نقد فیلم Resident Evil | پیک برگزیده سال | موبوگیم

بگذارید با یک اعتراف صادقانه شروع کنم: من از آن دسته منتقدانی نیستم که با شنیدن خبر ساخت یک فیلم تازه بر اساس یک بازی ویدیویی، دست‌هایشان را به نشانه‌ی تسلیم یا بی‌اعتنایی بالا می‌برند و آهی از سر یأس می‌کشند. برعکس، من جزو آن نسلی هستم که هنوز به یاد می‌آورد روزگاری نه چندان دور، اقتباس‌های سینمایی از بازی‌های ویدیویی مترادف بود با فاجعه‌ای اجتناب‌ناپذیر. فیلم‌هایی که انگار کارگردانانشان هرگز یک بازی ویدیویی را از نزدیک ندیده بودند و صرفاً با اتکا به یک خلاصه‌ی داستان ناقص و چند تصویر تبلیغاتی، تصمیم می‌گرفتند اثری خلق کنند که نه بازی‌کن‌های حرفه‌ای را راضی کند و نه تماشاگران عادی را. آثاری که در آن‌ها شخصیت‌های محبوب بازی به موجوداتی بی‌هویت تبدیل می‌شدند، داستان‌های پیچیده به روایت‌های خطی و پیش‌پاافتاده فروکاسته می‌شدند و آن حس ویژه‌ای که تنها از تعامل مستقیم با یک بازی ویدیویی حاصل می‌شد، کاملاً از دست می‌رفت.

اما سال‌هاست که این معادله تغییر کرده است. از یک سو، نسل تازه‌ای از فیلم‌سازان که خودشان با بازی‌های ویدیویی بزرگ شده‌اند، پا به عرصه گذاشته‌اند؛ نسلی که نه تنها بازی‌ها را به عنوان سرگرمی، بلکه به عنوان شکلی از هنر و روایت جدی می‌شناسند و درک می‌کنند که چه چیزهایی باعث می‌شود یک بازی ویدیویی تأثیرگذار باشد. از سوی دیگر، صنعت بازی هم به بلوغ روایی رسیده و داستان‌هایی تعریف می‌کند که کم از فیلم‌نامه‌های هالیوودی ندارند. بازی‌هایی مثل The Last of Us، Red Dead Redemption 2 و God of War ثابت کرده‌اند که می‌توانند احساساتی را در مخاطب برانگیزند که بسیاری از فیلم‌ها از عهده‌ی آن برنمی‌آیند. با این حال، حتی در این عصر طلایی جدید هم، اقتباس از یک بازی ویدیویی کار ساده‌ای نیست. وسوسه‌ی وفاداری کورکورانه به متن اصلی، یا در نقطه‌ی مقابل، وسوسه‌ی انحراف کامل از آن، هر دو می‌توانند به نتیجه‌ای ناخوشایند منجر شوند. وفاداری بیش از حد، فیلم را به یک بازسازی بی‌روح تبدیل می‌کند و انحراف بیش از حد، آن را به اثری تغییر می‌دهد که تنها نام بازی را یدک می‌کشد.

نقد فیلم Resident Evil

و حالا زک کرِگِر آمده است. مردی که با Barbarian در سال ۲۰۲۲ خودش را به عنوان یکی از هیجان‌انگیزترین صداهای تازه در ژانر وحشت معرفی کرد و سال بعد با Weapons ثابت کرد که این موفقیت یک اتفاق نبوده است. کرگر کارگردانی است که به خوبی می‌داند چگونه از چیزهای ساده و روزمره، وحشتی عمیق و کهن بسازد. او در Barbarian یک خانه‌ی اجاره‌ای در دیترویت را به کابوسی مدرن تبدیل کرد و در Weapons یک داستان مرموز درباره‌ی ناپدید شدن بچه‌های یک شهر کوچک را به تمثیلی درباره‌ی خشونت جمعی و احساس گناه بدل کرد. حالا او با Resident Evil سراغ یکی از محبوب‌ترین و در عین حال دشوارترین مجموعه‌های تاریخ بازی‌های ویدیویی رفته است. و جالب اینجاست که برخلاف تمام پیش‌بینی‌ها، او نه تنها در دام وفاداری کورکورانه نیفتاده، بلکه توانسته است چیزی خلق کند که شاید بتوان آن را دقیق‌ترین اقتباس از یک بازی ویدیویی در تاریخ سینما نامید. دقیق‌تر از هر فیلم دیگری، اما نه به آن معنایی که شما فکر می‌کنید.

