نقد فیلم Mayday | از مسکو با عشق | موبوگیم

تصور کنید سال ۱۹۸۷ است. دیوار برلین هنوز پابرجاست، «تاپ گان» تازه اکران شده و دنیا در تب و تاب جنگ سرد می‌سوزد. حالا یک خلبان آمریکایی با یک مأمور سابق کاگ‌ب هم‌مسیر می‌شود؛ یکی عاشق مک‌دونالد است و دیگری فقط می‌خواهد زنده بماند. این شروع ماجرایی است که اپل تی‌وی پلاس آن را «Mayday» نامیده؛ فیلمی که می‌خواهد هم اکشن باشد، هم کمدی، هم نوستالژی‌باز و هم سیاسی. اما آیا این کوکتل عجیب جواب می‌دهد؟ بیایید با هم این فیلم را زیر ذره‌بین ببریم و ببینیم آیا این اثر می‌تواند در میان انبوه فیلم‌های اکشن-کمدی پلتفرم‌ها، حرفی برای گفتن داشته باشد یا خیر.

ژانری که از دل دهه هشتاد زاده شد و هنوز نفس می‌کشد

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

سینمای اکشن-کمدی با محوریت دو شخصیت متضاد، یا همان «بادی مووی» (Buddy Movie)، یکی از اصیل‌ترین ژانرهای آمریکایی است که در دهه هشتاد میلادی به اوج شکوفایی رسید. این ژانر بر پایه شیمی میان دو بازیگر با شخصیت‌های متفاوت بنا شده؛ یکی معمولاً آدمی منظم و خشک است و دیگری فردی بی‌قید و شوخ‌طبع. تضاد میان این دو شخصیت، منبع اصلی طنز و درام ماجراست. از مشاجره‌های لفظی در ماشین گرفته تا نجات دادن جان همدیگر در لحظات بحرانی، این ژانر همواره مخاطب را با خود همراه کرده است.

فیلم‌هایی چون «اسلحه مرگبار» (۱۹۸۷) با بازی مل گیبسون و دنی گلاور، استانداردهای این ژانر را تعریف کردند. در همین گونه، «ساعت شلوغی» بعدها با جکی چان و کریس تاکر نشان داد که این فرمول می‌تواند با عناصر فرهنگ‌های مختلف ترکیب شود و به موفقیت جهانی برسد. اما وقتی پای جنگ سرد به میان می‌آید، ژانر بادی مووی رنگ و بوی متفاوتی پیدا می‌کند. در آن دوران، سینما به ابزاری برای بازنمایی تنش‌های ژئوپلیتیکی تبدیل شده بود و بادی مووی‌ها می‌توانستند هم سرگرم‌کننده باشند و هم پیام‌های سیاسی ظریفی را منتقل کنند.

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

در دوران اوج تنش‌های شرق و غرب، هالیوود معمولاً روس‌ها را به عنوان شروران کلیشه‌ای به تصویر می‌کشید؛ از «راکی ۴» گرفته تا «سپیده‌دم سرخ». اما در این میان، «گرمای سرخ» (Red Heat) محصول ۱۹۸۸ با بازی آرنولد شوارتزنگر و جیم بلوشی یکی از معدود آثاری بود که جرئت کرد یک پلیس روسی را به عنوان قهرمان داستان معرفی کند و او را در قلب شیکاگو با یک پلیس آمریکایی هم‌مسیر سازد. این فیلم، با تمام کاستی‌هایش، نشان داد که می‌توان از دل جنگ سرد، طنز و رفاقت ساخت. هرچند آن فیلم نیز در نهایت به ستایش از شیوه زندگی آمریکایی می‌پرداخت و شخصیت روسی را در برابر جذابیت‌های غرب، مسحور نشان می‌داد.

حالا پس از گذشت نزدیک به چهار دهه، «Mayday» بار دیگر سراغ این ایده رفته است؛ اما این بار با رویکردی کاملاً متفاوت. به جای آوردن روس‌ها به آمریکا، این بار یک آمریکایی در دل خاک شوروی سابق گرفتار می‌شود و یک روسی عاشق فرهنگ غربی به کمکش می‌آید. وارونگی جذابی که می‌توانست به یک اثر ماندگار تبدیل شود، اما آیا واقعاً این اتفاق می‌افتد؟ پاسخ به این سؤال نیازمند بررسی دقیق‌تر فیلم است.

