نقد فیلم The End of Oak Street | بوفه ژوراسیک | موبوگیم
گاهی فکر میکنم سینمای دایناسوری دیگر چیزی برای گفتن ندارد. سه دهه از «پارک ژوراسیک» میگذرد، دنبالههایش را دیدهایم، بازراهاندازیهایش را تحمل کردهایم، و هر بار همان وعده همیشگی: موجودات بزرگتر، دندانهای تیزتر، و آدمهایی که میدوند و جیغ میکشند. اما بعد فیلمی مثل «The End of Oak Street» از راه میرسد و یادت میاندازد که مشکل از دایناسورها نبود؛ مشکل از تخیل فیلمسازهایی بود که نمیدانستند با این موجودات چه کنند. دیوید رابرت میچل اما میداند. او دایناسورها را از قفس پارک بیرون میآورد و میریزد وسط یک محله حومهشهری آمریکایی، و نتیجهاش میشود یکی از عجیبترین و لذتبخشترین بلاکباسترهای سالهای اخیر. فیلمی که همزمان ادای دین میکند به سینمای اسپیلبرگ، هم نقدش میکند، و هم به تو ثابت میکند که هنوز میشود با یک مشت دایناسور کامپیوتری، تماشاگر را روی لبه صندلی نگه داشت.

اما بگذارید از جایی شروع کنم که شاید مهمتر از خود فیلم باشد: کارگردانش. دیوید رابرت میچل در سال ۲۰۱۴ با «It Follows» ثابت کرد استادِ ترسِ بیصدا است. فیلمی که در آن هیولا نه یک موجود خونآشام، بلکه یک نفر بود که بیوقفه به سمتت راه میرفت. بعدش «Under the Silver Lake» را ساخت؛ فیلمی عجیب و غریب و بیش از حد طولانی که هالیوود را قانع نکرد. نتیجه؟ هشت سال سکوت. هشت سالی که میچل در زندانِ «کارگردانهای شکستخورده» گذراند. حالا با «The End of Oak Street» برگشته، و شایعهها میگفتند این یک پروژه سفارشی است؛ یک باجدهی به استودیو تا دوباره به او اعتماد کنند. من هم با همین پیشفرض رفتم سراغ فیلم. انتظار یک اثر بیروح و کلیشهای را داشتم. اما از همان بیست دقیقه اول، فهمیدم که میچل حتی وقتی دارد یک بلاکباستر تابستانی میسازد، همان فیلمسازی است که دوستش داشتیم: زیرک، بازیگوش، و به طرز غریبی وفادار به ترسهای واقعی آدمها.
خانوادهای که قبل از دایناسورها در حال انقراض بود

داستان در سال ۱۹۸۲ و در یک محله آرام به نام اوک استریت در میشیگان میگذرد. همان محلهای که در آن همسایهها برای هم کیک میپزند، بچهها با دوچرخه توی خیابان میچرخند، و هر خانه یک چمن سبز و یک نرده سفید دارد. اما پشت این نما، خانواده پلت در حال فروپاشی است. گرگ (ایوان مکگرگور) شغلش را در کارخانه از دست داده و شبها مخفیانه پیتزا تحویل میدهد تا کسی نفهمد. دنیس (ان هتوی) از زندگی مشترک خسته شده و در خفا رمانی مینویسد درباره زنی که خانوادهاش را ترک میکند. دختر نوجوانشان آدری (مایزی استلا) عاشق نجوم است، کارل سیگان را میپرستد و رویای دانشگاه کرنل را دارد، اما میداند پولش را ندارند. پسرشان برایان (کریستین کانوری) با یک قلدر محلی مشکل دارد و تازه دارد مزههای اول عشق را میچشد. هرکدام در دنیای خودشان گم شدهاند، و تنها چیزی که آنها را کنار هم نگه میدارد، سقف مشترکشان است.
و بعد، یک شب، اتفاقاتی در میافتد. یک پدیده کیهانی عجیب، کل محله را با تمام ساکنانش از نقشه قرن بیستم میکند و میاندازد وسط دوره ژوراسیک. هیچ توضیح علمی وجود ندارد، هیچ منطقی پشتش نیست. فقط یک روز صبح بیدار میشوی و میبینی خیابانتان به یک جنگل ماقبلتاریخ ختم میشود. این همان جایی است که فیلم از یک درام خانوادگی معمولی به یک آزمایش اجتماعی تبدیل میشود: اگر یک مشت آدم معمولی حومهشهری را ببری وسط طبیعت وحشی، چه اتفاقی میافتد؟ و جواب میچل این است: اول فرار میکنند، بعد میجنگند، و در نهایت میفهمند که خطرناکترین دایناسورها همانهایی هستند که سالها در خانه خودشان پنهان کرده بودند.
ایوان مکگرگور؛ مردی که فراموش کرد بازیگر است

بگذارید رک بگویم: ایوان مکگرگور در این فیلم عجیب است. نه عجیب از آن نوع خوبش، بلکه عجیب از آن نوعی که نمیدانی داری یک انتخاب هنری میبینی یا یک بازیگر گمشده. گرگ پلت شخصیتی است که هویتش را از دست داده. او دیگر پدر کارگر کارخانه نیست، پدر قهرمان هم نیست، حتی شوهر خوبی هم نیست. او یک آدم خالی است که سعی میکند با پیتزا رساندن و پنهان کردن مشکلات، خودش را سرپا نگه دارد. مکگرگور این خلا را با یک حالت گیجی دائمی بازی میکند. گاهی به نظر میرسد دارد سعی میکند یادش بیاید دوربین کجاست، گاهی آن قدر بیجان است که فکر میکنی شاید خودش هم از دیدن دایناسورها شوکه شده و فراموش کرده باید واکنش نشان بدهد. اما نکته اینجاست که این شلختگی، به طرز عجیبی با شخصیت جور درمیآید. گرگ واقعاً یک آدم گمشده است. او در دنیایی که دیگر جای او نیست، حتی نمیداند چطور باید بترسد. شاید به همین دلیل است که در صحنهای که با یک پتک به جنگ یک دایناسور غولپیکر میرود، هم میخندی و هم دلت میگیرد. این مرد هیچ شانسی ندارد، ولی باز هم میرود. چون حداقل این کار را بلد است؛ جنگیدن، حتی اگر بیفایده باشد. این اولین باری است که مکگرگور را اینقدر پیر و خسته میبینم، و باید اعتراف کنم که این پیریِ نمایشی، به طرز غریبی به نقش میآید. او دیگر آن پسر جوان پرانرژی اوایل قرن ۲۱ و فیلم دنیا بویل نیست. حالا یک مرد میانسال است که دنیا از او عبور کرده و تنها کاری که میتواند بکند این است که پیتزا برساند و امیدوار باشد کسی متوجه نشود.

در مقابل، آن هتوی تمام بار احساسی فیلم را به دوش میکشد. دنیس زنی است که سالهاست پشت پنجره آشپزخانهاش ایستاده و به جادهای خیره شده که هیچوقت قرار نیست از آن برود. حالا که دنیا به آخر رسیده، شاید این بهترین فرصت باشد تا بالاخره تصمیم بگیرد چه میخواهد. هتوی با آن لبخندهای نصفهکاره و نگاههای پر از حسرت، دقیقاً همان زنی را تصویر میکند که در حومهشهرهای آمریکایی دهه هشتاد، زیر فشار نقشهای سنتی له شده است. او بهترین بخش فیلم است، نه به خاطر دیالوگهای درخشان، بلکه به خاطر سکوتهایش. سکوتهایی که در آن میتوانی تمام ترسها و آرزوهای یک نسل از زنان خانهدار را بشنوی. رمانی که او مینویسد، به طرز مشکوکی شبیه زندگینامه خودش است، و این نشان میدهد که او حتی در خیالاتش هم نمیتواند از این زندگی فرار کند. فقط میتواند دربارهاش بنویسد.
بچهها هم قابلقبولاند. آدری و برایان به اندازه کافی واقعی هستند که برایشان نگران شوی، اما نه آن قدر عمیق که تبدیل به شخصیتهای فراموشنشدنی شوند. برایان با آن تیر و کمان اسباببازیاش که بیفایده به سمت دایناسورهای زرهدار پرتاب میکند، همزمان خندهدار است و هم تلخ. چون میدانی این بچه هیچ شانسی ندارد، ولی باز هم تلاش میکند. این دقیقاً همان روحیهای است که میچل در تمام فیلم حفظ میکند: شخصیتهایش قهرمان نیستند، آدمهای بدشانسی هستند که فقط سعی میکنند زنده بمانند. و در این مسیر، به قهرمانهای فراانسانی تبدیل نمیشوند. آنها در سطح خودشان باقی میمانند؛ ترسیده، گیج، و به طرز عجیبی انسانی.
وقتی تیرکس از پرچین جلوی خانه رد میشود

