روان‌شناسی ارن یگر؛ چگونه عطش آزادی او را به هیولای جهان تبدیل کرد؟

ارن یگر یک روز صبح از خواب بیدار نشد و تصمیم نگرفت هیولای داستان باشد. تبدیل‌شدن او از پسربچه‌ای آرمان‌خواه به عامل یکی از بزرگ‌ترین کشتارهای تاریخ جهانش، یک چرخش ناگهانی نیست؛ بیشتر شبیه شکافی است که از ابتدا در شخصیتش وجود داشت و تروما، جنگ، قدرت و خاطرات آینده آن را بزرگ‌تر کردند تا سرانجام همه‌چیز فرو ریخت.

برای فهمیدن ارن نباید فقط بپرسیم «چه چیزی او را شرور کرد؟» سؤال مهم‌تر این است: چرا کسی که آزادی را مقدس‌ترین ارزش زندگی می‌دانست، در پایان آزادی میلیاردها انسان دیگر را از آن‌ها گرفت؟

پاسخ را باید در عطش کنترل، ذهنیت صفر و یکی، تروما، افراطی‌شدن و تعریف ناقص او از آزادی جست‌وجو کرد؛ آزادی‌ای که فقط با حذف تمام موانع کامل به نظر می‌رسید.

ارن پیش از مرگ مادرش هم یک کودک معمولی نبود

ارن پیش از مرگ مادرش هم یک کودک معمولی نبود

مرگ کارلا نقطه‌ی آغاز نفرت ارن از تایتان‌هاست، اما نقطه‌ی آغاز شخصیت او نیست.

ارن پیش از سقوط شیگانشینا هم از زندگی درون دیوارها بیزار بود. بیشتر مردم دیوارها را پناهگاه می‌دیدند؛ او آن‌ها را قفس می‌دید. کتاب آرمین درباره‌ی دریا، صحرا و سرزمین‌های یخی نیز فقط حس کنجکاوی‌اش را تحریک نکرد. آن کتاب به ارن فهماند جهانی وجود دارد که حق دیدنش از او گرفته شده است.

در روان‌شناسی به واکنشی که پس از تهدیدشدن آزادی شکل می‌گیرد «واکنش روانی» می‌گویند. وقتی احساس کنیم کسی حق انتخابمان را محدود کرده، میل ما به پس‌گرفتن همان آزادی شدیدتر می‌شود. در ارن، این واکنش تقریباً مرکز ثقل شخصیت است.

ذهن او خیلی زود به یک فرمول ساده می‌رسد: اگر چیزی آزادی مرا بگیرد، باید آن را از بین ببرم.

ما این منطق را حتی پیش از حمله‌ی تایتان‌ها می‌بینیم؛ زمانی که ارن آدم‌ربایان میکاسا را می‌کشد. او آن‌ها را انسان‌هایی خطاکار نمی‌بیند، بلکه حیواناتی می‌داند که با گرفتن آزادی دیگران، حق زندگی خودشان را از دست داده‌اند.

این صحنه تناقض اصلی ارن را از همان کودکی آشکار می‌کند: او حاضر است برای نجات یک انسان جانش را به خطر بیندازد، اما اگر کسی را بیرون از دایره‌ی اخلاقی خود قرار دهد، می‌تواند بدون تردید نابودش کند.

اخلاق ارن از ابتدا سه قانون دارد:

  • انسان بی‌گناه باید آزاد باشد.
  • کسی که آزادی دیگران را می‌گیرد، شایسته‌ی همدلی نیست.
  • اگر خشونت راه برداشتن مانع باشد، خشونت مشروع است.

بعدها این منطق تغییر نمی‌کند؛ فقط تعریف «مانع» بزرگ‌تر می‌شود: نخست آدم‌ربایان، بعد تایتان‌ها، سپس مارلی و سرانجام تقریباً تمام جهان بیرون.

ارن و مرگ مادرش

سقوط شیگانشینا؛ لحظه‌ای که آزادی با کنترل یکی شد

ارن مرگ مادرش را فقط تماشا نمی‌کند؛ ناتوانی مطلق خودش را هم می‌بیند. نمی‌تواند کارلا را نجات دهد، نمی‌تواند با تایتان بجنگد و حتی برخلاف میلش از محل دور می‌شود.

در چند دقیقه، مهم‌ترین رابطه‌ی عاطفی‌اش را از دست می‌دهد، خشونتی هولناک می‌بیند و بی‌قدرتی کامل را تجربه می‌کند.

پژوهش‌های عصب‌شناسی رشد نشان می‌دهند مغز کودک و نوجوان در برابر محیط‌های پر از تهدید حساس است. زندگی طولانی در وضعیت خطر می‌تواند سامانه‌های تشخیص تهدید و مدار ارتباطی آمیگدال با قشر پیش‌پیشانی را طوری شکل دهد که خطر سریع‌تر دیده شود و خاموش‌کردن زنگ هشدار دشوارتر باشد.[۱]

ارن برای تحمل آشوب، آن را به مأموریتی روشن تبدیل می‌کند: «همه‌ی تایتان‌ها را می‌کشم.» این سوگند به رنج بی‌معنا جهت می‌دهد، دشمنی مشخص می‌سازد و کودک درمانده را در ذهن خودش به مبارزی فعال تبدیل می‌کند.

مطالعات کنترل نشان می‌دهند تجربه‌ی اثرگذاری عمل بر نتیجه، در مقاومت روانی اهمیت دارد.[۲] ارن نیز با عمل‌کردن از درماندگی فرار می‌کند؛ اما این نیاز در او افراطی می‌شود. انتظار، مذاکره و اعتماد به نقشه‌ی دیگران برایش مزه‌ی همان لحظه‌ای را دارند که نتوانست مادرش را نجات دهد.

به همین دلیل ارن اغلب پیش از آنکه بهترین نقشه روشن شود حرکت می‌کند. او زمانی احساس زنده‌بودن دارد که رو به دشمن می‌دود. برایش جنگیدن فقط وسیله‌ی رسیدن به هدف نیست؛ راهی برای فرار از احساس بی‌قدرتی است.

هویتی که فقط یک واژه داشت: مبارز

هویتی که فقط یک واژه داشت: مبارز

ارن در سال‌های آموزش نظامی تقریباً تمام هویتش را روی یک جمله بنا می‌کند: «من کسی هستم که می‌جنگد.»

او نوجوانی معمولی ندارد تا ارزش‌ها، نقش‌ها و آینده‌های متفاوت را امتحان کند. جهانش اجازه نمی‌دهد گاهی شکست بخورد، نظرش را تغییر دهد یا هنوز نداند چه می‌خواهد. باید سرباز باشد، انتقام بگیرد و امید بشریت شود.

قدرت تایتان‌شدن در ابتدا همین هویت را تقویت می‌کند. کودکی که روز مرگ مادرش هیچ کاری از دستش برنمی‌آمد، حالا به مهم‌ترین سلاح پارادایس تبدیل شده است. قدرت تایتان به او چیزی را برمی‌گرداند که بیش از هر چیز می‌خواست: توان اثرگذاشتن بر جهان.

اما همین قدرت او را به ابزار دیگران هم تبدیل می‌کند. ارتش درباره‌ی زنده‌ماندنش تصمیم می‌گیرد، عملیات‌ها بر محور بدن او طراحی می‌شوند و سربازان زیادی برای نجاتش می‌میرند. ارن می‌خواست صاحب سرنوشت خود باشد، ولی حالا گران‌قیمت‌ترین سلاح کشور است.

بحران واقعی در غار خاندان ریس رخ می‌دهد. او می‌فهمد قدرتش نتیجه‌ی جنایت گریشا و مرگ اعضای آن خانواده بوده است. ناگهان دیگر قهرمان برگزیده نیست؛ خودش را دزد، سربار و علت مرگ دیگران می‌بیند. حتی از هیستوریا می‌خواهد او را بخورد.

برای لحظه‌ای، شرم زره خشم او را می‌شکند. بااین‌حال ارن این بحران را با پذیرش آسیب‌پذیری حل نمی‌کند. دوباره به نسخه‌ی آشنای خودش برمی‌گردد: باید مفید باشد، باید عمل کند و باید بجنگد. هویت مبارز ترمیم می‌شود، اما انعطاف‌پذیرتر نمی‌شود.

زیرزمین و دریا؛ دشمن عوض شد، فرمول نه

زیرزمین و دریا؛ دشمن عوض شد، فرمول نه

حقیقت زیرزمین باید پایان کابوس باشد، اما فقط شکل کابوس را عوض می‌کند. تایتان‌ها دشمن اصلی نیستند؛ پشت آن‌ها تمدنی انسانی قرار دارد که مردم پارادایس را شیاطین جزیره می‌داند.

این کشف، دستگاه اخلاقی ساده‌ی ارن را به هم می‌ریزد. نابودکردن هیولاهای بی‌عقل آسان بود، اما دشمنان جدید خانواده دارند، می‌ترسند، عاشق می‌شوند و از نگاه خودشان برای بقا می‌جنگند.

به همین دلیل سکانس دریا پیروزی نیست. آرمین رؤیای کودکی‌اش را لمس می‌کند، اما ارن به آن سوی آب اشاره می‌کند و می‌پرسد اگر همه‌ی دشمنان آن‌طرف را بکشند، بالاخره آزاد خواهند شد؟

او به هدف رسیده، ولی نمی‌تواند آزادی را احساس کند؛ چون آزادی را نه نوعی امکان زندگی، بلکه نبودن مانع تعریف کرده است. تا وقتی مانعی وجود دارد، آزادی همیشه به آینده موکول می‌شود.

فرمول ذهنی او ثابت می‌ماند:

  • اگر تایتان‌ها نابود شوند، آزاد می‌شویم.
  • اگر مارلی شکست بخورد، آزاد می‌شویم.
  • اگر جهان بیرون دیگر نتواند تهدیدمان کند، آزاد می‌شویم.

ارن پس از پرش زمانی آرام‌تر و حسابگرتر به نظر می‌رسد، اما این بلوغ بیشتر تاکتیکی است تا اخلاقی. او در جنگیدن ماهرتر شده، نه در تصور راهی متفاوت برای زندگی. فشار مداوم نیز انسان را به پاسخ‌های آشنا سوق می‌دهد؛ و پاسخ آشنای ارن همیشه یکی است: مانع را پیدا کن، حمله کن و کنترل را پس بگیر.[۳]

بوسه بر دست هیستوریا؛ وقتی آینده به زندان تبدیل شد

بوسه بر دست هیستوریا؛ وقتی آینده به زندان تبدیل شد

بوسیدن دست هیستوریا مهم‌ترین نقطه‌ی عطف روانی ارن است. اینجا یک جزئیات داستانی ممکن است گیج‌کننده باشد: تایتان مهاجم می‌تواند خاطرات وارثان آینده را دریافت کند. گریشا بخش‌هایی از خاطرات ارنِ آینده را دیده بود و ارن هنگام تماس با هیستوریا، آن تصاویر را درون خاطرات پدرش مشاهده کرد؛ یعنی آینده را کامل و مستقیم ندید، بلکه قطعاتی از آن را از پنجره‌ی ذهن گریشا دید. انیمه بعداً در قسمت «خاطرات آینده» این چرخه را روشن‌تر می‌کند.

همین تصاویر ناقص کافی‌اند تا نگاه ارن به انتخاب تغییر کند. هر بار که یکی از قطعات آینده تحقق پیدا می‌کند، باور او به اجتناب‌ناپذیربودن مسیر قوی‌تر می‌شود. واکنش میکاسا، مرگ ساشا، دیدار با رامزی و شکل‌گیری جنگ، همگی مانند مهر تأیید عمل می‌کنند.

اینجا ارن در تناقضی بی‌رحمانه گرفتار می‌شود: کسی که بیش از همه تشنه‌ی آزادی است، آینده را به‌صورت مسیری ازپیش‌تعیین‌شده تجربه می‌کند.

اما نمی‌توان تمام مسئولیت را گردن تقدیر انداخت. آینده‌ای که ارن می‌بیند ساخته‌ی خود آینده‌ی اوست و با عمیق‌ترین میلش هم هماهنگی دارد. او فقط مجبور نیست رامبلینگ را انجام دهد؛ بخشی از وجودش واقعاً آن جهان صاف و خالی را می‌خواهد.

تراژدی ارن همین‌جاست: تصاویر آینده انتخاب را از او نمی‌گیرند، بلکه میل پنهانش را به او نشان می‌دهند. از آن پس به‌جای پرسیدن «چه راه دیگری وجود دارد؟» می‌پرسد «چطور به همان آینده‌ای برسم که دیده‌ام؟» آینده برایش پیشگویی نیست؛ توجیهی است که هر انتخاب بعدی را ضروری جلوه می‌دهد.

مارلی؛ وقتی دیدن انسانیت دشمن هم کافی نیست

مارلی؛ وقتی دیدن انسانیت دشمن هم کافی نیست

زندگی مخفیانه در مارلی باید نفرت ساده‌ی ارن را نابود کند. او می‌بیند مردم آن سوی دریا نیز فقیر می‌شوند، خانواده دارند، می‌ترسند و قربانی تبلیغات‌اند. در گفت‌وگو با راینر حتی می‌پذیرد که آن‌ها شبیه هم هستند.

اما این شناخت جلوی حمله به لیبریو را نمی‌گیرد.

به همین دلیل برچسب‌هایی مثل «سایکوپت» توضیح خوبی برای ارن نیستند. او همدلی، دلبستگی، سوگ و عذاب وجدان دارد. مشکل این نیست که نمی‌فهمد دیگران انسان‌اند؛ مشکل این است که رنج آن‌ها را پایین‌تر از هدف خودش قرار می‌دهد.

اینجا نظریه‌ی «گسست اخلاقی» آلبرت بندورا بسیار روشنگر است. انسان برای ارتکاب خشونت همیشه لازم نیست وجدانش را از دست بدهد؛ کافی است راه‌هایی پیدا کند که موقتاً وجدان را از تصمیم جدا سازد. توجیه اخلاقی، مقصرکردن قربانی، کوچک‌کردن پیامدها و انتقال مسئولیت به شرایط، از مهم‌ترین این راه‌ها هستند.[۴]

ذهن ارن تقریباً همه‌ی آن‌ها را به کار می‌گیرد:

  • این کار برای نجات دوستان و پارادایس است.
  • جهان فقط دو انتخاب گذاشته: نابودی ما یا آن‌ها.
  • نفرت جهانیان باعث آغاز این فاجعه شده است.
  • آینده از قبل اتفاق افتاده و او فقط آن را اجرا می‌کند.
  • میلیاردها فرد متفاوت در یک عنوان بی‌چهره، یعنی «جهان بیرون»، حل می‌شوند.

این وضعیت شاید از بی‌احساسی هم ترسناک‌تر باشد: ارن می‌فهمد، رنج می‌کشد و باز ادامه می‌دهد.

آیا ارن افراطی شده است؟

آیا ارن افراطی شده است؟

مسیر ارن با مدل روان‌شناختی «نیاز، روایت و شبکه» شباهت زیادی دارد؛ سه عاملی که پژوهش‌ها آن‌ها را با افراط‌گرایی خشونت‌آمیز مرتبط دانسته‌اند.[۶]

نیاز: ارن پس از فقدان، تحقیر و درماندگی، تشنه‌ی کنترل و اهمیت است. نمی‌خواهد کسی باشد که تاریخ بر سرش خراب می‌شود؛ می‌خواهد تاریخ را با دست خودش حرکت دهد.

روایت: جهان پیچیده به یک داستان ساده تبدیل می‌شود: یا ما نابود می‌شویم یا آن‌ها. این روایت همه‌ی راه‌حل‌های ناقص، زمان‌بر و نامطمئن را بی‌معنا جلوه می‌دهد.

شبکه: یگریست‌ها، خشم مردم پارادایس و تاریخ واقعی سرکوب الدیایی‌ها به او نیرو، مشروعیت و زیرساخت می‌دهند. باور شخصی ارن حالا به جنبشی جمعی تبدیل شده است.

هویت او نیز با دوستان و مردم جزیره گره می‌خورد. در روان‌شناسی اجتماعی، «هم‌جوشی هویت» حالتی است که مرز میان من و گروه کم‌رنگ می‌شود؛ در چنین وضعیتی، حمله به گروه مثل حمله به خود احساس می‌شود و فداکاری‌های افراطی امکان‌پذیرتر می‌شوند.[۷]

بااین‌همه رامبلینگ فقط یک فداکاری قهرمانانه برای پارادایس نیست. چند انگیزه در ارن روی هم افتاده‌اند: نجات دوستان، خریدن زمان برای جزیره، پایان‌دادن به قدرت تایتان‌ها، تبدیل دوستانش به ناجیان جهان، انتقام، ناامیدی و میل کودکانه‌اش به دیدن سرزمینی خالی و دست‌نخورده.

او فقط برای مردمش نمی‌کشد؛ برای رؤیای خودش هم می‌کشد.

چرا میکاسا و آرمین را از خود دور کرد؟

چرا میکاسا و آرمین را از خود دور کرد؟

ارن برای اجرای نقشه باید دو کار انجام دهد: دوستانش را وادار کند مقابلش بایستند و خودش را از نیروی بازدارنده‌ی محبت جدا کند. بنابراین درباره‌ی میکاسا دروغ می‌گوید، عمیق‌ترین احساساتش را تحقیر می‌کند و آرمین را کتک می‌زند.

این رفتار نشانه‌ی نبود عشق نیست؛ نشانه‌ی تبدیل‌شدن عشق به مانع است.

او میان دو نسخه‌ی خود فاصله می‌اندازد: ارن خصوصی که می‌ترسد، دوست دارد و نمی‌خواهد بمیرد؛ و ارن عمومی که باید سرد، قطعی و توقف‌ناپذیر به نظر برسد. این دوپارگی «اختلال چندشخصیتی» نیست. ارن یک شخصیت دارد، اما بخش‌های ناسازگار آن را در اتاق‌های جداگانه نگه می‌دارد تا بتواند کاری را ادامه دهد که تماس کامل با احساسات، تحملش را ناممکن می‌کرد.

ارن مقابل رامزی گریه می‌کند

آسیب اخلاقی؛ وقتی عذاب وجدان مانع جنایت نمی‌شود

«آسیب اخلاقی» رنجی است که پس از انجام‌دادن، شاهدبودن یا جلوگیری‌نکردن از عملی برخلاف ارزش‌های عمیق فرد شکل می‌گیرد. گناه، شرم، انزوا، خودنفرتی و ناتوانی در بخشیدن خود از نمودهای اصلی آن‌اند.[۸]

ارن پیش از کامل‌شدن جنایت، آسیب اخلاقی آینده‌اش را حس می‌کند. مقابل رامزی گریه می‌کند، چون سه حقیقت را هم‌زمان می‌داند: این کودک بی‌گناه است؛ خودش او را خواهد کشت؛ و با وجود دانستن این دو حقیقت، باز هم متوقف نخواهد شد.

احساس گناه همیشه به جبران منتهی نمی‌شود. گاهی فرد را به انزوا و خودتنبیهی می‌کشاند. پایان نقشه‌ی ارن را می‌توان تا حدی مجازاتی خودخواسته دید: شرایطی می‌سازد که دوستانش مجبور شوند او را بکشند. آن‌ها ناجیان جهان می‌شوند، قدرت تایتان‌ها پایان می‌یابد و ارن نیز زنده نمی‌ماند تا با جهان پس از جنایتش روبه‌رو شود.

این کفاره‌ی واقعی نیست؛ مردگان را بازنمی‌گرداند. بیشتر معامله‌ای روانی است: ارن خود را به هیولایی قابل‌کشتن تبدیل می‌کند تا مرگش معنایی پیدا کند.

کودک بالای ابرها؛ کامل‌ترین تصویر ذهن ارن

کودک بالای ابرها؛ کامل‌ترین تصویر ذهن ارن

در یکی از مهم‌ترین تصاویر داستان، ارن را به شکل کودکی بالای ابرها می‌بینیم. زیر پای او تایتان‌های دیوار انسان‌ها و شهرها را له می‌کنند، اما کودک منظره‌ای وسیع و خالی می‌بیند و نامش را «آزادی» می‌گذارد.

ارن بزرگسال نمی‌تواند تمام واقعیت کارش را با شدت کامل احساس کند و هم‌زمان آن را ادامه دهد. پس ذهنش به رؤیای کودکی پناه می‌برد: جهانی بدون دیوار، بدون دشمن و بدون انسانی که بتواند جلوی او بایستد.

او برای احساس آزادی باید آن‌قدر بالا برود که قربانیان دیگر دیده نشوند.

در گفت‌وگوی پایانی با آرمین این پناهگاه فرو می‌ریزد. ارن دیگر فرمانروای بی‌احساس نیست؛ جوانی ترسیده است که درباره‌ی میکاسا حسادت می‌کند، نمی‌خواهد بمیرد و نمی‌تواند برای همه‌ی کارهایش پاسخی باشکوه بسازد.

این اعتراف‌ها از بزرگی جنایت کم نمی‌کنند. فقط نشان می‌دهند عامل یک فاجعه لزوماً موجودی فاقد احساس نیست. گاهی انسانی پر از عشق و ترس، برای رسیدن به هدفش یاد می‌گیرد احساسات متناقض را از تصمیم‌هایش جدا کند.

ارن دقیقاً چه اختلالی داشت؟

ارن دقیقاً چه اختلالی داشت؟

وسوسه‌انگیز است که ارن را مبتلا به PTSD، افسردگی یا سایکوپاتی بدانیم، اما هیچ‌کدام به‌تنهایی مسیر او را توضیح نمی‌دهند.

او نشانه‌های تروما مانند خشم، گوش‌به‌زنگی، بی‌حسی عاطفی و تصاویر مزاحم دارد. در عین حال قادر به عشق، همدلی، گناه و فداکاری است؛ بنابراین تصویر رایج سایکوپات بی‌احساس با او جور درنمی‌آید. انزوا، ناامیدی و میل به مرگ هم در او دیده می‌شوند، اما ارن بیش از آنکه یک برچسب تشخیصی باشد، ترکیبی از زخم‌های روانی و انتخاب‌های اخلاقی است.

تعریف دقیق‌تر این است: ارن فردی تروما‌دیده با حساسیت شدید به محدودیت، نیاز وسواس‌گونه به کنترل، هویتی انعطاف‌ناپذیر، تفکر صفر و یکی، مسیر افراطی‌شدن و آسیب اخلاقی عمیق است.

این توضیح اعمال اوست، نه تبرئه‌ی او.

ارن و رامبلینگ

تناقض نهایی؛ مردی که برای آزادی، انتخاب را نابود کرد

ارن می‌گوید آزادی دوستانش را نمی‌گیرد و اجازه می‌دهد برای متوقف‌کردنش بجنگند. اما جهانی می‌سازد که فقط دو گزینه در آن باقی مانده است: او را بکشید یا نابودی بشر را تماشا کنید. این آزادی نیست؛ اجبار در لباس انتخاب است.

مشکل بنیادین ارن این است که آزادی را متقابل نمی‌بیند. نمی‌پرسد چگونه انسان‌هایی با خواسته‌های متضاد می‌توانند کنار هم آزاد باشند. آزادی برای او زمانی کامل است که هیچ اراده‌ی دیگری نتواند اراده‌اش را محدود کند.

اگر حضور دیگران بالقوه مانع آزادی باشد، پایان این منطق روشن است: آزادی کامل فقط در جهانی خالی ممکن می‌شود.

ارن برای بیرون‌آمدن از قفس، آن‌قدر دیوارها را شکست تا خودش به بزرگ‌ترین دیوار جهان تبدیل شد. همان انتخابی را مقابل دیگران گذاشت که تمام عمر از آن متنفر بود: بجنگ یا نابود شو.

ارن در بالای ابرها

جمع‌بندی؛ ارن تغییر نکرد، منطقش بزرگ‌تر شد

سیر تحول ارن را می‌توان در هفت مرحله خلاصه کرد:

۱. او از کودکی محدودیت را نه امنیت، بلکه تحقیر می‌دید.
۲. مرگ مادر به او آموخت که بی‌قدرتی تحمل‌ناپذیر است.
۳. جنگیدن و قدرت تایتان احساس کنترل را به او برگرداندند.
۴. حقیقت زیرزمین نشان داد دشمنانش انسان‌اند.
۵. خاطرات آینده، امکان‌های متعدد را در ذهنش به یک مسیر قطعی کاهش دادند.
۶. تهدید جمعی و توجیه اخلاقی، کشتار را به مأموریت تبدیل کردند.
۷. عذاب وجدان به جبران نرسید؛ به انزوا، خودتنبیهی و مرگ رسید.

ارن از قهرمانی مهربان به هیولایی بی‌احساس تبدیل نمی‌شود. مهم‌ترین ویژگی‌اش تقریباً ثابت می‌ماند: اگر چیزی آزادی را بگیرد، باید با آن جنگید. آنچه تغییر می‌کند قدرت او و اندازه‌ی دشمن است.

او ابتدا می‌خواست دیوار را بشکند، بعد تایتان‌ها را نابود کند، سپس دشمنان آن سوی دریا و سرانجام هر انسانی را که می‌توانست آزادی دوستانش را تهدید کند.

تراژدی ارن این نیست که آزادی را بیش از حد دوست داشت؛ این است که هرگز یاد نگرفت آزادیِ بدون پذیرش آزادی دیگران، نام دیگری برای سلطه است.

او تمام عمر به‌سوی آزادی دوید، اما چون نتوانست از فرمول کودکی‌اش عبور کند، در پایان نه آزادترین انسان داستان، بلکه کامل‌ترین زندانی آن شد.

منبع: gamefa.com

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید