نقد و بررسی فیلم The Wizard of the Kremlin | سیاست؛ مهیجترین و خونینترین بازی دنیا | موبوگیم
فیلم «جادوگر کرملین» به کارگردانی اولیویه آسایاس یکی از فیلمهای کنجکاویبرانگیز سال محسوب میشد. اثری که جود لا در آن، نقش یکی از مهمترین و قدرتمندترین چهرههای قرن اخیر یعنی ولادیمیر پوتین را ایفا میکند. یک تریلر سیاسی کمیاب که برای اولین بار در 82امین دورۀ جشنواره فیلم ونیز به نمایش درآمد.
وقتی فیلمهای سیاسی چند سال اخیر را در ذهنم مرور میکنم، اثر خاصی به یادم نمیآید. اگر «اوپنهایمر» را فاکتور بگیریم، شاید مشهورترین و باکیفیتترینش همان The Apprentice علی عباسی باشد که بیوگرافی دونالد جی. ترامپ را به شکلی بیرودربایستی به تصویر کشیده بود. چنین فقری در سینمای سیاسی، آن هم در دورهای که سیاست حرف اول و آخر را میزند و تصمیمات کاخنشینان روی زندگی همۀ ما در هر نقطه از این کرۀ خاکی تاثیرگذار است، کمبودی نیست که بشود از آن چشمپوشی کرد. اما سینمای سیاسی همواره یکی از خاصترین و قابل تأملترین بخشهای هنر هفتم بوده است. نیازی نیست راه دوری برویم و به فیلمهای کلاسیک یا حتی دهه 70 و 80 میلادی رجوع کنیم، چرا که در همین دهههای اخیر هم فیلمسازی چون ویلیام اولیور استون یکی از چهرههای شاخص این سینما بوده است. مثلا هنوز که هنوز است تک تک دیالوگها و تئوریهایی که دربارۀ ترور جان اف. کندی و پشت پردۀ سیاست در فیلم درخشان JFK مطرح کرد در ذهن سینمادوستان باقی مانده است و برگی از تاریخ سینما را نوشته است. حالا اولیویه آسایاس فرانسوی در 70 سالگی خود ریسک بزرگی کرده و فیلمی دربارۀ پشت پردۀ تصمیمات کاخ کرملین و نحوۀ تعادل قدرت در مسکو را به روی پردۀ نقرهای برده است.
فیلم «جادوگر کرملین» براساس رمانی به همین نام به نویسندگی جولیانو دا امپولی سوئیسی-ایتالیایی ساخته شده است. دا امپولی با نوشتن این رمان، نام خود را حسابی سر زبانها انداخت. گفته میشود بیش از 1 میلیون نسخه از این رمان در فرانسه چاپ شده و همچنین به بیش از 20 زبان ترجمه شده است! موفقیت این رمان را میتوان در دو دلیل اساسی خلاصه کرد. نخست اینکه قطعا برای هر مخاطبی، آگاهی از تاریخ و خصوصا سیاست روز جذاب است؛ چه برسد دربارۀ شخصیتی مرموز همچون ولادیمیر پوتین! اما دا امپولی با تیزهوشی تصمیم گرفت رمانی داستانی بنویسد که تاریخ دهههای اخیر روسیه و پشت پردۀ جنگ قدرتها در مسکو را از زبان کاراکتری خیالی به نام وادیم بارانف روایت کند! همین تصمیم سبب شد تا خوانندگان کنجکاو، به جای اینکه با یک کتاب تاریخی آکادمیک خشک دیگر طرف باشند، درگیر داستانی گیرا شوند که در بطن آن، تاریخ روسیه را از زبان فردی حاضر در کاخ کرملین روایت میکند. دومین دلیل موفقیت و فروش بالای این رمان هم، همزمان شدن چاپ این کتاب با آغاز حملۀ روسیه به اوکراین بود که به مهمترین درگیری نظامی اروپا پس از جنگ جهانی دوم بدل شد و طبیعتا به کنجکاوی مخاطبان اروپایی نسبت به نحوۀ ادارۀ حکومت و گرفتن تصمیمگیریهای کلان در روسیه افزود! بنابراین با توجه به موفقیت و جذابیت کتاب «جادوگر کرملین»، اولیویه آسایاس تصمیم گرفت اقتباسی وفادارانه از این رمان ارائه دهد.

«جادوگر کرملین» را میتوان طبق فصلبندیهای خود فیلم به 8 بخش تقسیم کرد. در حقیقت زندگی کاراکتر اصلی فیلم (وادیم بارانف) به این 9 بخش تقسیم میشود که از آنجایی که به تاریخ و سیاست روسیه گره میخورد، با بررسی این 8 بخش میتوانیم مروری کلی روی تاریخ سیاسی روسیه در سه دهۀ 1990، 2000 و 2010 میلادی داشته باشیم.
بخش اول: روسهای جدید | New Russians
نظم جهانی پس از جنگ جهانی دوم دستخوش تغییرات گستردهای شد. به شکلی که اروپا و قدرتهای اروپایی به دلیل درگرفتن جنگی خونین، عرصۀ مدیریت کلان جهانی را به دو اَبَرقدرت روز، یعنی ایالات متحدۀ آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی، واگذار کردند. همانطور که میدانید پس از جنگ جهانی دوم، قدرت میان دو بلوک شرق (شوروی) و غرب (آمریکا) تقسیم شد و عملاََ جنگی معروف به «جنگ سرد» میان این دو اَبَرقدرت درگرفت. سرانجام به طور رسمی در سال 1991 این جنگ همهجانبۀ سیاسی، اقتصادی، نظامی و مکتبی-اندیشهای، با برتری آمریکاییها و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی به پایان رسید. در پی این فروپاشی، بخشهای فراوانی از بزرگترین کشور وقت (شوروی) جدا شد و هستۀ مرکزی آن تحت نام روسیه، به کار خود ادامه داد. از آنجایی که جنگ سرد، نه فقط آوردگاهی سیاسی، علمی، نظامی یا اقتصادی بلکه نبردی بر سر اندیشهها هم بود، با فروپاشی شوروی، ایدئولوژی کمونیسم هم با شکستی سنگین از عرصۀ جهانی کنار رفت! در چنین روزگاری، فردی به نام بوریس یلتسین به عنوان رئیس جمهور فدراسیون روسیه انتخاب شد و آغاز به کار کرد. یلتسین در ابتدا سعی داشت میراث به جای مانده از ایدئولوژی شکستخوردۀ شوروی را از کشور بزداید و «آزادی مطبوعات»، «آزادی فردی»، «دموکراسی» و «آزادسازی بازار» را به منصۀ ظهور بگذارد. در بخش اول فیلم بیشتر شاهد آزادیهای فردی ایجاد شده ناشی از سیاستهای یلتسین هستیم. در کشوری که روزگاری یوگنی زامیاتین پشت میلههای زندان حبس میشد، حالا آثارش بر روی صحنۀ تئاتر میرود. صحنههای مهمانیهای شبانه و دورهمیهای روشنفکرانه هم تأکیدی روی همین آزادیهایی است که در دوران یلتسین به وجود آمده است. اما اگر دوران یلتسین را همچون یک مکعب 6 وجهی در نظر بگیریم، این نکات مثبت تنها یک وجه از آن را تشکیل میداد و سایر 5 وجه نمایانگر روزگار تیره و تار روسها در دهۀ 90 میلادی است. علاوه بر فسادهای فراوان و ناکارآمدیهای بسیار، دولت مرکزی در ضعیفترین حالت خود قرار داشت تا جایی که خود بارانوف از این دهه به عنوان «دهۀ هرج و مرج» یاد میکند.

بخش دوم: رئالیتی شو | Reality Show
همانطور که در بخش پیش اشاره شد، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، کنار رفتن گورباچف و روی کار آمدن یلتسین، تحولات وسیعی در روسیه اتفاق افتاد و سیاستهای کلان این کشور با چرخشی 180 درجهای روبهرو شد. در فصل «روسهای جدید»، فیلم روی آزادیهای فردی -اعم از آزادیهای جنسی و فکری- تأکید داشت که با روی کار آمدن یلتسین به وجود آمد. در بخش دوم، فیلم روی «آزادی مطبوعات» تأکید دارد. در کشوری تکحزبی که هر ایده و فکری به جز حزب واحد (کمونیسم) با شدیدترین مجازات روبهرو میشد حالا آزادی مطبوعات اتفاق جدیدی بود. شخصیت اصلی داستان (وادیم بارانوف) هم پس از شکستی که در رابطۀ خود با کسنیا میخورد، عرصۀ تئاتر را ترک میکند و وارد عرصۀ تأثیرگذار روز، یعنی تلویزیون میشود. همین ورود او به تلویزیون سرآغاز شکلگیری روابطش با شخصیتهای برجستهای همچون بوریس بِرزوفسکی میشود. نام بوریس برزوفسکی جزو معدود نامهای کاملا واقعی و تاریخی فیلم است. همانگونه که در فیلم نمایش داده میشود برزوفسکی ریاضیدانی بوده است که از فرصت فراهم شده ناشی از سیاستهای «آزادسازی بازار» و «شوکدرمانیها»ی مداوم یلتسین بهره میبرد و به یک سوپر میلیاردر قدرتمند تبدیل میشود. در حقیقت سیاستهای یلتسین خصوصا به لحاظ اقتصادی فاجعهبار بودند چرا که این سیاستها نه اجرای درستی داشتند و نه بستر مناسبی! نتیجۀ سیاستهای اقتصادی یلتسین، به فقیرتر شدن روز به روز مردم روسیه منجر شد. روبل با شدتی بیسابقه ارزش خود را از دست داد، تورم به رقم وحشتناکی رسید تا جایی که دولت روسیه در سال 1998 میلادی ورشکست شد و این بحران مالی تاریخی تحت عنوان «بحران روبل» هم شناخته میشود!
در پی این سیاستهای فاجعه، «الیگارشها» پدید آمدند. در حالی که عموم مردم روسیه در فقر و بدبختی زندگی میکردند، عدۀ معدودی از روسها، صاحب ثروتهایی وحشتناک شده بودند و قدرت بسیاری پیدا کردند. اگرچه فیلم اشارۀ خاصی به «جنگ اول چچن» نمیکند اما این موضوع در دورۀ ریاست جمهور یلتسین بسیار حائز اهمیت است. دولت یلتسین را میتوان یکی از ضعیفترین قدرتهای مرکزی تاریخ روسیه نامید تا جایی که ارتش روسیه عملاََ در جنگ با چچنها در قفقاز شمالی با هزینههای هنگفتی شکست خورد و اقتدار دولت مرکزی به شدت فروریخت! این ضعف غیرقابل کتمان در کنار وضعیت اقتصادِ فروپاشیدۀ کشور باعث شد تا عملاََ کنترل کشور به دست الیگارشهایی همچون برزوفسکی بیفتد. در فیلم هم به درستی میبینیم که یلتسین درمانده و شکستخورده چگونه با لابی و تبلیغات عظیم رسانهای الیگارشها در «انتخابات 1996» پیروز میشود و 4 سال دیگر هم کنترل کشور را به دست میگیرد. در حقیقت الیگارشها به قدری در روسیه قدرت گرفته بودند که عملا رئیس جمهور کشور را هم آنها انتخاب میکردند!

بخش سوم: ولادیمیر ولادیمیروویچ | Vladimir Vladimirovic
کشور از درون با هرج و مرجی بیسابقه روبهرو است، فقر و فساد بیداد میکند، اقتدار دولت مرکزی از بین رفته و مناطق مختلف ادعای استقلال و جدایی میکنند، به لحاظ سیاست خارجی، روسیه در ضعیفترین برهۀ خود در تاریخ معاصر قرار دارد، محبوبیت یلتسین در پایینترین حد ممکن قرار است؛ اینها توصیف وضعیت بغرنج روسیه در پایان دهۀ 90 میلادی است. همگان میدانستند که با این وضعیت کشور با سقوطی حتمی روبهروست و هر چه سریعتر باید فکری اساسی کرد. الیگارشهایی همچون برزوفسکی -که قدرت اصلی در دستان آنهاست- تصمیم میگیرند از چهرۀ جدیدی رونمایی کنند که مردم سرافکنده و تحقیرشدۀ روسیه را به آینده امیدوار کند. در چنین وضعیتی فردی به نام «ولادیمیر ولادیمیروویچ پوتین» که در نهادهای امنیتی-اطلاعاتی کار میکند، به عنوان چهرۀ جدید معرفی میشود! در آن لحظه هیچکس نمیدانست که پوتین قرار است تاریخ روسیه را برای همیشه به کل تغییر بدهد! آنها صرفا دنبال چهرهای متفاوت، مصمم، قابل اعتماد و کمحرف میگشتند تا بتواند اعتماد مردم را جلب کند و پوتین همان شخص بود! اما غافل از اینکه ولادیمیر پوتین به مراتب فراتر از کسی بود که توسط الیگارشهایی مثل برزوفسکی هدایت و کنترل شود!
وادیم بارانوف که به واسطۀ عملکرد خوبش در تلویزیون، با افراد پرنفوذ و قدرتمندی همچون برزوفسکی ارتباط برقرار کرده حالا مسئولیتی ویژه در متقاعد کردن ولادیمیر ولادیمیروویچ پوتین برای پذیرش این مسئولیت پیدا کرده است. او از این لحظه دیگر یک انسان عادی نیست، او حالا نویسندۀ آینده است!
برزوفسکی: همون کاره! فقط بهت پیشنهاد میدم به یه سطح بالاتر بری! دست از نوشتن داستان برداری و به جاش واقعیت رو بنویسی!

بخش چهارم: حاکمیت عمودی | The Vertical Power
پس از استعفای بوریس یلتسین در 31 دسامبر 1999، ولادیمیر پوتین رسما به عنوان جانشین او اعلام شد و بدین ترتیب هزارۀ سوم با فردی جدید و سیاستهایی کاملا متفاوت آغاز شد! پوتین تغییراتی اساسی در شیوۀ حاکمیت کشور اتخاذ کرد که برخی از مهمترین آنان را در خود فیلم هم میبینیم. یکی از شعارهای اصلی پوتین این بود که «باید دولت را دوباره سرپا کرد» و او با هر ابزاری که شده کاملا به وعدهاش عمل کرد! در زمان یلتسین به دلیل ضعف دولت مرکزی، فرماندهان مناطق گوناگون قدرت عمل بسیار زیادی پیدا کرده بودند و بسیاری از آنان سودای استقلال هم داشتند! اما پوتین خیلی زود بساط این داستان را جمع کرد!
یکی از مهمترین نقاط عطف تاریخ معاصر روسیه، «بمبگذاریهای سپتامبر 1999» و «جنگ دوم چچن» است که بارانوف هم از آن به عنوان «11 سپتامبر روسیه» یاد میکند! در حقیقت با توجه به ضعف شدیدو دولت مرکزی و شکست ارتش روسیه در جنگ اول چچن، ساکنین منطقۀ قفقاز شمالی دوست داشتند کار را یکسره کنند و به طور کامل از فدراسیون روسیه استقلال پیدا کنند. در همین حین، بمبارانهایی در شهرهای مختلف روسیه از جمله روسیه انجام شد که باعث مرگ بیش از 300 غیرنظامی شد! رسانههای رسمی و نگاه رسمی همواره این بوده که این کار توسط «اسلامگراهای تندرو» انجام گرفته است. پوتین این فرصت را از هر نظر مناسب دید تا حملهای همهجانبه و ویرانگر به قفقاز شمالی انجام دهد و آنها را برای همیشه سر جای خود بنشاند و از این فرصت برای بازگرداندن اقتدار دولت مرکزی بهره ببرد. بدین ترتیب بود که جنگ خونین دوم چچن شکل گرفت. (سال گذشته هم فیلم نسبتا ضعیفی به نام Words of War ساخته شد که تقریبا همین موضوع را دستمایه قرار داد و من آن اثر را نقد کردم که شما عزیزان میتوانید از اینجا مطالعه کنید.)
اما روایت دیگری هم وجود دارد که میگوید این بمبگذاریها در اصل یک عملیات False Flag (پرچم دروغین) بوده تا به پوتین این بهانه را بدهد که به اهداف کلیدیاش برسد! این هم یکی از آن هزاران معماها و رازهای سیاست است که تا بدین لحظه هیچگاه پاسخ قطعی به آن داده نشده و فیلم هم صرفا هر دو ادعا را مطرح میکند و هیچکدام را به عنوان تئوری دروغ رد نمیکند.
هر چه که هست ارتش روسیه این بار در نبرد با چچنها به پیروزی قدرتمندانه -البته همراه با جنایتهای غیرقابل کتمان- دست پیدا میکند و این موضوع را یکبار برای همیشه فیصله میدهد. در پی این اتفاق دولت مرکزی آن اقتدار از دست رفتۀ خود را بازمییابد. به دنبال آن پوتین قدرت فرماندهان منطقهای را بهشدت کاهش میدهد و آنها را خودش انتصاب میکند! علاوه بر اینها، پوتین رسانهها و نهادهای کلیدی را موظف میکند که مطیع دستورات کاخ کرملین باشد. بدین ترتیب قدرت بار دیگر به دولت مرکزی بازمیگردد و این همان چیزی است که به «حاکمیت عمودی» یا تئوری The Power Vertical اشاره دارد که در رأس هرم قدرت، دولت مرکزی و کاخ کرملین حضور دارند و بقیۀ نهادهای کشور میبایست از دستورات آنان پیروی کنند.

بخش پنجم: پایان الیگارشها | End of the Oligarchs
همانطور که پیشتر گفتم، در دهۀ 90 میلادی و در پی سیاستهای بوریس یلتسین از جمله آزادسازی ناگهانی بازار بدون آمادگی بسترهای مناسب، شوکدرمانیهای پی در پی اقتصادی و … جامعۀ روسیه روز به روز فقیرتر شده و پول به دست عدۀ خاصی افتاد و بدین ترتیب «الیگارشها» نه تنها در روسیه پدید آمدند بلکه قدرت بسیاری هم پیدا کردند تا حدی که با نفوذ رسانهای و سیاسی خود، توانایی تعیین رئیس جمهور هم پیدا کرده بودند! پس از روی کار آمدن پوتین و پیادهسازی استراتژی The Power Vertical اقتدار بار دیگر به دولت مرکزی بازگشت و همین باعث شد که پوتین محبوبیت فراوانی در میان مردم روسیه پیدا کند. حالا که بحث مناطق استقلالطلب حل و فصل شده بود، پوتین تنها الیگارشها را مانع تسلط کامل خود بر قدرت میدید. بدین ترتیب درگیری پوتین با الیگارشها آغاز شد. -حتی افرادی مثل برزوفسکی که در روی کار آمدنش نقش داشتند.- او معتقد بود که قدرت سیاسی باید تمام و کمال در دست دولت باشد و الیگارشها حق دخالت در امور سیاسی را ندارند. او بدین ترتیب وارد درگیریهای نسبتا گستردهای با الیگارشها شد و در پی آن ثروت بسیاری از آنها را مصادره کرد.
نکتۀ جالب قضیه که فیلم هم به درستی به آن اشاره میکند این است که پوتین این کار را با شعار «بازگرداندن اموال به مردم روسیه» انجام میداد اما در حقیقت بخش بزرگی از این ثروت در جیب فرد معتمد او میرفت! پوتین در حقیقت با این کار توانست ثروت و قدرت را از الیگارشها -که در برخی موارد سنگ جلوی پای او میانداختند- بگیرد و آن را به دایرۀ اطرافیان معتمد خودش دهد تا بدین ترتیب هیچ قدرت داخلی دیگر توانایی تهدید او را نداشته باشد.
در این بین نقش وادیم بارانوف هم نقش بسزاییست و در طول فیلم میبینیم که او به عنوان یکی از مشاورین پوتین، چگونه همه چیز را مهندسی و برنامهریزی میکند تا این الیگارشها را به دام بیندازد!

بخش ششم: انقلاب نارنجی | Orange Revolution
پس از اینکه وضعیت داخلی روسیه به ثباتی کامل رسید و قدرت به شکلی تمام و کمال در اختیار کاخ کرملین و در رأس آن، ولادیمیر پوتین قرار گرفت، حالا نوبت به این رسیده بود که اقتدار فروریختۀ روسها در مجامع جهانی و بینالمللی بازگردد. پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، اوکراین هم به عنوان یکی از دهها کشور مستقل از روسیه جدا شد و خود کشوری جداگانه نام گرفت. اما در سالهای پسا شوروی علیرغم جدایی اوکراین از روسیه، این کشور هنوز محلی برای نفوذ روسها بود و به معنای واقعی کلمه مستقل نشده بود. در پی انتخابات سال 2004 میلادی بین دو کاندید اصلی یعنی ویکتور یوشچنکو، نزدیک به اتحادیه اروپا و غرب، و ویکتور یوناکوویچ، نزدیک به دولت روسیه و شخص پوتین رقابت سختی درگرفت که در نهایت نتیجه به نفع یوناکوویچ اعلام شد. در پی این اتفاق، بسیاری از مردم خشمگین و ناراضی اوکراین که معتقد بودند در نتیجۀ انتخابات تقلب رخ داده است، هفتهها در میدان اصلی شهر کییف (میدان Maiden) اتراق کردند و تجمعاتی اعتراضی را شکل دادند که به «انقلاب نارنجی» مشهور شد. جایی که در نهایت با ادعای تقلب در انتخابات، قدرت از دست یوناکوویچ گرفته شد و به یوشچنکو سپرده شد. این اتفاق نخستین درگیری جدی میان روسیۀ پساشوروی و غرب بود.
فیلم «جادوگر کرملین» با توجه به متن قدرتمندی که به واسطۀ رمان موفق دا امپولی در اختیار دارد حقیقتا به لحاظ سیاسی اثری موفق محسوب میشود و جانبداری آشکاری ندارد؛ که حقیقتا مهم و قابل اعتناست. در طول بحث دربارۀ «انقلاب نارنجی» در طی فیلم، وادیم بارانوف هم صحبتهای جالبی دربارۀ نقش CIA در شکلگیری این انقلاب مطرح میکند و تقلب در انتخابات اوکراین با مهندسی انتخابات کشورهای تحت سلطۀ آمریکا همچون عراق مقایسه میکند و این را بخشی از بازی سیاست میخواند. در حقیقت این اثر فراتر از بحث دربارۀ تاریخ سه دهۀ اخیر روسیه، سعی دارد نگاهی عمیقتر و جدیتر به کلیت «سیاست»، «قدرت» و «کنترل افکار عمومی توسط رسانه» داشته باشد که هم هدف قابل احترامی است و هم اجرای قابل قبولی دارد.

بخش هفتم: Internet Research Agency
همانطور که میدانید، بخش قابل توجهی از سیاست در قرن 21ام مربوط به نحوۀ مدیریت رسانه و کنترل افکار عمومی است. پوتین و همفکرانش از جمله بارانف -با سابقۀ کار در فضای رسانهای همچون تلویزیون- این را به خوبی میدانستند که برای تأثیرگذاری بیشتر بر افکار عمومی داخلی و خارجی باید رسانه را در دست بگیرند. اینگونه شد که نهادی تحت عنوان Internet Research Agency در سنپترزبورگ روی کارآمد که در حقیقت یک ساختار سازمانیافته برای تولید محتوای آنلاین بود که در آن افرادی با هویتهای واقعی و جعلی در شبکههای اجتماعی و وبسایتها در راستای ترویج هدف کرملین مطلب تولید میکردند. نکتۀ جالب اینکه تأکید سردمداران این بود که اتفاقا روی موضوعات سیاسی تأکید نکنید چرا که مردم محتواهای سرگرمی را بیش از دیگر محتواها دوست دارند و شما باید بتوانید از طریق سرگرمی تأثیر خود را روی ذهن مخاطب بر جای بگذارید!

بخش هشتم: الحاق کریمه | War in Crimea
آخرین فصل فیلم برای روایت تاریخ سه دهۀ مهم و پرتلاطم روسیه، بحث «نبرد در کریمه» و الحاق آن به خاک روسیه در سال 2014 میلادی است. یکی از موضوعاتی که فیلم «جادوگر کرملین» روی آن تأکید دارد «المپیک زمستانی سوچی» است که در بحبوحۀ درگیریهای اوکراین در روسیه برگزار شد. همانطور که فیلم نمایش میدهد، روسیه برای المپیک زمستانی سوچی اهمیت ویژهای قائل شد چرا که آن به نمایش قدرت، ثبات و بازگشت روسیه به صحنۀ جهانی بدل شد و تأثیر بسزایی به لحاظ بحث مدیریت افکار جهانی داشت. در همین حین، استراتژیستهای روسی برنامۀ بینقصی را تنظیم کردند تا بتوانند منطقۀ حائز اهمیت کریمه را از اوکراین گرفته و به خاک خود الحاق کنند. روسیه هیچگاه ارتش رسمی خود را به کریمه نفرستاد تا با حمله به خاک اوکراین، اعلان رسمی جنگ نکند. بنابراین گروههایی افراطی را با پرچمی دیگر تأمین کرد و به آنجا فرستاد که در نهایت با مقداری درگیری، نیروهای روس آنجا رفراندومی برقرار کردند که در آن مردم کریمه رأی به پیوستن به خاک روسیه دادند و بدین ترتیب روسیه، کریمه را به خاک خود الحاق کرد!
این ماجرا، تبعات سنگینی برای روسها داشت و به تنشهای میان روسیه و غرب شدیدا افزود. تا جایی که اروپا تحریمهای زیادی را برعلیه روسیه به کار گرفت که در فیلم هم شاهد آن هستیم که چگونه این تحریمها دامن وادیم بارانوف را هم میگیرد. همین درگیریها مقدمهای شد بر افزایش تنش میان روسیه، اوکراین و غرب که در نهایت به جنگ اخیر آنها منجر شد. از آنجایی که کتاب در سال 2022 چاپ شده است، به جنگ میان روسیه و اوکراین نپرداخته و همانطور که در خط روایی فیلم هم میبینیم آخرین صحنۀ فیلم و دیدار وادیم بارانوف (پل دانو) و مقالهنویس آمریکایی (جفری رایت) مربوط به سال 2019 میلادی میشود.

فیلم «جادوگر کرملین» را میتوان از دو جنبه مورد بررسی قرار داد. اولین جنبه مربوط به بخش تاریخی-سیاسی کار میشود که در قالب 8 فصل مجزا مورد بررسی قرار دادم. فیلم اقتباسی بسیار وفادارانه از رمان محسوب میشود و آسایاس به خوبی توانسته است جنبۀ تاریخی-سیاسی کار را در بیاورد. فیلم موفق میشود به شکلی کلی و با بیطرفی نسبی، تاریخ سیاسی روسیه را از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی تا روی کار آمدن یلتسین و سپس دوران حکمرانی پوتین به نمایش بگذارد. فیلم وجهه سیاسی کار دا امبولی را هم به شکلی قابل دفاعی به تصویر کشیده است و تصویری متفاوت و قابل فهماز این عرصه به بیننده ارائه میکند. همچنین دیالوگهای فیلم بسیار قابل تأمل و درگیرکننده هستند و فیلمساز به خوبی توانسته علیرغم استفادۀ فراوان از دیالوگهای پرمغز، ریتم و کشش اثر را بهگونهای حفظ کند که بیننده حوصلهاش سر نرود.
اما دومین جنبۀ فیلم مربوط به بخش درام اثر میشود. همانطور که گفتم کتاب «جادوگر کرملین» صرفا یک کتاب تاریخی-سیاسی نیست بلکه اتفاقا یک رمان داستانی است که در دل آن تاریخ و سیاست سه دهۀ اخیر روسیه هم روایت میشود. فیلمساز هم در همان ابتدا به این نکته اشاره میکند که فیلم بیش از آنکه یک اثر مستند تاریخی باشد یک اثر هنری است. اما برخلاف جنبۀ سیاسی-تاریخی که میتوان مجموعا عملکرد فیلم در آن زمینه را موفق ارزیابی کرد، فیلم در زمینۀ زندگی شخصی وادیم بارانوف ناموفق عمل میکند. بارانوف نه شخصیتپردازی قدرتمندی دارد و نه کشش داستانی قابل توجهی دارد. از آنجایی که تمرکز فیلم و بیننده بیشتر روی بخش سیاسی کار و حضور کاراکتر پوتین است -که به مراتب کنجکاویبرانگیزتر از بارانوف است- این بخش در بسیاری از جاها اَلکَن باقی میماند. برای مثال فیلم سعی دارد روی رابطۀ میان بارانوف و کسنیا (آلیسیا ویکاندر) سرمایهگذاری عاطفی کند اما عملا نمیتواند به اهداف خود برسد چرا که نه بارانوف شخصیتپردازی مناسبی دارد و نه این رابطه پتانسیل بالایی! نتیجه این میشود که پایانبندی فیلم به لحاظ دراماتیک -با وجود تأکید فیلمساز روی کودک و داشتن یک زندگی عادی- تأثیر خاصی روی مخاطب نمیگذارد و بیشتر به لحاظ شوک اثرگذار است.
هشدار اسپویل
بد نیست بدانید یکی از اندک تغییرات فیلم نسبت به منبع اقتباس، تغییر پایانبندی آن است. فیلمساز تصمیم گرفته پایان اثر را با یک شوک بزرگ به پایان برساند که به نظرم به طور کلی تصمیم موفقی بوده است چرا که با تمامی مضامین فیلم جفت و جور میشود. میتوان چند برداشت گوناگون از پایانبندی اثر و قتل بارانوف داشت چرا که فیلمساز سرنخ خاصی دربارۀ قاتل به ما نمیدهد. برداشت مطلوب شخصی بنده این است که قرار نیست هیچگاه هویت قاتل روشن شود چرا که سیاست به مراتب بیرحمتر از هر چیز دیگری در این دنیاست! انسانی که خود سالها با مهندسی افکار و اذهان عمومی، تنظیم کنترل قدرت، با انسانها همچون مهرههای شطرنج بازی میکرد حالا خودش هم مهرهای از صفحۀ شطرنج یک فرد دیگر میشود! وقتی وارد سیاست میشوی دیگر باید بدانی که به نقطهای غیرقابل بازگشت رسیدی؛ دیگر هیچ راه فراری نیست و دیگر نمیتوانی صرفا یک فرد عادی باشی. در سکانس پایانی بارانوف دیالوگهای قابل تأملی به زبان میآورد از قبیل اینکه دیگر نمیخواهم در آینده زندگی کنم بلکه میخواهم از حال بهره ببرم. اما بارانوف آن اصل کلی را فراموش کرده است که سیاست بیرحمتر از آن است که یک زندگی آرام و بیدردسر به دور از هیاهو به تو هدیه دهد.
پایان اسپویل
و اما در پایان جا دارد تا از نقشآفرینیهای فیلم صحبت کنم. یکی از مهمترین نکاتی که فیلم به وسیلۀ آن تبلیغ شد، حضور جود لا انگلیسی در نقش ولادیمیر پوتین بود. باید بگویم که بیتردید یکی از بزرگترین نقاط ضعف فیلم هم همین است! انتخاب جود لا برای نقش پوتین یکی از بدترین تصمیمات اولیویه آسایاس بوده است! اولا که گریم و میک-آپ جود لا بسیار دم دستی و غیرحرفهای طراحی شده و شباهت خاصی با ولادیمیر پوتین ایجاد نمیکند. وقتی چهرۀ جود لا را در فیلم میدیدم بیش از اینکه حس کنم با رئیس جمهور قلدر روسیه روبهرو هستم شخصیتهای سیاسی دیگری و حتی خود جود لا را میدیدم! اما این مورد تنها به گریم ضعیف باز نمیگردد بلکه خود جود لا هم نقشآفرینی ضعیفی را در این نقش ارائه کرده و به نظر میرسد نه مطالعۀ درستی روی نقش داشته و نه تمرین خاصی روی این نقش انجام داده است! البته از آنجایی که اثر متن قدرتمندی دارد، یک سری ویژگیها هم از کاراکتر پوتین میگیریم؛ مثل سرد بودنش، بیاحساس بودنش، قاطع بودنش و کمحرف بودنش. اما متن به مراتب از اجرا جلوتر است و اجرای جود لا به جای اینکه باعث ارتقای متن و شخصیتپردازی فیلمنامه شود، از قدرت آن کاسته است! بقیۀ بازیگران هم عملکرد چشمگیری ندارند. قطعا انگلیسی بودن زبان فیلم هم به جذابیت و ساخت اتمسفر آن لطمه زده است. پل دانو، جفری رایت و آلیسیا ویکاندر جزو بازیگران قابل اعتنای حال حاضر هالیوود هستند که همگی عملکردی نسبتا قابل قبول ارائه دادند اما نه چیزی بیشتر!

فیلم «جادوگر کرملین» یکی از آثار سیاسی قابل اعتنای چند سال اخیر است. این فیلم که براساس رمان موفقی به همین نام ساخته شده از متن قدرتمندی برخوردار است و توانسته تاریخ سه دهۀ 90، 2000 و 2010 میلادی روسیه را به طوری جذاب و گیرا برای مخاطب ارائه کند. علاوه بر این فیلم موفق شده تصویری واقعگرایانه و قابل تأمل از سیاست ارائه بدهد؛ عرصهای حقیقتا جذاب و مهیج که وقتی وارد آن شوی دیگر راه خروجی نداری و مشخص نیست دستت به خون چند نفر آلوده است! عرصهای که بزرگترین مردان قدرت هم زیر چرخدندههایش له میشوند و همچون یک مهرۀ شطرنج به سادگی از صفحۀ آن حذف میشوند. اگرچه فیلم ضعفهای قابل توجهی در بخش دراماتیک و داستانی دارد، اما کماکان تماشای آن را پیشنهاد میدهم.
نمرۀ نویسنده به فیلم: 6.5 از 10
منبع: gamefa.com


