناامید خواهید شد. فصل چهارم ریچر، دقیقاً همان چیزی است که از یک «فستفود تلویزیونی» انتظار میرود: خوشمزه، راحتالهضم و کاملاً آشنا. هیچ چیز جدیدی در منو نیست، اما همان غذاهای همیشگی هنوز طعم خوبی دارند.
امتیاز نهایی!
تا پایان قسمت هشتم در مقیاس دهنمرهای، فصل چهارم ریچر نمرهای بین ۶.۵ تا ۷ میگیرد. این یعنی همچنان بالاتر از میانگین سریالهای اکشن تلویزیونی است، اما نسبت به فصلهای قبلی خودش یک پله پایینتر آمده.
فصل اول با آن داستان شخصی و انگیزههای عمیق، هنوز بهترین فصل سریال است. فصل دوم با آن انرژی تیمی و اکشنهای بزرگتر، جایگاه دوم را دارد. فصل سوم با آن ایده خلاقانه «ریچر در برابر ریچر بزرگتر»، سوم است. و فصل چهارم، با تمام نقاط قوتش، در جایگاه چهارم قرار میگیرد.
البته این به آن معنا نیست که فصل چهارم بد است. حتی ضعیفترین فصل ریچر هم از خیلی از سریالهای اکشن دیگر بهتر است. اما وقتی استانداردهای خودت را این قدر بالا گذاشتهای، حتی یک افت کوچک هم به چشم میآید.
حرف آخر

ریچر فصل چهارم، مثل یک بوکسور حرفهای است که وارد راندهای پایانی مسابقه شده. ضرباتش هنوز محکم است، اما دیگر آن سرعت و چابکی اولیه را ندارد. او میداند چه کار باید بکند و آن را به خوبی انجام میدهد، اما دیگر آن هیجان و اشتیاق روزهای اول را ندارد.
با این حال، تا وقتی که این «تانک خسته» هنوز میتواند آدمهای بد را له کند، ما هم با کمال میل پای تماشایش مینشینیم. چون در دنیایی پر از سریالهای پیچیده و شخصیتهای خاکستری، گاهی فقط میخواهیم یک قهرمان ساده و قابلاعتماد ببینیم که کار درست را انجام میدهد. و ریچر، حتی در خستهترین حالتش، هنوز همان قهرمان است.
و اما فصل اول سریال Neagley؛ مشت کمتر، فکر بیشتر

سریال «Neagley» نه «Reacher» است و نه اصرار دارد که باشد؛ و دقیقاً همینجاست که جذاب میشود. اولین اسپینآف دنیای Reacher، فرانسیس نیلی را از سایه جک ریچر بیرون میکشد و به مرکز یک تریلر کارآگاهی میبرد؛ جایی که بهجای زنجیرهای از مشتهای سنگین، با سرنخها، بازجوییها و زخمهای روانی طرفیم. سریال هنوز توطئه دارد، قاتل دارد، فساد دارد و سازمانهای جنایی؛ اما لحن عوض شده و فضای بیشتری به شناخت قهرمانش اختصاص داده میشود.
ماجرا با مرگ مشکوک یکی از دوستان دوران کودکی Neagley شروع میشود؛ دوستی که به یک فرقه پیوسته و بعد جسدش پیدا شده است. این پرونده خیلی زود از یک تراژدی شخصی فراتر میرود و به توطئهای بزرگتر میرسد: داروهای آزمایشی، قاتلان بینالمللی، پلیسهای فاسد و آدمهای قدرتمندی که فکر میکنند هر کاری میتوانند بکنند. پرونده فرقه «Echo Canyon» هم فقط بهانهای برای درگیری نیست؛ به بستری برای حرف زدن درباره تروما و تأثیر تجربههای تلخ بر زندگی آدمها تبدیل میشود.
تفاوت اصلی Neagley با ریچر همینجاست. Neagley هم بلد است بزند و اکشن سریال هنوز وزن دارد، اما اینجا تمرکز اصلی روی تحقیق است. او سرنخها را دنبال میکند، بازجویی میکند، پازل را کنار هم میچیند و گاهی بیشتر شبیه کارآگاه یک تریلر روانشناختی است تا قهرمان یک اکشن بیوقفه. از فصل اول ریچر میدانستیم که Neagley هافِفوبیا دارد؛ ترسی از تماس فیزیکی که ریشه در گذشتهاش دارد. اسپینآف حالا از همین ویژگی برای کاوش در شخصیت او استفاده میکند: روابطش با دیگران، دشواریاش در نزدیک شدن به آدمها و رابطه پیچیدهاش با پدر در حال مرگش. ماریا استن اینجا فضای بیشتری برای بازی دارد و بالاخره آن نکته که در سریال اصلی شبیه یک عجیببودن ساده بود، به بخشی از هویت و زخمهای او تبدیل میشود.
کنار Neagley هم تیمی شکل میگیرد که هیچکدام آدمهای بینقصی نیستند: هادسون رایلی، کارآگاهی که از خانوادهای با پیشینه جنایی آمده و دنبال فاصله گرفتن از آن است؛ کِینو، یک کلاهبردار که به منبع خبری Neagley تبدیل میشود؛ و رنه، کارمند آژانس که آرزوی کارآگاه خصوصی شدن دارد و خودش هم زخمهای پنهانی دارد. این گروه بهاندازه تیم ریچر یکدست نیست، اما همین ناهمگون بودن به سریال هویت میدهد.
از نظر لحن، Neagley همان دنیای اغراقشده و گاهی کمیکبوکی ریچر را حفظ میکند؛ توطئههای شرکتی، فرقهها، قتل و آدمهای بدی که شبیه شرورهای کاریکاتوریاند. آلن ریچسون هم در ابتدا حضور کوتاهی دارد تا پیوند با سریال اصلی روشن شود، اما بعد کنار میرود تا فرانسیس نیلی خودش وسط میدان بایستد. اگر دنبال ریچر دیگری هستید، شاید ناامید شوید؛ چون اینجا خبری از آن تانک خستگیناپذیر همیشگی نیست. اما اگر میخواهید همان جهان را با ریتمی آرامتر، شخصیتی عمیقتر و چاشنی تریلر کارآگاهی ببینید، Neagley دقیقاً همان چیزی است که باید تماشا کنید. سریالی که شاید به اندازه Reacher کتک نزند، اما بیشتر از او فکر میکند.
با همان ترازوی نمرهدهی خودمان، Neagley با وجود ریتم گاهی کند و شخصیتهای فرعی ناهموار، جایی بین ۷ تا ۷.۵ میایستد؛ نه یک اثر خاص، اما اسپینآفی با هویت مستقل که ثابت میکند این دنیا فقط به پهنای شانههای جک ریچر نیست.
منبع: gamefa.com