» فیلم و سریال » نقد و بررسی فیلم و سریال » نقد فیلم Dead Man’s Wire | قبل از ظهر سگی | موبوگیم
نقد فیلم Dead Man’s Wire | قبل از ظهر سگی | موبوگیم
نقد و بررسی فیلم و سریال

نقد فیلم Dead Man’s Wire | قبل از ظهر سگی | موبوگیم

۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ 005

خشونت، هیجان و عدالت. سینما، روایت و شکست. کلمات اول ایده‌ای بود که در ذهن فیلمساز وجود داشته‌اند و کلمات بخش دوم حاصل این ایده‌هاست. گاس ون سنت کارگردان مطرح آمریکایی که عمدتا با فیلم ویل هانتینگ نابغه شناخته می‌شود، این‌بار با فیلم Dead Man’s Wire و بعد از سال‌ها به سینما بازگشته و روایتی از یک عدالت‌خواهی روانشناختی را بر روی پرده سینما برده است. فیلمی که با دست به دامن شدنِ تکنیک‌های سینمایی، سعی در ساخت یک فیلم جنایی دهه ۷۰ آمریکایی داشته است. فیلمی همچون بعد از ظهر سگی سیدنی لومت. اما تنها نقطه اشتراک این دو فیلم حضور آلپاچینو است. آلپاچیویی افسانه‌ای در دست لومت و آل پاچینویی کاغذی در دست گاس ون سنت. در ادامه نگاهی بر ساخته جدید این کارگردان خواهیم داشت.

نقد فیلم Dead Man’s Wire | قبل از ظهر سگی | موبوگیم

سیم مرد مُرده (ترجمه شده با عنوان سیم آخر)، فیلمی بیوگرافی، تاریخی، جنایی، درام و هیجان‌انگیز به کارگردانی گاس ون سنت (Gus Van Sant) است. براساس داستانی واقعی روایت شده و در مورد تونی کیریتسیس (با بازی بیل اسکاشگورد)، یک کارآفرین شکست‌خورده در بخش املاک و مستغلات است که در سال ۱۹۷۷ وقتی بر اثر سخت‌گیری‌های مالی شرکت وام مسکن، تمام دارایی خود را از دست میدهد، تصمیم به یک اقدام دیوانه‌وار میگیرد. او رئیس شرکت وام مسکن، ریچارد هال را گروگان گرفته و یک کلید مرگ را به خودش و او وصل میکند و خواستار ۵ میلیون دلار غرامت و عذرخواهی شخصی می‌شود.

همان‌طور که می‌بینید ایده بر روی کاغد عالی است. اما چقدر زیاد بوده‌اند ایده‌های بزرگی که تنها در همان ایده باقی ماندند و هرگز به آثار خوبی تبدیل نشدند. اولین مسئله‌ای که همواره در این نوع از فیلم‌ها حائز اهمیت است؛ نوع روایت و نوع شخصیت‌سازی است. ما همراه تونی هستیم. مردی که تمام دار و ندار خود را باخته و اکنون به دنبال انتقام است. از سویی دیگر رئیس شرکتی را داریم که صرفا به عنوان یک بیزینس‌من از فرصت‌ها استفاده کرده است. کارگردان تیزهوش می‌بایست نه همراه انتقام‌گیر باشد و نه همراه بیزینس‌من. بلکه میان یک انتخاب سخت گیر کند و سعی کند با کمی تفکر عمیق‌تر درباره این موقعیت سخت، هم همراه قصه باشد و هم همراه هر دو کاراکتر. اما چیزی که بر روی صفحه شاهد آن هستیم، تنش‌های نه چندان لازم در همان سکانس ابتدایی است. فیلم با کلوزآپ و دوربین پُر تحرک (برای ایجاد تنش) آغاز می‌شود. نخست معلوم نیست که این تنش‌ها برای چیست اما با پیشبرد داستان پی می‌بریم که تونی در جبعه خود یک شات‌گان پنهان کرده بود. در اینجا معنای آن همه تنش مشخص می‌شود. ناگهان ریتم فیلم بالا رفته و مخاطب شوکه می‌شود.

چرا نوشتم تنش‌های نه چندان لازم؟ دقیقا به دلیل تفاوت میان شوک و تعلیق. فیلم وقتی با کلوزآپ از تونی آغاز می‌شود. یعنی مخاطب می‌بایست همراه او باشد. وگرنه چه لزومی دارد که من کلوزآپ از کاراکتری داشته باشم که اصلا او را نمی‌شناسم. حال که بحث تعلیق پیش آمد و بحث شناخت کاراکتر مطرح است؛ سوال اصلی در این است که چرا من با تونی قبل از این آشنا نشدم؟ قبل از روز عملیات، همان روزهایی که به ادعای خود تونی درحال آماده سازی برای این عملیات سخت بوده است؟ اگر من در این تمرین و در این شکست همراه تونی می‌بودم، می‌توانستم به جای یک لحظه شوک، چندین دقیقه طولانی از تعلیق را حس کنم.

کارگردان چه با انتخاب شخصی چه با اشتباه در تصمیم گیری، سکانس اولیه فیلم و آن لحظه گروگان‌گیری که بسیار بسیار صحنه مهمی بود را حیف و میل کرد. بعدها و در ادامه فیلم نیز کارگردان دست به شوک‌های کوتاه می‌زند و فیلم به تعلیق نمی‌رسد. یک شات گان به سر گروگان وصل است و هر لحظه امکانِ شلیک وجود دارد اما مخاطب این تنش را حس نمی‌کند. از سویی نیز دوربین با بسته کردنِ محیط تلاش می‌کند فضا را پُرتنش کند اما این نخست باید وظیفه داستان باشد. قصه باید نفس مخاطب را بِبُرد و قصه نیز این ظرفیت را دارد اما فیلمنامه ضعیف، فیلم را از این نعمت سینمایی محروم کرده است. بهترین فیلم قابل مقایسه با این اثر که حتما تماشای آن را پیشنهاد می‌کنم، الماس‌های تراش نخورده با بازی آدام سندلر است. با تماشای آن فیلم پی خواهید بُرد که چگونه می‌شود با کمک تکنیک و فیلمنامه خوب؛ تنش خلق کرده و نفس را در سینه حبس کرد.

نقد فیلم Dead Man’s Wire | قبل از ظهر سگی | موبوگیم

مسئله دیگری که برای من بسیار مهم است، همین بازی بیل اسکاشگورد است. او در مجموعه فیلم‌های It توانست در نقش یک روان‌پریش بدرخشد و همین او را به سمتی سوق داد که بازی هایپر و خارج از فیلمنامه داشته باشد. ظریف نقش پنی دلقک با تونی گروگان‌گیر بسیار زیاد است و بازی بیل اسکاشگورد در این فیلم حداقل برای من بسیار تصنعی و مکانیکی است. استفاده از چند خنده عصبی، بازی بدن تکانشی و اجرای دیالوگ‌ها با لحن خشن. بیل اسکاشگورد نقش را از دور شناخته و نتوانسته به درون کاراکتر نفوذ کند. نتوانسته معنای دست شستن از همه‌چیز را درک کند و معنای طغیان و جنون را در همین چند المانِ سینمایی درک کرده است.

دیگر بازیگران فیلم نیز به هیچ وجه قابل توجه نیستند و ما در اثر چیزی به نام بازی درخشان نداریم. تنها بازیگر بزرگ فیلم همانا آل پاچینو است که فیلمساز اصلا از ظریفت‌های او استفاده نکرده است و با این حال همان چند دقیقه حضور او نشان داد که با وجود حواشی بسیار پاچینو همچنان عالی است. پیر شده اما یک بازیگر بزرگ است که ظریفت خودش در پیری را می‌شناسد.

نقد فیلم Dead Man’s Wire | قبل از ظهر سگی | موبوگیم

در رابطه با تکنیک فیلمساز همان‌طور که اشاره شد بنده اصلا با این تکنیک ارتباط نگرفتم. دوربین و رنگ‌بندی فیلم بیشتر از اینکه حسِ دهه ۷۰ آمریکا را بدهد، حس یک فیلم مکانیکی را می‌دهد. دوربین پُرتنش در همراهی با فیلمنلمه پُر تنش است که به یک شاهکار تبدیل می‌شود. کارگردان به جای تعلیق در فیلم خود شوک دارد و این مخاطب را تا پایان مجذوب خود نخواهد کرد.

بعد از رسیدن به خانه تونی، فیلم از ریتم افتاده و عملا شاهد هیچ تنشی نیستیم و فیلم در دام دیالوگ‌های طولانی می‌افتد که به جای انتقال حس فشار، مخاطب را خسته می‌کند. هربار که مخاطب از فیلم خسته می‌شود، یک قدم از اثر فاصله گرفته و هر قدم فاصله درنهایت باعث می‌شود که سرنوشت کاراکترها اصلا برای مخاطب مهم نباشد.

نقد فیلم Dead Man’s Wire | قبل از ظهر سگی | موبوگیم

و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا اینجاست: وقتی فیلم تمام می‌شود، نه تنها برای تونی کیریتسیسِ واقعی متأسف نمی‌شوید، بلکه حتی برای نسخه سینمایی‌اش هم دلتان نمی‌سوزد. این بزرگ‌ترین شکست Dead Man’s Wire است. فیلمی که باید روایتِ فروپاشیِ یک انسان می‌بود، خودش تبدیل می‌شود به نمونه‌ای از فروپاشیِ روایت. گاس ون سنت تلاش کرده معماریِ تعلیق را از روی نقشه‌های سیدنی لومت بازسازی کند، اما فراموش کرده که آن نقشه‌ها را تنها کسی می‌تواند بخواند که نفسِ فیلمش را دوست داشته باشد، نه فقط جلدش را.

در نهایت، تنها چیزی که از این فیلم باقی می‌ماند، حسرتِ یک ایده خوبِ مدفون است. حسرتی شبیه همان نگاهی که تونی در آخرین نما به دوربین می‌اندازد: نه خشم، نه پشیمانی، فقط یک خستگی ساده. خستگی از این که می‌داند هیچ‌کس، حتی کارگردان فیلم زندگی‌اش، نفهمید چه چیزی او را به این نقطه رساند. و مخاطب هم وقتی از سالن بیرون می‌آید، درست همان را حس می‌کند: خستگی. بی‌آن که بداند از چه. شاید از خودش. شاید از سینمایی که دیگر بلد نیست نفس‌مان را حبس کند.

نمره نویسنده به فیلم: ۳ از ۱۰

منبع: gamefa.com

به این نوشته امتیاز بدهید!

دیدگاهتان را بنویسید

  • ×