فرمول اسکورسیزی برای ایجاد سکانس های ماندگار. از تصویربرداری تا تدوین

مارتین اسکورسیزی تعدادی از جزئی ترین و فراموش نشدنی ترین تصاویر سینمای آمریکا را خلق کرده است. به شات معروف کوپا کلاب در فیلم «رفقای خوب»، قاب های سیاه و سفید وحشیانه «گاو خشمگین» یا پویایی دیوانه وار «گرگ وال استریت» نگاه کنید. این لیست می تواند برای همیشه ادامه یابد.

با این حال، شاید شنیدن اینکه چقدر از کارهای مجموعه به شانس و انتخاب بازیگران واگذار شده است، برای خیلی ها عجیب باشد. این کارگردان بزرگ در گفتگوی مفصل خود با دیو کارگر در جشنواره فیلم تی سی ام به تشریح شیوه کارگردانی و طراحی سکانس های خود پرداخت.

خلاصه روش او این است: او تصمیمات کلیدی و معنی دار می گیرد و بقیه را به بازیکنانش می سپارد. این یک فرمول برنده است که هم برای یک فیلم بلند و هم برای یک فیلم کوتاه آخر هفته قابل تقلید است.

20 شاهکار از فیلم های فراموش نشدنی مارتین اسکورسیزی

با این سوال شروع کنید: تصویر چه می گوید؟

نگاهی به اسکورسیزی در میان بازیگران

کارگر از اسکورسیزی پرسید که آیا او هم مثل آلفرد هیچکاک فیلم را قبل از روی صحنه رفتن به طور کامل در ذهنش تمام کرده است؟ اسکورسیزی گفت که در گذشته اینطور بوده است، اما اکنون از جای مبهم تری با سوالی درباره مفهوم سریال شروع کرده است.

“هدف از این تصویر چیست؟ چه چیزی می خواهم به مخاطب بگویم؟ آیا با این زاویه دوربین احساساتم را نسبت به این شخصیت ها یا این موقعیت بیان می کنم؟”

به گفته او، هر زاویه دوربین وسیله ای برای بیان احساسات کارگردان نسبت به شخصیت ها یا موقعیت داستان است. بنابراین ابتدا هدف مشخص می شود سپس نوبت به تصمیم گیری می رسد.

حرکات خوب دوربین نیز از این ایده ناشی می شود. آیا دوربین باید به جلو حرکت کند یا ثابت بماند؟ آیا باید از قلم سرعت استفاده کنم؟ هر یک از این ویرایش‌ها فقط زمانی کار می‌کنند که داستان به آن‌ها نیاز داشته باشد. ما توصیه می کنیم لیست عکس های خود را با این سوال از اسکورسیزی اندازه گیری کنید. اگر نمی توانید بفهمید که یک عکس برای بیننده چه معنایی دارد، احتمالاً آن زاویه را فقط به این دلیل انتخاب کرده اید که عالی به نظر می رسد. ابتدا معنی را مشخص کنید و بقیه به خودی خود آسان تر می شوند.

بازیگر مناسب نیمی از طراحی صحنه است

عکسی از دی کاپریو

اسکورسیزی معتقد است که طراحی یک سکانس خیلی قبل از روشن شدن دوربین شروع می شود. به گفته او این روند از لحظه خلق متن شروع می شود و به این فکر می کند که چه کسی به شخصیت های داستان جان می بخشد. از منظر این فیلمساز، انتخاب بازیگر تنها به دنبال یافتن فرد مناسب برای نقش نیست، بلکه یافتن فردی است که از همان ابتدا دنیای داستان را درک کند.

