» فیلم و سریال » باکس آفیس » نقد سریال Monarch: Legacy of Monsters (فصل دوم) | هیولاهای بزرگتر و قلب‌های تپنده‌تر | موبوگیم
نقد سریال Monarch: Legacy of Monsters (فصل دوم) | هیولاهای بزرگتر و قلب‌های تپنده‌تر | موبوگیم
باکس آفیس

نقد سریال Monarch: Legacy of Monsters (فصل دوم) | هیولاهای بزرگتر و قلب‌های تپنده‌تر | موبوگیم

۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵ 005

سینما در ابتدایی‌ترین شکل خود، با «تعجب» آغاز شد. وقتی برادران لومیر قطاری را نشان دادند که به سمت دوربین می‌آمد، مردم از ترس صندلی‌های خود را رها کردند. آن‌ها از ابعاد آن ماشین غول‌پیکر ترسیده بودند. دهه‌ها بعد، در سال ۱۹۵۴، ایشیرو هوندا با خلق «گودزیلا»، آن قطار را به یک موجود زنده تبدیل کرد که نه تنها به سمت ما می‌آمد، بلکه تمام خاطرات تلخ جنگ را زیر پاهای سنگی‌اش خرد می‌کرد. اما در سال‌های اخیر، سینمای هیولایی (Monsterverse) به تدریج آن حس «ابهت و ترس» را فدای «سر و صدا و پیکسل‌های بی‌روح» کرده بود. تا اینکه فصل دوم Monarch: Legacy of Monsters «مونارک: میراث هیولاها» از راه رسید تا به ما یادآوری کند: تماشای یک هیولا، زمانی معنا دارد که ما نگران انسان‌هایی باشیم که زیر پای او می‌دوند.‌

اما هیچ‌چیز در مورد سریال «مونارک: میراث هیولاها» نباید طبق قاعده پیش می‌رفت. وقتی این سریال در سال ۲۰۲۳ روی اپل تی‌وی پلاس عرضه شد، جایگاه مبهمی در «دنیای هیولایی» (Monsterverse) لجندری داشت؛ دنیایی که تمام فیلم‌های گودزیلا و کینگ‌کونگ بعد از بازسازی ۲۰۱۴ را در بر می‌گیرد. ماموریت مونارک در سال ۲۰۲۳ همان چیزی است که در فصل دوم سال ۲۰۲۶ دنبال می‌کند: روایت داستانی که پس از فیلم ۲۰۱۴ اما پیش از رویدادهای دیگر رخ می‌دهد، و همزمان روند ظهور این سازمان را در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ ترسیم می‌کند.

با انجام این کار، مونارک به سریالی تبدیل شده که همان‌قدر که درباره هیولاهاست، درباره پرش‌های زمانی و سفر در زمان نیز هست. اما در فصل دوم، سریال تلاشی صادقانه و تا حد زیادی موفق انجام می‌دهد: هدف این است که نمایش هیولایی خود را حتی بیشتر بر روی هیولاهای غول‌پیکر و مردم واقعی که در پی ویرانی‌های آن‌ها باقی مانده‌اند، متمرکز کند. در ادامه به جنبه‌های خوب، هیولایی و پیچیدگی‌های زمانی «میراث هیولاها» می‌پردازیم و خواهیم گفت که چرا این اثر همچنان یکی از منحصربه‌فردترین و جذاب‌ترین درام‌های علمی-تخیلی تلویزیون باقی مانده است.

نقد سریال Monarch Legacy of Monsters فصل دوم | هیولاهای بزرگتر و قلب‌های تپنده‌تر

فصل دوم «مونارک: میراث هیولاها» دقیقاً از همان نقطه‌ای آغاز می‌شود که نفس‌ها در سینه حبس شده بود. پس از فداکاری و ابهام در سرنوشت شخصیت‌ها در دنیای زیرین (Axis Mundi)، اکنون در سال ۲۰۱۷، کیت راندا (با بازی آنا ساوایی)، می‌ و کیکو راندا که به شکلی معجزه‌آسا از چنگال زمان گریخته‌اند، خود را در یکی از خطرناک‌ترین نقاط زمین می‌یابند: «جزیره جمجمه».‌

داستان در این فصل دو مسیر موازی را دنبال می‌کند؛ از یک سو تلاش این گروه برای بقا در جزیره‌ای که تحت سلطه کینگ‌کونگ و موجودات عجیب است، و از سوی دیگر، ورود سازمان مرموز «ایپکس» (Apex Cybernetics) به ماجرا که به دنبال استخراج تکنولوژی تایتان‌هاست. در همین حال، در فلش‌بک‌های دهه ۵۰، ما شاهد ریشه‌های عمیق‌تر سازمان مونارک و اولین برخوردهای لی شاو جوان با تهدیداتی هستیم که دهه‌ها بعد، جهان را به مرز نابودی می‌کشاند. اما بزرگترین گره داستانی، تقابل نسل‌هاست؛ جایی که تفاوت زمانی میان کیکو و پسرش هیروشی، و حضور لی شاو پیر، فراتر از یک نبرد هیولایی، به یک تراژدی خانوادگی تبدیل می‌شود. اما این تغییر موقعیت‌ها به سریال فرصت می‌دهد تا به ماهیت جنون‌آمیز موجودات کوچک‌تری بپردازد که لزوماً در سطح تایتان‌هایی مثل کنگ و گودزیلا نیستند.

فصل دوم مونارک با یک ریسک بزرگ آغاز می‌شود؛ جابه‌جایی در زمان و مکان. ما از فضای خاکستری و اداری فصل اول به دنیای وحشی و بی‌رحم «جزیره جمجمه» پرتاب می‌شویم. این تغییر لوکیشن، اولین پیروزی سریال است. در اینجا، محیط دیگر فقط یک پس‌زمینه نیست؛ بلکه خودِ شخصیت است. جزیره با آن اتمسفر غلیظ و رطوبتی که گویی از صفحه نمایش به بیرون نشت می‌کند، مخاطب را در بر می‌گیرد.‌ در فصل اول، بسیاری شکایت داشتند که درام انسانی میان خانواده «راندا» بیش از حد کش می‌آید و سایه سنگین تایتان‌ها را کم‌رنگ می‌کند. اما در فصل دوم، نبوغ نویسندگان در این است که آن‌ها درام انسانی را حذف نکردند، بلکه آن را به بهای بقا گره زدند. اکنون، هر مکالمه میان کیت، کنتارو و می‌، نه در اتاق‌های دربسته، بلکه زیر سایه موجوداتی است که هر لحظه ممکن است تمام معادلات زندگی آن‌ها را به هم بریزند. این همان چیزی است که من آن را «تعادل هیولایی» می‌نامم: وقتی که ابعاد فیزیکی هیولا، بازتاب‌دهنده ابعاد درونی بحران‌های انسانی است.

نقد سریال Monarch Legacy of Monsters فصل دوم | هیولاهای بزرگتر و قلب‌های تپنده‌تر

فصل دوم مونارک پارادوکس «کوچک در برابر بزرگ» را به‌خوبی درک می‌کند. در فلش‌بک‌های جدید دهه ۱۹۵۰، می‌فهمیم که لی شاو جوان (وایات راسل)، کیکو (ماری یاماموتو) و بیل راندا (اندرس هولم) همگی با هیولاهای میان‌جثه عجیبی مواجه شده‌اند که به یک موجود دریایی عظیم‌الجثه جدید به نام «تایتان ایکس» (Titan X) مرتبط هستند. در زمان حال، لی شاو مسن‌تر (کورت راسل) به‌وضوح احساس می‌کند که برای این بازی‌ها پیر شده است و بی‌صبری او نسبت به نسخه معاصر مونارک (سازمانی که خودش به پایه‌گذاری آن کمک کرده) هم قابل درک و هم کمی مرموز است.‌ اگرچه فصل ۲ برخی از ساختارهای فصل ۱ را حفظ کرده است (درگیری‌های هیولایی معاصر که با فلش‌بک‌ها شفاف‌تر می‌شوند)، اما پرش زمانی لی به دهه ۱۹۸۰ در این فصل چندان مورد بررسی قرار نمی‌گیرد، زیرا سازندگان احتمالاً این بخش را برای سریال اسپین‌آف اختصاصی لی شاو نگه داشته‌اند. رابطه شاو با کیکو نیز در فصل دوم جالب‌تر می‌شود، چون این بار شاهد تعامل کیکو با هر دو نسخه جوان و پیر شاو هستیم، آن هم به لطف سفر او در Axis Mundi که قوانین زمان را به چالش می‌کشد.

با این حال، نقطه قوت فصل دوم که آن را نسبت به فصل اول روان‌تر و سرزنده‌تر می‌کند، این واقعیت است که درست از همان ابتدا، اکثر شخصیت‌ها با هم هستند و کم‌وبیش به عنوان یک تیم شکار هیولا کار می‌کنند. در فصل اول، قوس معماییِ «اصلاً چه خبر است» و نحوه ارتباط پدر کیت و کنتارو با مونارک، نیمی از فصل را اشغال کرده بود. به عبارت دیگر، در فصل دوم، سریال از مرحله «آشنایی با شخصیت‌ها» عبور کرده و بیشتر مشتاق است آن‌ها را در دل اکشن قرار دهد.‌ بنابراین اگر فکر می‌کردید ریتم فصل اول خیلی کند بود، باید گفت فصل دوم اکشنی با اکتان بالا، هیولاهای بیشتر و مخاطرات بزرگتر را با سرعتی بسیار بیشتر ارائه می‌دهد. اگر بخواهیم از یادداشت معروف جورج لوکاس استفاده کنیم، حس و حال فصل ۲ در مقایسه با فصل ۱ این است: «سریع‌تر و شدیدتر».‌ با این وجود، قلب و روح فصل دوم همچنان در پویایی شخصیت‌ها نهفته است؛ روابطی که به دلیل رخ دادن در نسل‌ها و دوره‌های زمانی مختلف، جذاب‌تر شده‌اند. اگر این سریال فقط در دهه ۱۹۵۰ یا فقط در دهه ۲۰۱۰ جریان داشت، جذابیت تماشای شکارچیان هیولا خیلی زود فروکش می‌کرد. در فصل اول، مونارک به شکلی موثر قوانین دنیای هیولایی را تغییر داد و فاش کرد که گودزیلا، کنگ و دیگران در واقع نوعی مسافر زمان هستند.

معرفی تهدید جدید دریایی یعنی «تایتان ایکس»، یک مشکل داستان‌گویی را در این دنیای سینمایی حل می‌کند: وقتی ما طرفدار گودزیلا و کنگ هستیم و نمی‌خواهیم آن‌ها آسیب ببینند یا کشته شوند، آیا هیولایی وجود دارد که بتوانیم حداقل در ابتدا از او بترسیم؟ فصل دوم مونارک به این سوال پاسخ می‌دهد و بخش زیادی از داستان خود را بر ترس و کنجکاوی ما نسبت به هیولایی بنا می‌کند که تا به حال نامش را نشنیده بودیم.‌ خوشبختانه، اگر به این هیولای دریایی جدید علاقه ندارید، گودزیلا و کونگ همچنان در صحنه حضور دارند، در کنار گروهی از انسان‌های جذاب و توانمند که در هر دو بازه زمانی گذشته و آینده، نگران سرنوشت‌شان خواهید بود.