مردی که قهرمان نیست

نقد فیلم Resident Evil

داستان فیلم از جایی شروع می‌شود که بسیاری از فیلم‌های ژانر وحشت از آن فرار می‌کنند: از یک زندگی کاملاً معمولی. برایان، با بازی درخشان آستین آبرامز، یک پیک پزشکی است. او در یک شب سرد زمستانی، در حالی که همسر باردارش میشل پشت تلفن منتظر پاسخ اوست، قبول می‌کند یک بسته‌ی دیگر را به مقصدی دورافتاده ببرد. مقصد: شهر راکون سیتی. بسته: یک کیف سبزرنگ با علامت صلیب سفید که از نگاه برایان احتمالاً داخلش یک عضو پیوندی قرار دارد. برایان هیچ ایده‌ای ندارد که این آخرین شب عادی زندگی‌اش است. او فقط می‌خواهد پول اضافه‌ای به دست بیاورد تا شاید بتواند از پس هزینه‌های سنگین بچه‌دار شدن بربیاید. و همین‌جاست که کرگر اولین حرکت هوشمندانه‌اش را انجام می‌دهد: او قهرمانی را انتخاب می‌کند که هیچ‌چیزش شبیه قهرمانان معمول این مجموعه نیست.

نه لئون کندی، نه جیل ولنتاین، نه کریس ردفیلد و نه آلیس. برایان یک آدم کاملاً معمولی است. او نه آموزش نظامی دیده، نه درک درستی از سلاح دارد و نه حتی می‌تواند یک قفل را با شلیک گلوله باز کند. این ناتوانی تبدیل به یکی از خنده‌دارترین نقش‌مایه‌های تکرارشونده‌ی فیلم می‌شود. برایان می‌ترسد، دست‌هایش می‌لرزد، موقع دویدن نفس‌نفس می‌زند و در بیشتر مواقع تنها کاری که از دستش برمی‌آید، پناه گرفتن، فحش دادن و امیدوار بودن است. او در یکی از صحنه‌ها، وقتی تلاش می‌کند با شلیک گلوله قفلی را باز کند، آن‌قدر بد هدف می‌گیرد که خودش هم از این ناتوانی به خنده می‌افتد. و دقیقاً همین انتخاب است که فیلم را از تمام اقتباس‌های قبلی جدا می‌کند. کرگر درک کرده است که جذابیت اصلی بازی‌های Resident Evil هرگز در قدرتمندی قهرمانانش نبوده، بلکه در احساس آسیب‌پذیری و درماندگی بازیکن در برابر دنیایی است که هر لحظه ممکن است او را ببلعد. و برایان تجسم همان بازیکن است: یک نفر که فقط می‌خواهد زنده بماند و از این کابوس بیرون بیاید.

آستین آبرامز که قبلاً در Weapons با کرگر همکاری کرده بود، در نقش برایان یک اجرای فیزیکی و کمدی تمام‌عیار ارائه می‌دهد. او با بدنش بازی می‌کند، با صورتش می‌ترسد و با صدایش جیغ می‌کشد. او یادآور باستر کیتون در فیلم‌های صامت است، یا شاید هم بیشتر شبیه یک نسخه‌ی امروزی از لوئی دوفونس در اوج دوران کمدی فیزیکی. برایان شخصیتی است که تماشاگر به سرعت با او همذات‌پنداری می‌کند، چون همه‌ی ما در موقعیت‌های ترسناک دقیقاً همین‌گونه‌ایم: دست‌وپاچلفتی، مضطرب و درمانده. و این همذات‌پنداری، مهم‌ترین دستاورد فیلم است. شما در طول فیلم نه به عنوان یک تماشاگر بی‌طرف، بلکه به عنوان کسی که خودش را جای برایان می‌گذارد، با او همراه می‌شوید. و همین باعث می‌شود که ترس‌های فیلم هم برای شما واقعی‌تر و ملموس‌تر شوند.

