نقد فیلم «یورش» (Onslaught) | شب سربازان جهانی | موبوگیم
بعضی فیلمها با یک تریلر، تمام زندگیات را زیر و رو میکنند. تصویری از یک زن خسته با چشمانی که هزار جنگ را دیده، ابرسربازانی با مردمکهای نورانی که در مه ایستادهاند، و آن موسیقی الکترونیک که مستقیم از دهه هشتاد به گوش میرسد. «یورش» (Onslaught) دقیقاً همان فیلمی بود که باید قلب هر عاشق سینمای ژانر را میربود؛ ترکیبی از «سرباز جهانی» (Universal Soldier) با «نابودگر» و کمی «بیگانهها» (Aliens) در فضایی که بوی نوستالژی نوارهای ویدئویی را میداد. اما آیا این وعدهها در نهایت به واقعیت پیوستند؟ پاسخ کوتاه این است: نه کاملاً. و پاسخ بلندتر، داستانی است درباره فیلمی که میخواست همه چیز باشد و در نهایت، چیزی نشد که باید.

وقتی خبر ساخت «یورش» (Onslaught) منتشر شد، بسیاری از علاقهمندان سینمای ژانر هیجانزده شدند. آدام وینگارد، کارگردانی که با «مهمان» (The Guest) توانسته بود تعادل جالبی بین ژانر و شخصیتپردازی برقرار کند، قرار بود با استودیو ای۲۴ همکاری کند؛ استودیویی که در سالهای اخیر به پناهگاهی برای فیلمسازان جسور و خلاق تبدیل شده است. ترکیب این دو نام، نوید فیلمی را میداد که هم هوشمندانه باشد و هم سرگرمکننده. اما آنچه در نهایت روی پرده ظاهر شد، فیلمی است که در برزخ بین ژانرها گیر افتاده و هرگز نمیداند دقیقاً چه میخواهد باشد.
چند کلام درباره هویت و جایگاه این مدل فیلمها

سینمای ژانر همیشه با یک پارادوکس بنیادین دست و پنجه نرم کرده است: از یک سو، مخاطب تشنه تکرار الگوهای آشناست، و از سوی دیگر، همان مخاطب از تکرار بیروح و بیابتکار فراری است. فیلمهایی که در دسته «بازگشت به شکوه دهه هشتاد» قرار میگیرند، دقیقاً روی همین لبه تیغ راه میروند. آنها باید هم نوستالژی را ارضا کنند و هم چیزی تازه به میز بیاورند. وقتی «بیگانهها» (Aliens) یا «ترمیناتور» (The Terminator) را میبینیم، با فیلمهایی طرفیم که بودجه محدودشان را با خلاقیت، ریتم و شخصیتپردازی جبران میکردند. آنها نمیتوانستند صحنههای اکشن چند میلیون دلاری بسازند، پس به جای آن، تنش میساختند. نمیتوانستند هیولاهای رایانهای خلق کنند، پس از سایه، نور و صدا استفاده میکردند. این محدودیتها، نه ضعف، بلکه امضای آن دوران بود. در این بین، با شروع قرن جدید فیلمهایی مثل «غریبهها» (The Strangers) یا «مه» (The Mist) نشان دادند که ترس واقعی از دل تاریکی و ناشناختهها بیرون میآید، نه از جلوههای ویژه پرزرق و برق.

در سالهای اخیر، استودیو ای۲۴ به نوعی پناهگاه برای فیلمسازانی تبدیل شده که میخواهند این میراث را زنده کنند، اما با زبانی مدرنتر و جسورانهتر. فیلمهایی مثل «مهمان» (The Guest) و «زیر پوست» (Under the Skin) نشان دادند که میتوان ژانر را جدی گرفت و در عین حال، از کلیشهها فرار کرد. آدام وینگارد، کارگردان «یورش» (Onslaught)، خودش یکی از همان فیلمسازانی است که با «مهمان» (The Guest) توانست تعادل جالبی بین ژانر و شخصیتپردازی برقرار کند. او ثابت کرد که میفهمد ژانر چطور کار میکند و چگونه میتوان آن را به چالش کشید. اما مشکل اصلی اینجاست: فهمیدن ژانر با اجرای بینقص آن، دو مقوله کاملاً متفاوتند. وینگارد در «گودزیلا علیه کونگ» (Godzilla vs. Kong) هم نشان داد که گاهی اوقات ایدههای بزرگش در اجرا به مشکل میخورند. «یورش» (Onslaught) اما، این مشکل را در مقیاسی کوچکتر و ملموستر تکرار میکند.
«یورش» (Onslaught) در واقع تلاشی است برای ترکیب سه ژانر محبوب: فیلم اکشن نظامی با محوریت ابرسربازان (که ریشه در «سرباز جهانی» و کماندو با بازی آرنولد دارد)، فیلم ترسناک محاصرهای شبیه «حمله به کلانتری 13» (Assault on Precinct 13) و «مه» (The Mist) و اسلشرهای کلاسیک با قاتلان نقابدار مثل «غریبهها» (The Strangers) و «هالووین» (Halloween). این ترکیب در تئوری میتواند یک بمب سینمایی باشد. تصور کنید: یک کهنهسرباز با اختلال استرس پس از سانحه، دختر کوچکش، یک مجتمع خانههای سیار در وسط بیابان، و سه ابرسرباز دیوانه که برای کشتن همه چیز و همه کس برنامهریزی شدهاند. اما مشکل اینجاست که وینگارد به جای اینکه این عناصر را در یک کل منسجم باهم ببافد، آنها را کنار هم میچیند و امیدوار است که خودشان با هم کنار بیایند. و اینجاست که همه چیز فرو میریزد.
حالا برویم سراغ خود فیلم:

روایتی که در باتلاق مقدمهچینی گیر میکند
«یورش» (Onslaught) با یک ایده بالقوه جذاب شروع میشود: یک آزمایشگاه زیرزمینی فوقسری، جایی که دانشمندی به نام هانس کملر (با بازی دن استیونز) مشغول ساخت «سربازان کامل» است. کملر یک کاراکتر کاملاً کارتونی است؛ موهای عجیب، لباسهای عجیبتر، و یک نسخه آلمانی از آهنگی خاص برای نازیها که در هدفونش پخش میشود. این شخصیت در ابتدا واقعاً کار میکند. او آنقدر اغراقشده و دیوانه است که تماشاگر را جذب میکند. طراحی او یادآور شخصیتهای بازیهای ویدئویی هیدئو کوجیما است؛ ترکیبی از پوچی و ترس که در نگاه اول مسحورکننده است. اما مشکل اینجاست که وینگارد نمیداند با این کاراکتر چه کار کند. کملر بیشتر یک تیپ است تا یک انسان؛ یک ایده که هرگز به شخصیت تبدیل نمیشود. و این دقیقاً همان مشکلی است که تمام فیلم را در بر میگیرد: ایدههای خوب، اجرای ناقص.

داستان حول محور سلست (با بازی آدریا آرجونا) میچرخد، یک کهنهسرباز با اختلال استرس پس از سانحه که در یک مجتمع خانههای سیار در بیابان زندگی میکند. همسر سابقش بدون هیچ هماهنگی، دختر کوچکشان دیزی را به او میسپارد و سلست باید به یکباره نقش مادر را ایفا کند. این پیشفرض به خودی خود بد نیست، اما فیلم حدود چهل دقیقه اول را صرف معرفی شخصیتهایی میکند که بعداً فقط برای کشته شدن وجود دارند. این یکی از بزرگترین مشکلات فیلم است: شخصیتهای فرعی نه عمق دارند و نه هدفی جز پر کردن صحنههای مرگ. کلانتر دست و پا چلفتی، کهنهسرباز دانا، ژنرال بدجنس، مامور دولت… همه و همه کلیشههایی هستند که فیلم حتی تلاشی برای زنده کردنشان نمیکند. آنها مثل مهرههای شطرنجی هستند که فقط برای برداشته شدن از صفحه چیده شدهاند.
این مقدمهچینی طولانی نه تنها خستهکننده است، بلکه فرصت طلایی برای ساخت تنش را نیز هدر میدهد. در فیلمهای محاصرهای خوب، مثل «حمله به کلانتری 13» (Assault on Precinct 13)، مقدمهچینی بخشی از تنش است. ما شخصیتها را میشناسیم، با آنها همدلی میکنیم و سپس، وقتی خطر نزدیک میشود، برایشان نگران میشویم. در «یورش» (Onslaught) اما، مقدمهچینی فقط زمان پر میکند. ما نه شخصیتها را میشناسیم و نه نگرانشان میشویم. وقتی آنها میمیرند، هیچ احساسی نداریم. و این دقیقاً برعکس چیزی است که یک فیلم ژانر باید انجام دهد.

وقتی اکشن بالاخره شروع میشود، اوضاع بهتر نمیشود. صحنههای مبارزه نه بد کارگردانی شدهاند و نه خوب؛ آنها به سادگی «ارزان» به نظر میرسند. بودجه ۱۵ میلیون دلاری فیلم را میتوان در هر فریم حس کرد. بیشتر وقایع در تاریکی مطلق رخ میدهند، و مونتاژ پارهپاره سعی دارد کمبود کار بدلکاری را پنهان کند. اما این تاریکی به جای ایجاد تنش، فقط باعث سردرگمی میشود. ما نمیبینیم چه اتفاقی میافتد، و وقتی نمیبینیم، نمیتوانیم بترسیم یا هیجانزده شویم. در فیلمهای ژانر با رویکرد آثار درجه دو قدیمی، محدودیت بودجه با خلاقیت جبران میشد. فیلمهایی مثل «Critters» یا «از غروب تا طلوع» (From Dusk Till Dawn) با بودجههای ناچیز، آثاری خلق کردند که هنوز هم لذتبخشند. اینجا اما، هیچ چیز جایگزین آن خلاقیت گمشده نمیشود. نه طراحی صحنه، نه فیلمبرداری، نه ریتم. همه چیز متوسط و بیروح است.
یکی از بزرگترین مشکلات فیلم، شخصیتپردازی ابرسربازان است. در صحنههای تمرین، آنها باهوش و تاکتیکی به نظر میرسند. اما به محض اینکه از آزمایشگاه خارج میشوند، به موجوداتی احمق و کارتونی تبدیل میشوند که فقط برای کشتن وجود دارند. آنها نه انگیزه دارند، نه شخصیت، نه حتی یک لحظه انسانیت. رهبر آنها، با بازی الکس پریرا (قهرمان هنرهای رزمی ترکیبی)، بیشتر وقتش را صرف زل زدن به دوربین با چشمان نورانی میکند تا بازیگری. این شخصیتها به جای اینکه تهدیدی واقعی باشند، به قاتلان مسخرهای تبدیل میشوند که تماشاگر را از فیلم دور میکنند. و وقتی شخصیتهای منفی جذاب نباشند، تماشاگر هیچ دلیلی برای ترسیدن از آنها ندارد. مقایسه کنید با «ترمیناتور» (The Terminator) که در آن، آرنولد شوارتزنگر با کمترین دیالوگ، بیشترین تهدید را خلق میکرد. یا «سرباز جهانی» (Universal Soldier) که در آن، دولف لاندگرن و ژان کلود ون دام، هر دو شخصیتهایی بودند که تماشاگر میتوانست با آنها ارتباط برقرار کند، حتی اگر شرور بودند.

آدریا آرجونا، که در «اندور» (Andor) تواناییهایش را نشان داده، اینجا در نقش سلست چندان متقاعدکننده نیست. او تلاش میکند یک زن شکسته و خسته را بازی کند، اما در لحظات دراماتیک بیش از حد اغراق میکند. فریادهایش به جای همدلی، احساس ناخوشایندی ایجاد میکنند. برخی صحنهها آنقدر پرتنش و اغراقشدهاند که تماشاگر به جای همدلی با شخصیت، احساس خجالت میکند. این مشکل احتمالاً ریشه در کارگردانی دارد تا بازیگری، اما در نهایت، نتیجه روی پرده آن چیزی نیست که باید باشد. سلست قرار است یک قهرمان زن قدرتمند باشد، اما بیشتر شبیه یک کاراکتر نیمهتمام است که هرگز به بلوغ نمیرسد. مقایسه او با سارا کانر در «ترمیناتور ۲: روز داوری» (Terminator 2: Judgment Day) یا ریپلی در «بیگانهها» (Aliens) نشان میدهد که چقدر فاصله وجود دارد. آن شخصیتها هم آسیبدیده و خسته بودند، اما در عین حال، قدرتمند و باورپذیر. سلست اما، نه قدرتمند است و نه باورپذیر.
نکته جالب توجه اینجاست که فیلم در برخی لحظات، پتانسیل واقعی خود را نشان میدهد. موسیقی متن الکترونیک، ساختهشده با وسواس و دقت، یکی از بهترین عناصر فیلم است. این موسیقی در برخی صحنهها آنقدر خوب است که انگار از فیلمی دیگر آمده؛ فیلمی که سریعتر، خشنتر و جذابتر است. هنگامی که این موسیقی پخش میشود، میتوان برای لحظاتی آن فیلمی را تصور کرد که «یورش» (Onslaught) میخواست باشد. اما این لحظات زودگذرند و به سرعت با بازگشت به ریتم کند و بیروح فیلم، محو میشوند. موسیقی متن در واقع یادآور آثار جان کارپنتر است؛ آثاری که در آنها موسیقی بخشی جداییناپذیر از تجربه ترسناک بود. اما در «یورش» (Onslaught)، موسیقی مثل یک مهمان ناخوانده است که به مهمانی اشتباهی آمده.

دن استیونز در نقش کملر، بهترین بازی فیلم را ارائه میدهد. او با ظرافت و طنز، یک شخصیت کاملاً اغراقشده را بازی میکند که هم ترسناک است و هم خندهدار. اما حتی او هم نمیتواند فیلم را نجات دهد، چون فیلمنامه به او اجازه نمیدهد از سطح یک تیپ فراتر برود. کملر در ابتدا جذاب است، اما در نیمه دوم فیلم، حضورش به شدت کاهش مییابد و پتانسیل او هدر میرود. این یکی از بزرگترین حسرتهای فیلم است: شخصیتی که میتوانست به یکی از بهیادماندنیترین شرورهای سال تبدیل شود، به یک حضور کمرنگ و نیمهتمام تقلیل مییابد. مایکل بین و ربکا هال نیز در نقشهای فرعی حضور دارند، اما آنها هم قربانی فیلمنامهای میشوند که شخصیتها را فقط به عنوان ابزار میبیند. آنها بازیگران توانمندی هستند، اما فیلمنامه به آنها چیزی برای ارائه نمیدهد.
فیلمبرداری و مونتاژ اما، از نقاط قوت فیلم هستند. تصاویر «یورش» (Onslaught) تمیز و حرفهای به نظر میرسند، و برخی قابها واقعاً زیبا هستند. صحنههایی که ابرسربازان در مه ایستادهاند، در ابتدا تأثیرگذارند. اما مشکل اینجاست که وینگارد آنقدر این تصاویر را تکرار میکند که به سرعت کهنه و خستهکننده میشوند. انگار او یک ایده بصری خوب پیدا کرده و نمیداند کی باید دست از تکرارش بردارد. این یکی از نشانههای فیلمسازی است که نمیتواند بین «سبک» و «تکرار بیهدف» تفاوت قائل شود. تکرار یک تصویر میتواند تأثیرگذار باشد، اگر معنا داشته باشد. در «بیگانهها» (Aliens)، تکرار تصویر ملکه بیگانه، هر بار ترسناکتر میشد. در «یورش» (Onslaught) اما، تکرار تصویر ابرسربازان در مه، فقط خستهکننده است.

خشونت فیلم نیز دوگانه است. با درجه سنی ۱۸+، انتظار میرود که «یورش» (Onslaught) پر از صحنههای خونین و خشن باشد، و در برخی لحظات، این خشونت واقعاً بامزه و هیجانانگیز است. اما مشکل اینجاست که فیلم نمیداند آیا میخواهد یک اثر خونین و اغراقشده باشد یا یک اکشن جدی. در یک لحظه، شاهد فوران خونهای مصنوعی هستیم و در لحظه بعد، فیلم به یک درام نسبتاً جدی سقوط میکند. این نوسان بین لحنها، تماشاگر را سردرگم میکند. برای اینکه یک فیلم اغراقشده و خونین کار کند، باید تا انتها دیوانه باشد. و برای اینکه یک درام جدی کار کند، باید عمق داشته باشد. «یورش» (Onslaught) هیچکدام از این دو نیست، و در نتیجه، در زمین میانی گم میشود. مقایسه کنید با «از غروب تا طلوع» (From Dusk Till Dawn) که در آن، نوسان بین ژانرها بخشی از جذابیت فیلم بود. اما در آن فیلم، نوسان آگاهانه و هدفمند بود. در «یورش» اما، به نظر میرسد که فیلمساز خودش هم نمیداند چه میخواهد.
مسئله دیگری که فیلم را آزار میدهد، فقدان تنش واقعی است. در یک فیلم محاصرهای، تنش باید به تدریج افزایش یابد. تماشاگر باید حس کند که خطر نزدیکتر و نزدیکتر میشود. اما در «یورش»، خطر به یکباره ظاهر میشود و به یکباره تمام میشود. هیچ فرصتی برای ساخت و ساز تنش وجود ندارد. شخصیتها به سرعت کشته میشوند، و تماشاگر حتی فرصت نمیکند با آنها آشنا شود یا برایشان نگران شود. این مشکل مستقیماً از فیلمنامه ناشی میشود؛ فیلمنامهای که به جای شخصیتپردازی، روی کلیشهها تکیه میکند و به جای تنش، روی شوک ناگهانی. در «حمله به کلانتری ۱۳»، تنش از دل سکوت و انتظار بیرون میآمد. در «Onslaught» اما، سکوت فقط خالی است، و انتظار فقط خستهکننده.

یکی از جالبترین جنبههای فیلم، تلاشش برای بازگشت به دهه هشتاد است. از موسیقی الکترونیک گرفته تا طراحی صحنه و حتی برخی دیالوگها، همه چیز تلاش میکند حس نوستالژی را زنده کند. و در ابتدا، این تلاش تا حدی موفق است. اما با گذشت زمان، مشخص میشود که وینگارد بیشتر به «ظاهر» دهه هشتاد علاقه دارد تا «روح» آن. فیلمهای دهه هشتاد، با تمام محدودیتهایشان، شخصیتهایی داشتند که تماشاگر میتوانست با آنها ارتباط برقرار کند. «یورش» این را ندارد. شخصیتهایش یا کلیشهاند یا نیمهتمام، و هیچکدام واقعاً به دل نمینشینند. فیلمهایی مثل «کماندو» (Commando) یا «رمبو: نخستین خون» (Rambo: First Blood) با وجود سادگی، شخصیتهایی داشتند که تماشاگر میتوانست با آنها همدلی کند. جان رمبو یک کهنهسرباز بود که توسط جامعه طرد شده بود. تماشاگر این را حس میکرد. در «یورش» اما، سلست فقط یک کهنهسرباز است. ما نمیدانیم او کیست، از کجا آمده، و چرا اینقدر آسیبدیده است. و وقتی نمیدانیم، نمیتوانیم همدلی کنیم.
جمعبندی: فیلمی که در برزخ ژانرها گم شد

در نهایت، «یورش» (Onslaught) فیلمی است که هرگز نمیداند چه میخواهد باشد. برای یک اکشن بیمغز، اکشن کافی ندارد. برای یک فیلم خونین و اغراقشده، دیوانگی و خلاقیت کافی ندارد. برای یک درام درباره کهنهسربازان، عمق کافی ندارد. و برای یک وحشت با قاتلان غیرقابل توقف، تنش کافی ندارد. عناصر به صورت جداگانه قابل شناسایی هستند، اما در کنار هم، به یک کل منسجم تبدیل نمیشوند. وینگارد نشان میدهد که ژانر را میفهمد و به آن احترام میگذارد، اما این احترام به تنهایی کافی نیست. برای ساختن یک فیلم ژانر خوب، به چیزی بیش از ارجاع و نوستالژی نیاز است. به شخصیت، به تنش، به ریتم و به خلاقیت نیاز است. و متأسفانه، «Onslaught» در هیچیک از این زمینهها نمیدرخشد.
شاید بهترین راه برای توصیف «یورش» این باشد: فیلمی که در ذهن شما جالبتر از چیزی است که روی پرده میبینید. ایدهها جذابند، اما اجرا ناقص است. بازیگران بااستعداد هستند، اما فیلمنامه به آنها اجازه درخشش نمیدهد. موسیقی فوقالعاده است، اما فیلمی که این موسیقی را همراهی میکند، در حد آن نیست. و در نهایت، تماشاگر با احساسی از فرصتهای از دست رفته رها میشود. فرصتهایی که اگر درست استفاده میشدند، میتوانستند «یورش» را به یکی از بهترین فیلمهای ژانر سال تبدیل کنند. اما افسوس که این اتفاق نیفتاد.

اگر «Onslaught» را با «مهمان» (The Guest) مقایسه کنیم، تفاوتها آشکار میشوند. «مهمان» فیلمی بود که در آن، هر عنصر جای خودش را داشت. موسیقی الکترونیک، فیلمبرداری، شخصیتپردازی و تنش، همه در خدمت یک کل منسجم بودند. «یورش» اما، مجموعهای است از عناصر پراکنده که هرگز به هم نمیچسبند. وینگارد در «مهمان» نشان داد که میتواند فیلمی هوشمند و هیجانانگیز بسازد. اما در «یورش»، او انگار راهش را گم کرده است. شاید فشار استودیو، شاید محدودیت بودجه، و شاید هم فقط یک فیلمنامه ضعیف. اما در نهایت، نتیجه یکی است: فیلمی که فراموششدنی است.
«Onslaught» در نهایت، فیلمی است که میتوانست خیلی بهتر باشد. ایدههای خوبی دارد، بازیگران توانمندی دارد، و لحظاتی از درخشش دارد. اما این لحظات آنقدر کم و پراکندهاند که نمیتوانند فیلم را نجات دهند. اگر به دنبال یک اکشن سرگرمکننده و بیمغز هستید، فیلمهای بهتری وجود دارند. اگر به دنبال یک درام عمیق درباره کهنهسربازان هستید، فیلمهای بهتری وجود دارند. و اگر به دنبال یک وحشت واقعی هستید، فیلمهای بهتری وجود دارند. «یورش» (Onslaught) در هیچکدام از این دستهها موفق نیست. و این، بزرگترین تراژدی فیلم است: فیلمی که میخواست همه چیز باشد، و در نهایت، هیچ چیز نشد.
امتیاز نهایی منتقد: ۴ از ۱۰
منبع: gamefa.com