نقد و بررسی فیلم Disclosure Day | کجا رفت آن اسپیلبرگ؟ | موبوگیم

«روز افشاگری» بیش از آنکه درباره‌ی فرازمینی‌ها و مواجهه‌ی انسان‌های زمینی با آنان باشد، درباره‌ی افول و سقوط یک سینماگر است؛ افول و سقوط یک ستاره، یک فیلمساز افسانه‌ای. ستاره‌ای به نام استیون اسپیلبرگ. کارگردانی که چه آثارش را دوست داشته باشیم و چه نه، نمی‌توانیم اهمیتش را در تاریخ سینمای جهان نادیده بگیریم. اسپیلبرگ یکی از آن فیلمسازانی است که نامش، به‌ تنهایی، برای به یاد آوردن بخش مهمی از خاطرات سینمایی چند نسل کافی است؛ کارگردانی که فیلم‌هایش فقط دیده نشده‌اند، بلکه در ذهن و حافظه‌ی جمعی تماشاگران نیز جا خوش کرده‌اند.

اگر فقط به چند مورد از فیلم‌هایی که او ساخته اشاره کنیم، متوجه می‌شویم که منظور از ستاره بودن اسپیلبرگ چیست و چرا می‌توان او را فیلمسازی تأثیرگذار دانست: «فهرست شیندلر»، «نجات سرباز رایان»، «آرواره‌ها»، «مهاجمان صندوق گمشده»، «برخورد نزدیک از نوع سوم»، «ماجراهای تن‌تن» محصول ۲۰۱۱، «لینکلن» و آثار دیگری که هرکدام، به شکلی، بخشی از تاریخ سینما را ساخته‌اند. اسپیلبرگ، دست‌کم در بهترین فیلم‌هایش، بلد بود چگونه میان سرگرمی و معنا، میان قصه‌گویی و تأمل، میان جذابیت بصری و عاطفه‌ی انسانی تعادل برقرار کند. او می‌توانست تماشاگر را سرگرم کند، بترساند، هیجان‌زده کند و در عین حال، او را با پرسش‌هایی جدی درباره‌ی جنگ، قدرت، خانواده، کودکی، مرگ، بی‌گناهی و امکان مواجهه‌ی انسان با دیگری روبه‌رو سازد.

نقد و بررسی فیلم Disclosure Day | کجا رفت آن اسپیلبرگ؟ | موبوگیم

«روز افشاگری» اما، به‌ تازگی منتشر شده و جدیدترین فیلم اسپیلبرگ به شمار می‌رود؛ فیلمی که از بازیگران مشهوری مانند امیلی بلانت و جاش اوکانر استفاده می‌کند، اما در نهایت نمی‌تواند از ظرفیت‌های هیچ‌کدام از آنها بهره بگیرد. باورش سخت است که «روز افشاگری» را تماشا کنیم و در همان حال به یاد داشته باشیم که کارگردان این فیلم کسی نیست جز همان فردی که «فهرست شیندلر» را ساخته و «آرواره‌ها» را به سینما آورده. طبعاً با خود می‌گوییم: این کجا و آن کجا. نسبت میان این دو دسته از آثار، نسبت میان یک فیلمساز صاحب جهان و فیلمسازی است که انگار در جایی از مسیر، جهان شخصی خود را گم کرده است.

متأسفانه هرچه هست، «روز افشاگری» را همان اسپیلبرگِ معروف و باسابقه ساخته؛ آن هم با ایرادهایی فاحش و ضعف‌هایی جدی در جلوه‌های ویژه، شخصیت‌پردازی، روایت، منطق داستانی و حتی در ساده‌ترین عناصر سینمایی. فیلم، برخلاف آنچه از نام اسپیلبرگ انتظار داریم، نه‌تنها شگفت‌زده‌مان نمی‌کند، بلکه در بسیاری از لحظات، خسته‌کننده و بی‌رمق است. انگار فیلمساز به جای آنکه داستانی تازه و زنده تعریف کند، چند ایده‌ی قدیمی را از آثار پیشین خود برداشته، آنها را کنار هم گذاشته و تصور کرده است که همین کنار هم قرار گرفتن عناصر آشنا می‌تواند فیلمی تازه و جذاب بسازد.

فیلم Disclosure Day

بد نیست نقد را با شروع فیلم آغاز کنیم. «روز افشاگری» از همان ابتدا آشفته و حیران آغاز می‌شود. مخاطب ناگهان خود را در میانه‌ی ماجراهای فیلم پیدا می‌کند؛ بی‌آنکه زمینه‌چینی مناسبی صورت گرفته باشد، بی‌آنکه اطلاعات لازم درباره‌ی موقعیت، شخصیت‌ها و مناسبات میان آنها در اختیار تماشاگر قرار بگیرد. البته آغاز کردن فیلم از میانه‌ی ماجرا، به‌خودی‌خود ایرادی ندارد. بسیاری از فیلم‌های مهم تاریخ سینما چنین می‌کنند و تماشاگر را از همان ابتدا وارد بحران می‌کنند، اما در آن فیلم‌ها، این ابهام حساب‌شده است و به‌تدریج به کنجکاوی و کشف منجر می‌شود. در «روز افشاگری» اما ابهام، حاصل طراحی روایی نیست؛ حاصل آشفتگی است.

مخاطب با شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌شود که هیچ‌کدام را تا پایان به‌درستی نمی‌شناسد. نمی‌دانیم آنها چه می‌خواهند، از چه می‌ترسند، چه گذشته‌ای دارند و چرا باید نسبت به سرنوشت‌شان حساس باشیم. شخصیت‌ها وارد صحنه می‌شوند، دیالوگ می‌گویند، تصمیم می‌گیرند و از جایی به جای دیگر می‌روند، اما هیچ‌کدام به معنای واقعی کلمه ساخته نمی‌شوند. آنها بیشتر شبیه ابزارهایی برای پیش بردن داستان هستند تا آدم‌هایی با زندگی، زخم، خاطره و تناقض. به همین دلیل، وقتی اتفاقی برای یکی از آنها رخ می‌دهد، تماشاگر چندان درگیر نمی‌شود؛ چون فیلم پیش‌تر فرصتی برای شکل‌گیری رابطه‌ی عاطفی میان شخصیت و مخاطب فراهم نکرده است.

نقد و بررسی فیلم Disclosure Day | کجا رفت آن اسپیلبرگ؟ | موبوگیم

مواجهه‌ی انسان با «دیگری»؛ همان دیگری‌ای که از انسان متمایز است و همواره یکی از دغدغه‌های جهان شخصی اسپیلبرگ بوده، به این فیلم نیز راه یافته است. اسپیلبرگ در برخی از آثار مهم خود، بیگانه یا موجود ناشناخته را فقط یک تهدید بیرونی نمی‌دید. «دیگری» در سینمای او گاهی آینه‌ای بود برای دیدن خود انسان؛ فرصتی برای فهمیدن ترس‌ها، خشونت‌ها، تنهایی‌ها و ناتوانی‌های بشر. در چنین فیلم‌هایی، مواجهه با موجودی ناشناخته، بهانه‌ای بود برای پرسیدن اینکه انسان در برابر چیزی که نمی‌شناسد چه واکنشی نشان می‌دهد: آیا به آن نزدیک می‌شود یا نابودش می‌کند؟ آیا می‌تواند از مرزهای محدود خود عبور کند یا همچنان در حصار ترس و قدرت باقی می‌ماند؟

اما در «روز افشاگری»، این ایده بیش از آنکه به ابعاد فلسفی و انسانی واکنش آدم‌ها در برابر امر ناشناخته بپردازد، به مسائل سیاسی و حکومتی محدود می‌شود. فیلم بیش از هر چیز بر مخفی‌کاری، لاپوشانی و پنهان کردن حقیقت از مردم تمرکز دارد. دولت و حکومت در اینجا به نیروهایی تبدیل می‌شوند که اطلاعات را کنترل می‌کنند و واقعیت را از دسترس شهروندان دور نگه می‌دارند. این ایده، به‌خودی‌خود می‌تواند جذاب باشد، اما فیلم نمی‌تواند آن را به شکلی عمیق و چندلایه پیش ببرد. همه‌چیز در سطح باقی می‌ماند؛ در حد چند اشاره‌ی سیاسی، چند تصمیم امنیتی و چند موقعیت آشنا که پیش‌تر بارها در فیلم‌های دیگر دیده‌ایم.

مشکل اصلی این است که فیلم، به جای آنکه از این موقعیت سیاسی به یک پرسش انسانی برسد، در همان سطح سیاسی متوقف می‌شود. ما با پرسش‌هایی درباره‌ی حقیقت، ترس، مسئولیت اخلاقی و هزینه‌ی افشاگری روبه‌رو نمی‌شویم، یا اگر هم روبه‌رو می‌شویم، فیلم نمی‌تواند آنها را جدی و مؤثر مطرح کند. «روز افشاگری» می‌خواهد درباره‌ی پنهان کردن حقیقت حرف بزند، اما خودش چیزی برای کشف کردن ندارد. می‌خواهد از مواجهه با امر ناشناخته بگوید، اما هیچ نگاه تازه‌ای به این مواجهه ارائه نمی‌کند. می‌خواهد سیاسی باشد، اما سیاستش سطحی و تکراری است؛ می‌خواهد فلسفی باشد، اما در نهایت به چند جمله‌ی کلی و قابل پیش‌بینی بسنده می‌کند.

نقد و بررسی فیلم Disclosure Day | کجا رفت آن اسپیلبرگ؟ | موبوگیم

کاراکترهای فیلم نیز به همین شکل ضعیف هستند. اصلاً ما آنها را نمی‌شناسیم و با هیچ‌کدام‌شان همراه نمی‌شویم. آنها نه در طول روایت دچار تحول می‌شوند و نه تحت تأثیر اتفاقات، تغییر قابل‌توجهی می‌کنند. شخصیت‌ها در پایان فیلم تقریباً همان آدم‌هایی هستند که در آغاز بوده‌اند؛ با این تفاوت که چند اتفاق از سر گذرانده‌اند. این اتفاق‌ها اما درونی نشده و به تجربه‌ای انسانی تبدیل نشده‌اند. در نتیجه، فیلم فاقد مسیر عاطفی است. تماشاگر فقط شاهد رخدادهاست، اما آنها را احساس نمی‌کند.

بازیگران نیز چندان خوب نیستند. امیلی بلانت عملاً سرگردان است و بازی‌اش به چیزی فراتر از حضور در قاب نمی‌رسد. او نهایتاً به یک تیپ ساده تبدیل شده است؛ شخصیتی خشک و تک‌بعدی که هیچ لایه‌ی پنهان یا پیچیدگی قابل‌توجهی ندارد. از بازیگری در اندازه و توانایی امیلی بلانت انتظار می‌رود که بتواند حتی در دل شخصیت‌پردازی محدود، نشانه‌هایی از زندگی و بحران را به شخصیت اضافه کند، اما این اتفاق در فیلم رخ نمی‌دهد. بلانت در بسیاری از صحنه‌ها انگار نمی‌داند با چه نوع شخصیتی روبه‌رو هستیم و قرار است چه چیزی را به تماشاگر منتقل کند.

بازیگران دیگر نیز تقریباً همین وضعیت را دارند. جاش اوکانر، با وجود ظرفیت‌هایی که در بازی‌اش دیده‌ایم، در اینجا فرصت چندانی برای شکل دادن به یک شخصیت واقعی ندارد. مسئله البته فقط به بازیگران مربوط نمی‌شود. بخش مهمی از این ضعف، از شخصیت‌پردازی فوق‌العاده ضعیف فیلم برمی‌آید؛ از پوچ بودن شخصیت‌ها، از اینکه هیچ تحولی در آنها ایجاد نمی‌شود و از اینکه اساساً مایه‌ی لازم برای زنده شدن را ندارند. بازیگر نمی‌تواند برای شخصیتی که روی کاغذ ساخته نشده، گذشته‌ای خلق کند که فیلم هیچ نشانه‌ای از آن به دست نمی‌دهد.

شیمی میان بازیگران نیز شکل نگرفته است. رابطه‌ها سرد و مصنوعی‌اند و دیالوگ‌ها بیشتر برای انتقال اطلاعات نوشته شده‌اند تا ایجاد ارتباط میان آدم‌ها. خبری از آن تنش، صمیمیت یا بی‌اعتمادی زنده‌ای نیست که بتواند رابطه‌ی شخصیت‌ها را برای مخاطب قابل لمس کند. آدم‌ها کنار هم قرار گرفته‌اند، اما به یکدیگر نزدیک نمی‌شوند. در نتیجه، حتی صحنه‌هایی که قرار است پرتنش یا عاطفی باشند، اثر چندانی بر تماشاگر نمی‌گذارند.

از تدوین و موسیقی نیز خبری از آن کیفیتی که انتظار داریم نیست. ریتم فیلم در بسیاری از لحظات از نفس می‌افتد. صحنه‌ها نه آن‌قدر سریع و پرتنش‌اند که هیجان ایجاد کنند و نه آن‌قدر آرام و تأمل‌برانگیز که فرصت فکر کردن به مخاطب بدهند. فیلم در میانه‌ی این دو وضعیت معلق است. صحنه‌های اکشن نیز فاقد انرژی، خلاقیت و جذابیت‌اند. قرار است اتفاق‌هایی بزرگ و مهم رخ بدهد، اما نمایش آنها چنان بی‌رمق است که گاهی احساس می‌کنیم خود فیلم هم چندان به اهمیت این لحظات باور ندارد.

نقد و بررسی فیلم Disclosure Day | کجا رفت آن اسپیلبرگ؟ | موبوگیم

جای خالی «منطق» هم در این فیلم به‌وضوح احساس می‌شود. عملاً خبری از منطق داستانی نیست. شخصیت‌ها تصمیم‌هایی می‌گیرند که با رفتار و موقعیت‌شان همخوانی ندارد و اتفاق‌هایی رخ می‌دهد که بیشتر برای پیش بردن قصه ضروری‌اند تا اینکه از دل جهان فیلم بیرون آمده باشند. فیلم از تماشاگر می‌خواهد بسیاری از پرسش‌ها را نادیده بگیرد و بی‌چون‌وچرا با روایت همراه شود، اما مشکل اینجاست که حتی اگر بخواهیم سخت‌گیری نکنیم، فیلم نمی‌تواند اعتماد لازم را در ما ایجاد کند.

به اینها باید جلوه‌های ویژه‌ی بسیار ضعیف اثر را هم اضافه کرد. در فیلمی که بخش مهمی از جذابیتش باید بر پایه‌ی مواجهه با موجودات فرازمینی و جهان ناشناخته شکل بگیرد، جلوه‌های ویژه نه‌تنها حیرت‌انگیز نیستند، بلکه در بسیاری از صحنه‌ها مصنوعی و فاقد باورپذیری‌اند. اسپیلبرگ زمانی می‌دانست چگونه با کمترین نمایش مستقیم، بیشترین ترس و شگفتی را ایجاد کند؛ چگونه چیزی را پنهان کند تا تخیل مخاطب آن را کامل کند. اما در «روز افشاگری»، نه نمایش مستقیم کارکرد دارد و نه پنهان‌کاری. حاصل، چیزی است میان این دو؛ تصویری که نه رازآلود است و نه تماشایی.

نقد و بررسی فیلم Disclosure Day | کجا رفت آن اسپیلبرگ؟ | موبوگیم

از نظر مضامین و مفاهیم نیز فیلم سرگردان و چندباره است. «روز افشاگری» حرف‌های آشنایی درباره‌ی دولت، حقیقت، ترس از بیگانگان و کنترل اطلاعات می‌زند، اما هیچ‌کدام را به شکل تازه‌ای بیان نمی‌کند. فیلم به جای آنکه از این مفاهیم استفاده کند و به جهان خاص خود برسد، مدام به فیلم‌های قبلی اسپیلبرگ و آثار مشابه ارجاع می‌دهد. به همین دلیل، تماشای آن بیشتر یادآور چیزهایی است که پیش‌تر دیده‌ایم تا مواجهه با اثری مستقل و تازه.

قاب‌بندی‌ها، نورپردازی و فیلم‌برداری فیلم هم کلیشه‌ای و بی‌رمق است. از کارگردانی که زمانی میزانسن‌هایش بخشی از روایت بودند، انتظار می‌رود تصویر در خدمت معنا قرار بگیرد؛ قاب، اطلاعاتی درباره‌ی شخصیت و موقعیت به ما بدهد و نور، فضای روانی صحنه را شکل دهد. اما در اینجا، تصویرها بیشتر وظیفه دارند صحنه را ثبت کنند. قاب‌ها نه راز دارند، نه تنش و نه زیبایی خاصی.

نقد و بررسی فیلم Disclosure Day | کجا رفت آن اسپیلبرگ؟ | موبوگیم

«روز افشاگری» فیلمی‌ست که با تماشایش خسته می‌شوید؛ از همه‌چیز و همه‌کس. ناراحت و عصبانی می‌شوید؛ از فیلم، از شخصیت‌ها، از روایت و در نهایت از اسپیلبرگ. از اینکه چرا یک کارگردان بزرگ از آن عرش به چنین فرش کهنه‌ای رسیده است. احتمالاً سرتان هم از این نقد و این همه نظر حوصله‌سربر درد گرفته است. خودم می‌دانم، اما درکم کنید. باور کنید تلخ است که ببینم یکی از کارگردانان محبوب من و بسیاری دیگر، به چنین نقطه‌ای رسیده و ثمره‌ی سال‌ها فعالیتش فیلمی شده است به نام «روز افشاگری».

حتی اگر از طرفداران جان‌برکف استیون اسپیلبرگ هستید، بیایید و قبول کنید که این فیلم نشده است؛ درنیامده، خوب نشده. آن هم برای اسپیلبرگ. ساختن چنین فیلمی برای هر کارگردانی ممکن است یک شکست باشد، اما برای اسپیلبرگ، چیزی فراتر از شکست است؛ نشانه‌ای از فاصله گرفتن فیلمساز از خودش. انگار این کارگردان باسابقه، فیلم‌سازی و به عبارتی «شاهکارسازی» را از یاد برده است. انگار دیگر نمی‌داند چگونه از یک ایده‌ی ساده، جهانی بزرگ و زنده بسازد. حتی فرمول‌های قدیمی خودش را نیز نمی‌تواند به درستی تکرار کند و از آنها فراتر رود.

پایان اثر هم دیگر حرفی برای گفتن باقی نمی‌گذارد. پایانی که باید گره‌ها را باز کند، معناهای پیشین را کامل کند یا دست‌کم پرسشی تازه در ذهن مخاطب باقی بگذارد، فقط بر سردرگمی و مضحک بودنِ فیلم اضافه می‌کند. «روز افشاگری» در نهایت نه فیلمی درباره‌ی فرازمینی‌هاست، نه درباره‌ی انسان‌ها و نه حتی درباره‌ی سیاست و حقیقت. بیش از هر چیز، فیلمی‌ست درباره‌ی سقوط یک چهره‌ی ماندگار سینما؛ درباره‌ی لحظه‌ای که یک نام بزرگ دیگر به‌ تنهایی نمی‌تواند یک فیلم را نجات بدهد. نام اسپیلبرگ هنوز بزرگ است، اما در «روز افشاگری» این نام بیشتر افسوس و یأس با خود می‌آورد و تنها یادآور گذشته‌ای درخشان است تا نشانه‌ای از یک فیلم خوب و ماندگار.

امتیاز نویسنده به فیلم: ۴ از ۱۰

منبع: gamefa.com

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید