نقد فیلم The Love Hypothesis | جذابیت بصری و دیگر هیچ! | موبوگیم

عشق اولین موضوعی است که هنر، از همان نخستین روزهای شکل‌گیری خود در هر مدیومی، درباره آن اثر خلق کرده است. پس وقتی با داستان‌های عاشقانه مواجه می‌شویم، با موضوعی مواجه هستیم که عمری به درازای خود هنر دارد. نه می‌شود به‌سادگی از آن گذشت و نه می‌توان ادعا کرد که نمی‌توان آن را فهمید. عشق ریشه در روان هنر دارد و ارتباط گرفتن با آن در سینما نیز بسیار ساده است؛ به شرط آنکه واقعاً ساخته شود. حال با فیلمی مواجه هستیم که توانسته مخاطب خود را جذب کند، اما از سویی با اثری طرف هستیم که بیش از فُرم عشق، روی جلوه بصری آن تمرکز کرده است. در The Love Hypothesis تقریباً همه‌چیز در بازیگران و شخصیت‌ها خلاصه می‌شود؛ اینکه دو بازیگر جذاب داشته باشیم که به اصطلاح شیمی خوبی میان آنها شکل بگیرد، تقریباً تمام چیزی است که فیلم به آن نیاز دارد.

اما این‌ها سینما نیستند. عشق چیزی فراتر از این بُعد فیزیکی و این جذب شدن در نگاه است. اگر عشق روی تصویر واقعی باشد، مخاطب نیز عشق را حس می‌کند. نوعی تعلیق و همذات‌پنداری در مخاطب شکل می‌گیرد و ما عشق میان دو شخصیت را می‌فهمیم، حتی اگر خودمان آن را تجربه نکرده باشیم. اما در The Love Hypothesis عملاً چنین چیزی وجود ندارد. اینجا با دو بازیگر جذاب و خوش‌چهره مواجه هستیم که ادعای عاشقی دارند؛ اما سینما باید عشق را به ما نشان دهد، نه اینکه صرفاً به ما بگوید این دو نفر عاشق یکدیگر هستند.

نقد فیلم The Love Hypothesis | جذابیت بصری و دیگر هیچ! | موبوگیم

داستان فیلم درباره اولیو اسمیت، دانشجوی دکترای زیست‌شناسی در دانشگاه استنفورد است؛ دختری جوان که تمام زندگی‌اش در میان آزمایشگاه، تحقیقات علمی و آینده‌ای که برای خودش تصور کرده می‌گذرد. اولیو زمانی به جرمی علاقه داشته، اما وقتی متوجه می‌شود دوست صمیمی‌اش آن را دوست دارد، تصمیم می‌گیرد از این رابطه کنار بکشد. برای اینکه دوستش مطمئن شود اولیو دیگر علاقه‌ای به جرمی ندارد، در یک لحظه کاملاً ناگهانی مردی را می‌بوسد؛ مردی که البته کسی جز دکتر آدام کارلسن، استاد معروف و بسیار سخت‌گیر دانشگاه نیست.

این اتفاق عجیب باعث می‌شود اولیو و آدام وارد یک رابطه ساختگی شوند. اولیو می‌خواهد دوستش را قانع کند که از جرمی گذشته و آدام نیز برای حفظ موقعیت خود در دانشگاه و مسائل مربوط به آینده کاری‌اش، به این رابطه نیاز دارد. بنابراین آن‌ها تصمیم می‌گیرند برای مدتی نقش یک زوج عاشق را بازی کنند؛ بدون اینکه قرار باشد واقعاً عاشق یکدیگر شوند. اما طبیعتاً در چنین داستان‌هایی قرار نیست همه‌چیز طبق نقشه پیش برود. هرچه زمان بیشتری را در کنار یکدیگر می‌گذرانند، مرز میان این رابطه ساختگی و احساس واقعی کم‌رنگ‌تر می‌شود.

در کنار این رابطه، اولیو با مشکلاتی در مسیر حرفه‌ای و دانشگاهی خود نیز مواجه است و باید برای آینده علمی‌اش بجنگد. آدام نیز که در ابتدا شخصیتی سرد، عبوس و حتی ترسناک به نظر می‌رسد، به‌تدریج وجه دیگری از خود را نشان می‌دهد. مسئله اصلی فیلم نیز از همین‌جا شکل می‌گیرد؛ دو نفری که قرار بود فقط نقش عاشق و معشوق را بازی کنند، آرام‌آرام با احساسی مواجه می‌شوند که دیگر نمی‌توانند آن را صرفاً یک بازی بدانند.

مورد مهمی که درباره همین داستان و شخصیت‌های آن وجود دارد، این است که اولیو با بازی لی‌لی راینهارت در ابتدا بسیار تینجری و بچه به نظر می‌رسد و این مسئله با تصویری که فیلم از یک زن سی‌ساله در حال گذراندن دوره دکتری ارائه می‌دهد، تضاد دارد. مهم‌تر اینکه همین سادگی و نوجوان‌بودن نیز در ادامه به دست فراموشی سپرده می‌شود و فیلم دیگر نمی‌داند دقیقاً با چه شخصیتی طرف است. از سوی دیگر تام بیتمن نیز چندان شبیه یک دانشمند نیست و خود لی‌لی راینهارت نیز هیچ‌گاه تصویری از یک دانشمند به ما نمی‌دهد. این‌ها صرفاً عناوینی هستند که روی فیلمنامه نوشته شده‌اند؛ «دانشمند»، «استاد»، «دانشجوی دکتری» و «پژوهشگر». اما سینما با عنوان‌ها کار نمی‌کند. ما باید این ویژگی‌ها را روی تصویر ببینیم و مخاطب باید احساس کند که با یک دانشمند مواجه است، نه اینکه فیلم صرفاً به او بگوید این شخصیت دانشمند است.

همان‌طور که در ابتدای مقاله عنوان کردم، فیلم صرفاً روی جذابیت بصری بازیگران حساب باز کرده و به جز آن با چیز چندانی مواجه نیستیم. مثلاً در نیم‌پرده اول شخصیتی فرعی وارد داستان می‌شود که قرار است دوست صمیمی اولیو باشد. خود اولیو حتی می‌گوید که این دختر برای او چیزی شبیه خانواده است. اما کجای فیلم چنین رابطه‌ای را می‌بینیم؟ آیا چیزی بیشتر از یک رابطه دوستانه معمولی میان این دو ساخته شده است؟ چه چیزی به مخاطب نشان داده شده که باور کنیم این رابطه تا این اندازه عمیق است؟ فیلم ادعا می‌کند این دو نفر به یکدیگر نزدیک هستند، اما هیچ‌گاه این نزدیکی را خلق نمی‌کند.

نه‌تنها این کاراکتر، بلکه تقریباً تمامی شخصیت‌های فرعی نیز به بار اضافی قصه تبدیل شده‌اند. آمده‌اند تا فضای فیلم خالی نماند، چند دیالوگ بگویند و سپس کنار بروند؛ بدون اینکه حضورشان تأثیر جدی بر مسیر داستان یا شخصیت‌های اصلی داشته باشد. در هنر مدرن که دیگر قهرمان به معنای کلاسیک آن مرکز همه‌چیز نیست، شخصیت‌ها بار اصلی قصه را بر دوش می‌کشند. هر شخصیت، حتی اگر حضوری کوتاه داشته باشد، می‌تواند مسیر فیلم را تغییر دهد، اطلاعاتی درباره شخصیت اصلی به ما بدهد یا بخشی از جهان اثر را بسازد. شخصیت اضافه در فیلمنامه معمولاً نشانه این است که نویسنده هنوز نمی‌داند با شخصیت‌هایش چه کار باید بکند.

از سوی دیگر، خود فیلم اساساً قصه چندانی ندارد. ما با یک ایده مواجه هستیم؛ یک کانسپت ساده درباره دو نفری که وانمود می‌کنند عاشق یکدیگر هستند و سپس دو بازیگر جذاب را درون همین ایده قرار داده‌ایم. اما سینما نمی‌تواند تنها با یک کانسپت پیش برود. سینما که ریشه در تئاتر و از این طریق ریشه در ادبیات دارد، بیش از هر چیز به قصه نیازمند است. ایده می‌تواند آغاز یک فیلم باشد، اما نمی‌تواند به‌تنهایی جای قصه را بگیرد. مخاطب برای تماشای یک فیلم دو ساعت جلوی صفحه نمایش نمی‌نشیند که صرفاً یک ایده را ببیند؛ او باید وارد یک جهان شود، شخصیت‌ها را بشناسد، تغییر آنها را ببیند و منتظر باشد که ببیند این قصه در نهایت به کجا خواهد رسید. The Love Hypothesis اما بیش از آنکه قصه‌ای را روایت کند، ایده‌ای را کش می‌دهد و در تمام طول فیلم امیدوار است جذابیت دو بازیگر بتواند جای خالی سینما را پُر کند.

نقد فیلم The Love Hypothesis | جذابیت بصری و دیگر هیچ! | موبوگیم

حال می‌رسیم به بخش اصلی نقد. فیلم تقریباً همه‌چیز خود را صرف کرده تا دو کاراکتر خوش‌چهره داشته باشد و در میان آنها یک قصه عاشقانه شکل دهد. اما آیا این دو کاراکتر توانسته‌اند این هدف را به مقصود برسانند؟ از همان ملاقات بسیار ساده گرفته تا کل روند آشنایی این دو، تقریباً همه‌چیز کلیشه‌ای و ساده است. دیالوگ‌های ساده، نگاه‌های ساده و در نهایت فیلمی ساده. فیلم مدام به ما می‌گوید که این دو نفر به یکدیگر علاقه دارند، اما کمتر لحظه‌ای را می‌سازد که ما خودمان این علاقه را احساس کنیم.

بله، جذابیت بصری بازیگران باعث می‌شود مخاطب عام از این نوع عشق خوشش بیاید و با آن ارتباط بگیرد. دو انسان خوش‌چهره را کنار یکدیگر قرار داده‌ایم، چند نگاه عاشقانه میان آنها رد و بدل کرده‌ایم و حالا قرار است باور کنیم که یک عشق بزرگ در حال شکل گرفتن است. اما عشق، مخصوصاً وقتی قرار است درباره آدم‌هایی بزرگسال و آن هم دانشمند صحبت کنیم، به این سادگی نیست. انسان روزهای بد دارد. انسان خسته می‌شود، عصبانی می‌شود، اشتباه می‌کند و گاهی حتی عمیق‌ترین روابط زندگی‌اش دچار بحران می‌شوند. عشق واقعی فقط در نگاه‌های زیبا و لحظات فانتزی شکل نمی‌گیرد؛ اتفاقاً زمانی معنا پیدا می‌کند که زندگی، با تمام پیچیدگی‌ها و سختی‌هایش، وارد رابطه شود.

عشق روی تصویر باید چیزی فراتر از یک جذب شدن فیزیکی باشد. باید میان دو شخصیت تاریخچه، تضاد، شناخت و تجربه مشترک شکل بگیرد؛ باید چیزی را در آنها تغییر دهد و ما بتوانیم این تغییر را ببینیم. اما در The Love Hypothesis تقریباً تمام چیزی که داریم، همان کانسپت دختر زیبا و پسر زیبایی است که قرار است عاشق یکدیگر شوند. فیلم تمام سرمایه خود را روی همین جذابیت بصری گذاشته و در نهایت نیز همان تنها چیزی است که برای جذب مخاطب در اختیار دارد.

از همین جهت حتی مرکز اصلی فیلم نیز با موفقیت مواجه نمی‌شود. فیلم قرار بوده درباره عشق باشد، اما خودِ عشق را نمی‌سازد؛ صرفاً تصویری زیبا از دو نفر ارائه می‌دهد که ادعا می‌کنند عاشق یکدیگر شده‌اند.

اگر به دنبال فیلمی هستید که عشق را روی پرده به یک تجربه واقعی تبدیل کند، The Love Hypothesis احتمالاً شما را ناامید خواهد کرد. اما اگر صرفاً به دنبال چند ساعت تماشای دو بازیگر جذاب، چند نگاه عاشقانه و یک فانتزی رمانتیک ساده هستید، فیلم دقیقاً همان چیزی است که ارائه می‌دهد؛ نه بیشتر و نه کمتر.

نقد فیلم The Love Hypothesis | جذابیت بصری و دیگر هیچ! | موبوگیم

در نهایت The Love Hypothesis برای من نمونه‌ای از فیلمی است که تمام تلاش خود را صرف ساختن ظاهر یک اثر عاشقانه کرده، اما در ساختن خودِ عشق شکست خورده است. فیلم دو بازیگر زیبا دارد، یک ایده ساده و قابل فهم دارد و می‌داند چگونه از جذابیت ظاهری آنها برای جلب مخاطب استفاده کند؛ اما سینما صرفاً کنار هم قرار دادن دو چهره زیبا و چند نگاه عاشقانه نیست. عشق باید در فُرم ساخته شود، باید در قصه شکل بگیرد و باید در رفتار شخصیت‌ها دیده شود. وقتی مخاطب مجبور است مدام از زبان فیلم بشنود که این دو نفر عاشق یکدیگر هستند، یعنی فیلم نتوانسته آن عشق را به تصویر تبدیل کند.

مشکل اصلی The Love Hypothesis نیز همین است. فیلم به جای آنکه رابطه‌ای انسانی و قابل لمس بسازد، به یک فانتزی رمانتیک ساده اکتفا کرده است؛ فانتزی‌ای که شاید برای ساعتی سرگرم‌کننده باشد، اما چیزی در ذهن مخاطب باقی نمی‌گذارد. نه شخصیت‌ها عمق پیدا می‌کنند، نه رابطه آنها به چیزی فراتر از جذابیت فیزیکی می‌رسد و نه قصه آن‌قدر قدرت دارد که این دو بازیگر را از عناوینی که روی فیلمنامه برایشان نوشته شده، به انسان‌هایی واقعی تبدیل کند.

در سینما، حتی ساده‌ترین داستان عاشقانه نیز می‌تواند به اثری بزرگ تبدیل شود؛ به شرط آنکه عشق واقعاً ساخته شود. The Love Hypothesis اما بیشتر از آنکه درباره عشق باشد، درباره تصویری است که از عشق ساخته‌ایم؛ تصویری زیبا، تمیز و فانتزی که در آن همه‌چیز آسان است. اما عشق واقعی این‌گونه نیست. عشق پیچیده است، گاهی زشت است، گاهی دردناک است و درست در همین پیچیدگی است که می‌تواند سینمایی شود. The Love Hypothesis از این پیچیدگی فرار کرده و در نهایت چیزی جز یک فانتزی عاشقانه زیبا اما توخالی برای ما باقی نگذاشته است.

نمره نویسنده به فیلم: 4 از 10

منبع: gamefa.com

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید