نقد فیلم Young Washington | اسطورهسازی رسانهای | موبوگیم
سینما و مدیوم هنر همواره محل جلوس اسطورهها بوده است. نمایشنامهنویسان یونانی جزو اولین کسانی بودند که اساطیر را بر روی صحنه بردند و بعد از آن ردپای اساطیر در هر گوشه از هنر به چشم میخورد. سینما نیز از روز اول به سراغ اساطیر رفته و آثار بسیاری در این باره ساخته شده است. یکی از اسطورههای سیاسی دنیای ما جرج واشینگتن است. اولین رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا و یکی از مهمترین چهرههای لبیرالیسم در تاریخ. وقتی فیلمی بیوگرافی تاریخی اسطورهای بر روی پرده میرود؛ کارگردان باید بداند که او در حال ساختن یک چهره است نه نمایش آن! این اشتباهی است که کارگردان فیلم Young Washington به آن دچار شده است. او با این تصور به سراغ فیلم رفته که همه ما میدانیم جرج کیست و اکنون تنها باید سرگذشت آن را ببینیم. از ابتدا تا انتهای فیلم ما شاهد هیچ قهرمانی نیستیم. قهرمانی که نه در فُرم ساخته میشود و نه در درون فیلم. Young Washington بیشک فیلمی بد ساخت است اما ما قصد داریم هم به سراغ جرج واشینگتن برویم و هم به سراغ خود فیلم.

داستان فیلم به سالهای جوانی جرج واشینگتن بازمیگردد؛ زمانی که هنوز خبری از ریاستجمهوری و آن چهره اسطورهای که امروز از او میشناسیم نیست. واشینگتن جوان، پسری جاهطلب و بلندپرواز است که میخواهد جایگاه خود را در جامعه پیدا کند و در همین مسیر وارد ارتش بریتانیا میشود. مأموریتی در مرزهای آمریکا او را وارد مجموعهای از اتفاقات میکند که در نهایت به جنگ فرانسه و سرخپوستان و یکی از نخستین تجربههای جدی او در میدان نبرد میانجامد. او در این مسیر هم با شکست و خیانت مواجه میشود و هم باید تصمیمهایی بگیرد که آیندهاش را شکل خواهند داد. فیلم در واقع میخواهد داستان تبدیل شدن یک جوان بلندپرواز و شکستخورده به مردی را روایت کند که سالها بعد قرار است به یکی از مهمترین چهرههای تاریخ آمریکا تبدیل شود؛ یعنی قرار است ما شاهد تولد یک اسطوره باشیم، اما مشکل دقیقاً از همینجا آغاز میشود، زیرا فیلم بیشتر از آنکه این تولد را به تصویر بکشد، مدام به ما یادآوری میکند که قرار است با چه اسطورهای مواجه شویم.
پروسه خلق فیلم، پروسه آفرینش است. پروسه خلق از عدم است. اگر بناست ما یک چهره را بر روی تصویر ببریم، باید آن را در همان فیلم بسازیم. باید به او هویت دهیم، شخصیت دهیم و در پایان، مخاطب بداند که فلان چهره اینگونه بوده است. صرفاً با این تصور که حتماً مخاطب میداند فلانی کیست و یا در فلان تاریخ چه اتفاقی افتاده، اشتباهی بزرگ و حتی ضد هنر است. ما در سینما مثل نوزادی تازه متولد شده هستیم که همهچیز را برای اولینبار میبینیم. اینجا نه خبری از پیشذهنیت است و نه خبری از اطلاعات قبلی. اینجا آمدهایم تا همهچیز را برای اولینبار تماشا کنیم.
از همین رو وقتی با Young Washington مواجه میشویم، کاملاً آگاه هستیم که فیلم دارد کودکی یک اسطوره را به ما نشان میدهد، اما تا پایان نیز نمیدانیم که اصلاً این اسطوره کیست و چرا اسطوره است؟ جرج واشینگتن در روایت تاریخی، به واسطه نقشی که در شکلگیری نظام سیاسی آمریکا و دفاع از برخی اصول آزادیخواهانه داشت، به یکی از مهمترین چهرههای تاریخ این کشور تبدیل شد؛ اما آیا در این فیلم نشانهای از این مسئله میبینیم؟ تقریباً هیچ. او صرفاً یک جوان خودخواه و جاهطلب است که این کانسپت را در ذهن مخاطب پرورش میدهد که آری، او همان جرج واشینگتن است؛ همان جوانی که قرار است سالها بعد به یکی از مهمترین چهرههای تاریخ آمریکا تبدیل شود. یعنی فیلم به جای آنکه جرج را برای ما خلق کند، از ما میخواهد اسطوره بودن او را از پیش بپذیریم.
برخلاف نظرات عموم، در دید من فیلم از دید سینمایی بسیار ضعیف عمل کرده است و خارج از شخصیت جرج، فیلمنامه نیز بسیار ضعیف است. مثلاً در ابتدای قصه رابطهای میان دو برادر ناتنی شکل میگیرد. جرج واشینگتن کانسپت پدر را در برادر خود پیدا میکند و در صحنههایی کوتاه، رابطهای پدرانه را با او تجربه میکند. اما رفتهرفته این رابطه به جای پرورش یافتن، به کلی فراموش میشود. گویی رابطه میان این دو برادر مصرف داخلی داشته تا کمی فیلمنامه را به جلو ببرد و سپس کنار گذاشته شود. در نیمپرده دوم نیز رابطهای میان جرج و دختر ثروتمند شهر شکل میگیرد؛ رابطهای که میتوانست چیزهای بسیاری درباره شخصیت جرج به ما بگوید. میتوانست او را از یک شخصیت تاریخی درون کتابها به یک شخصیت واقعی و انسانی تبدیل کند؛ شخصیتی که مخاطب بتواند با او ارتباط برقرار کند، اما فیلم حتی از این فرصت نیز استفاده نمیکند.
در بحث سینمایی نیز با صحنههایی مواجه هستیم که اگر مسخره خطابشان نکنیم، قطعاً باید ضعیف خطابشان کنیم. جرج به همراه دوست صمیمی خود که تا پایان فیلم نیز هویت چندانی پیدا نمیکند، برای نقشهبرداری به درون جنگل میرود و در زمستانی سخت گرفتار میشود. آنها برای سریعتر رسیدن به خانه، قایقی کوچک میسازند و از روی رودخانه حرکت میکنند، اما در سرمای شدید و یخبندان به درون آب میافتند و در کمال تعجب از این اتفاق جان سالم به در میبرند. اینکه چنین اتفاقی اصلاً ممکن است یا نه را فعلاً کنار میگذاریم و به خود سینما میپردازیم. فیلم حتی نمیتواند از این موقعیت یک صحنه هیجانانگیز و نفسگیر بسازد. قرار است ما با دو انسان مواجه باشیم که در دل سرمای کشنده گرفتار شدهاند و برای زنده ماندن تلاش میکنند، اما چیزی که میبینیم چند صحنه فشرده و سریع است که بعید میدانم حتی حسی از خطر و بقا در مخاطب ایجاد کند. نه اضطرابی شکل میگیرد، نه هیجانی و نه حتی ترسی از مرگ. همهچیز دمدستی است؛ گویی فیلم تنها میخواهد از این مرحله عبور کند تا به اتفاق بعدی برسد.
در ابتدای مقاله و در عنوان نوشتم که این یک اسطورهسازی رسانهای است. به عنوان کسی که از بچگی به صورت مداوم و جدی کتاب خواندهام، خوب میدانم که سنکا خواندن در کودکی چیزی جز ادا و خودبزرگپنداری نیست. مثل همان تبلیغات زرد اورسن ولز که گفته بود در شش سالگی کل آثار شکسپیر را خوانده و حفظ است. اینکه در فیلم صحنههایی داریم مبنی بر علاقه جرج به دنیای کتاب و مدرسه، با اینکه از بابت سینمایی هم ساخت و پرداخت درستی ندارد، از بابت فرمیک نیز یک فریب رسانهای است. مثل تمام اسطورهسازی از شخصیتهای بزرگ. مثلا داستانی که نقل شده بود چنگیز مغول زاده گرگ است و شمشیر آن از آسمان آبی بر زمین افتاده است. حال در اسطورهسازی جرج واشینگتن به سراغ این موضوع رفتهاند که او از کودکی علاقه زیادی به کتاب داشته و در شش سالگی سنکا میخوانده است. اما جالب در این است که در ادامه فیلم، این علاقه به فلسفهورزی از یاد فیلمساز میرود و جرج ناگهان تبدیل به جوانی میشود تنها رویای رهبری کردن را دارد.
در مسئله رهبری کردن در میدان جنگ، فیلم به سراغ مسئله مهمی میرود. او جرج جوان را نشان میدهد که در رهبری کردن یک هنگ شکست خورده و همرزمان خود را به کام مرگ میفرستد. کارگردان با کلوزآپ و اسلوموشن سعی در آن دارد که سنگینی وظیفه رهبری کردن را از بُعد روانشناسی نشان دهد. اما به دلیل بازی بد این کاراکتر و فیلمنامه تصنعی ما هیچ حسی را در این باب درک نمیکنیم. فیلم موقعیت مهدی چنین صحنهای دارد. مهدی باکری در کوچه پس کوچههای ارومیه در حال رانندگی است که پشت سرهم اعلامیه شهادت همرزمانش را میبیند. کارگردانی و بازی خوب، این حس را از فیلم به مخاطب انتقال میدهد. گویی ما در یک حس و در یک نما میدانیم که فرماندهی یک لشکر چقدر سخت است!
مسئله پایانی که مایلم درباره آن بنویسم خود کانسپت جرج واشینگتن به عنوان اسطوره است. آمریکاییها بهترین سنیمای جهان را دارند و هر انسانی دوست دارد روزی گذرش به آنجا بیافتد. اما هرچقدر که آمریکا خوب و درجه یک باشد باید بداند و قبول کند که آنها تاریخ ندارند. آنها در نظامِ فکری فلسفی، فرهنگی جایی ندارد. زمانی که ما ایرانیها در 2500 سال پیش فرهنگ و تمدن داشتیم در آمریکای شمالی از درختها بالا میرفتند. این نه یک ادعا که یک اتفاق تاریخی است. من به عنوان وارث این تمدن بزرگ به جای افتخار به خود حس مسئولیت دارم و آرزوی روزی را دارم که فیلمی شایسته و درخور از کوروش بزرگ را ببینم. کسی که پایههای حقوق بشر در جهان را بنا نهاد.
اما آمریکاییها وقتی به جرج واشنگیتن فکر میکنند، ذهنیتی این چنینی دارند که مثلا او کوروش بزرگ است! مثلا همین خود بزرگ پنداری ترامپ که هروز خودش را بهترینِ تاریخ عنوان میکند. اما ما تاریخ دوستان بهتر از هرکسی میدانیم که ترامپ هرگز در تاریخ ثبت نخواهد شد. آیندگان از او به عنوان یک رئیس جمهور آمریکا یاد خواهند کرد و تمام! فیلم Young Washington که در روز استقلال آمریکا هم پخش شده است، دقیقا به این میماند که ترامپ خودش را اسطوره خطاب کند. با چند تکنیک رسانهای نمیشود اسطوره ساخت. اسطورهها از دل تاریخ ساخته میشوند. از دل فرهنگها و از دل تمدنها. زمان که قاتل همهچیز است، هرگز موفق به شکست آنها نخواهد شد. مثل ایرانی که هرگز از پای نیافتده. همیشه بوده و تا همیشه خواهد بود.
در نهایت Young Washington برای من بیش از آنکه یک فیلم درباره جرج واشینگتن باشد، فیلمی درباره ناتوانی سینما در ساختن یک اسطوره است. فیلم از همان ابتدا میداند که قرار است با چه شخصیتی طرف باشیم و به جای آنکه اجازه دهد جرج در طول فیلم متولد شود، مدام از بیرون به ما یادآوری میکند که این جوان قرار است روزی جرج واشینگتن شود. این دقیقاً همان جایی است که سینما شکست میخورد؛ چرا که سینما قرار نیست تاریخ را برای ما تکرار کند، بلکه باید تاریخ را به تجربهای زنده تبدیل کند. ما نباید در پایان فیلم صرفاً بدانیم که این مرد بعدها به یک رئیسجمهور بزرگ تبدیل شده است؛ باید در طول فیلم بفهمیم که چرا او شایسته چنین جایگاهی بوده است.
Young Washington نه در فیلمنامه موفق به خلق شخصیت میشود، نه در فرم و نه در بازی و کارگردانی میتواند آن سنگینی تاریخی را که بر دوش جرج واشینگتن قرار دارد به مخاطب منتقل کند. اسطوره بودن یک شخصیت چیزی نیست که بتوان آن را با چند کلوزآپ، اسلوموشن، اشاره به کتاب و چند جمله بزرگ درباره آینده به مخاطب تحمیل کرد. اسطوره باید در درون اثر ساخته شود؛ باید آن را ببینیم، لمس کنیم و در نهایت خودمان به آن ایمان بیاوریم. وقتی فیلم مجبور است مدام به ما بگوید که جرج واشینگتن مهم است، یعنی خودش نتوانسته اهمیت او را نشان دهد. و شاید بزرگترین شکست Young Washington همین باشد؛ فیلم درباره تولد یک اسطوره ساخته شده، اما خودش حتی نتوانسته یک قهرمان سینمایی خلق کند. تاریخ اسطورهها را میسازد، اما سینمای بزرگ باید بتواند آن اسطوره را دوباره برای ما متولد کند؛ Young Washington از انجام همین کار عاجز است.
نمره نویسنده به فیلم: 3 از 10
منبع: gamefa.com