وحشتی که از دل روزمرگی بیرون می‌آید

نقد فیلم Resident Evil

یکی از بارزترین ویژگی‌های فیلم‌های زک کرِگر، توانایی او در استخراج وحشت از موقعیت‌های به‌ظاهر عادی است. در Barbarian این یک زیرزمین تاریک و یک صاحب‌خانه‌ی عجیب بود. در Weapons یک شهر کوچک با رازی هولناک. و در Resident Evil این راهبرد به اوج خود می‌رسد. برایان در ابتدا با موقعیت‌هایی مواجه می‌شود که به‌ظاهر ساده‌اند اما به سرعت از کنترل خارج می‌شوند: یک زن ناگهان جلوی ماشینش ظاهر می‌شود، یک خانه‌ی روستایی که به نظر خالی می‌رسد اما پر از تهدید است، یک تونل تاریک که هیچ‌کس از آن بیرون نمی‌آید. هر یک از این موقعیت‌ها در نگاه اول شبیه کلیشه‌های ژانر وحشت به نظر می‌رسند، اما کرِگِر با وسواسی تقریباً مرض‌گونه، جزئیات را چنان دقیق و ملموس می‌کند که تماشاگر نمی‌تواند از آن‌ها فرار کند. صدای شکستن شیشه، صدای نفس‌های بریده‌بریده‌ی برایان، صدای خش‌خش چیزی که در تاریکی حرکت می‌کند… این‌ها صداهایی هستند که در ذهن تماشاگر ماندگار می‌شوند.

نقد فیلم Resident Evil

اما نکته‌ی مهم‌تر این است که زک کرِگِر هرگز اجازه نمی‌دهد فیلم به یک اثر صرفاً ترسناک تبدیل شود. Resident Evil به همان اندازه که ترسناک است، خنده‌دار هم هست. و نه به آن معنای سطحی که بعضی فیلم‌ها با شوخی‌های بی‌ربط سعی می‌کنند تنش را بشکنند. در اینجا کمدی از دل موقعیت‌ها بیرون می‌آید، از تلاش‌های ناشیانه‌ی برایان برای زنده ماندن، از برخورد او با شخصیت‌های عجیب و غریب و از دیالوگ‌هایی که گاهی آن‌قدر احمقانه‌اند که فقط می‌توان خندید. این ترکیب ظریف بین ترس و خنده، میراثی است که کرِگِر از فیلم‌سازانی مثل سم ریمی به ارث برده است. در واقع، اگر بخواهیم منصف باشیم، Resident Evil بیشتر از هر فیلم دیگری در این مجموعه، به The Evil Dead ریمی نزدیک است تا به نسخه‌های قبلی خودش. و این نکته‌ای است که شاید بسیاری از طرفداران قدیمی مجموعه را غافلگیر کند، اما به نظر من، دقیقاً همان چیزی است که این مجموعه به آن نیاز داشت.

بازی ویدیویی به مثابه تجربه‌ی سینمایی

نقد فیلم Resident Evil

بسیاری از منتقدان هنگام صحبت از اقتباس‌های بازی‌های ویدیویی، از مفهوم «وفاداری» استفاده می‌کنند. اما وفاداری به چه چیزی؟ به داستان؟ به شخصیت‌ها؟ به طراحی مراحل؟ زک کرِگِر در مصاحبه‌هایش بارها تأکید کرده است که هدفش نه بازسازی داستان بازی، بلکه بازسازی تجربه‌ی بازی بوده است. و این تفاوت ظریف، تمام تفاوت دنیاست. Resident Evil کرِگِر یک فیلم است که شما را به یاد بازی کردن می‌اندازد، نه به یاد تماشای یک داستان. شما در طول فیلم حس می‌کنید که در حال کنترل برایان هستید. دوربین گاهی پشت سر او قرار می‌گیرد و او را در حال حرکت در راهروهای تاریک دنبال می‌کند. گاهی از زاویه‌ی دید اول شخص استفاده می‌شود و شما تقریباً می‌توانید دست‌های لرزان برایان را روی ماشه‌ی تفنگ حس کنید. و گاهی دوربین چنان نزدیک به اشیاء و درها می‌شود که شما ناخودآگاه به یاد مکانیک‌های «باز کردن در» و «برداشتن آیتم» در بازی‌های کلاسیک می‌افتید. حتی نحوه‌ی حرکت برایان در محیط‌ها، با آن توقف‌های کوتاه و نگاه‌های محتاطانه به اطراف، یادآور حرکت بازیکن در بازی‌های ترسناک است.