داستانی که از دل آسمان آغاز و در برف‌های روسیه ادامه می‌یابد

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

«Mayday» روایت‌گر داستان ستوان تروی کلی با نام مستعار «آسِسین» (قاتل حرفه‌ای) است؛ خلبان زبده‌ای که توسط رایان رینولدز بازی می‌شود. او در یک مأموریت فوق‌محرمانه بر فراز خاک شوروی، هواپیمایش سقوط می‌کند و در جنگل‌های برفی روسیه گیر می‌افتد. جایی که شانس بقای یک آمریکایی در آن تقریباً صفر است. اما سرنوشت، نیکولای اوستینوف را سر راهش قرار می‌دهد؛ نجاری منزوی که زمانی مأمور مخوف کاگ‌ب بوده و حالا در کلبه‌ای چوبی در دل برف‌ها زندگی می‌کند. کنت برانا در این نقش، لهجه روسی غلیظی به کار گرفته و شخصیتی ساخته که عاشق آمریکاست؛ از نوار وی‌اچ‌اس «تاپ گان» که مدام تماشا می‌کند تا آرزوی چشیدن طعم یک بسته بیگ‌مک واقعی. او در تروی فرصتی می‌بیند تا از چنگال نظام سرکوبگر شوروی فرار کند و به سرزمین آرزوهایش برسد.

اما کاگ‌ب بیکار ننشسته است. الکساندر وولکوف (مارچین دوروچینسکی)، فرمانده فعلی کاگ‌ب، مأموریت یافته تا تروی را دستگیر کند. این تعقیب و گریز، دو شخصیت اصلی را به سفری اجباری در سراسر روسیه می‌کشاند؛ از قطارهای شلوغ نظامی گرفته تا رژه روز کارگر در مسکو و حتی یک هواپیمای مسافربری. هر توقف، فرصتی برای اکشن بیشتر و شوخی‌های تازه است. اما در پس این ماجراجویی‌ها، فیلم تلاش می‌کند تا لایه‌های عمیق‌تری از شخصیت‌ها و روابطشان را آشکار کند.

تروی در طول این سفر، از یک سرباز وظیفه‌شناس و میهن‌پرست که روس‌ها را دشمن قسم‌خورده می‌داند، به انسانی بدل می‌شود که می‌فهمد در آن سوی پرده آهنین نیز انسان‌هایی با رؤیاها و ترس‌های مشابه زندگی می‌کنند. از سوی دیگر، نیک نیز با واقعیت‌های تلخ‌تری درباره آمریکا مواجه می‌شود؛ واقعیت‌هایی که با تصویر ایده‌آل‌سازی‌شده‌ای که از «تاپ گان» و مک‌دونالد در ذهن دارد، فاصله زیادی دارند. اما آیا فیلم واقعاً به این لایه‌های عمیق می‌پردازد یا صرفاً از آن‌ها به عنوان بهانه‌ای برای پیش‌برد اکشن استفاده می‌کند؟

داستان «Mayday» در ظاهر ساده است، اما همین سادگی گاه به نقطه ضعف آن تبدیل می‌شود. روایت فیلم با سرعتی پیش می‌رود که فرصت چندانی برای پرداختن به جزئیات منطقی باقی نمی‌گذارد. به عنوان مثال، اینکه تروی با آن لهجه کاملاً آمریکایی‌اش در مکان‌های عمومی و حتی قطارهای پر از سرباز شوروی آزادانه انگلیسی حرف می‌زند و هیچ‌کس مشکوک نمی‌شود، یکی از بزرگ‌ترین حفره‌های منطقی فیلم است. در شوروی اواخر دهه هشتاد، حضور یک خارجی در خارج از شهرهای بزرگ تقریباً غیرممکن بود و زبان انگلیسی می‌توانست به سرعت یک نفر را لو دهد. فیلم‌سازان اما ترجیح داده‌اند به جای پرداختن به این واقعیت‌ها، تمرکز را بر ریتم تند و تعقیب و گریزهای پیاپی بگذارند. این تصمیم، هرچند به سرگرم‌کننده‌تر شدن فیلم کمک کرده، اما برای مخاطبی که به دنبال انسجام منطقی است، آزاردهنده خواهد بود. با این حال، اگر با پیش‌فرض یک کمدی اکشن معمولی به تماشای فیلم بنشینید و حاضر باشید از برخی از این سهل‌انگاری‌ها چشم‌پوشی کنید، ریتم بالا و صحنه‌های متنوع آن جبران مافات می‌کند.

وقتی رایان رینولدز با کنت برانا هم‌بازی می‌شود!

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

نخستین نکته‌ای که در «Mayday» جلب توجه می‌کند، انتخاب بازیگران است. رایان رینولدز در سال‌های اخیر به چهره‌ای آشنا برای این سبک فیلم‌ها تبدیل شده است؛ از «ددپول» گرفته تا «پروژه آدام» و «Red Notice». او در «Mayday» نیز همان شخصیت همیشگی‌اش را بازی می‌کند: قهرمانی شوخ‌طبع با لبخندی همیشگی که حتی در بدترین شرایط هم یک جوک حاضر و آماده دارد. رینولدز این شخصیت را به کمال رسانده و می‌داند دقیقاً چه زمانی باید یک جمله کنایه‌آمیز بگوید تا تنش صحنه را بشکند. اما آیا این شخصیت تکراری هنوز جذاب است؟ پاسخ تا حدی مثبت است؛ چرا که رینولدز با همان انرژی همیشگی، مخاطب را با خود همراه می‌کند، هرچند که نوآوری خاصی در بازی او دیده نمی‌شود.

اما نکته جالب توجه، حضور کنت براناست. بازیگری که بیشتر با نقش‌های شکسپیری و کارگردانی‌های معتبر شناخته می‌شود، این بار در قامت یک قهرمان اکشن ظاهر شده است. برانا که پیش‌تر در فیلم‌هایی چون «تنت» و «جک رایان: سرباز سایه» نقش روس‌ها را بازی کرده، این بار فرصت یافته تا یک روسی خیرخواه و دوست‌داشتنی خلق کند. نتیجه، شخصیتی است که هرچند لهجه‌اش ممکن است برای مخاطب کلیشه‌ای به نظر برسد، اما کاریزمای غیرقابل انکاری دارد. برانا با آن وقار ذاتی و چشمان نافذش، به نیک عمقی می‌بخشد که شاید فیلمنامه به تنهایی قادر به ارائه آن نبود.

شیمی میان رینولدز و برانا، ستون فقرات فیلم است. رینولدز با شوخی‌های کلامی پرشتابش، نقش «فرد معقول» داستان را بازی می‌کند؛ مردی که نمی‌تواند درک کند چرا یک روسی این‌قدر عاشق آمریکاست. در مقابل، برانا با آرامش و وقارش، یادآور شخصیت‌های کلاسیک بادی مووی است؛ کسی که خشونت را بلد است اما ترجیح می‌دهد از آن استفاده نکند. این تضاد، لحظات کمدی جذابی خلق می‌کند، مانند صحنه‌ای که تروی با حیرت به کلبه پر از یادگاری‌های آمریکایی نیک نگاه می‌کند و نمی‌داند باید بخندد یا بگرید.

جذابیت اصلی فیلم، بی‌تردید در تضاد میان این دو شخصیت نهفته است. تروی با آن دهان همیشه‌باز و جوک‌های لحظه‌ای، نماد فرهنگ آمریکایی است؛ برون‌گرا، پرسروصدا و بی‌اعتنا به مرزهای دیگران. در مقابل، نیک با آن سکوت معنادار و حرکات کنترل‌شده، مردی است که سال‌ها در نظامی بسته آموخته احساساتش را پنهان کند. این دو در کنار هم، مثل آتش و یخ عمل می‌کنند؛ نه تنها در دیالوگ‌ها، بلکه در زبان بدنشان نیز این تقابل دیده می‌شود. رینولدز با حرکات اغراق‌شده و شوخی‌های بداهه، فضا را پر می‌کند و برانا با واکنش‌های حداقلی و نگاه‌های طولانی، تعادل را برقرار می‌سازد. همین ریتم رفت‌وبرگشتی میان این دو است که حتی وقتی شوخی‌های فیلم چندان هم بامزه نیستند، تماشایشان لذت‌بخش باقی می‌ماند. این دو بازیگر می‌دانند چگونه از سکوت‌ها و زمان‌بندی استفاده کنند تا یک جوک متوسط را به لحظه‌ای خنده‌دار یا حتی تأثیرگذار تبدیل کنند.

