نقد و بررسی فیلم HOW TO TRAIN YOUR DRAGON | تقابل فکر و بازو | موبوگیم
سنت لایو اکشن سازی در دهههای اخیر، آن را به یکی از جریانهای اصلی هالیوود تبدیل کردهاست؛ جریانی که ریشههای آن را باید در ترکیبی از سنت اقتباس، پیشرفتهای تکنولوژیک، ملاحظات اقتصادی و همچنین نیاز به بازتعریف آثار کلاسیک جستوجو کرد. هالیوود از ابتدای شکلگیریاش همواره بخش قابل توجهی از تولیدات اقتصادی و درآمدزای خود را بر پایهی داستانهای ازپیشمحبوب بنا کرده است؛ رویکردی که ریسک شکست را کاهش میدهد و امکان بهرهگیری از نامهای آشنا را فراهم میسازد. با پیشرفت سریع فناوریهای جلوههای ویژه، بهویژه در حوزهٔ CGI و موشنکپچر از دههٔ ۹۰ به بعد، امکان نمایش در قالبی واقعگراتر فراهم شد. همین جهش تکنولوژیک به استودیوها این جسارت را داد تا داستانهایی را که پیشتر تنها در قالب انیمیشن ممکن بودند، اینبار با تلفیقی از بازیگران واقعی و تصاویر دیجیتال با هزینه های کمتر بازآفرینی کنند.
در کنار این عوادمل، موفقیت اقتصادی چندین بازسازی مهم مانند «Alice in Wonderland» و «Beauty and the Beast» اهمیت لایو اکشنسازی را برای استودیوها تثبیت کرد. این آثار با اتکا به نوستالژی نسلهای قدیمی و کنجکاوی نسل جدید، توانستند طیف وسیعی از مخاطبان را جذب کنند. شرکتهایی مانند دیزنی بهخوبی دریافتند که حضور خانوادگی در سالنهای سینما، تضمینی برای سودآوری است؛ زیرا هر بازسازی همزمان بر دو سطح احساسی کار میکند: زنده کردن خاطرات برای والدین و خلق یک تجربه تازه برای کودکان. افزون بر این، بازسازیها فرصتی فراهم میکنند تا استودیوها داستانها را با معیارهای فرهنگی امروز همسو سازند؛ نقاط ضعف نسخههای قدیمی را اصلاح کنند و جهان داستانی را گسترش دهند.

این موج سرانجام به استودیوهای دیگری مانند دریمورکس نیز رسید. گرچه دریمورکس نسبت به دیزنی کمتر وارد مسیر لایو اکشن شده بود، اما تثبیت جهانی برخی فرنچایزهای موفقش و افزایش توان فناوری در نمایش موجودات عظیم و باورپذیر، زمینهای فراهم کرد تا این استودیو نیز به سمت این جریان حرکت کند. نقطهٔ اوج این تصمیم، ساخت لایو اکشن چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم «How to Train Your Dragon» بود؛ انتخابی که پشت آن مجموعهای از دلایل هنری، تجاری و تکنولوژیک قرار دارد. اما تفاوت اصلی کار دریم ورکس با دیزنی موضوع این نوشته است که هم مثبت و هم منفی خود را نشان میدهد و قرار است به این مورد خاص نگاهی داشته باشیم .
مهم ترین بخش عدم تغییر در داستان اصلی است! بر خلاف دیزنی یا دیگر استدیو های انیمیشن سازی یا حتی شرقی ، هیچ خبری از تغییر نیست ! وقتی میگوییم هیچ خبری یعنی یک پلان هم عوض نشده ! فیلمنامه بدون تغییر استوری بورد، زاویه دوربین و هرچیزی که فکرش را کنید . مهمتر آن که کارگردان نسخهٔ انیمیشن، دین دبلوا، هدایت نسخهٔ لایو اکشن را نیز برعهده گرفت؛ (موضوعی که هم اعتماد طرفداران را افزایش میدهد و هم احتمال پایبندی اثر جدید به روح نسخهٔ اصلی را بالا میبرد.) اما اگر دنبال محتوای جدید یا زاویه دیدی متفاوت هستید، اثر اشتباهی را انتخاب کرده اید! اما اگر قصد تجدید خاطره با اثری تکراری دارید، یا از علاقه مندان به انیمیشن نیستید و ورژنهای سینمایی را ترجیح میهید، این اثر برای شما ساخته شده . به لطف گرافیک واقع گرا و فناوری CGI پیشرفته(نمونه آن را در سریال خاندان اژدها دیده بودیم) به مرحلهای رسیده که میتواند اژدهایی با جزییات بینظیر بسازد؛ موجوداتی که نهتنها از منظر بصری خیرهکننده به نظر میرسند، بلکه قادرند احساسات و رفتارهای پیچیدهای نشان دهند. سینماتوگرافی چند لول پیشرفت کرده است و صحنههای پرواز هیکاپ با اژدها حماسی تر و پر جزییات تر شده است. مناظر چشمنوازتر از نسخه انیمیشن است و حرکت دوربین در میان آسمان و زمین در سطح بالاتری قرار دارد. سکانس پایانی خیلی تاثیرگذارتر از قبل شده و در کل با اکشن بهتری سر و کار داریم (ناگفته نماند که کارگردان پخته تر شده است.)

نکته مهم دیگر سپردن سکان ساخت لایو اکشن به خود دین دبلوآ است . بیایید از این زاویه دید به آن نگاه کنیم: در هنر رسیدن به خروجی نهایی و تکرار کردن آن یک مسئله طبیعی است. شما با کشتی گرفتن با ایده های خود و محصول نهایی مثل یک سفالگر که همه چیز در مشتش قرار دارد میتواند بارها نتیجه نهایی را عوض کنید . در ادبیات نیز با بازنویسی کار نهایی (حتی بعد از چاپ اول کتاب مثل مارکس) یا در موسیقی با دوباره و دوباره اجرا کردن قطعه ای ساخته شده، در نقاشی با بارها کشیدن اثر مثل داوینچی و حتی در عکاسی استیج و فوتومونتاژ همه چیز میتواند تغییر کند. در تئاتر شما میتوانید بین اجرای دوم و سوم ایرادات را بررسی کنید یا تغییرات عمده ای از لحاظ صحنه، کارگردانی یا حتی بازیگر ایجاد کنید. در صنعت گیم شما میتوانید محصول نهایی را تجربه کرده و بعد در صورت ناراضی بودن همه چیز را عوض کنید یا حتی بعد از عرضه، با ارائه آپدیت ها و دی ال سی ها مسیرهای دیگری را امتحان کنید . اما بیایید به سینما نگاه کنیم . این فرزند خلف هنر، هیچ وقت فرصت دوباره ساختن یک اثر یا چند باره ساختن آن را به یک شخص واحد نمیدهد . بسیار کارگردانانی که شاید اگر فرصت دوباره سازی همان فیلمنامه و همان اثر پیشین خودشان را داشتند چه بسا ممکن بود با اثر بهتری مواجه میشدیم. مثلا میازاکی دوباره توتورو را بسازد یا تارانتینو پالپ فیکشن را، یا کوروساوا و جان فورد کوبریک و … (البته اگر استقبال کنند) خلاصه که صنعت سینما به خاطر پرخرج بودن ، پروسه زمانی پیچیده و حتی عوامل مختلف دخیل در آن مثل فشارهای استدیو، چنین فرصتی به کسی نمیدهد . اما دین دبلوآ جز آن دسته محدود است که فرصت داشته اثر خودش را دوباره بسازد و چه بسا نشان دهد بعد از ۱۵ سال چقدر تجربه کسب کرده یا کارگردان پختهتری شده است . این که موفق بوده یا نه برعهده مخاطب ولی در میان سطرها به آن اشاراتی شد. از دیگر موارد، پرداخت ضعیف روی شخصیت های فرعی است و جز هیکاپ و پدرش (کارکتر استویک را جرارد بالتر صدا پیشه شخصیت در نسخه انیمیشن بازی کرده) دیگر شخصیت ها همگی تهی هستند و حتی به تیپ هم نمیرسند. با وجود بازسازی نه تنها تلاشی برای بهبود این بخش نشده است، بلکه حتی عقب گرد هم صورت گرفته و شخصیتی مثل آسترید با بازی نیکو پارکر که او را از سریال the last of us به یادمی آوریم با بازی ضعیف و دور از انتظارش فاقد عمق لازم است و دیگر شخصیت ها فقط صحنه را پر کرده اند و ما هیچ نزدیکیای با هیچ کارکتری پیدا نمیکنیم. از این موارد گذشته، اثر را میتوان از جنبههای دیگری هم بررسی کرد .

۱. دیالکتیک پدر و پسر: تقابل «بازو» و «فکر»
رابطه هیکاپ و استویک، بازنمایی کلاسیک تقابل دو جهانبینی است. استویک (پدر) نماد «سنت ارتدوکس» وایکینگی است؛ جهانی که در آن ارزش انسان با قدرت فیزیکی سنجیده میشود. برای استویک، بودن مساوی است با جنگیدن. استویک همان فلسفه اصالتِ سنت است (Essentialism) در جهانبینی او، هویتها ثابت و تغییر ناپذیرند. یک وایکینگ، جنگجو به دنیا میآید و وظیفهاش محافظت از قبیله با استفاده از زور بازو است. جهان به دو دستهی ما و آنها تقسیم شده است و تنها راه تعامل با دیگری (در اینجا اژدها) ، کوبیدن بر سر اوست. وایکینگها نماد تفکری هستند که پرسش نمیکنند، بلکه پاسخهای از پیش تعیینشده را اجرا میکنند. استویک، هیکاپ را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که باید باشد میخواهد. او هیکاپ را نسخهی ضعیف شده خودش میبیند. در واقع، استویک دچار یک بحران هویت است؛ اگر پسر او وایکینگ نباشد، یعنی تمام ارزشهایی که زندگیاش را بر آنها بنا کرده زیر سوال میرود مخصوصا الان که همسری هم ندارد. بنابراین؛ فشار او بر هیکاپ تلاشی ناخودآگاه برای نجاتِ معنای زندگیِ خودش است.
اما هیکاپ فلسفه اصالتِ وجود (Existentialism) است. هیکاپ به عنوان نماد اگزیستانسیالیسم با این پرسش بزرگ زندگی میکند: اگر من نمیتوانم یک وایکینگ (به معنای سنتی) باشم، پس چیستم؟ و همین سوال بنیادی شروع تقابلش با پدر است. برخلاف زور بازوی استویک ، ابزار هیکاپ (نقشه، قلم و اختراعاتش) ابزارهای فهمیدن و ساختن هستند. فکر در اینجا به معنای زیر سوال بردن بدیهیات جهانشان است. هیکاپ به جای پذیرشِ کورکورانهی کتابِ اژدهاشناسی (بخوانید سنت یا مذهب یا قانون)، خودش شروع به نوشتن کتابی جدید بر اساس تجربه و مشاهده میکند. ضعف فیزیکی ناتوانی هیکاپ (که چند بار شروع فیلم به آن اشاره مستقیم میشود) او را مجبور به ابداع میکند. این ابداعات در امتداد بدن انسان هستند و ما این امتداد را در بعد فیزیکی هم به وضوح میبینم (امتداد و اتصال بی دندون و هیکاپ)

در ابتدای داستان، ما با یک «تز» (استویک/سنت) و یک «آنتیتز» (هیکاپ/تغییر) روبرو هستیم که یکدیگر را نفی میکنند. استویک، تفکر هیکاپ را مزاحم و خطرناک میبیند. هیکاپ، قدرت استویک را بیمنطق و کور میبیند.لحظهی اوج این تنش دیالکتیک زمانی است که استویک، هیکاپ را به خاطر صلح با اژدها طرد میکند و تمام قدر به سمت جنگ با آلفا میرود اینجا قدرتِ بازو به بنبست میرسد؛ استویک با تمام قدرتش نمیتواند اژدهای آلفا را شکست دهد و ظهور سنتز اتفاق میافتد . زمانی که بازو شکست میخورد و پدر و پسر در یک راستا یعنی پذیریش کامل و بی چون و چرای تغییر (صلح با اژدها و اعتماد به هیکاپ و بیدندون) به شکل سنتز ظهور میکند.در این سنتز نهایی وایکینگها قدرت فیزیکی خود را از دست نمیدهند؛ بلکه آن را تحت هدایتِ فکر و دانش هیکاپ قرار میدهند. استویک در پایان یاد میگیرد که رهبری، لزوماً به معنای فریاد زدن و قدرت نمایی نیست، بلکه به معنای گوش دادن و اعتماد کردن به خردی متفاوت است.یکی از ظریفترین بخشهای این دیالکتیک، بحران گفتگو است.استویک در تمام سکانس ها با فریاد سخن میگوید (زبانِ قدرت)اما هیکاپ با کنایه و زمزمه حرف میزند (زبانِ حاشیه). این دو هیچگاه نمیتوانند مستقیماً با هم حرف بزنند، مگر زمانی که هیکاپ بر پشت اژدها مینشیند. اژدها در اینجا نقش یک واسطه را بازی میکند. هیکاپ با رام کردن اژدها، در واقع زبان جدیدی ابداع میکند که استویک را مجبور به سکوت و تماشا و پذیرش نهایی پایان فیلم میکند. تماشای پرواز پسر، اولین لحظهای است که استویک، هیکاپ را نه به عنوان یک وایکینگ ناقص، بلکه به عنوان یک انسان کامل میبیند.این دیالکتیک پدر و پسری، در واقع داستانِ گذار بشریت از عصر بقا (جایی که فقط قدرت مهم است) به عصر معنا (جایی که فهمیدن اهمیت مییابد) است. هیکاپ با از دست دادن پایش در این مسیر، هزینهی این گذار را پرداخت میکند تا ثابت کند که اندیشه ، تغییر و تحول فراتر از گوشت و پوست است.

۲. کارل اشمیت و دشمن خارجی
برای درک دنیای لایو اکشن چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم، باید به نظریه سیاسی کارل اشمیت رجوع کرد. اشمیت معتقد بود که جوهرهی امر سیاسی، تمایز میان دوست و دشمن است. یک جامعه برای حفظ انسجام داخلی خود، نیازمند یک دشمن است تا هویت خود را در تقابل با آن تعریف کند. اژدها به مثابه دیگری همان دشمن خارجی است. در ابتدای فیلم، اژدها برای وایکینگها یک موجود زنده نیست، بلکه یک مفهوم است: مفهوم شر مطلق. آنها اژدها را نمیشناسند، فقط میدانند که باید آن را بکشند. این همان دشمنسازی برای بقای ساختار قدرت است. تا زمانی که اژدها دشمن است، وایکینگها متحد میمانند و نیازی به تفکر ندارند و غریزی پیش میروند. هیکاپ با نگاه کردن در چشمان بیدندون (Toothless)، اژدها را از جایگاه دشمن خارج کرده و به جایگاه سوژه میآورد. او متوجه میشود که ترس اژدها، بازتابی از ترس خودش است. هیکاپ با دیدن انعکاس خودش در چشمان اژدها، نظریه دشمنسازی را فرو میریزد. او میفهمد که دشمن، نه یک نیروی اهریمنی، بلکه موجودی در جستجوی بقاست که توسط سیستمی بزرگتر استثمار شده است.
در ابتدا، هیکاپ به بیدندون آسیب میزند (قطع کردن بالهی دم) و این وقفه و ایستایی جهانشان، فرصت اندیشیدن و شناخت را فراهم میکند. روند ترمیم این باله توسط هیکاپ، روند ترمیم روح خودش است. هیکاپ با ساختن یک باله مصنوعی، در واقع در حال خلق دوباره خودش و شناخت خودش است. او از یک وایکینگ کلاسیک به یک خالق یا مربی تبدیل میشود.
در پردهی سوم، ما با اژدهای عظیمالجثه یعنی آلفا روبرو میشویم. این موجود نماد استعمارگر است. اشمیت میگوید دشمن واقعی گاهی آن چیزی نیست که ما با آن میجنگیم، بلکه آن نیرویی است که ما را مجبور به جنگیدن میکند. آلفا، اژدهایان کوچک را مجبور به غارت میکند تا خودش تغذیه شود. این یک نقد تند به ساختارهای دیکتاتوری است که پیروان خود را برای اهداف شخصی قربانی میکنند. اتحاد هیکاپ و بیدندون علیه این موجود، نماد همبستگی میان فکر و مظلوم است.

بنیادینترین و جسورانهترین بخش انیمیشن، همین پایانبندی آن و از دست رفتن پای هیکاپ است. بیدندون بخشی از بالهی دمش را به خاطر هیکاپ از دست داد و هیکاپ بخشی از پایش را به خاطر بیدندون؛ حالا هر دو ناقص هستند اما در کنار هم کامل میشوند. پای مصنوعی هیکاپ و باله مصنوعی بیدندون، نماد تغییر و خردی است که در خدمت صلح قرار گرفته است. در پایان، هیکاپ دیگر نمیخواهد یک وایکینگ تنومند باشد؛ او با نقص عضوش به نماد انسان نوین تبدیل میشود. انسانی که ضعف فیزیکیاش را با قدرت همدلی جبران کرده است. این فیلم میگوید که صلح و تغییر بدون هزینه نیست. زخم هیکاپ، نشانهی گذار از دوران بربریت به دوران تمدن است. او لنگلنگان راه میرود، اما این راه رفتن، با وقارتر از گامهای سنگین و خشن پدرش است.
امتیاز نویسنده به فیلم: ۶ از ۱۰
منبع: gamefa.com