او توضیح می دهد که قبل از شروع فیلمبرداری ساعت ها با بازیگران اصلی خود صحبت کرده است، اما معتقد است این گفتگوها نباید با هدف متقاعد کردن بازیگر برای درک شخصیت باشد. به گفته وی، بازیگر باید قبل از پذیرش نقش، ارتباط لازم را با آن شخصیت برقرار کرده باشد. اسکورسیزی در این باره می گوید: “آنها باید قبل از پذیرش پروژه نقش را درک کرده باشند. “شما نمی توانید کسی را روی صحنه متقاعد کنید.”

او از لئوناردو دی کاپریو به عنوان یکی از بهترین نمونه های این همکاری یاد می کند. او بازیگری است که سال هاست زبان سینما را به خوبی می شناسد و از همان روز اول درک مشترکی از شخصیت و فضای فیلم داشته است. اسکورسیزی حتی توضیح می دهد که دی کاپریو گاهی برای او موسیقی دهه چهل می فرستد تا بتوانند در مورد حال و هوای فیلم صحبت کنند و به یک برداشت مشترک برسند.

به گفته اسکورسیزی، هماهنگی بین کارگردان و بازیگر بسیار مهمتر از حد انتظار است. فیلمبرداری یک پروژه سینمایی هفته ها و حتی ماه ها طول می کشد و فشارهای جسمی و روحی زیادی به عوامل وارد می کند. در صورت عدم اعتماد و درک متقابل بین اعضای اصلی گروه، این فشار به طور تصاعدی افزایش می یابد.

او این موضوع را با یک مثال ساده توضیح می دهد. تصور کنید سخت ترین روزهای کاری خود را با کسی سپری می کنید که نمی توانستید با او ارتباط برقرار کنید. طبیعی است که چنین شرایطی انرژی خلاقانه گروه را از بین ببرد. به همین دلیل اسکورسیزی همیشه سعی می کند افرادی را در کنار خود داشته باشد که از نظر فکری با پروژه و همچنین استعداد بازیگری آنها سازگاری داشته باشند.

وقتی از همان ابتدا چنین هماهنگی حاصل می شود، دیگر تمرین ها صرف بیان داستان یا انگیزه های شخصیت ها نمی شود. در عوض، گروه خیلی سریع وارد مرحله ای می شود که همه می توانند ایده های جدید را امتحان کنند و بهترین عملکرد ممکن را ارائه دهند. اسکورسیزی معتقد است که این اعتماد متقابل آزادی عمل ایجاد می کند که ارزش واقعی خود را بعداً در طول تیراندازی نشان می دهد.

سینمای اسکورسیزی و سیر تحول شخصیت‌های فیلم‌های او. چهره یک جنایتکار

“ایرلندی”؛ سکون خود قدرت است

صحنه ای از مرد ایرلندی

اگر آثار اسکورسیزی را بررسی کنید، متوجه می شوید که برخلاف تصور رایج، او همیشه علاقه ای به دوربین های متحرک ندارد. گاهی اوقات بزرگترین تصمیم یک کارگردان این است که دوربین را کاملاً ثابت نگه دارد و به بازیگر اجازه دهد تمام وزن عاطفی صحنه را تحمل کند.

او می گوید که هنگام فیلمبرداری فیلم The Irishman، خیلی زود به این نتیجه رسید که شخصیت رابرت دنیرو، فرانک شیرن، نیازی به تصویری ندارد. نقطه قوت این شخصیت در سکوت، خونسردی و حضور باوقار اوست و اگر دوربین به حرکت خود ادامه دهد بخشی از این تاثیر از بین خواهد رفت.

اسکورسیزی درباره این تصمیم می گوید: “در فیلم The Irishman، بلافاصله دوربین را عقب کشیدم و گفتم صبر کنید، بیایید اینجا بمانیم. این جوهر قدرت فرانک است. شخصیت او باید بر فریم تسلط داشته باشد، بنابراین بهتر است دوربین را زیاد تکان ندهید.”

او توضیح می دهد که این برداشت تا حد زیادی توسط خود رابرت دنیرو شکل گرفته است. دنیرو از همان اولین تمرین لباس به قدری در شخصیت فرانک شیرن غرق شده بود که اسکورسیزی نیازی به تاکید بر حضور او با حرکات پیچیده دوربین نمی دید.

در جای دیگری از این گفتگو، اسکورسیزی می گوید: “روزی که برای تمرین لباس روی صحنه رفت، دیگر بابی نبود، او شخصیت بود.”

این باعث شد که طراحی بصری فیلم بر اساس آرامش باشد. دوربین به طور کلی در جای خود باقی می ماند و به شخصیت اجازه می دهد بدون کمک حرکات نمایشی توجه مخاطب را به خود جلب کند.

از دیدگاه اسکورسیزی، یک فریم ثابت می تواند به اندازه پیچیده ترین عکس ها معنا و تاثیر داشته باشد. چنین نگاهی بیننده را وادار می کند تا روی چهره بازیگر، نگاه او، سکوت او و تغییرات ظریف بازیگری اش تمرکز کند. گاهی تمام قدرت یک سکانس در همین سکوت نهفته است و دوربین نیازی ندارد مدام در جستجوی هیجان از این سو به آن سو حرکت کند.

“دوستان خوب”؛ زمانی که بازیگران کارگردانی سریال را بر عهده می گیرند

نمایی از دوستان خوب

اگر ایرلندی نمونه ای از رویکرد مینیمال اسکورسیزی در طراحی سکانس باشد، «رفقای خوب» دقیقاً نقطه مقابل آن است. در اینجا، پس از تعیین چارچوب کلی هر صحنه، او فضای زیادی را به بازیگران می‌دهد تا شخصیت‌ها را زنده کنند و به انرژی‌های آن‌ها اجازه می‌دهد تا مسیر سکانس را شکل دهند.

در این گفتگو، اسکورسیزی توضیح می دهد که هنگام فیلمبرداری Good Buddies، اصل هر صحنه از قبل برای او واضح بود. او می دانست که هر صحنه باید به کجا برود و چگونه بر روایت اثر می گذارد. این اعتماد به نفس باعث شد که او در حین اجرا کمتر نگران جزئیات باشد و به بازیگران این فرصت را داد که آزادانه تر حرکت کنند.

یکی از معروف ترین نمونه های این رویکرد، جمله معروف «چطور من بامزه هستم؟» است. دنباله او را جو پیشی بازی می کند. صحنه ای که امروزه یکی از فراموش نشدنی ترین لحظات تاریخ سینما محسوب می شود.

اسکورسیزی توضیح می دهد که این سکانس توسط یک خاطره واقعی ایجاد شده است. جو پسی گفت که سال ها پیش در حالی که در یک رستوران کار می کرد، به یک اوباش گفت: “تو خیلی بامزه ای” و واکنش طرف مقابل بلافاصله متشنج شد. پشی همین داستان را برای اسکورسیزی اجرا کرد و کارگردان بلافاصله به پتانسیل سینمایی آن پی برد.

این لحظه وارد فیلمنامه شد، بازیگران تمرین کردند و فیلمنامه نهایی نوشته شد، اما اسکورسیزی در طول فیلمبرداری تصمیم گرفت تا جایی که ممکن است دخالت خود را به حداقل برساند. او می‌گوید: «اگر با دقت نگاه کنید، هیچ نمای نزدیکی در این سکانس وجود ندارد. این یک تصمیم آگاهانه بود. کار تقریباً تمام شده بود. “شما بنشینید و تماشا کنید.”

اسکورسیزی برای ضبط این صحنه از دو دوربین به طور همزمان استفاده کرد تا دیالوگ ها بدون وقفه ادامه پیدا کند و ریتم طبیعی بازی بازیگران از بین نرود. او نمی خواست تنش صحنه را با برش های متعدد یا کلوزآپ های متوالی کنترل کند. برعکس ترجیح داد دوربین نقش ناظر را ایفا کند و مخاطب در مرکز صحنه باشد.

نتیجه این تصمیم یکی از طبیعی ترین و پرتنش ترین دیالوگ های تاریخ سینما بود. سکانسی که بیشتر تاثیرش را مدیون اعتماد کارگردان به بازیگرانش است.

بهترین برداشت همیشه قابل پیش بینی نیست

تصویری از قاتلان مون گل

اسکورسیزی معتقد است که حتی دقیق ترین برنامه ریزی نیز نباید دست تهیه کننده را ببندد. بنابراین اگر در طول فیلمبرداری احساس کند نسخه فیلمنامه یک صحنه به اندازه کافی موثر نیست، حاضر است مسیر دیگری را امتحان کند.

او می گوید این اتفاق بارها در «گرگ وال استریت» افتاده است. برخی صحنه‌ها روی کاغذ خیلی کنترل‌شده و آرام بودند، اما وقتی بازیگران مقابل دوربین قرار گرفتند، آن‌ها را تشویق کرد که جسورتر باشند و موقعیت‌ها را به نسخه‌های افراطی‌تر ببرند.

جالب اینجاست که در بیشتر موارد، این برداشت های غیرمنتظره در برش نهایی باقی ماندند و به بخش مهمی از هویت فیلم تبدیل شدند.

اسکورسیزی معتقد است ساخت فیلم نباید صرفاً اجرای مکانیکی فیلمنامه باشد. اگر شرایط صحنه یا بازی بازیگران ایده بهتری را به کارگردان ارائه می دهد، باید شهامت تغییر جهت را داشته باشد.

نمونه دیگری از این انعطاف را در «قاتلان ماه گل» می توانیم ببینیم. او توضیح می دهد که به دلیل بازنویسی مداوم فیلمنامه، مجبور شدند قبل از آماده شدن نسخه نهایی داستان، یک صحنه کلیدی بین لئوناردو دی کاپریو و لیلی گلدستون را فیلمبرداری کنند.

این وضعیت یک خطر بزرگ بود. چون هنوز دقیقاً مشخص نبود که پایان صحنه چگونه باید باشد. بنابراین اسکورسیزی تصمیم گرفت چند پایان متفاوت را جلوی دوربین امتحان کند. بازیگران هر نسخه را اجرا کردند و گروه در محل در مورد نتیجه بحث کردند. برخی از برداشت ها بسیار خشن بود، برخی دیگر بسیار احساسی به نظر می رسید. در نهایت تصمیم نهایی را به اتاق تدوین سپرد. اسکورسیزی به یاد می آورد: «ما باید راه فراری پیدا می کردیم، زیرا همه چیز در حال فروپاشی بود و فیلمنامه هر روز بازنویسی می شد.

به گفته وی، تهیه کننده نباید خود را به یک نسخه محدود کند. اگر زمان و امکانات اجازه دهند، ضبط چندین عکس مختلف می تواند آزادی عمل بیشتری را در مرحله ویرایش ایجاد کند و گاهی اوقات بهترین راه حل تنها پس از پایان تصویربرداری پیدا می شود.

طراحی سکانس در اتاق تدوین به پایان رسید

نمایی از اسکورسیزی و تلما

به گفته مارتین اسکورسیزی، طراحی یک سکانس با خاموش شدن دوربین به پایان نمی رسد. او معتقد است فیلم در اتاق تدوین دوباره فیلمبرداری می شود و بسیاری از تصمیمات مهم تنها در این مرحله نهایی می شود.

اسکورسیزی زمان زیادی را صرف ویرایش آثارش می کند. او معمولاً هشت تا نه ماه را با تدوینگر همیشگی خود، تلما شون میکر، صرف کار روی فیلم می کند و گاهی اوقات چندین روز را پشت سر هم صرف تمرکز بر ریتم، ساختار و تدوین سکانس ها می کند.

منبع: مدرسه فیلم نو

منبع: دیجی‌کالا مگ

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید