نقد و بررسی فیلم Colony | از قطار بوسان تا کندوی زامبی‌ها

گاهی یک فیلم ترسناک، بی‌آنکه بخواهد، آینه‌ای می‌شود مقابل عمیق‌ترین هراس‌های ما. «مستعمره» (Colony) ساخته یون سانگ-هو دقیقاً چنین فیلمی است. بله، ظاهر ماجرا آشناست: ویروسی مرگبار، زامبی‌هایی گرسنه، و گروهی از بازماندگان که در یک فضای بسته برای زنده ماندن می‌جنگند. اما آنچه در زیر پوست این ژانرِ به ظاهر کهنه جریان دارد، پرسشی است که قرن‌ها ذهن فیلسوفان را به خود مشغول کرده: آیا رنجِ انسان بودن، رنجِ همین «جدا بودن» ما از یکدیگر نیست؟ و اگر کسی پیدا شود که درمان این رنج را در محو کردن مرزهای فردیت ببیند، آیا او یک ناجی است یا یک هیولا؟

یون سانگ-هو، فیلمسازی از کره جنوبی که ده سال پیش با «قطار بوسان» نشان داد زامبی‌ها می‌توانند چیزی فراتر از موجوداتی گوشت‌خور باشند، این بار پا را از نقد اجتماعی فراتر گذاشته و به قلمرو فلسفه ذهن قدم گذاشته است. «Colony» در ظاهر داستان یک حمل بیوتروریستی در یک آسمان‌خراش سئول است، اما در باطن، تأملی است هولناک بر این پرسش که: اگر قرار باشد برای پایان دادن به سوءتفاهم، تنهایی، و خشونت، همه ما در یک ذهن جمعی واحد حل شویم، چه چیزی از «انسان» باقی خواهد ماند؟

منتقدان این فیلم را با «قطار بوسان» مقایسه خواهند کرد و این مقایسه شاید ناگزیر باشد. اما بگذارید همین ابتدا بگویم که «مستعمره» جاه‌طلبی‌های دیگری دارد. این فیلم نمی‌خواهد فقط شما را بترساند، هرچند که این کار را به خوبی انجام می‌دهد. نمی‌خواهد فقط شما را به گریه بیندازد، هرچند لحظاتی از همدردی عمیق در آن هست. «Colony» می‌خواهد شما را به فکر وادارد. می‌خواهد پس از تماشای فیلم بیرون بیایید و به تک‌تک لحظاتی فکر کنید که آرزو کرده‌اید کاش کسی می‌توانست بدون کلمات، بدون این همه تقلای ناقص برای ارتباط، دردی را که می‌کشید بفهمد. و بعد از خودتان بپرسید: آیا این آرزو، اگر برآورده شود، نجات ماست یا نابودی ما؟

بازگشت به نقطه صفر؛ از قطار بوسان تا آسمان‌خراش سئول

نقد فیلم Colony | از قطار بوسان تا کندوی زامبی‌ها

ماجرا از کجا شروع شد؟ اردیبهشت ۱۳۹۵، جشنواره کن، بخش «نمایش‌های نیمه‌شب». یک فیلم از کره جنوبی درباره زامبی‌هایی که به قطار سئول-بوسان حمله می‌کنند، ناگهان تبدیل به پدیده‌ای جهانی شد. «قطار بوسان» فقط یک فیلم ترسناک نبود؛ یک بیانیه اجتماعی گزنده بود که در قالب ژانر پیچیده شده بود. نقد طبقات اجتماعی، خودخواهی نخبگان و از‌خودگذشتگی طبقه فرودست، همه در راهروهای باریک یک قطار سریع‌السیر به تصویر کشیده می‌شد. حالا ده سال گذشته و یون سانگ-هو با «Colony» به همان نقطه آغازین بازگشته: کن، نمایش نیمه‌شب، زامبی‌ها. اما این بار هدف بزرگ‌تری دارد؛ او می‌خواهد از ژانر زامبی فراتر برود و به ذاتِ مفهوم «جامعه» و «فردیت» حمله کند.

فیلم با تیتری آغاز می‌شود که تعریف علمی «Colony» را یادآوری می‌کند: «مجموعه‌ای از گونه‌های زیستی که در یک قلمرو مشترک زندگی می‌کنند.» سپس با یک سخنرانی دانشگاهی روبه‌رو می‌شویم که در آن یک استاد زیست‌شناسی بحث می‌کند که مفهوم جامعه‌شناختیِ «ذهن جمعی» توسط زیست‌شناسان نادیده گرفته شده، درحالی‌که شاید دقیقاً همین مفهوم، کلید اصلی تکامل حیات روی زمین باشد. این افتتاحیه هوشمندانه، نقشه راه تمام فیلم است: ما قرار نیست فقط با یک فیلم ترسناک طرف باشیم، بلکه با یک رساله علمی-تخیلی درباره زیست‌شناسی، جامعه‌شناسی و سیاست روبرو خواهیم بود.

داستان حول محور یک نابغه زیست‌فناوریِ طردشده و جامعه‌ستیز می‌چرخد که ویروسی را توسعه داده تا بشریت را «ارتقا» دهد. منطق او ساده و درعین‌حال عمیقاً ترسناک است: انسان‌ها ناقص‌اند چون مجبورند ارتباط برقرار کنند. ارتباط همیشه آسیب‌پذیر است؛ کلمات اشتباه فهمیده می‌شوند، درد دیگران نادیده گرفته می‌شود، نیت‌های خوب تحریف می‌شوند. راه‌حل رادیکال او: حذف نیاز به فهمیدن یکدیگر. ویروس او انسان‌ها را به موجوداتی تبدیل می‌کند که نه صرفاً زامبی‌های تشنه گوشت، بلکه یک اجتماع زیستی نوین با یک ذهن جمعی واحد هستند. در این نظام، شخصیت انسانی نه فقط تابع جمع، بلکه به‌طور فیزیکی حذف می‌شود.

وقتی نظم از آشوب وحشتناک‌تر می‌شود

نقد فیلم Colony | از قطار بوسان تا کندوی زامبی‌ها

این همان نقطه تمایز اساسی «Colony» با تقریباً تمام فیلم‌های-زامبی‌محور است که تا به حال دیده‌اید. در ژانر کلاسیک زامبی، وحشت از دلِ فروپاشی نظم اجتماعی بیرون می‌آید: دولت‌ها سقوط می‌کنند، قوانین بی‌اعتبار می‌شوند، آدم‌ها نقاب تمدن را کنار می‌زنند و به موجوداتی خودخواه و وحشی تبدیل می‌شوند. این الگویی است که از «شب مردگان زنده» جرج رومرو (۱۹۶۸) تا «جنگ جهانی زد» آن را دیده‌ایم. اما یون سانگ-هو ورق را برمی‌گرداند: در «مستعمره»، وحشت از دلِ رؤیای نظم مطلق متولد می‌شود. آنتاگونیست قصه نمی‌خواهد جهان را نابود کند، بلکه می‌خواهد آن را کارآمدتر کند. او می‌خواهد سوءتفاهم را از معادله انسانی حذف کند، می‌خواهد گونه‌ای بیافریند که در آن هر فرد صرفاً بخشی از یک کل بزرگ‌تر باشد.

و دقیقاً به همین دلیل است که یوتوپیای او از هر انبوهِ زامبیِ گوشت‌خواری ترسناک‌تر است. پشتِ فواره‌های خون، گوشتِ دریده‌شده و بدن‌های دونده، ایده‌ای به‌شدت سرد و محاسبه‌گرانه کمین کرده: می‌توان جامعه را نجات داد، به شرطی که «انسان» به‌عنوان سوژه خودمختار از آن حذف شود. ویروس در این فیلم فراتر از یک سلاح بیولوژیک عمل می‌کند؛ در درجه اول، ابزاری است برای مهندسی اجتماعی.

این ایده را اگر در بستر تاریخ سینمای زامبی بررسی کنیم، تازگی آن بهتر حس می‌شود. اولین فیلم زامبی تاریخ، «زامبی سفید» (۱۹۳۲) ساخته ویکتور هالپرین، اساساً داستان بردگی و کنترل ذهن بود: یک جادوگر وودو زنی را مسخ می‌کرد تا او را به بردگی بگیرد. رومرو در ۱۹۶۸ زامبی را از حوزه جادوی سیاه خارج کرد و به استعاره‌ای برای جامعه مصرفی، نژادپرستی و خشونت ساختاری آمریکا تبدیل کرد. خودِ یون سانگ-هو در «قطار بوسان»، واگن قطار را به مدلی از ساختار طبقاتی بدل کرد که در آن نخبگان برای حفظ خود، آسیب‌پذیران را قربانی می‌کنند. اما «Colony» گامی فراتر برمی‌دارد: دیگر بحثِ «فروپاشی» نیست، بحثِ «ادغام اجباری» است. فیلم یکی از بنیادی‌ترین ترس‌های ژانر یعنی «ازدست‌دادن فردیت در توده بی‌ذهن» را می‌گیرد و آن را از طریق ایده نظم اجتماعی بازتعریف می‌کند.

به همین دلیل است که آسمان‌خراشِ محاصره‌شده در فیلم، فقط یک لوکیشن مناسب برای اکشن نیست. این برج شیشه‌ای، مدلی عمودی از جامعه است که در آن قدرت، علم، سرمایه، دولت و مردم عادی همه با هم به دام افتاده‌اند. برخلاف «قطار بوسان» که حرکتی افقی از سئول به بوسان داشت (حرکتی رو به سوی آخرین پناهگاه)، «Colony» در یک ساختار عمودی و ساکن محبوس است؛ گویی جامعه در وضعیتِ «ایستایی مرگبار» فرو رفته و راه فراری وجود ندارد مگر اینکه به عمق فاجعه نفوذ کنی.

ذهنِ کندو در عصر اینترنت؛ تمثیلی برای دوران ما

نقد فیلم Colony | از قطار بوسان تا کندوی زامبی‌ها

یکی از زیرمتن‌های غنی «Colony» که شاید از چشم بسیاری از تماشاگران پنهان بماند، نقد ضمنی آن به عصر دیجیتال و جامعه تحت کنترل شبکه‌های اجتماعی است. اگر دقت کنید، ایده «ذهن جمعی» که در فیلم به شکلی هیولایی تصویر می‌شود، بیربط به تجربه روزمره ما در اینترنت نیست. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که الگوریتم‌ها ذائقه ما را شکل می‌دهند، ترندها افکارمان را هدایت می‌کنند، و داده‌های شخصی‌مان بدون آنکه بخواهیم در یک مغز بزرگِ دیجیتال جمع‌آوری می‌شود. زامبی‌های «Colony» با آن مخاط لزجی که به‌جای رد پا از خود به جا می‌گذارند و ارتباط فرمونی برقرار می‌کنند، نسخه هولناکی از همان شبکه‌ای هستند که ما هر روز صبح با بازکردن تلفن همراه به آن وصل می‌شویم: ارتباط بدون زبان، بدون سوءتفاهم، بدون حریم خصوصی، بدون «خود».

این همان تکنوفمینیسمی است که در تار و پود فیلم تنیده شده. ظاهراً در جهان آینده، همه ما به زائده‌هایی از یک شبکه عصبی جهانی تبدیل خواهیم شد که جایگاه‌های ما را از پیش تعیین می‌کند. ویروس آنتاگونیست در «Colony» صرفاً یک عامل بیماری‌زا نیست؛ نسخه افراطی همان نیرویی است که امروز ما را به سمت همگون‌سازی سوق می‌دهد. او نمی‌خواهد ما را بکشد، می‌خواهد ما را «بهینه» کند؛ درست مثل الگوریتم‌هایی که نمی‌خواهند ما را از بین ببرند، بلکه می‌خواهند ما را به مصرف‌کنندگانی قابل پیش‌بینی تبدیل کنند.

اما فیلم در طرح این ایده یک گام جلوتر می‌رود. زامبی‌های «Colony» برخلاف زامبی‌های کلاسیک که صرفاً بر اساس غریزه عمل می‌کنند، موجوداتی یادگیرنده هستند. آن‌ها اشتباهات خود را تحلیل می‌کنند، با یکدیگر تبادل اطلاعات می‌کنند و به‌طور مداوم تکامل می‌یابند. در یکی از ترسناک‌ترین سکانس‌های فیلم، گروهی از زامبی‌ها ناگهان در یک لحظه هماهنگ سرهایشان را به سمت سقف بلند می‌کنند و وارد نوعی خلسه جمعی می‌شوند. پروفسور زیست‌شناسی داستان می‌فهمد که این لحظه «به‌روزرسانی سیستم» است؛ آن‌ها در حال پردازش داده‌های جدید و انتقال تجربه‌هایشان به کل شبکه هستند. این تصویر به‌طرز وهم‌آوری شبیه به همان لحظه‌ای است که تلفن همراهمان بی‌صدا در جیبمان به‌روزرسانی می‌شود و صبح روز بعد با قابلیت‌های تازه‌ای از خواب بیدار می‌شویم که هرگز درخواستشان نکرده بودیم.

فمینیسم در دل آخرالزمان؛ یا وقتی دانش نجات می‌دهد

نقد فیلم Colony | از قطار بوسان تا کندوی زامبی‌ها

اما «Colony» فقط درباره فلسفه ذهن جمعی نیست. فیلم یک لایه مهم دیگر هم دارد که در نوع خودش در ژانر زامبی کم‌سابقه است: یک قهرمان زن که نه با اسلحه، بلکه با دانش می‌جنگد. شخصیت اصلی فیلم، پروفسور کوان سه-جونگ (با بازی چون جی-هیون)، یک زیست‌شناس است که برای یک کنفرانس علمی به برج شیشه‌ای آمده، فقط به این امید که شاید بتواند یک موقعیت شغلی جدید به دست آورد و غرورش را زیر پا بگذارد. اما وقتی ویروس پخش می‌شود و ساختمان قرنطینه می‌گردد، این اوست که تبدیل به مغز متفکر گروه بازماندگان می‌شود.

این یک انتخاب روایی بسیار آگاهانه است. در جهانی که آنتاگونیست مرد، دانش را به‌عنوان ابزاری برای سلطه، کنترل و بازنویسیِ اجباریِ حیات به کار می‌گیرد، پروفسور کوان نماینده نوع دیگری از شناخت است: دانش به‌مثابه تلاشی برای فهمیدن، برای حفظ انسانیت، برای نجات به‌جای تخریب. او مشاهده می‌کند، فرضیه می‌سازد، آزمایش می‌کند، اشتباه می‌کند و دوباره تلاش می‌کند. درحالی‌که مردانِ درون ساختار قدرت (چه دولت، چه نیروهای امنیتی) یا تعلل می‌کنند، یا مسئولیت را به گردن هم می‌اندازند، یا تصمیماتی می‌گیرند که بر اساس ترس سیاسی است نه منطق علمی.

این تقابل میان «دانش مردانه» (به‌عنوان سلطه) و «دانش زنانه» (به‌عنوان مراقبت) یکی از جسورانه‌ترین جنبه‌های فیلم است. البته باید اعتراف کرد که این تقابل همیشه در حد یک ایده جذاب باقی می‌ماند و هرگز به یک بازاندیشی کامل در ژانر ترسناک زامبی از منظر فمینیستی تبدیل نمی‌شود. بله، دیدن یک زن دانشمند که با مغز خود جهان را نجات می‌دهد، بسیار تازه است، خصوصاً در ژانری که معمولاً قهرمانان زن برای اثبات خود مجبورند به اندازه همتایان مردشان اسلحه دست بگیرند (کافی است به «رزیدنت اویل» و میلا یوویچ فکر کنید). اما «Colony» انگار از این ایده می‌ترسد که کاملاً به آن متعهد بماند. گویی فیلم مدام میان «فیلم زامبی‌محور» و «فیلم ایده‌محور» در نوسان است و این نوسان، به خط فمینیستی آن هم آسیب می‌زند.

جایی که فیلم می‌لغزد؛ بدهی به ژانر یا خیانت به ایده؟

نقد فیلم Colony | از قطار بوسان تا کندوی زامبی‌ها

و حالا می‌رسیم به بزرگ‌ترین نقطه ضعف «Colony»: شکاف میان جاه‌طلبی‌های فلسفی و ضرورت‌های ژانر. فیلمی که با یک سخنرانی آکادمیک درباره ذهن جمعی شروع می‌شود و ادعای کندوکاو در ماهیت آگاهی انسانی را دارد، در بسیاری از لحظات کلیدی‌اش عقب‌نشینی می‌کند و تبدیل می‌شود به همان فیلم زامبی‌ای که هزار بار دیده‌ایم: فرار از راهرو، برخورد با زامبی‌ها، راهروی بعدی، حمله دیگر، قربانی بعدی. ریتم فیلم در این لحظات آنقدر قابل پیش‌بینی می‌شود که تقریباً فراموش می‌کنید با اثری از خالق «قطار بوسان» طرف هستید.

این مسئله در نیمه دوم فیلم حادتر می‌شود. درحالی‌که نیمه اول با وسواس تمام در حال ساختن جهان داستانی، معرفی قواعد زیستی زامبی‌ها و ایجاد تعلیق از طریق ناشناخته‌هاست، نیمه دوم بیش‌ازحد به صحنه‌های اکشن متکی می‌شود که گرچه از نظر تکنیکی درخشان هستند (دوربین روی دست، پلان‌های طولانی، طراحی حرکت عالی توسط بازیگرانی که مشخص است آموزش باله دیده‌اند)، اما از نظر روایی چیزی به داستان اضافه نمی‌کنند.

آن ایده محوری و خیره‌کننده (زامبی‌هایی که یک اَبَر-ارگانیسم با ذهن جمعی تشکیل می‌دهند) در بهترین لحظات فیلم واقعاً نفس‌گیر است. وقتی می‌بینیم که چگونه زامبی‌ها به‌طور فیزیکی به هم «دوخته» می‌شوند و ساختارهای حرکتی پیچیده و چندپاره انسانی می‌سازند (تصویری که بی‌اختیار یادآور مجسمه‌های هانس بلمر، هنرمند فراواقع‌گرای آلمانی است)، می‌فهمیم که با چه نبوغ بصری‌ای طرف هستیم. یون سانگ-هو هوشمندانه به‌جای CGI به طراحی رقص و بدل‌کاری واقعی متوسل شده و نتیجه ترکیب‌هایی از بدن‌های انسانی است که هم زیبا هستند و هم عمیقاً آزاردهنده. اما در لحظات ضعیف‌تر، این موجودات پیچیده صرفاً تبدیل می‌شوند به «توده دیگری از زامبی‌های تندرو» که باید هرچه سریع‌تر از سر راه برداشته شوند تا به صحنه بعدی برسیم.

نقد فیلم Colony | از قطار بوسان تا کندوی زامبی‌ها

همین جاست که آدم دلش برای رومرو تنگ می‌شود. بله، مقایسه یون سانگ-هو با پدر ژانر زامبی شاید در نگاه اول نامنصفانه به نظر برسد (زامبی‌های «Colony» اساساً با زامبی‌های کند و لرزان رومرو فرق دارند) اما این مقایسه از این جهت حیاتی است که نشان می‌دهد چرا «Colony» در رسیدن به اهداف خود کاملاً موفق نیست. فیلم‌های رومرو نیز دقیقاً همین کار را می‌کردند: استفاده از ژانر برای ارائه تفسیر اجتماعی. اما تفاوت در کجاست؟ در این که رومرو هرگز فراموش نمی‌کرد که تماشاگر برای «سرگرمی» آمده است. فیلم‌های او حتی وقتی به نقد جامعه مصرفی یا نظامی‌گری می‌پرداختند، هرگز از ریتم نمی‌افتادند، هرگز به وراجی‌های شبه‌فلسفی پناه نمی‌بردند و هرگز اجازه نمی‌دادند «پیام» جلوتر از «سینما» حرکت کند. «Colony» اما در مقاطعی فراموش می‌کند که یک فیلم ژانر است و بیش‌ازحد به سمت «بیانیه» شدن میل می‌کند. نتیجه این می‌شود که گاهی نه به اندازه کافی ترسناک است و نه به اندازه کافی عمیق.

از سوی دیگر، شخصیت‌پردازی نیز یکی از پاشنه‌های آشیل فیلم است. آنتاگونیست داستان، این دانشمند طردشده با رویای اصلاح بشریت، پتانسیل تبدیل شدن به یک شرور فراموش‌نشدنی در تاریخ سینمای وحشت را داشت. ترکیب «نابغه آسیب‌دیده» و «ایدئولوگ تمامیت‌خواه» می‌توانست ما را به یاد شخصیت‌هایی مثل هانیبال لکتر یا جان دو در «هفت» بیندازد. اما فیلمنامه هرگز به او اجازه نمی‌دهد که از حد یک تیپ فراتر برود. ما نمی‌فهمیم که دقیقاً چه چیزی در گذشته‌اش او را به این مسیر کشانده، چه زخمی خورده که حالا می‌خواهد انتقامش را از کل بشریت بگیرد. او فقط یک «دیوانه» است با یک «طرح»، و این برای فیلمی که ادعای تفکر دارد، کافی نیست.

شخصیت‌های فرعی هم به همین سرنوشت دچارند: نگهبان، خواهرش، کارآگاه، تاجر متکبر و چند نوجوان که همگی تیپ‌هایی آشنا از فیلم‌های فاجعه هستند. هیچ‌کدام آن عمق عاطفی لازم را پیدا نمی‌کنند تا مرگ یا بقایشان برای مخاطب واقعاً اهمیت داشته باشد. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که «قطار بوسان» در آن درخشان عمل می‌کرد: تک‌تک مسافران آن قطار، حتی آن‌هایی که فقط چند دقیقه روی پرده بودند، شخصیت‌هایی کاملاً باورپذیر و انسانی بودند و مرگ هرکدام ضربه‌ای عاطفی به مخاطب می‌زد. «Colony» از این نظر یک گام به عقب است.

فنی‌ترین زامبی‌های تاریخ سینما

نقد فیلم Colony | از قطار بوسان تا کندوی زامبی‌ها

با این حال، نمی‌شود از کنار دستاوردهای فنی فیلم به‌سادگی گذشت. یون سانگ-هو که مشخص است طی این ده سال به یک استاد تمام‌عیار در کنترل میزانسن و طراحی حرکت تبدیل شده، صحنه‌هایی خلق کرده که از نظر تکنیکی واقعاً حیرت‌انگیزند. تصمیم او برای استفاده از بازیگران و بدل‌کاران واقعی به‌جای CGI برای خلق «ساختارهای ترکیبی زامبی‌ها» نه‌تنها از نظر بصری تأثیرگذارتر است، بلکه به فیلم یک کیفیت فیزیکی و لمسی می‌دهد که در عصر سلطه جلوه‌های کامپیوتری به‌ندرت دیده می‌شود.

حرکات زامبی‌ها در این فیلم چیزی فراتر از «دویدن سریع» یا «حمله کردن» است. آن‌ها بدن‌هایی هستند که دیگر مالکیت فردی بر خود ندارند؛ مفاصلشان در زوایای غیرممکن خم می‌شود، اندام‌هایشان به هم گره می‌خورد و از دل این گره‌خوردگی‌ها، فرم‌های حرکتی جدیدی متولد می‌شود که هم زیباست، هم منزجرکننده. در یکی از به‌یادماندنی‌ترین صحنه‌های فیلم که احتمالاً تنها لحظه کمدی ناخواسته یا شاید عمدی آن است، زامبی‌ها چنان در حرکتی هماهنگ به جنب‌وجوش می‌افتند که گویی در یک کنسرت دث‌متال حضور دارند. این لحظات نشان می‌دهد که یون سانگ-هو تا چه حد بر زبان بصری سینمای وحشت مسلط است.

همچنین باید به طراحی صدای فیلم ادای احترام کرد. صداهای تولیدشده توسط زامبی‌ها که ترکیبی از تق‌وتوق مفاصل، صداهای گلویی و آن مخاط چسبناکی است که رد پای ارتباطی آن‌هاست، چنان دقیق طراحی شده که حتی در سکوت‌های فیلم هم حضوری مرموز و تهدیدآمیز دارند.

دو ساعت آزمون استقامت؛ آیا ارزشش را دارد؟

نقد فیلم Colony | از قطار بوسان تا کندوی زامبی‌ها

فیلم Colony حدود ۱۲۰ دقیقه است و این برای یک فیلم زامبی، زمان نسبتاً زیادی محسوب می‌شود. «قطار بوسان» با ۱۱۸ دقیقه تقریباً همین اندازه بود، اما آن فیلم چنان ریتم نفس‌گیری داشت که زمان را حس نمی‌کردید. «Colony» اما در مقاطعی کش می‌آید و این کش‌آمدگی عمدتاً ناشی از همان بحران هویتی است که پیش‌تر اشاره کردم: فیلم مردد است میان اینکه یک تریلر بقای نفس‌گیر باشد یا یک تأمل فلسفی آرام. نتیجه این می‌شود که گاهی نه هیجان کافی برای تریلر بودن دارد و نه عمق کافی برای فلسفه بودن.

درعین‌حال، نمی‌توان انکار کرد که این بلندپروازی حتی در شکست نسبی‌اش هم قابل‌احترام است. در دورانی که اکثر فیلم‌های زامبی‌محور یا بازسازی‌های تنبلانه‌اند یا کپی‌های کم‌خرج از «مردگان متحرک»، دیدن فیلمی که واقعاً تلاش می‌کند ژانر را به حوزه ایده‌های جدید بکشاند، غنیمت است. «Colony» شاید نتواند به اندازه «قطار بوسان» تبدیل به یک پدیده فرهنگی شود (آن فیلم یک صاعقه در جریان سینمای ژانر بود که تکرارش تقریباً غیرممکن است) اما حداقل به ما یادآوری می‌کند که زامبی‌ها هنوز حرف‌هایی برای گفتن دارند، به شرطی که فیلمساز جسور باشد.

نکته جالب دیگر، تضاد لحنی جالبی است که در پایان فیلم رخ می‌دهد. بدون اینکه اسپویل کنم، بگویم که «Colony» در دقایق پایانی‌اش یک چرخش غیرمنتظره انجام می‌دهد که تقریباً شبیه به یک شوخی سیاه است. این لحظه که شاید بحث‌برانگیزترین بخش فیلم باشد، یا نشانه نوعی خودآگاهی هوشمندانه است یا یک لغزش لحنی کامل. بسته به اینکه چقدر با فیلم همراه شده باشید، این پایان می‌تواند برایتان یا تحسین‌برانگیز باشد یا کاملاً بی‌ربط. به‌شخصه معتقدم این پایان‌بندی، اگرچه غیرمنتظره، اما در راستای همان نگاه تلخ و بدبینانه فیلم به ایده «تکامل اجباری» است.

حرف آخر؛ کندو یا انسان؟

Young Man in a Brown Bomber Jacket Stands in a Dim Amber lit Hallway Looking at the Camera

«Colony» فیلمی است که می‌خواهد هم سرگرم کند، هم بترساند، هم به فکر فرو ببرد و هم بیانیه اجتماعی-سیاسی بدهد. طبیعی است که در این چندگانگی، گاهی زمین بخورد. اما این افت‌وخیزها دلیل نمی‌شود که ارزش‌های فیلم را نادیده بگیریم. یون سانگ-هو نشان داده که هنوز یکی از جسورترین صداها در سینمای ژانر کره جنوبی است؛ کارگردانی که حاضر است ریسک کند، ژانر را تحت فشار بگذارد و تماشاگر را به چالش بکشد، حتی اگر نتیجه همیشه بی‌نقص نباشد.

در جهانی که هر روز بیشتر شبیه به شبکه زامبی‌های «Colony» می‌شود (جهانی از الگوریتم‌ها، ترندها، همگون‌سازی فرهنگی و ازدست‌دادن حریم خصوصی) سؤال اصلی فیلم به‌طرز وحشتناکی به زندگی واقعی ما ربط پیدا می‌کند: آیا حاضریم فردیت خود را قربانی کنیم تا دیگر هرگز تنها نباشیم؟ آیا «ما» شدن ارزش «من» نبودن را دارد؟ «Colony» شاید پاسخ قطعی به این سؤال ندهد، اما پرسش را چنان با خشونت، زیبایی و وحشت به صورتمان می‌کوبد که تا مدتها پس از بستن لپ‌تاپ در ذهنمان زنده می‌ماند. و در روزگاری که اکثر فیلم‌ها ده دقیقه پس از تماشا فراموش می‌شوند، این خودش یک پیروزی است.

اگر از طرفداران «قطار بوسان» هستید و انتظار یک تجربه مشابه را دارید، احتمالاً «Colony» شما را کمی گیج خواهد کرد. اما اگر مایلید یک فیلم زامبی ببینید که واقعاً تلاش می‌کند متفاوت باشد، حتی به قیمت لغزیدن، این فیلم ارزش وقت‌گذاشتن را دارد. فقط یادتان باشد: وقتی زامبی‌ها شروع به بالا رفتن از دیوارها کردند، دیگر دنبال منطق علمی نگردید. در کندوی ذهن جمعی، منطق چیز دیگری است.

امتیاز منتقد: ۷ از ۱۰

منبع: gamefa.com

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید