نقد و بررسی فیلم Crime 101 | سینما هنر است یا سرگرمی؟ | موبوگیم
سینما به عنوان هنر هفتم شاید نسبت به سایر مدیومهای هنری از سطح پایینتری برخوردار باشد اما اگر به هنر از جنبه سرگرمی نگاه کنیم، قطعا سینما رتبه اول را برخوردار است. با بررسی آثار بزرگان تاریخ هنر درمییابیم که ارتباط گرفتن مخاطب عام با آثار فاخر سینما (نه فیلمهای بیارزش و مبتذل) بسیار آسانتر از آثار ارزشمند سایر مدیومهای هنری است. اگر گوش انسان به بالاترین حد تربیت خود نرسیده باشد، هرگز نمیتواند با موسیقی باخ ارتباط برقرار کند. اگر چشمهایش درست دیدن را آموزش ندیده باشد، هیچ حسی از تابلوی مونالیزای داوینچی دریافت نخواهد کرد و اگر انسانیت درونی او رشد نیافته باشد، با خواندن آثار داستایفسکی خسته خواهد شد. اما سینما اینگونه نیست. برای ارتباط برقرار کردن با آثار کارگردانان بزرگی از جمله هیچکاک، کوروساوا، فریتز لانگ، ارنست لوبیچ و … نیازی نیست که هنر سینما را بهطور تخصصی آموخته باشید بلکه اگر چشمان خود را برای مدتی در معرض آثار فاخر سینمای کلاسیک قرار دهید، دیگر تحمل دیدن فیلمهای مبتذل را نخواهید داشت و آنگاه به یک مخاطب حرفهای سینما مبدل میشوید که به آسانی فرق میان آثار بد و خوب را تشخیص میدهد. به همین خاطر است که سینما در جذب مخاطب نسبت به سایر مدیومهای هنری موفقتر عمل میکند. مسئله دیگری که در این زمینه بسیار مهم و تاثیرگذار است، بحث سرگرم ساختن مخاطب است. برای کارگردانان بزرگی از جمله هیچکاک و بیلی وایلدر، جذب مخاطب از طریق سرگرمی همواره در اولویت قرار داشته است. البته این موضوع باعث نشده که این دو فیلمساز بزرگ هنر سینما را فراموش کنند. اگر دو فیلم «سرگیجه» و «پنجره پشتی» هیچکاک را دیده باشد، متوجه خواهید شد که این بزرگمرد تاریخ سینما چگونه با استفاده از تکنیک کارگردانی، مخاطب را به وجد میآورد. در سوی دیگر فیلمسازان بزرگ دیگری از جمله برگمان حضور دارند که سینما را اکثر اوقات از دریچه هنر میبینند و به همین خاطر آثارشان بیشتر مخاطب خاص دارد. نقد فیلم Crime 101 این فرصت را در اختیار ما قرار میدهد که این اثر را از هر دو دیدگاه هنر و سرگرمی مورد بررسی قرار دهیم تا نتیجهگیری کنیم که کدامیک از این دو المان مهم نقش اساسیتری در ساختن یک فیلم سینمایی ایفا میکنند.
در شروع فیلم Crime 101 چندین داستان مختلف به موازات یکدیگر روایت میشود. موضوعی که میتواند مخاطب را سردرگم کند. تعقیب و گریز جیمز (با بازی کریس همسورث)، زندگی شخصی لو (مامور پلیس با بازی مارک رافلو)، بیخوابی شارون (مامور بیمه با بازی هلی بری) و تمهیدات امنیتی سامی (با بازی پیمان معادی) برای جابهجایی الماسها، داستانهایی است که روایت آنها در کنار یکدیگر بیننده را در شروع فیلم گیج و سردرگم میکند. کارگردان (بارت لیتون) سعی دارد با استفاده از یک موسیقی متن دلهرهآور، هیجان را به اثرش تزریق کند تا با استفاده از این تکنیک، ارتباط حسی میان این داستانهای مختلف برقرار شود. برخورد میان جیمز و اعضای باند سامی اولین رابطه داستانی این روایتهای مختلف است. اختلاف میان شارون و همکارانش در کنار مشکلات او در جذب مشتری باعث میشود که به داستان زندگی او با ریتم مناسبی پرداخته شود. همراهی دوربین کارگردان با کاراکتر لو نیز مشخص میکند که دستگیری یک تبهکار خاص، موقعیت شغلی و زندگی زناشویی او را تحت تاثیر قرار داده است. بنابراین داستانهای سردرگم کنندهای که در ابتدای فیلم ذهن مخاطب را مشغول خود کرده بود، با پرداخت مناسب کارگردان به یک نقطه قابل اتکایی برای ورود به داستان اصلی میرسند.

بارت لیتون همزمان با پرداختِ به داستان، شخصیتپردازی کاراکترها را آغاز میکند. «گرگ تنها» لقبی است که به جیمز داده شده و این تنهایی او لحظه به لحظه در ادامه فیلم به تصویر کشیده میشود. هنگام رانندگی، ملاقات با کارفرما، در محل زندگی و حتی لحظه ارتکاب به جرم، جیمز همواره تنهاست. جیمزی که با آسیب نزدن به قربانیان جنایتش از همان سکانسهای آغازین، فرآیند سمپاتیک شدنش نیز شروع میشود. این موضوع مهم ابتدا در قالب تصویر نمایش داده میشود و سپس دیالوگهای میان او و کارفرمایش به تکمیل این شخصیتپردازی و همذاتپنداری مخاطب کمک میکند. پروسه عاشق شدن جیمز نیز در ادامه روند شکلگیری شخصیت تنها و تکرو او است. عدم برقراری ارتباط چشمی در قرار اول، دیگر نکته مبهمی از آنچه که کارگردان از شخصیت کاراکترش انتظار دارد باقی نمیگذارد. همزمان با جیمز، افسر پلیس نیز که در نقطه مقابل او قرار دارد شخصیتپردازی میشود. تکنیک مناسب کارگردان در شکلگیری این مسئله نقش اساسی ایفا میکند. در ملاقات میان لو و شارون زمانی که صحبت از الگویی میشود که میتواند به لو در پیدا کردن گرگ تنها کمک کند، صدای شارون به آرامی محو میشود تا مخاطب متوجه درگیری ذهنی افسر پلیس برای یافتن تبهکاری شود که مدتها در پی او است.
در همان نیمه اول فیلم Crime 101 ارتباط میان کاراکترها تکمیل میشود. شارون از افسر پلیس میخواهد که از سامی تست دروغسنج بگیرد تا شرکت بیمه خسارتش را ندهد اما لو به دنبال جیمز است. این خط ارتباطی میان داستانهای مبهم شروع فیلم است. نوبت به ورود کاراکترهای جدید میرسد. تبهکاری که قرار است جایگزین جیمز شود (اورمون با بازی بری کیوگن) بر عکس او هم خشن و حریص است و هم هوش پایینی دارد. کارگردان با این دوگانهسازی و مقایسهای که انجام میدهد، وجه مثبت کاراکتر جیمز را برای مخاطب پررنگتر میکند و همین مسئله باعث سمپاتیک شدن او برای بیننده میشود. جیمز به سرعت میفهمد که از جانب اورمون تحت تعقیب است و این مسئله هوش بالای او را باز هم برای مخاطب یادآور میشود. همزمان با این داستان، لو نیز به شکل زیرکانهای ماشین جیمز را که پس از ارتکاب به جرم، پنهانش کرده بود پیدا میکند. این روایتهای موازی و شخصیتپردازی مثبت دو کاراکتر پلیس و تبهکار، کار بسیار مشکلی است که کارگردان بهخوبی از پس آن برمیآید و دو کاراکتر ضد هم را بهطور همزمان سمپات مخاطب میکند. جالب این جا است که فیلمساز از کاراکتر سوم خود یعنی شارون هم غافل نمیشود. مامور بیمهای که از طرز نگاه جیمز به آسانی متوجه دروغ او در خصوص زندگی شخصیاش میشود. اگرچه روایت داستان اجازه سمپاتیک شدن شارون با مخاطب را نمیدهد اما شخصیتپردازی و هوش بالای او چیزی کمتر از جیمز و لو ندارد.

شاید مخاطب با توجه به ژانر Crime 101 از این اثر انتظار صحنههای اکشن، تعقیب و گریز و در یک کلام هیجان بیشتری داشته باشد اما کارگردان در ساخت این فیلم، موضوع شخصیتپردازی را اولویت اول خود قرار داده و در این امر بهقدری خوب و حرفهای عمل کرده است که دو کاراکتر تبهکار (جیمز) و مامور پلیس (لو) با این که در نقاطه مقابل هم و در تقابل با یکدیگر هستند، اما بهطور همزمان سمپاتیک مخاطب میشوند. این مسئله روی بار دراماتیک فیلم نیز تاثیر گذاشته است. در سکانس جدایی جیمز از نامزدش (مایا با بازی مونیکا باربارو) بیننده انتظار تزریق احساسات بیشتری به این لحظات را دارد اما باز هم تاکید کارگردان در پرداخت به شخصیت تنها و تکرو جیمز، از بار دراماتیزه فیلم کم کرده و در عوض هنر فیلمساز را نمایان میکند. این مسئله بهقدری در این اثر پررنگ و ادامهدار است که در خصوص آن میتوان چندین مقاله نوشت. در سکانسی که یکی از نیروهای پلیس به اشتباه به سارقی غیرمسلح شلیک میکند، دفاع لو از سارق، وجدان بیدار او را نمایان میکند تا مشخص گردد که این افسر پلیس، دستگیری جیمز را به مسئلهای شخصی مبدل نکرده بلکه اعتقادش به انجام وظیفه او را وارد این مسیر طولانی کرده است. از طرفی جیمز یعنی نقطه مقابل لو دیگر بهقدری سمپاتیک شده است که در سکانس تعقیب و گریز اورمون علاوه بر هیجان، تعلیق را نیز وارد اثر میکند تا حس مخاطب درگیر این لحظات تماشایی شود.
نقطه برخورد جیمز و لو در لحظات پایانی ثمره کاشتهای مناسب و شخصیتپردازی فوقالعاده فیلم Crime 101 است. لحظهای که این دو کاراکتر در کنار یکدیگر قرار میگیرند، دل مخاطب با هر دوی آنها است و میتواند بهطور همزمان با افسر پلیس و تبهکار همذاتپنداری کند. حضور این دو کاراکتر در هتل و اضافه شدن اورمون به جمع آنها تعلیق اثر را به نقطه اوج خود میرساند. لو در کنار مخاطب از حضور هر دو تبهکار اطلاع دارد و این مسئله مانع از بروز شوکی مبتذل و فرمشکن به اثر میشود و در عوض هیجانی که به فیلم وارد میکند، تعلیقی غیر کاذب و حقیقی است که باعث میشود برای مدتها مخاطب را درگیر خود کند. و در نهایت پلان شلیک جیمز به اورمون نقطه عطفی برای این سکانس و شاید کل فیلم باشد. لحظهای که شوک به مخاطب وارد میکند اما شوکی که در جای درست خود قرار دارد و از دل تعلیق این لحظات بیرون میآید. اگر شوک بهگونهای وارد گردد که شخصیت کاراکتر را بشکند و او را به چیزی تبدیل کند که مخاطب انتظارش را ندارد، عملا فرم فیلم نابود میشود و تنها میتواند ذهن مخاطب را برای لحظه کوتاهی درگیر کند. اما شوکی که بارت لیتون در این سکانس به بیننده وارد میکند هرگز شخصیت ساخته شده جیمز را تغییر نمیدهد و زیر سوال نمیبرد بلکه حتی باعث سمپاتیکتر شدن او نیز میشود. این یک شوک سینمایی است که از تخصص کارگردانی نشات میگیرد.

سکانس پایانی فیلم، تکمیل پازل Crime 101 است. سه کاراکتری که داستان آنها ظاهرا بیارتباط با یکدیگر آغاز شده بود، در طول اثر بهقدری به یکدیگر گره میخورند که در پایان هر کدام یادگاری ارزشمندی را به دیگری تقدیم میکنند. جیمز به عشق از دست رفتهاش میرسد، لو سوار اتومبیلی میشود که آرزوی آن را در سر داشت و شارون به ثروتی میرسد که سالها از طریق کار خود به آن دست نیافته بود. در پایان لازم میدانم قدری در خصوص تکنیک جالب کارگردان صحبت کنم که برای لحظاتی در کنار شخصیتپردازی فوقالعاده کاراکترها، از طریق تکنیکال نیز شخصیتها را به یکدیگر مرتبط میساخت. کات خوردنهایی که از منوی رستوران، داستان وصال جیمز را به جدایی لو از همسرش مرتبط میکرد. مشاهده اخبار سرقت از طریق تلویزیون که به دوربین مدار بسته پلیس کات میخورد و مشاهده عکس اورمون (تبهکار جدید) روی دری که جیمز (تبهکار قدیمی) از آن بیرون میآمد تنها قسمت کوچکی از تکنیک کارگردانی است که با ساخت این اثر ثابت کرد الفبای سینما را خوب بلد است.
امتیاز نویسنده به فیلم: ۷ از ۱۰
منبع: gamefa.com