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

هرچند باید اعتراف کرد که برانا در برخی صحنه‌های کمدی، چندان راحت به نظر نمی‌رسد. او بازیگری است که در درام و تراژدی درخشیده و ژانر کمدی اکشن، قلمروی چندان آشنایی برایش نیست. اما همین ناشی‌گری ظریف، به شکلی عجیب به شخصیت نیک عمق می‌بخشد؛ مردی که در دنیای جدیدی قدم گذاشته و هنوز با قواعدش آشنا نیست. از سوی دیگر، من دیدم برخی منتقدان غربی معتقدند که انتخاب برانا برای این نقش، چندان هوشمندانه نبوده و شاید بازیگری مانند باب ادنکرک یا جان مالکوویچ می‌توانستند اجرای بهتری ارائه دهند. اما به نظر من برانا با تعهد کامل به نقش، توانسته از پس این چالش برآید.

در کنار دو بازیگر اصلی، حضور دیوید مورس در نقش پدر تروی و ماریا باکالووا در نقش دختر نیک نیز قابل توجه است. مورس با آن چهره جدی و نگاه پدرانه‌اش، به شخصیت تروی پیشینه‌ای احساسی می‌بخشد و باکالووا که پس از درخشش در «بورات ۲» به شهرت رسیده، در نقش کوتاه خود، نشان می‌دهد که می‌تواند در ژانرهای جدی‌تر نیز بدرخشد. هرچند که شخصیت دختر نیک، همان‌طور که هر مخاطب فیلمبازی خواهد فهمید، بیشتر یک شخصیت ابزاری در جهت تیک زدن برخی نکات سیستماتیک در فضای کنونی هالیوود است که صرفاً برای پیش‌برد داستان و ایجاد انگیزه برای نیک به کار رفته و فرصت چندانی برای پرداخت کامل پیدا نمی‌کند.

همچنین در میان بازیگران مکمل بخش منفی داستان، مارچین دوروچینسکی در نقش وولکوف، فرمانده بی‌رحم کاگ‌ب، حضوری کوتاه اما به‌یادماندنی دارد. او با آن چهره سرد و نگاه نافذش، نمونه کاملی از شروران کلاسیک جنگ سردی است؛ شخصیتی که هرچند ابعاد روانی چندانی به او داده نشده، اما در همان قالب کلیشه‌ای‌اش هم ترسناک و کاریزماتیک ظاهر می‌شود. دوروچینسکی با بازی در نقش‌های منفی مختلف در سینمای اروپا تجربه کافی اندوخته و می‌داند چگونه بدون دیالوگ‌های طولانی، حضوری تهدیدآمیز روی پرده بسازد. حیف که فیلمنامه فرصت بیشتری برای پرداختن به انگیزه‌ها و گذشته این شخصیت اختصاص نداده است؛ چرا که حضور او در چند سکانس کوتاه نشان می‌دهد پتانسیل تبدیل شدن به یک شرور به‌یادماندنی را داشته است.

اکشنی که می‌درخشد، کمدی‌ای که گاهی می‌لغزد

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

جاناتان گلدستاین و جان فرانسیس دیلی، کارگردانان «Mayday»، پیش از این با «شب بازی» (Game Night) و «سیاه‌چال‌ها و اژدهایان: شرافت در میان دزدان» نشان داده‌اند که در ترکیب کمدی و اکشن مهارت دارند. در «Mayday» نیز این دو فیلمساز، صحنه‌های اکشن را با دقت و ظرافت قابل توجهی طراحی کرده‌اند و این بخش، قطعاً نقطه قوت فیلم به شمار می‌رود.

یکی از نقاط قوت فیلم، طراحی صحنه‌های مبارزه تن‌به‌تن است. برانا در نقش یک مأمور سابق کاگ‌ب، حرکاتی سریع و مرگبار از خود نشان می‌دهد که یادآور فیلم‌های «جان ویک» است. دوربین نیز به خوبی این حرکات را دنبال می‌کند و به مخاطب اجازه می‌دهد تا جزئیات هر ضربه را ببیند. در صحنه‌ای که نیک و تروی مجبور می‌شوند در یک کمد کوچک پنهان شوند، طنز موقعیت و تنش موجود، ترکیبی دل‌پذیر می‌سازد که از بهترین لحظات فیلم است. این صحنه، با استفاده هوشمندانه از سکوت و نماهای نزدیک، هم خنده‌دار است و هم نفس‌گیر.

نگاهی به سابقه گلدستاین و دیلی نشان می‌دهد که این دو فیلمساز هرگز به روایت خطی و تصاویر خنثی علاقه‌ای نداشته‌اند. از همان سکانس‌های آغازین «Mayday»، بازی‌گوشی بصری آن‌ها به چشم می‌آید؛ قاب‌بندی‌های غیرمنتظره، حرکات دوربینی که گاه از منطق کلاسیک سینمای اکشن فاصله می‌گیرد و مونتاژی که میان ریتم تند تعقیب و گریز و مکث‌های کمدی جابه‌جا می‌شود. این رویکرد، فیلم را از ورطه یکنواختی نجات می‌دهد و به آن حسی از تازگی می‌بخشد. در صحنه‌ای که تروی و نیک برای اولین بار با هم درگیر می‌شوند، دوربین به جای نمایش صرف ضربات، بر جزئیات کوچک تمرکز می‌کند؛ مثلاً دست‌های نیک که با دقت یک مأمور ورزیده، اسلحه را خالی می‌کند یا نگاه متعجب تروی که هنوز باورش نشده یک نجار روسی این‌قدر حرفه‌ای است. همین جزئیات بصری است که تماشای فیلم را فراتر از یک تجربه اکشن ساده می‌برد.

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

از دیگر صحنه‌های به‌یادماندنی، تعقیب و گریز با پرتاب‌کننده موشک در جریان رژه روز کارگر در مسکوست. این سکانس که با بودجه قابل توجهی ساخته شده، هیجان خالص را به مخاطب تزریق می‌کند و نشان می‌دهد که گلدستاین و دیلی می‌دانند چگونه یک صحنه اکشن بزرگ را مدیریت کنند. همچنین صحنه مبارزه در قطار که با استفاده از نورپردازی خلاقانه و حرکت دوربین روی ریل، حسی از سرعت و خطر را منتقل می‌کند، از دیگر لحظات درخشان فیلم است.

اما مشکل از جایی آغاز می‌شود که فیلم سعی می‌کند همزمان اکشن جدی و کمدی زیرپوستی ارائه دهد. برخی شوخی‌ها کار می‌کنند و برخی نه. صحنه‌هایی مانند برخورد با پسربچه‌ای ترسناک در یک مهمانی شام روسی، از لحظات درخشان کمدی فیلم هستند. در این صحنه، کودک خردسال خانواده با نگاهی خیره و چهره‌ای مرموز، تروی را زیر نظر دارد و همین جزئیات کوچک، موقعیتی مضحک و در عین حال دلهره‌آور خلق می‌کند. اما در مقابل، شوخی‌های مکرر درباره عشق نیک به «تاپ گان» و مک‌دونالد، پس از مدتی تکراری و خسته‌کننده می‌شوند. گویی فیلم‌نامه‌نویسان آن‌قدر از این شوخی‌ها خوششان آمده که تصمیم گرفته‌اند آن‌ها را تا حد ممکن تکرار کنند.

سیاسی‌بازی؛ وقتی هالیوود روایت برنده را می‌سازد

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

هر فیلمی که به جنگ سرد بپردازد، خواه‌ناخواه وارد قلمرو سیاست می‌شود. «Mayday» نیز از این قاعده مستثنا نیست. اما رویکرد فیلم به این موضوع، می‌تواند محل بحث باشد. فیلم در ظاهر، داستان دو انسان از دو دنیای متفاوت را روایت می‌کند که می‌فهمند وجوه مشترکشان بیشتر از تفاوت‌هایشان است. تروی می‌فهمد که همه روس‌ها شرور نیستند و نیک نیز درمی‌یابد که آمریکا آن بهشتی نیست که در «تاپ گان» دیده است. این پیام، امیدوارکننده و هالیوودی است و در چند صحنه، به‌ویژه زمانی که نیک و تروی درباره خانواده‌هایشان صحبت می‌کنند، به خوبی منتقل می‌شود.

اما در لایه‌های عمیق‌تر، فیلم به سختی می‌تواند از کلیشه‌های جنگ سردی فرار کند. نیک، شخصیت روسی داستان، عاشق آمریکاست و رؤیای فرار به آن سرزمین را در سر می‌پروراند. او «تاپ گان» را مدام تماشا می‌کند و آرزوی مک‌دونالد دارد. در واقع، فیلم به شکلی نامحسوس این پیام را منتقل می‌کند که حتی بهترین روس‌ها هم آمریکا را تحسین می‌کنند و آن را به عنوان الگوی آزادی و پیشرفت می‌پذیرند. این رویکرد، که در بسیاری از محصولات هالیوودی دیده می‌شود، در نهایت به تقویت روایت «برنده جنگ سرد» کمک می‌کند. آمریکا به عنوان سرزمین موعود تصویر می‌شود و روسیه به عنوان زندانی که مردمش در آرزوی فرار از آن هستند.

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

این پیام، هرچند در قالب کمدی و سرگرمی پیچیده شده، اما نمی‌تواند از نگاه تیزبین مخاطب امروزی پنهان بماند. به‌ویژه در شرایطی که روابط بین‌المللی بار دیگر متشنج شده، چنین تصویرسازی‌هایی می‌تواند پیامدهای فرهنگی و حتی سیاسی داشته باشد. البته باید انصاف داد که فیلم تلاش می‌کند تا حدی این تصویر را متعادل کند. تروی در طول سفرش می‌فهمد که برخی از تصوراتش درباره روسیه اشتباه بوده و نیک نیز در مواجهه با واقعیت‌های آمریکا، با سرخوردگی‌هایی روبه‌رو می‌شود. اما این لحظات، در میان انبوهی از ستایش‌های مستقیم و غیرمستقیم از فرهنگ آمریکایی، گم می‌شوند.

در مقایسه با رقبا؛ آیا «Mayday» می‌تواند در تاریخ بماند؟

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

برای درک بهتر جایگاه «Mayday»، مقایسه آن با آثار مشابه مفید است. فیلم «شب بازی» ساخته همین کارگردانان، با بودجه‌ای بسیار کمتر، کمدی‌های پرشمارتر و موقعیت‌های خنده‌دارتری خلق کرده بود. در آن فیلم، هر شوخی به دقت طراحی شده و در خدمت داستان بود. اما در «Mayday»، برخی شوخی‌ها به نظر می‌رسد صرفاً برای پر کردن فضا اضافه شده‌اند. از سوی دیگر، «سیاه‌چال‌ها و اژدهایان» نشان داد که گلدستاین و دیلی می‌توانند دنیایی فانتزی را با طنز و اکشن ترکیب کنند. در آن فیلم، شخصیت‌ها عمق بیشتری داشتند و روابطشان باورپذیرتر بود. «Mayday» اما در خلق شخصیت‌های چندبعدی، چندان موفق نیست. نیک و تروی، هرچند بازیگران خوبی دارند، اما شخصیت‌هایشان فراتر از کلیشه‌های ژانر نمی‌رود.

در مقایسه با «گرمای سرخ» که نزدیک‌ترین نمونه از نظر موضوعی است، «Mayday» قطعاً اکشن بهتر و صحنه‌های مبارزه واقع‌گرایانه‌تری دارد. اما آن فیلم، با تمام سادگی‌اش، شخصیت‌های به یادماندنی‌تری خلق کرده بود. ایوان دانکو با بازی شوارتزنگر، شخصیتی بود که مخاطب با او همدلی می‌کرد؛ در حالی که نیک در «Mayday»، با وجود بازی خوب برانا، بیشتر شبیه یک وسیله برای پیش‌برد داستان است تا یک شخصیت مستقل. همچنین فیلم‌هایی مانند «مأموریت غیرممکن» و «جان ویک» استانداردهای اکشن را بسیار بالا برده‌اند و «Mayday» در مقایسه با آن‌ها، هرچند تلاش می‌کند، اما به آن سطح از خلاقیت و هیجان نمی‌رسد.

از سوی دیگر، «Mayday» را می‌توان در رده فیلم‌های اکشن-کمدی پلتفرم‌محور قرار داد که در سال‌های اخیر به شدت رشد کرده‌اند. آثاری چون «مرد خاکستری» و «قلب سنگی» که همگی با بودجه‌های کلان ساخته شده‌اند اما به ندرت در یادها می‌مانند. «Mayday» نیز با همین سرنوشت روبه‌روست؛ فیلمی که دیده می‌شود، لحظاتی سرگرم‌کننده دارد، اما پس از پایان، تأثیر چندانی بر مخاطب نمی‌گذارد.

جمع‌بندی؛ یک سرگرمی یک‌بارمصرف

نقد فیلم Mayday | پرواز بر فراز کلیشه‌های جنگ سرد

در نهایت، «Mayday» فیلمی است که می‌توان از زوایای مختلف به آن نگریست. به عنوان یک فیلم اکشن، صحنه‌های مبارزه و تعقیب و گریز آن درخشان و هیجان‌انگیز است. به عنوان یک کمدی، لحظات خنده‌دارش هرچند پراکنده، اما مؤثر و لذت‌بخش است. به عنوان یک اثر سیاسی، اما فیلم در دام کلیشه‌های جنگ سردی گرفتار می‌شود و نمی‌تواند تصویری متوازن از دو ابرقدرت آن دوران ارائه دهد. رایان رینولدز، همان است که انتظارش را داریم؛ نه بیشتر و نه کمتر. او در قامت قهرمانی شوخ‌طبع که همیشه یک جوک آماده دارد، راحت و مسلط ظاهر می‌شود. اما این کنت براناست که بار فیلم را به دوش می‌کشد. بازی او در نقش نیک، با تمام ناهماهنگی‌های ظاهری، قلب فیلم است و باعث می‌شود مخاطب با شخصیتش همراه شود.

«Mayday» را باید در رده فیلم‌های سرگرم‌کننده اما زودگذر قرار داد. فیلمی که ۱۱۰ دقیقه شما را سرگرم می‌کند، چند بار می‌خنداند، چند صحنه اکشن خوب دارد، اما پس از پایان، چیز زیادی در ذهن باقی نمی‌گذارد. شاید این دقیقاً همان چیزی باشد که اپل تی‌وی پلاس برای یک جمعه شب در نظر داشته است. اگر طرفدار رایان رینولدز هستید، اگر از فیلم‌های اکشن-کمدی با تم جنگ سردی لذت می‌برید و اگر می‌خواهید ۱۱۰ دقیقه بدون فکر کردن به مشکلات روزمره سرگرم شوید، «Mayday» انتخاب بدی نیست. اما اگر به دنبال اثری هستید که ژانر بادی مووی را متحول کند یا نگاهی تازه به جنگ سرد بیندازد، احتمالاً ناامید خواهید شد.

امتیاز منتقد: ۵.۵ از ۱۰


نکته قابل توجه: در یکی از صحنه‌های آغازین، تروی پیش از عزیمت به مأموریت محرمانه‌اش با پدر بیمار خود تماس می‌گیرد و پدر با کنایه می‌پرسد: «لیبی یا ایران؟» و تروی پاسخ می‌دهد: «طبقه‌بندی‌شده است.» این دیالوگ کوتاه برای مخاطب ایرانی که یک سال است درگیر جنگ با آمریکاست، تلخ و آشناست. هالیوود تمام خلبانان خود را سفیدشویی می‌کند، در حالی که همین «قهرمانان هالیوودی» در واقعیت جنایت‌هایی چون بمباران مدرسه‌ای در میناب و حمله به عروسی در سیریک را در کارنامه سیاه خود دارند. Mayday با قرار دادن داستان در جنگ سرد از تنش‌های معاصر طفره می‌رود، اما آن پرسش کنایه‌آمیز پلی است میان گذشته و حال؛ از نگاه هالیوود، دشمن همیشه همان است، فقط نامش تغییر می‌کند؛ بنابراین ما مردم ایران هیچ‌گاه امروز را فراموش نمی‌کنیم!

منبع: gamefa.com

تیم محتوا

جدیدترین اخبار حوزه های متنوع تکنولوژی: موبایل، تبلت، لپ تاپ، رباتیک، سخت افزار، شبکه، گجت، امنیت، نجوم و فضانوردی، سیستم های عامل، اپلیکیشن، بازی، خودرو، لوازم خانگی، معماری، عکاسی ، آینده و …

دیدگاهتان را بنویسید