نقد سریال Monarch Legacy of Monsters فصل دوم | هیولاهای بزرگتر و قلب‌های تپنده‌تر

بیایید درباره هیولا (یا بهتر بگویم، میمون) داخل اتاق صحبت کنیم: کینگ‌کونگ. در فصل دوم، جلوه‌های تصویری از مرحله «خوب» به مرحله «هنری» ارتقا یافته‌اند. ما دیگر فقط با یک مدل سه‌بعدی طرف نیستیم. وقتی دوربین روی چشمان کونگ زوم می‌کند، ما شاهد نوعی خستگیِ باستانی هستیم. موهای بدنش که در اثر رطوبت جزیره جمجمه به هم چسبیده‌اند و زخم‌های روی پوستش، داستانی را روایت می‌کنند که هیچ دیالوگی قادر به بیانش نیست.‌ نورپردازی در این فصل، به‌ویژه در سکانس‌های Axis Mundi و تقابل‌های شبانه، با استادی تمام انجام شده است. برخلاف بسیاری از بلاک‌باسترهای مدرن که از تاریکی برای پوشاندن ضعف‌های گرافیکی استفاده می‌کنند، «مونارک» از تاریکی برای ایجاد حس تعلیق بهره می‌برد. تایتان ایکس، موجود جدیدی که در این فصل معرفی می‌شود، کابوسی است که از اعماق اقیانوس‌ها و ناخودآگاه جمعی ما بیرون آمده است. حرکت او در آب و نحوه تعاملش با محیط فیزیکی، نشان‌دهنده پیشرفتی شگرف در تکنولوژی VFX است که در آن، فیزیکِ جرم و حرکت به درستی شبیه‌سازی شده است.

اما بزرگترین داراییِ غیردیجیتالی این سریال، حضور همزمان کورت راسل و پسرش وایات راسل در نقش «لی شاو» است. این یک انتخاب بازیگری نبوده، بلکه یک معجزه دراماتیک است. وایات راسل در فلش‌بک‌های دهه ۵۰، خوش‌بینی و در عین حال وحشتِ ناشی از کشف دنیای جدید را با مهارت به تصویر می‌کشد. در مقابل، کورت راسل در زمان حال، با آن نگاه سنگی و خسته، به ما نشان می‌دهد که دانستنِ بیش از حد، چه بهایی دارد.

ارتباط میان لی شاو و کیکو راندا در این فصل به بلوغ می‌رسد. وقتی کیکو با نسخه‌ای از لی شاو روبرو می‌شود که چندین دهه از او پیرتر است، سریال وارد قلمروی فلسفی می‌شود: زمان، هیولای واقعی است. اینجاست که «مونارک» از یک اثر اکشن صرف، به یک درام وجودگرایانه تبدیل می‌شود. آیا ما میراث‌دار اشتباهات گذشتگانمان هستیم یا می‌توانیم مسیر جدیدی بسازیم؟

نقد سریال Monarch Legacy of Monsters فصل دوم | هیولاهای بزرگتر و قلب‌های تپنده‌تر

یکی از نقاط قوت برجسته فصل دوم، وفاداری به روح ژاپنی گودزیلا است. در سینمای کلاسیک توهو، گودزیلا نه یک قهرمان بود و نه یک شرور؛ او «قضاوت طبیعت» بر بشریت بود. فصل دوم مونارک این نگاه را احیا می‌کند. گودزیلا در این فصل، حضوری الهی‌گونه و دور از دسترس دارد. او مانند طوفانی است که نمی‌توان با آن مذاکره کرد. این رویکرد، تضاد جالبی با شخصیت کنگ ایجاد می‌کند. کنگ در این فصل، هیولایِ انسانی است؛ موجودی که می‌توان با او همدلی کرد، چشمانش را فهمید و حتی برای تنهایی‌اش گریست. تقابل این دو نگاه یکی به عنوان خدای غیرقابل درک (گودزیلا) و دیگری به عنوان قهرمانِ تراژیک سقوط‌کرده (کنگ)، به سریال غنای تماتیکی بخشیده که در نسخه‌های سینمایی اخیر کمتر دیده بودیم.

البته با وجود تمام درخشش‌های بصری و داستانی، نمی‌توان از حفره‌های عمیقی که در بدنه فصل دوم ایجاد شده چشم‌پوشی کرد. فصل دوم با مشکلی دست‌ و پنجه نرم می‌کند که بسیاری از سریال‌های مدرن دچار آن هستند: «تله‌ی میانی». پس از شروعی طوفانی در جزیره جمجمه، داستان در اواسط فصل دچار افت محسوس می‌شود. اپیزودهایی وجود دارند که صرفاً برای پر کردن زمان ساخته شده‌اند و پیشرفت معناداری در پیرنگ اصلی ایجاد نمی‌کنند. گویی سریال بین یک درام جاسوسی درباره سازمان ایپکس و یک اثر بقا محور سرگردان است.

همچنین در حالی که کیت و لی شاو به خوبی پرداخت شده‌اند، شخصیت‌هایی مانند کنتارو در این فصل عملاً به حاشیه رانده شده‌اند. انگیزه برخی شخصیت‌های جدید (به‌ویژه ماموران ایپکس) به شدت کلیشه‌ای است. آن‌ها فقط هستند تا مانع ایجاد کنند، بدون اینکه عمق روان‌شناختی لازم برای درک اعمالشان را داشته باشند. این ضعف در پردازش شخصیت‌های مکمل، باعث می‌شود که مخاطب در لحظات حساس، نگران سرنوشت نیمی از تیم نباشد.

نقد سریال Monarch Legacy of Monsters فصل دوم | هیولاهای بزرگتر و قلب‌های تپنده‌تر

از سوی دیگر اگرچه ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که هیولاهای ۳۰۰ فوتی در آن راه می‌روند، اما منطق درونی اثر باید حفظ شود. نحوه سفر میان دنیاها و قوانین Axis Mundi در این فصل گاهی به شدت متناقض می‌شود. سریال هر جا که در بن‌بست داستانی قرار می‌گیرد، یک قانون جدید زمانی یا یک تکنولوژی ناگهانی معرفی می‌کند که به جای حل مسئله، حسِ تصنعی بودن به داستان می‌دهد. این نوع بن‌بست‌شکنی‌های ارزان، از ارزشِ فکری اثر می‌کاهد.

در نهایت، فصل دوم «مونارک: میراث هیولاها» ثابت می‌کند که تلویزیون (یا سرویس‌های استریمینگ) اکنون جایگاه بهتری برای روایت داستان‌های حماسی هستند. در سینما، ما فقط دو ساعت فرصت داریم تا نبرد هیولاها را ببینیم، اما در اینجا، ما ۱۰ ساعت فرصت داریم تا با آن‌ها زندگی کنیم.‌ این فصل، جشنی است برای چشم‌ها و غذایی برای فکر به پشت پرده هیولاها. این اثر به ما می‌گوید که هیولاها همیشه وجود داشته‌اند؛ گاهی در اعماق زمین و گاهی در اعماق قلب ما. اگر فصل اول یک تجربه معمولی بود، فصل دوم یک کمالِ سینمایی شده است. در نهایت، تماشای فصل دوم مونارک مانند ایستادن در برابر یک تابلوی نقاشی عظیم است؛ از دور ابهت آن شما را می‌گیرد و از نزدیک، جزئیاتش شما را جذب می‌کند. این همان جادوی سینماست؛ تواناییِ دیدنِ دنیایی بزرگتر از دنیای خودمان، و در عین حال، پیدا کردن تکه‌ای از خودمان در آن.

امتیاز منتقد: ۶.۵ از ۱۰


دسته‌بندی نشده

منبع: gamefa.com

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

  • ×