و حالا برسیم به همان چیزی که همه برایش آمدهاند: دایناسورها. باید بگویم که میچل اینجا واقعاً سنگ تمام گذاشته است. ما بعد از سه دهه فیلم «پارک ژوراسیک»، فکر میکنیم دیگر همه چیز را درباره این موجودات دیدهایم. تیرکس، ولوسیراپتور، اسپینوسوروس، همهشان را داریم. اما میچل یک کار متفاوت میکند: او دایناسورها را نه به عنوان هیولا، بلکه به عنوان بخشی از محیط نشان میدهد. آنها فقط نمیآیند که آدمها را بخورند. آنها آنجا هستند، زندگی میکنند، شکار میکنند، جفتگیری میکنند (بله، یک صحنه واقعاً عجیب از جفتگیری دو دایناسور در پسزمینه هست که احتمالاً تا چند هفته در اینترنت وایرال خواهد شد) و این حضور دائمی، خیلی ترسناکتر از هر حمله ناگهانی است. چون حس میکنی این موجودات فقط منتظرند تو اشتباه کنی.

نکته درخشان در کارگردانی میچل، صبر اوست. در نیمه اول فیلم، ما فقط صداها را میشنویم، سایهها را میبینیم، لرزش زمین را حس میکنیم. این دقیقاً همان تکنیکی است که در «It Follows» جواب داده بود و اینجا هم جواب میدهد. تماشاگر همراه با خانواده پلت، نمیداند چه چیزی پشت بوتههاست. فقط میداند که چیزی هست. و وقتی بالاخره موجودات را کامل میبینیم، با این که شاید جلوههای ویژه در بعضی لحظات کاملاً قانعکننده نباشند (راستش بعضی از دایناسورها کمی پلاستیکی به نظر میرسند) اما نحوه قاببندی و حرکات دوربین آن قدر خوب است که این نقصها را فراموش میکنی. میچل میداند که ترس واقعی از ندانستن میآید، نه از دیدن. و تا وقتی میتواند، این ندانستن را طول میدهد.
فیلمبرداری مایک گیولاکیس هم شایسته تحسین است. او که قبلاً با میچل در «It Follows» همکاری کرده بود، اینجا یک حالوهوای نوستالژیک دهه نودی به فیلم داده است. قابهای عریض، نورپردازی طلایی غروب، و آن حس همیشگی این که چیزی بیرون از کادر دارد نگاهت میکند. گیولاکیس با ظرافت تمام، دوربین را طوری هدایت میکند که تماشاگر یاد بگیرد فقط به شخصیتها نگاه نکند، بلکه به پشت سرشان هم توجه کند. چون خطر همیشه از همانجاست. خانههای حومهشهری با چمنهای کوتاه و نردههای سفید، حالا شبیه قفسهایی هستند که ساکنانشان را به دام انداختهاند. و این دقیقاً همان نقطهای است که فیلم میخواهد به آن برسد: این محلههای بهظاهر امن، همیشه بر لبه یک پرتگاه بنا شدهاند. فقط کافی است یک شب، زمین زیر پایتان جابهجا شود.
پارک ژوراسیک، بیگانهها، و جومانجی در یک قاب

حالا بگذارید درباره ترکیب عجیب و غریبی حرف بزنم که میچل در این فیلم ساخته است. وقتی داشتم فیلم را تماشا میکردم، سه فیلم متفاوت به ذهنم میرسید که به نظر نباید هیچربطی به هم داشته باشند، اما میچل آنها را در یک قاب جمع کرده است. اولی «پارک ژوراسیک» است؛ با آن حس شگفتی و وحشت از دیدن موجوداتی که نباید وجود داشته باشند. دومی «بیگانهها»ی جیمز کامرون است؛ با آن تنش محاصره و احساس این که در هر لحظه ممکن است از هر طرف حمله شود. و سومی «جومانجی» است؛ با آن ساختار موقعیتهای خطر متوالی که هر بار یک تهدید جدید از دل محیط بیرون میپرد. این ترکیب روی کاغذ نباید جواب بدهد. این سه فیلم سه ریتم متفاوت دارند، سه نوع ترس متفاوت، و سه نوع تماشاگر متفاوت. اما میچل موفق میشود اینها را به هم بدوزد، چون میفهمد که نقطه اشتراکشان چیست: تمام این فیلمها درباره آدمهای معمولی هستند که در موقعیتهای غیرمعمولی قرار میگیرند. و «The End of Oak Street» دقیقاً همین است. یک مشت آدم معمولی، با مشکلات معمولی، در یک موقعیت غیرمعمولی. و همین اشتراک، تمام تفاوتها را میپوشاند.
یادتان میآید صحنه معروف «پارک ژوراسیک» را که وکیل در دستشویی توسط تیرکس خورده میشود؟ آن صحنهای که همزمان میخندی و حالت بد میشود؟ خب، میچل این لحن را در تمام طول فیلم نگه میدارد. «The End of Oak Street» پر است از لحظاتی که نمیدانی باید بخندی یا جیغ بکشی. یک صحنه، گرگ را نشان میدهد که با یک پتک به جنگ یک دایناسور غولپیکر میرود. این صحنه همزمان خندهدار است و وحشتناک. چون میدانی این مرد هیچ شانسی ندارد، اما باز هم دلت میخواهد ببینی چطور قرار است این کار را بکند. این دقیقاً همان روحیهای است که سینمای بلاکباستری امروز کم دارد: ترکیب طنز و وحشت بدون این که هیچکدام فدای دیگری بشود.
اسپیلبرگ، جو دانته، و روح دهه هشتاد

نمیشود درباره این فیلم حرف زد و به ادای دینهایش به سینمای دهه هشتاد اشاره نکرد. از همان صحنههای اول با بچههایی که با دوچرخه در خیابانها میچرخند، تا موسیقی «Valerie» استیو وینوود که در یک لحظه خاص پخش میشود، تا آن حس دائمی این که این محله شبیه جایی است که ای.تی. میتواند از آن سر در بیاورد، همهچیز دارد به استیون اسپیلبرگ اشاره میکند. اما میچل یک کار دیگر هم میکند: او این نوستالژی را با یک لایه تلخی اضافه میپوشاند. در فیلمهای اسپیلبرگ، خانوادهها با هم متحد میشوند، پدرها یاد میگیرند پدر باشند، و همه چیز در نهایت خوب میشود. اینجا اما، گرگ حتی وقتی دارد با دایناسورها میجنگد، هنوز نمیداند چطور با زنش حرف بزند. دنیس حتی وقتی دارد از دست یک اسپینوسوروس فرار میکند، هنوز دارد به آن رمان فکر میکند. این یعنی بحران خانوادگی اینها عمیقتر از آن است که یک تجربه نزدیک به مرگ حلش کند.
حومهشهر آمریکایی همیشه در سینما نمادی از امنیت و ثبات بوده است. اما میچل این تصویر را زیر و رو میکند. او به ما نشان میدهد که این امنیت چقدر شکننده است. این خانهها با نردههای سفیدشان، این چمنهای سبزِ همیشه مرتب، این مهمانیهای محلهای، همهشان فقط یک نمایشاند. پشت درهای بسته، هر خانوادهای دایناسور خودش را دارد. بیکاری، خیانت، ناامیدی، فقر. و وقتی دایناسورهای واقعی از راه میرسند، این مشکلات ناپدید نمیشوند. فقط یک لایه دیگر به آنها اضافه میشود. شاید به همین دلیل است که فیلم در عین این که یک بلاکباستر سرگرمکننده است، یک حس عمیق ملال هم دارد. انگار میچل دارد میگوید: «شما فکر میکردید حومهشهر خستهکننده است؟ حالا تصور کنید وسط یک جنگل ژوراسیک باشد، باز هم همان آدمها، همان مشکلات، فقط با دایناسور بیشتر.»

این حس تلخ و شیرین، همان چیزی است که فیلمهای جو دانته را هم خاص میکرد. دانته در فیلمهایی مثل «گرملینها» یا «The ‘Burbs» همیشه از دل موقعیتهای عجیب و غریب، به نقد زندگی حومهشهری میرسید. میچل اینجا دقیقاً همین کار را میکند. او با یک لبخند شیطنتآمیز، تمام کلیشههای ژانر را به بازی میگیرد. و این بازیگوشی، همان چیزی است که فیلم را از یک کپی ساده اسپیلبرگ به یک اثر مستقل تبدیل میکند.
و یک نکته دیگر: نام خیابان. اوک استریت. اِلم استریت. مِیپل استریت. این نامهای درختی برای خیابانهای حومهشهری، آن قدر تکراری و خاص هستند که میتوانند متعلق به هر شهر و هر ایالتی در آمریکا باشند. میچل از این خاص بودن استفاده میکند. اوک استریت او، فقط یک خیابان نیست؛ نمادی است از تمام خیابانهای آمریکایی که ساکنانشان فکر میکردند میتوانند طبیعت را با چمن کوتاه و نرده سفید مهار کنند. اما طبیعت همیشه راهش را پیدا میکند. و اینجا، با تمام قدرت دوران ژوراسیک، از در و دیوار میزند بیرون.
خشونتی که به تو لبخند میزند

و حالا برسیم به همان بخشی که احتمالاً خیلیها را غافلگیر خواهد کرد: این فیلم واقعاً خشن است. و من فقط درباره خون و خونریزی حرف نمیزنم. میچل یک رویکرد بیرحمانه به خشونت دارد که در آن، فاجعهها اغلب در حاشیه کادر اتفاق میافتند. دوربین دارد از کنار یک فاجعه رد میشود و تو فقط گوشه چشمات چیزی میبینی که نباید میدیدی. یک لحظه بعد فکر میکنی: «صبر کن، آن واقعاً اتفاق افتاد؟» و بله، اتفاق افتاده است. یک نفر همین الان خورده شد، و تو تقریباً متوجه نشدی. این نوع خشونت غیرمنتظره، خیلی مؤثرتر از آن صحنههای طولانی و پر از خون است که در فیلمهای ترسناک میبینیم. چون واقعیتر است. در زندگی واقعی، فاجعهها همین طور اتفاق میافتند: ناگهانی، بیسروصدا، و خیلی وقتها زمانی که داری به یک چیز دیگر فکر میکنی.
و این خشونت فقط محدود به آدمها نیست. در طول فیلم، خانوادهها با بچههایشان، بازنشستهها، گروههای نوجوان و حتی حیوانات خانگی قربانی میشوند. فیلم هیچ ابایی از نشان دادن این واقعیت ندارد که در طبیعت، هیچکس در امان نیست. و این بیرحمانگی، به طرز عجیبی با آن شوخیهای گاهوبیگاه فیلم ترکیب میشود و یک لحن خاص ایجاد میکند که نه کاملاً کمدی است و نه کاملاً ترسناک. درست مثل همان صحنه معروف «پارک ژوراسیک» که وکیل در دستشویی توسط تیرکس خورده میشود؛ هم میخندی و هم حالت بد میشود. میچل این لحن را در تمام طول فیلم نگه میدارد و همین، «The End of Oak Street» را از یک بلاکباستر معمولی به یک تجربه منحصربهفرد تبدیل میکند.
یکی از صحنههایی که قطعاً دربارهاش بحث خواهد شد، مرگ یکی از شخصیتهای اصلی در پرده سوم است. بدون این که بگویم چه کسی، فقط میگویم که این اتفاق آن قدر غافلگیرکننده و بیرحمانه است که تماشاگران را شوکه خواهد کرد. و بعد یک پیچش دیگر در راه است که همه چیز را عوض میکند. این تصمیم جسورانه، دقیقاً همان چیزی است که سینمای جریان اصلی امروز کم دارد. در عصری که همه فیلمها از یک فرمول امن پیروی میکنند، دیدن فیلمی که واقعاً ریسک میکند، حس طراوت دارد. حتی اگر نتیجه کاملاً رضایتبخش نباشد.
موسیقی، صدا، و آن حس دائمی اضطراب

موسیقی مایکل جیاکینو در این فیلم یک انتخاب هوشمندانه است. جیاکینو که قبلاً موسیقی سهگانه «دنیای ژوراسیک» را ساخته بود، اینجا یک کار متفاوت انجام میدهد. او به جای این که از همان تمهای حماسی و باشکوه همیشگی استفاده کند، یک موسیقی بازیگوش و گاهی حتی کودکانه ساخته است که تضاد عجیبی با خشونت فیلم ایجاد میکند. گاهی اوقات موسیقی آن قدر شاد است که فکر میکنی داری یک کمدی نوجوانانه میبینی، و بعد ناگهان یک دایناسور از گوشه قاب میپرد بیرون و همه چیز عوض میشود. این استفاده از موسیقی برای ایجاد تضاد، یکی از هوشمندانهترین انتخابهای فیلم است. در صحنههایی که موجود هنوز پشت خانه است، ارکستر جیاکینو با ظرافت تمام، اضطراب را میسازد. وقتی حمله شروع میشود، موسیقی با شخصیتها میدود. و در میان این همه، ناگهان «Valerie» استیو وینوود پخش میشود و برای لحظهای، محله را به زندگی عادیاش برمیگرداند. اما این فقط یک توهم است. چون موسیقی خوب نمیتواند دایناسورها را فراری دهد.
با این حال، باید اعتراف کنم که در بعضی صحنهها، موسیقی زیادی بلند است و تقریباً دیالوگها را نمیشنوی. این یک مشکل فنی کوچک است که میشد راحت حلش کرد. طراحی صدا هم واقعاً خوب است. صدای دایناسورها فقط غرشهای بلند نیستند. صدای نفس کشیدنشان، صدای پاهای سنگینشان روی زمین، حتی صدای بال زدن موجودات کوچکتر؛ همه اینها یک بافت صوتی میسازند که تو را در همان دنیا نگه میدارد. در صحنههایی که خانواده پلت در خانهشان سنگر گرفتهاند و صداهای عجیب از بیرون میآید، تو واقعاً حس میکنی که چیزی پشت در است. و این یعنی کارگردان موفق شده است.
جایی که فیلم میلنگد

اما بگذارید منصف باشم. این فیلم بینقص نیست. یکی از بزرگترین مشکلاتش، استفاده بیش از حد از نمای دیوپتر است. اگر نمیدانید چیست، باید بگویم یک تکنیک فیلمبرداری است که در آن دو بخش از تصویر همزمان در فوکوس هستند و معمولاً برای نشان دادن دو شخصیت در یک قاب استفاده میشود. در دهه نود این تکنیک محبوب بود، اما اینجا در یک سکانس آن قدر زیاد استفاده شده که بعد از مدتی واقعاً آزاردهنده میشود. در یک صحنه طولانی گفتوگوی خانوادگی، تقریباً تمام نماها با این تکنیک گرفته شدهاند و این باعث میشود احساس کنی داری از پشت یک لنز خاص نگاه میکنی. شاید این یک ادای دین آگاهانه به سینمای دهه نود باشد، اما در عمل، تمرکز را از روی بازیگران برمیدارد و از شدت درام میکاهد.
مشکل دیگر، همان طور که گفتم، عدم توسعه کافی شخصیتهاست. فیلم تقریباً ۹۰ دقیقه است، اما وقت کافی برای همه چیز ندارد. در نتیجه، بعضی از زیرپیرنگها ناتمام میمانند. مثلاً ماجرای رمان دنیس، یا مشکلات شغلی گرگ، یا عشق نوجوانی آدری، همه اینها شروع میشوند اما هیچکدام به نتیجه درستی نمیرسند. شاید این عمدی باشد، شاید میچل میخواسته نشان بدهد که در مواجهه با مرگ، این چیزها بیاهمیت میشوند. اما به هر حال، حس میکنی یک فیلم عمیقتر درباره این خانواده میتوانست خیلی بهتر از این باشد. گویی میچل میخواسته هم یک درام خانوادگی بسازد و هم یک بلاکباستر پر از اکشن، و در نهایت هیچکدام به طور کامل محقق نشدهاند.
و بعد میرسیم به پایان فیلم. بدون این که اسپویل کنم، فقط بگویم که پایانبندی، بعد از آن همه ریسک و جسارت، به طرز عجیبی محافظهکارانه است. انگار کسی به میچل گفته باشد: «بسه دیگه، دیگر تماشاگر را اذیت نکن، بگذار با خیال راحت برود خانه.» و او هم گوش کرده باشد. این پایان، نه بد است، نه ناامیدکننده، اما نسبت به نود دقیقه قبلی، خیلی سرراست و بیخطر است. مثل این که یک زخم عمیق را با چسب زخم پوشانده باشی. چسب هست، اما زخم هنوز آنجاست. شاید اگر فیلم کمی بیشتر شجاعت به خرج میداد و پای حرفهایش میایستاد، میتوانست یک اثر ماندگار واقعی باشد. اما همین هم خوب است.
حرف آخر

خب، حالا برگردیم به سؤال اصلی: آیا «The End of Oak Street» ارزش دیدن دارد؟ جواب من یک بله قاطع است. با تمام ایرادهایی که گفتم، این فیلم یکی از سرگرمکنندهترین و جسورانهترین بلاکباسترهایی است که در چند سال اخیر دیدهام. فیلمی که میداند چطور تو را روی لبه صندلی نگه دارد، چطور بخنداندت، چطور وحشتزدهات کند، و در نهایت چطور با یک حس تلخ و شیرین رهایت کند. دیوید رابرت میچل ثابت کرده است که حتی وقتی دارد یک فیلم استودیویی میسازد، هنوز همان فیلمساز زیرک و خلاقی است که با «It Follows» ما را شگفتزده کرد. او اینجا یک فیلم ساخته که هم ادای دینی است به سینمای دهه هشتاد و نود، هم نقدی است به همان دوران، و هم یک تجربه کاملاً جدید و هیجانانگیز.
این فیلم برای کسانی است که از دایناسورها خسته شدهاند اما هنوز امید دارند که یک روز یک فیلم دایناسوری ببینند که واقعاً متفاوت باشد. برای کسانی که عاشق فیلمهای اسپیلبرگ هستند اما همیشه فکر میکردهاند کاش آن فیلمها کمی تاریکتر بودند. و برای کسانی که میخواهند یک شب تابستانی یا پاییزی را با یک فیلم بگذرانند که هم آنها را بخنداند، هم بترساند، و هم به فکر فرو ببرد.
و حالا که فکر میکنم، شاید این دقیقاً همان چیزی باشد که سینمای تابستانی نیاز داشت: یک یادآوری که بلاکباستر میتواند هم سرگرمکننده باشد و هم هوشمند. که دایناسورها فقط برای این نیستند که ما را بترسانند، بلکه میتوانند آینهای باشند برای ترسهایی که خودمان داریم. ترس از شکست، ترس از تنهایی، ترس از این که یک روز صبح بیدار شویم و ببینیم دنیایی که میشناختیم دیگر وجود ندارد. و شاید، فقط شاید، ترس از این که هیچکدام از آن نردههای سفید، هیچکدام از آن چمنهای سبز، و هیچکدام از آن لبخندهای مودبانه همسایهها، واقعاً نمیتوانند ما را از آن چیزی که در تاریکی منتظر است محافظت کنند. چون دایناسورها فقط در جنگلهای ژوراسیک نیستند. آنها گاهی درست در خانه بغلی زندگی میکنند.
امتیاز منتقد: ۶.۵ از ۱۰
منبع: gamefa.com