این رویکرد نه تنها یک ادای دین هوشمندانه به بازی‌های اصلی است، بلکه از نظر سینمایی هم بسیار مؤثر واقع شده است. کرِگِر و تیمش، به ویژه فیلمبردار توانمند داریوش وولسکی که با وسواس تمام، فضایی رنگ‌پریده و قهوه‌ای شبیه به پالت رنگی نسخه‌های اولیه‌ی بازی خلق کرده، موفق شده‌اند حس تحت فشار بودن، کمبود مهمات و ترس از گوشه‌ی تاریک بعدی را به مخاطب منتقل کنند. شما در طول فیلم مدام نگران این هستید که برایان مهماتش تمام شود. مدام نگران این هستید که صدای پای یک موجود ناشناس از پشت سر شنیده شود. و مدام نگران این هستید که دری باز شود و چیزی بیرون بپرد که شما آمادگی‌اش را ندارید. این همان حسی است که بازی‌های Resident Evil در اوج خودشان ایجاد می‌کردند و کرِگِر توانسته آن را با ابزارهای سینما بازآفرینی کند. و این، به نظر من، بزرگ‌ترین دستاورد فنی فیلم است.

نقد فیلم Resident Evil

نکته‌ی قابل توجه دیگر، طراحی صدا و موسیقی متن است. برادران هالادِی که پیش از این با زک کرِگِر در Weapons همکاری کرده بودند، این بار موسیقی‌ای ساخته‌اند که ترکیبی است از ضرب‌آهنگ‌های کوبنده و نویزهای صنعتی که به طرز عجیبی یادآور موسیقی متن بازی‌های ترسناک دهه‌ی نود است. این موسیقی نه تنها تنش را تشدید می‌کند، بلکه گاهی خودش به یک شخصیت تبدیل می‌شود؛ چیزی که در تاریکی کمین کرده و هر لحظه ممکن است بیرون بپرد. در برخی صحنه‌ها، موسیقی چنان در خدمت تصویر قرار می‌گیرد که تماشاگر فراموش می‌کند در حال تماشای یک فیلم است و خودش را در حال بازی کردن یک بازی ویدیویی می‌بیند. و این دقیقاً همان چیزی است که کرِگِر می‌خواست به آن برسد.

هیولاهایی که از دل کابوس بیرون می‌آیند

نقد فیلم Resident Evil

صحبت از فیلم Resident Evil بدون اشاره به هیولاهایش ناقص است. و باید گفت که کرِگِر و تیم طراحی جلوه‌های ویژه، کار فوق‌العاده‌ای انجام داده‌اند. هیولاهای فیلم، برخلاف بسیاری از تولیدات امروزی، بیشتر بر پایه‌ی جلوه‌های عملی و عروسک‌گردانی ساخته شده‌اند و همین باعث شده که حضوری فیزیکی و ملموس داشته باشند. یعنی چیزی شبیه به فیلم «موجود» اثر جان کارپنتر که شما می‌توانید وزنشان را حس کنید. می‌توانید ببینید که چگونه گوشتشان تکان می‌خورد و چگونه خون از بدنشان بیرون می‌زند. یکی از به‌یادماندنی‌ترین صحنه‌های فیلم، لحظه‌ای است که چند جسد به هم می‌چسبند و موجودی چندسر و چنددست می‌سازند که با حرکاتی نامتعادل و ترسناک به سمت برایان می‌خزد. این صحنه که با ترکیبی از عروسک‌گردانی، بدلکاری و جلوه‌های رایانه‌ای ساخته شده، یکی از آن لحظاتی است که تماشاگر را میخکوب می‌کند. و جالب است که کرِگِر در مصاحبه‌هایش گفته است که برای ساخت این موجود، از هنرمندان آکروباتیک الهام گرفته است؛ چیزی که باعث می‌شود حرکت‌های آن موجود، به طرز عجیبی طبیعی و در عین حال غیرطبیعی به نظر برسند.

نقد فیلم Resident Evil

البته فیلم بدون ایراد هم نیست. در برخی لحظات، جلوه‌های رایانه‌ای کمی مصنوعی به نظر می‌رسند، به ویژه در صحنه‌های پایانی که هیولای اصلی فیلم، که بدون اسپویل کردن فقط می‌توانم بگویم یکی از عجیب‌ترین و در عین حال بدیع‌ترین طراحی‌های هیولا در سال‌های اخیر است، کمی بیش از حد صیقلی و رایانه‌ای به نظر می‌رسد. اما این ایرادات آن‌قدر کم و پراکنده‌اند که نمی‌توانند ضربه‌ای به تجربه‌ی کلی فیلم وارد کنند. و مهم‌تر از آن، کرِگِر آن‌قدر هوشمند است که این نقاط ضعف را با نورپردازی ماهرانه و طراحی صحنه‌های دقیق بپوشاند. در واقع، اگر تماشاگر عادی متوجه این نقاط ضعف نشود، به نظر من فیلم توانسته است کار خود را انجام دهد.

استعاره‌ای درباره‌ی ترس از پدر شدن

نقد فیلم Resident Evil

اما Resident Evil صرفاً یک فیلم سرگرم‌کننده و ترسناک نیست. کرِگِر مثل همیشه، لایه‌های معنایی عمیق‌تری را در زیر پوست فیلم پنهان کرده است. در ظاهر، فیلم داستان پیکی است که باید بسته‌ای را به مقصد برساند؛ اما در باطن، از ترسِ پدر شدن می‌گوید. برایان در ابتدای فیلم از همسرش می‌شنود که باردار است و این خبر، به جای شادی، او را به وحشت می‌اندازد. او آماده نیست. نمی‌داند چه کند. و همین ترس، او را به سفری می‌فرستد که در آن باید با هیولاهای واقعی و استعاری دست‌وپنجه نرم کند. در واقع، می‌توان گفت که کل فیلم، نوعی سفر قهرمانی معکوس است: برایان به جای اینکه برای نجات دنیا برود، برای فرار از مسئولیتی که در انتظارش است، به دل خطر می‌زند. و در این سفر، او با چیزهایی مواجه می‌شود که در نهایت او را مجبور می‌کنند با ترس‌هایش روبه‌رو شود.

در اصل، کل فیلم را می‌توان به عنوان یک استعاره‌ی بلند درباره‌ی اضطراب پدر شدن تفسیر کرد. برایان در طول فیلم با موقعیت‌هایی مواجه می‌شود که هر یک به نوعی یادآور مسئولیت‌های پیشِ روی یک پدر است: مراقبت از یک موجود آسیب‌پذیر، مواجهه با ناشناخته‌ها، و تلاش برای حفظ کنترل در شرایطی که هیچ کنترلی وجود ندارد. و در نهایت، او باید از میان یک بخش زایمان در بیمارستان عبور کند تا به هدفش برسد. این استعاره اگرچه چندان پنهان نیست، اما زک کرِگِر آن‌قدر هوشمندانه آن را بافته است که هرگز به شعار یا سخنرانی تبدیل نمی‌شود. فیلم هرگز به شما نمی‌گوید که «پدر شدن ترسناک است». بلکه شما را در موقعیتی قرار می‌دهد که خودتان این ترس را تجربه کنید. و این دقیقاً همان کاری است که کِرِگِر در فیلم‌های قبلی‌اش هم انجام می‌داد. او فیلم‌ساز استعاره‌های بصری است، نه شعارهای کلامی. و در Resident Evil این استعداد به اوج خود می‌رسد.

پایانی که انتظارات را نابود می‌کند

نقد فیلم Resident Evil

بدون اسپویل کردن، باید بگویم که پایان فیلم یکی از جسورانه‌ترین و بحث‌برانگیزترین پایان‌های سال‌های اخیر است. کرِگِر که به گفته‌ی خودش از «پایان‌های خوش» متنفر است، اینجا هم به وعده‌اش وفادار مانده است. پایان فیلم نه تنها برای طرفداران بازی غافلگیرکننده است، بلکه برای تماشاگران عادی هم غیرمنتظره و تکان‌دهنده خواهد بود. و شاید مهم‌تر از خود پایان، احساسی است که پس از آن باقی می‌ماند: احساسی از بی‌معنایی، از بیهودگی تلاش‌ها، و از این واقعیت که گاهی حتی بهترین تلاش‌ها هم کافی نیستند. این پایانی است که ممکن است همه را راضی نکند، اما بدون شک مدت‌ها در ذهن تماشاگر باقی می‌ماند. و به نظر من، این دقیقاً همان چیزی است که یک فیلم خوب باید انجام دهد: شما را با سؤالی در ذهن رها کند، نه با یک پاسخ آماده.

جمع‌بندی: چرا این فیلم را باید دید

نقد فیلم Resident Evil

Resident Evil زک کرِگِر اثری غیرمنتظره است؛ نه پروژه‌ای پرهزینه و معمولی، نه فیلمی صرفاً ترسناک، و نه اقتباسی وفادار به معنای سنتی کلمه. این اثر یک تجربه است. تجربه‌ای که شما را می‌خنداند، می‌ترساند، و در نهایت چیزی بیش از یک فیلم سرگرم‌کننده به شما می‌دهد. کرِگِر با این فیلم ثابت کرد که می‌توان از یک بازی ویدیویی اقتباسی ساخت که هم بازی‌کن‌های حرفه‌ای را راضی کند و هم تماشاگران عادی را. و مهم‌تر از آن، ثابت کرد که می‌توان در دل یک مجموعه‌ی بزرگ هالیوودی، هنوز هم فیلم‌ساز بود. فیلم‌سازی با ایده‌های جذاب، با سبک تماشایی و با جسارت.

اگر شما از آن دسته افرادی هستید که فکر می‌کنید دیگر هیچ فیلم خوبی از بازی‌های ویدیویی ساخته نمی‌شود، Resident Evil را ببینید. اگر فکر می‌کنید ژانر وحشت دیگر چیز جدیدی برای گفتن ندارد، این فیلم را ببینید. و اگر فقط می‌خواهید یک شب خوب را در خانه با خانواده بگذرانید، باز هم این فیلم را ببینید. چون Resident Evil زک کرِگِر، درست مثل خود زندگی، پر از غافلگیری‌هایی است که هیچ‌وقت انتظارشان را ندارید. و شاید این بزرگ‌ترین درس فیلم باشد: گاهی بهترین چیزهایی که در زندگی تجربه می‌کنیم، همان چیزهایی هستند که هیچ‌وقت برنامه‌ریزی‌شان نکرده بودیم.

امتیاز نهایی منتقد: ۸ از ۱۰


بهترین لحظات فیلم

نقد فیلم Resident Evil

در فیلم Resident Evil (2026)، زک کرِگِر با تسلط بر فرم سینمایی، لحظاتی خلق کرده که در ذهن مخاطب ماندگار می‌شوند. او با الهام از آثار کلاسیک وحشت و بازی‌های ویدیویی، مرزهای ترس و طنز سیاه را جابه‌جا می‌کند. در جدول زیر، نگاهی داریم به برجسته‌ترین سکانس‌ها و جزئیاتی که تجربهٔ تماشای این فیلم را به یک کابوس فراموش‌نشدنی تبدیل می‌کنند:

دسته‌بندی لحظه / سکانس چرا این لحظه مهم است؟
بهترین وحشت بدنی (Body Horror) باران گوشت و سقوط اجساد صحنه‌ای که برایان باید از زیر اجساد در حال سقوط از پشت‌بام‌ها فرار کند (که در پشت صحنه با پرتاب کیسه‌های خون به سمت بازیگر شبیه‌سازی شد)؛ یادآور وحشت خالص و بی‌رحم دهه ۸۰.
بهترین سکانس اکشن/ترسناک زامبی انتحاری در خیابان بدلکاری که با طناب از پشت‌بام به سمت ماشین‌ها پرتاب می‌شود و با صدای وحشتناک گوشت به زمین می‌خورد. ترکیبی از غافلگیری، خشونت فیزیکی و یک صدای برخورد کاملاً واقعی.
بهترین تعلیق فضای بسته زامبی استفراغی در آسانسور برایان در یک فضای بسته (آسانسور) گیر می‌افتد و با یک زامبی وحشتناک روبرو می‌شود. این سکانس تنگی نفس و اضطراب بازی‌های سوروایول هارور را به اوج می‌رساند.
بهترین ایده دوربین زاویه دید اول شخص و شرِ پریفرال دوربین دقیقاً در امتداد نگاه برایان حرکت می‌کند و دید محیطی را می‌بندد تا بیننده هم مثل بازیکن، هر لحظه منتظر حمله از حاشیه (پریفرال) باشد. ترس از جایی می‌آید که انتظارش را ندارید.
بهترین لحظه بازی‌گونه (Gaming) شلیک به قفل‌ها و جستجوی دیوانه‌وار برایان به جای پیدا کردن کلید، سعی می‌کند با شلیک گلوله قفل درها را باز کند (و طبق معمول شکست می‌خورد). او همچنین مجبور است برای پیدا کردن یک ابزار کل خانه را زیر و رو کند؛ خالص‌ترین تجربه لوت کردن در بازی‌ها.
بهترین طنز سیاه بسته شدن درِ آسانسور و زامبی مادام در حالی که برایان با زامبی‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کند، یک بازمانده دیگر در آسانسور را به روی او می‌بندد. همچنین صحنه‌ای که او با «ادب» یک زامبی زن را روی صندلی جلو ماشین می‌نشاند، تلخ‌ترین نقد اجتماعی فیلم در یک قاب است.
بهترین طراحی هیولا (Boss) هیولای کاتاماری و غول نهایی هیولای تعقیب‌کننده که در طول فیلم از اجساد به هم چسبیده بزرگ‌تر می‌شود. اما اوج کار، غول نهایی در آزمایشگاه است که از درهم تنیدن چشم‌ها، شاخک‌ها و دهان‌ها ساخته شده و با بدلکارانی که واقعاً به هم بسته شده بودند، حس وحشت را چند برابر می‌کند.
نقد فیلم Resident Evil

نکته پایانی: هوشمندی اصلی Resident Evil زک کرِگِر این نیست که داستان بازی را وفادارانه بازسازی کرده، بلکه در این است که «قواعد بازی» را به سینما منتقل کرده است: جست‌وجوی وسایل، کمبود مهمات، درهای قفل‌شده، کلیدها، حرکت از یک خطر به خطر بعدی و دوربینی که گاه اول‌شخص و گاه سوم‌شخص می‌شود. برایان هم به جای قهرمانی نظامی، عملاً یک NPC است که ناگهان خود را داخل بازی می‌بیند و باید در همان لحظه قواعدش را یاد بگیرد. همین انتخاب باعث می‌شود تماشاگر هم مانند بازیکن احساس آسیب‌پذیری، سردرگمی و «تجربهٔ یادگیری» را حس کند. با این حال، همین تمرکز بر جاذبه نمایشی و مراحل بازی‌گونه، فیلم را در مقایسه با Barbarian و Weapons عامدانه از لایه‌های معنایی و پیچش‌های روایی عمیق‌تر محروم می‌کند؛ بنابراین Resident Evil را باید بیشتر یک اقتباس بسیار دقیق از «تجربه بازی کردن» دانست تا یک فیلم پیچیده و چندلایه از کرگر. و شاید همین دوگانگی، مهم‌ترین نکتهٔ قابل توجه درباره آن باشد: فیلمی که در قامت اقتباس بازی ویدیویی بسیار موفق است، اما در قامت فیلم جدید زک کرگر، عامدانه ساده‌تر و سرراست‌تر از حد انتظار عمل می‌کند.

منبع: gamefa.com

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید