نقد فیلم Masters of the Universe | چقدر پرس سینه انجام میدی؟ | موبوگیم

بگذار خیال خودمان را یک‌بار برای همیشه راحت کنم: من نه دهه شصتی هستم (سال تولید ابتدایی عروسک مرجع این فیلم)، نه بچگی‌ام بوی ویترین اسباب‌بازی‌فروشی‌های پرزرق‌وبرق غرب را داده. متولد دهه هفتادم، در ایران. بزرگ شدم با اکشن فیگورهایی که بیش‌تر از پلاستیک کثیف بازارچه‌های دست‌دوم تشکیل شده بودند تا رنگ و لعاب ماتل. اما یک تصویر بود که از همان دوران کودکی، مثل روحی سرگردان، در ذهنم پرسه می‌زد: یک بلوند غول‌پیکر با شرتکی صورتی و شمشیری نصف قد خودش، سوار بر ببری سبز که انگار از دل یک کابوس شیرین نوجوانی تراوش کرده. از میان نوارهای ویدئوی قاچاقی که دست‌به‌دست می‌چرخیدند و آنتن‌های ماهواره که گاه‌گاهی سیگنال کارتون‌های ممنوعه را قاپ می‌زدند، آن یاروی عضلانی را دیده بودم، بی‌آنکه اسمش را بدانم. فقط یک سوال در ذهنم می‌کوبید: «این بشر روزی چندتا پرس سینه می‌ره که این شکلی شده؟»

آن بلوندِ از سیاره‌ای دیگر، کسی نبود جز هی-من، ارباب قدرت. و حالا، بعد از نزدیک به چهار دهه، دوباره برگشته. نه روی پرده سینماهای ایران، که افسوس اکرانش مثل تمام فیلم‌های روز دنیا به این مملکت نرسید، بلکه روی مانیتور خانه، در قالب یک نسخه دیجیتالی باکیفیت که تازه از راه رسیده و دارد خاکِ خاطراتِ نیمه‌کاره‌مان را می‌تکاند. فیلم جدید «Masters of the Universe» دقیقاً همان آش است در همان کاسه، اما این‌بار با چاشنی‌ای از خودآگاهی شیرین که نمی‌گذارد فراموش کنی در قرن بیست‌ویکم زندگی می‌کنی.

نقد فیلم Masters of the Universe | چقدر پرس سینه انجام میدی

و بگذار همین اول خط، بی‌تعارف و رک و راست بگویمش: این فیلم یک شاهکار سینمایی نیست. حتی به زحمت می‌شود اسمش را «فیلم خوب» گذاشت، اگر متر و معیار سینه‌چاکان اهل فن نقد را به دست بگیری. دیالوگ‌هایش جاهایی چنان آبکی از آب درمی‌آیند که می‌توانی در لیوان بریزی و مهمان ناخوانده را با آن پذیرایی کنی، داستانش از کلیشه‌ترین نقشه‌راه‌های سفر قهرمانی تبعیت می‌کند، و کارگردانی تراویس نایت (همان مردی که با «بامبل‌بی» به ترنسفورمرهای نگون‌بخت آبرو داد) گاهی تا حد یک قسمت پرخرج از سریال‌های تلویزیونی خودمان پایین می‌آید. اما سوال این نیست که این فیلم «چیست». سوال این است که «چه بر سرت می‌آورد». و جواب، اگر با آن بچه‌ای تماشایش کنی که روزی حسرت یک مشت پلاستیک رنگ‌شده را می‌خورد، این است: یک حال خوب بی‌حساب‌وکتاب. فیلم «Masters of the Universe» بهترین حماقتِ دل‌چسبی است که امسال به چنگت می‌آید؛ یک ماست‌مالی هوشمندانه که با لبخند، منشأ تجاری بی‌شرمانه‌اش را بغل می‌کند و به تو می‌گوید: «میدونم، میدونم… ولی ببین چقدر خوش می‌گذره».

داستان از یک منطق سرمایه‌داری کثیف و در عین حال جذاب شروع شد. خیلی وقت پیش، در همان روزگاری که «ریگانومیکس» (سیاست‌های اقتصادی عرضه‌محور رونالد ریگان که با کاهش مالیات، مقررات‌زدایی و مهار تورم، هدفش تحریک تولید و رشد اقتصادی بود) داشت اقتصاد آمریکا را می‌چرخاند، غول‌های اسباب‌بازی کشف کردند که می‌شود اول عروسک را ساخت و بعد برایش قصه بافت تا بهتر فروش برود. این شد که موجی از انیمیشن‌های تبلیغاتی راه افتاد؛ از «ترنسفورمرها» و «جی.آی.جو» بگیر تا این موجود عجیب و غریب به نام هی-من. عروسک هی-من در اصل نسخه‌ای کودکانه از «کونان بربر» بود، آن‌قدر از منبع الهامش فاصله داشت که از شکایت حقوقی جان سالم به در ببرد و آن‌قدر عجیب بود که توانست دل میلیون‌ها بچه را ببرد. اسباب‌بازی‌ها از ۱۹۸۲ تا ۱۹۸۶ خوب فروختند، اما در ۱۹۸۷، درست هم‌زمان با یورش بی‌رحمانه ترنسفورمرها، فروش سقوط کرد. فیلم سینمایی همان سال با بازی دولف لاندگرن، به‌جای ناجی، سنگ قبر فرنچایز شد. بعد از آن، چندین تلاش برای احیا صورت گرفت: ۱۹۸۹ شکست خورد، ۲۰۰۲ تا حدی بهتر بود اما پری‌های وینکس آن را زیر پا له کردند و در ۲۰۲۰، نتفلیکس با سریالی آمد که توصیفش از حیطه اختیارات یک نقد مودبانه خارج است. وقتی خبر پیچید که آمازون حق ساخت فیلم را خریده، هر آدم عاقلی حق داشت که مضطرب شود.

نقد فیلم Masters of the Universe | چقدر پرس سینه انجام میدی

اما آمازون این بار بلد بود چه کند. فیلم از همان دقایق نخست، دستت را می‌گیرد و با خود به سیاره اترنیا می‌برد؛ جهانی که انگار یک بچه هشت‌ساله در اوج خلسه خلاقیت طراحی کرده: سلاح‌های عظیم‌الجثه، هیولاهای عجیب‌الخلقه، و قهرمانانی با فیزیک بدنی غیرممکن. طرح داستان به سادگی یک اسطوره شفاهی است: شاهزاده آدام، سال‌هاست از وطنش دور افتاده و در زمین، میان آدم‌های معمولی، زندگی بی‌رنگی را می‌گذراند. تنها شانس بازگشت، یافتن شمشیر افسانه‌ای قدرت است. شمشیر را که پیدا می‌کند، تازه توپ ماجرا شلیک می‌شود. ریتم فیلم طوفانی است؛ یک بند در حال دویدن و پرت شدن و شمشیر زدن. یا داری سکانس‌های اکشن پرزرق‌وبرق و خوشرنگ را نگاه می‌کنی، یا یک وعظ اخلاقی گوش می‌دهی، یا جرد لتو را تماشا می‌کنی که زیر ماسک اسکلتور، غوغایی به راه انداخته. اسکلتور، همان شرورِ شرورها که انگار شغلش را با عشق انتخاب کرده. آن ضرب‌المثل معروف را یادت هست: «کاری را انتخاب کن که عاشقش باشی، آن‌وقت حتی یک روز هم در زندگی‌ات کار نکرده‌ای»؟ اسکلتور عاشق شرارت است و دقیقاً به همین دلیل، از هر پلان حضورش انرژی و شیطنت می‌بارد.

اینجاست که باید به برگ برنده اصلی فیلم رسید: خودآگاهی. «Masters of the Universe» به‌طرز غریبی می‌داند که چیست. یک تبلیغ دو ساعته برای فروش عروسک. همین و تمام. فیلم نه‌تنها این حقیقت را کتمان نمی‌کند، بلکه با افتخار روی پیشانی‌اش می‌کوبد. جایی از فیلم، من-اَت-آرمز (با بازی ادریس البا) غر می‌زند، نصیحت می‌کند و پدرانگی‌اش را خرج ماجرا می‌کند، و تو با خودت فکر می‌کنی: «خدا را شکر که ادریس البا را داریم». چرا؟ چون ما عاشق ادریس الباییم. او همیشه صد درصد توانش را می‌گذارد، حتی وقتی دیالوگ‌هایی می‌گوید که انگار مستقیماً از بروشور یک اکشن فیگور کنده شده‌اند. و هدف هم دقیقاً همین است: تمام شخصیت‌ها، از قهرمان داستان گرفته تا سربازان رباتی پس‌زمینه، طراحی شده‌اند تا تو را وسوسه کنند که بروی و عروسکشان را بخری. اینکه عروسک ادریس البا را در بازار ایران از کجا باید جور کنی، مشکل خودت است، اما فیلم مأموریتش را بی‌عیب و نقص انجام می‌دهد.

در دل این بی‌شرمی تجاری، یک انتخاب روایت‌پردازانه هوشمندانه آشیان دارد: فیلم، تجربه هوادار قدیمی را روی شخصیت آدام سوار می‌کند. آدامِ ما مردی است گرفتار زندگی بزرگسالی؛ شغلی دارد، خاطراتی غبارآلود، و از همه مهم‌تر، دلباختگی‌ای پنهان به دنیایی خیالی که هیچ‌کس اطرافش آن را درک نمی‌کند. این همان نقطه جادویی‌ای است که «باربی» توانست با آن ارتباط بگیرد و به یک پدیده فرهنگی تمام‌عیار بدل شود؛ جایی که نوستالژی و عشق به یک تکه پلاستیک رنگ‌آمیزی‌شده، نه به‌عنوان یک عقده روانی، بلکه به مثابه پناهگاهی برای روح زخم‌خورده بزرگسالی به رسمیت شناخته می‌شود. با این تفاوت که این‌بار، موضوع پرستش حتی از باربی هم روتر و بی‌پرده‌تر است: ما حرف از مردی می‌زنیم که شمشیر جادویی را بالا می‌برد، فریاد می‌زند «من قدرت را دارم!» و تبدیل می‌شود به یک کوه عضله. و فیلم می‌گوید: «خب، مگه اشکالی داره؟ تو هم دلت نمی‌خواست یه روز اینطوری بشی؟»

نقد فیلم Masters of the Universe | چقدر پرس سینه انجام میدی

آدام، با بازی نیکلاس گالیتزین، دقیقاً همان چیزی است که باید باشد: یک تکه گوشتِ مهربان. از هی-منی که چهل سال در تصورات هواداران پروار شده فاصله دارد. نه رهبری کاریزماتیک است، نه قهرمانی شکست‌ناپذیر. اما حق با اوست؛ این یک داستان آغازین است، یک «قسمت صفر» گمشده از آن انیمیشنی که ما در ایران، احتمالاً با افت‌وخیزهای برق و آنتن، تکه‌تکه دیده‌ایمش. هی-منِ این فیلم، فقط یک قهرمان نیست؛ آینه‌ای است که بچه امروزی خودش را در آن می‌بیند: پسری که می‌خواهد قد بکشد، قوی باشد، پدر و مادرش به او افتخار کنند، دوستان باحالی داشته باشد، دلبری کند و البته، صاحب یک ببر سبز غول‌پیکرِ حرف‌زن باشد. بله، ببر سبز خیلی مهم است، احتمالاً مهم‌تر از هر المان دیگری در این فرنچایز.

و حالا برسیم به نقطه مقابل: اسکلتور. اجرای جرد لتو در این نقش، یکی از بهترین انتقال‌هایی است که یک شخصیت انیمیشنی به دنیای لایو-اکشن تجربه کرده. او یک شرور اپرایی است، یک تئاتر متحرک. کم مانده زیر آن نقاب جمجمه‌ای، شروع به آواز و پایکوبی کند. لتو فهمیده که نباید اسکلتور را جدی گرفت؛ او کسی است که دلیل شریر بودنش، در نهایت سادگی، همان کاسه سری است که به جای صورت دارد با چشمانی قرمز و درخشان. شر بودن، فطرت ازلی اوست، و این یک‌بعدی بودنِ دل‌انگیز، برخلاف شرورهای خاکستری و روان‌کاوی‌شده سینمای مدرن، حکم نسیم خنکی را دارد در گرمای بلاهت روشنفکری. لتو با آن خنده «میا-جا-جا-جا»ی کلاسیک، هر بار که روی صحنه می‌آید، صفحه نمایش را روشن می‌کند.

در کنار او، باقی اراذل هم کم نیاورده‌اند. مرد هیولایی با آن طراحی هیکلی و چهره مخوف، واقعاً ترسناک از آب درآمده. ربات کریستن ویگ بامزه است، و ترپ-جاو، همان تفنگدار مکانیکی که همیشه عروسکش در خیالاتم ته ویترین مغازه‌ها جا خوش کرده بود، به طرز غریبی جذاب و وفادارانه بازآفرینی شده. چیزی که این مجموعه را منسجم نگه می‌دارد، یک اصل ساده است: فیلم برای هیچ‌کدام از این عناصر عذرخواهی نمی‌کند. منطق حاکم بر دنیای هی-من، همان منطقی است که یک بچه هشت‌ساله با عروسک‌هایش بازی می‌کند. اگر اسم شخصیتی «رَم-مَن» (مرد قوچی) باشد و کلاهش شبیه قوچ، دلیلش این است که وقتی با کله به چیزها شاخ می‌زند، خنده‌دار و باحال به نظر برسد. نقطه. حماقت این فیلم، یک حماقت اصیل و ارگانیک است، نه آن حماقت تصنعی که بعضی بلاک‌باسترهای به‌اصطلاح «خودآگاه» به خوردت می‌دهند و زیرکانه تمسخرت می‌کنند.

نقد فیلم Masters of the Universe | چقدر پرس سینه انجام میدی

جهان بصری فیلم نیز بی‌عیب‌ونقص در خدمت این فلسفه است. طراحی صحنه و لباس به ریشه‌ها وفادار مانده؛ از قلعه گری‌اسکال بگیر تا سلاح‌های عظیم و موجودات فرازمینی. برخلاف بسیاری از اقتباس‌های مدرن که سعی می‌کنند فانتزی را با رئالیسم خشن زمینی کنند (انگار اصلاً می‌شود یک ببر سبز حرف‌زن را «باورپذیر» جلوه داد)، همه چیز در این فیلم رنگارنگ، اغراق‌آمیز و سرشار از انرژی دهه هشتادی است؛ چیزی شبیه به حال‌وهوای فیلم خیلی بد «ثور: عشق و تندر» اما با جسارتی بیش‌تر در آغوش کشیدن پوچی. جلوه‌های ویژه کامپیوتری، به‌خصوص در خلق شرورها و موجودات، خوب کار می‌کنند و یک دنیای کارتونی منسجم می‌سازند.

اما ناقوس اصلی این جشن نوستالژیک، موسیقی است. دنیل پمبرتون، آهنگساز، کارش را درخشان انجام داده و خودش آن را «رها و سرکش‌ترین اثر کارنامه‌اش» نامیده. اما برگ برنده بزرگ، حضور برایان می، اسطوره گیتار گروه کوئین است. همان مردی که چهار دهه پیش، موسیقی فیلم «فلش گوردون» را نوشت؛ یک اثر پالپ و کارتونی با ریف‌هایی که انگار از دل شمشیرهای نورانی بیرون می‌جهیدند. بگذار مقایسه را همین‌جا روشن کنم: خیلی‌ها فیلم را با «نگهبانان کهکشان» یا «سوپرمن» جیمز گان قیاس می‌کنند، اما خون واقعی‌ای که در رگ‌های این فیلم جاری است، همان خون «فلش گوردون» است. قهرمان‌پروری بی‌ادعا، دکورهای مقوایی (البته با CGI امروزی)، و حس ماجراجویی ناب. حالا «رد اسپشیال» افسانه‌ای می‌ دوباره در این فیلم زنده می‌شود. ریف «Princes of the Universe» که خاطره «کوهنشین» را زنده می‌کند، نه‌تنها یک ایستراگ شنیداری، که یک بیانیه است: تو را نمی‌بریم به کهکشانی عبوس و نیهیلیستی، پرتت می‌کنیم به درون یک کمیک‌بوک متحرک که قهرمان‌هایش فقط خوبند و شرورهایش فقط بد. و این دقیقاً همان میراثی است که این روزها بسیاری از آثار ابرقهرمانی از آن تغذیه می‌کنند، بی‌آنکه نامی ازش ببرند.

یکی از بزرگ‌ترین دلشوره‌هایم پیش از تماشای فیلم آن هم با توجه به سابقه نتفلیکس و موج فمینیسم گل‌درشت هالیوودی، این بود که نکند فیلم بخواهد یک پیام شعارزده و از آن بدتر، یک تقابل کسالت‌بار میان «مردان سفیدپوست سیس‌جندر» و «دنیای مدرن فراگیر» به خوردمان بدهد. تبلیغات اولیه با آن شعارِ «در دهه هشتاد همه چیز فرق داشت» یک‌کم بوی «قدیم‌ها همه چیز بهتر بود»ی متعصبانه می‌داد. اما فیلم، درست در همان لحظه‌ای که این ایده می‌خواهد سرک بکشد و طعم گسِ خطابه بدهد، ماهرانه تغییر مسیر می‌دهد. شاید این کار با ظرافت یک جراحی مغز انجام نشود، اما با صداقت یک دوست قدیمی انجام می‌شود. قهرمان قصه می‌آموزد که قدرت واقعی در مشت‌های گره‌کرده و فریادهای گوش‌خراش خلاصه نمی‌شود، بلکه در پذیرش مسئولیت، مراقبت از دیگران و فروتنی ریشه دارد. فیلم پیامی درباره مردانگیِ سالم ارائه می‌دهد، بی‌آنکه نیازی ببیند زن‌های داستان را تحقیر کند یا نقش‌شان را به پرستارِ قهرمان تقلیل دهد. این تعادل وحشتناک دشوار، حرف زدن هم‌زمان با کودک هشت‌ساله و بزرگسالِ چهل‌ساله‌ای که خاطرات مبهمی از یک کارتون قدیمی دارد را فیلم به‌خوبی حفظ می‌کند؛ کاری که حتی بعضی محصولات پرستاره‌تر مثل «مندلورین و گروگو» در آن لغزیدند و تکلیفشان را یک‌سره به نفع مخاطب هدف (بچه‌ها) روشن کردند. اینجا اما آدم بزرگ هم حس نمی‌کند سرش کلاه رفته.

نقد فیلم Masters of the Universe | چقدر پرس سینه انجام میدی

در میان بازیگران مکمل، کامیلا مندس در نقش تیلا، با آن موهای قرمز آتشین، لنزهای خاکستری و شلوارهایی که احتمالاً پوشیدنشان در چند ایالت مذهبی خود آمریکا هم جرم محسوب می‌شود، تلاش می‌کند نقشی فراتر از «دخترِ دلربا» بازی کند. فیلم به او یک قوس داستانی مرتبط با پدرش (ادرس البا) می‌دهد که شاید کلیشه‌ای باشد، اما بی‌اثر نیست. مندس به کاراکتری که در نگاه اول، شرح وظایفش حول محافظت از مردان داستان می‌چرخد، اراده و جذبه می‌بخشد، و اگر دنباله‌ای در کار باشد، قطعاً جا برای شکوفایی بیش‌تر دارد. تنها لکه ناهماهنگ در این کاروان هماهنگ، اویل-لین با بازی آلیسون بری است. بری، با آن لهجه شرور ژنریک و اداهای بیش‌ازحد تئاتری، انگار بیشتر مشغول کازپلی کردن است تا شخصیت‌پردازی، و همین، او را به ضعیف‌ترین حلقه این زنجیر بدل می‌کند.

نمی‌شود از هوادارنوازی فیلم نوشت و از آن سکانس کوتاه اما سرشار از معنی دولف لاندگرن گذشت. حضور او، که بدون نیاز به دیالوگ‌های قلمبه‌سلمبه، ردای قهرمانی را از نسل قبل به آدام جوان تحویل می‌دهد، یک بیانیه ساده است: «ما می‌دانیم از کجا آمده‌ایم». فیلم برای آن‌هایی که چهل سال کارت عضویت «کلاب استادان جهان» را در جیب خیالی‌شان دارند، پر از ارجاعات ریز و درشت است: از رابطه مرموز زوآر و ساحره گرفته تا ادای دین‌های بصری به عروسک‌های کلاسیک که فقط یک کلکسیونر قهار می‌تواند شکارشان کند. با این همه، فیلم هرگز گروگان این ارجاعات نمی‌شود. برای لذت بردن از این ضیافت، نیازی نداری پایان‌نامه دکتری درباره اسطوره‌شناسی اترنیا نوشته باشی. فیلم آن‌قدر سخاوتمند هست که تازه‌واردها را هم سر سفره راه دهد.

طبیعتاً فیلم کم‌عیب نیست. چند شوخی واقعاً دایی‌مسلک و بی‌مزه توی فیلم هست که آدم را از شدت معذب بودن به فکر فرو رفتن در صندلی می‌اندازد. پیرنگ داستان هم، همان‌طور که گفتم، بیش‌ازحد سرراست و طبق جدول زمان‌بندی احساسی پیش می‌رود: ضرب‌آهنگ‌های عاطفی درست سر بزنگاه مقرر می‌رسند و می‌روند، بی‌آنکه غافلگیرت کنند. چند سوراخ ریز داستانی هم در دیالوگ‌ها هست که فدای جوک‌سازی شده‌اند. اگر با پیشانی گره‌خورده و ابروی منتقدانه به تماشایش بنشینی، حتماً چوب خشک ایرادهایش توی چشمت فرو می‌رود. اما نکته دقیقاً همین‌جاست: خود فیلم هم با تو حرف می‌زند و می‌گوید: «داداش، داری چیو دقت می‌کنی؟ این یه ببر سبزه که داره نصیحت می‌کنه. بیا بخندیم». لذت بردن از «Masters of the Universe» یک پیش‌شرط دارد: این که حاضری شوخی را در دلِ بدیهیات پیدا کنی. شوخی‌های بدیهی، پیرنگ بدیهی، کلیشه‌های بدیهی. اگر نه، احتمالاً وسط تماشای فیلم حوصله‌ات سر می‌رود و به این فکر می‌افتی که چرا داری وقتت را برای یک مشت عروسک پلاستیکی تلف می‌کنی.

نقد فیلم Masters of the Universe | چقدر پرس سینه انجام میدی

اما برای منی که متولد دهه هفتاد ایرانم، و سال‌ها آرزوهایم محدود بود به عروسک‌های پلاستیکی دست‌چندم و آنتن‌های برفکی که گاهی تصویر یک قهرمان عضلانی را نشانم می‌دادند، این فیلم مثل تحقق یک رویای نیمه‌تمام است. نه روی پرده سینما، که متأسفانه هیچ‌وقت نوبت اکرانش به ما نرسید، بلکه حالا روی همین نمایشگر خانگی، دارد غبار سال‌ها فاصله و محرومیت را پاک می‌کند. من حسرت ویترین‌های پرزرق‌وبرق اسباب‌بازی‌فروشی‌های خارجی را خوردم، اما این فیلم همان حسرت را می‌گیرد و تبدیلش می‌کند به لبخندی رضایت‌بخش.

این فیلم مرا یاد روزهایی انداخت که کیف مدرسه را گوشه اتاق می‌کوبیدم و با شمشیر پلاستیکی زردرنگ، نقش همان قهرمان بلوند را بازی می‌کردم، بی‌آنکه حتی اسمش را کامل بدانم. یاد روزهایی که تماشای یک قسمت ناقص از ماجراهایش، بزرگ‌ترین پاداش دنیا بود. «Masters of the Universe» شاید در قاموس سینمای جدی، یک اثر عادی هم نباشد، شاید حتی یک فیلم «خوب» هم نباشد، اما معجزه‌ای کوچک است؛ محصولی که می‌توانست به فاجعه‌ای متکبر یا نقیضه‌ای توخالی بدل شود، اما در عوض قلب تپنده و پلاستیکی دهه هشتادی خودش را پیدا کرد. تراویس نایت دقیقاً همان کاری را کرده که از او انتظار می‌رفت: خندیدن به پوچی رنگارنگ دنیای هی-من، اما نه از روی تمسخر، که از سر عشق.

نقد فیلم Masters of the Universe | چقدر پرس سینه انجام میدی

در مجموع، این فیلم یک اکشن رنگارنگ، یک موسیقی گوش‌نواز، و فیلمنامه‌ای معمولی اما شفاف دارد که اصول اولیه سفر قهرمان را موبه‌مو و صادقانه اجرا می‌کند. آدام مسیری را می‌پیماید که می‌فهمد آنچه به دنبالش بود، با آنچه واقعاً نیاز داشت، تفاوت دارد. این همان قصه کهن و همیشگی است که این بار، با گیتار برایان می و پشتکار یک مشت عروسک گردن‌کلفت روایت می‌شود. و درست همین جاست که می‌ارزد: چیزهایی هست که نمی‌دانی چقدر دلتنگشان بوده‌ای، تا لحظه‌ای که با ریف افتتاحیه، در مانیتور خانه‌ات جان می‌گیرند.

پس اگر روزی کسی از تو پرسید «فیلم خوبی بود؟»، شاید نتوانی بی‌محابا بگویی آری. اما اگر پرسید «حالت را خوب کرد؟»، جواب روشن است: مثل روزی که بالاخره توانستی اکشن فیگور قهرمان محبوبت را از پشت شیشه براندازی کنی. و اگر پرسید «هی-من چقدر پرس سینه می‌ره؟» با افتخار بگو: «آن‌قدر که هنوز باور داری می‌شود یک روز، حتی از پشت همین نمایشگر کوچک، ارباب قدرت را دید و برای دقایقی، تمام دل‌مشغولی‌های بزرگسالی را فراموش کرد.»

امتیاز منتقد موبوگیم: ۶ از ۱۰

منبع: gamefa.com

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید